-
شوخی شوخی
جمعه 8 آبان 1394 21:32
سلاااااااام بر و بچ میدونید یه باری رو دوشم سنگینی میکنه که باید برم انجامش بدم و بیام. آقو ما یه اشتباهی کردیم به این زن داداشه شوخی شوخی گفتیم بعد اسباب کشی میام خونتون چن روزی می مونم. حالیا شوخی شوخی حرفمو جدی گرفته.ینی دهن مبارکمان رو آسفالت کرده.هر هفته میاد میگه خاتون دوماهه اسباب کشی کردین بیا بریم دیگه.بعد من...
-
حالگیری اساسی
چهارشنبه 6 آبان 1394 11:49
سلام. بله ماجرایی که امروز میخوام بنویسم مربوط میشه به همون خواستگار سمجمون. دوستان بلاگفایی کم و بیش در جریانن .یه توضیح کوچیک میدم برای دوستان بلاگ اسکایی. من یه خواستگار سمج دارم دقیقا از اونایی که از در میندازی بیرون از پنجره میاد تو.تا زمونی که این آقا گوشی ساده داشت همه چی به خوبی و خوشی پیش میرفت چون من به...
-
چه هوایی...
دوشنبه 4 آبان 1394 17:27
یادم آمد شب بی چتر و کلاهی که به بارانی مرطوب خیابان زدم آخر... آهسته بگفتم چه هوایی ست خدایی... من و آغوش رهایی... سپس آنقدر دویدم طرف فاصله تا از نفس افتاد نگاهم به نگاهی.. دلم آرام شد آنگونه که هر قطره ی باران... غزلی بود نوازشگر احساس که میگفت فلانی!!! چه بخواهی ،چه نخواهی به سفر می روی امشب!!! چمدانت پر باران شده...
-
شبی عجیب!!!
چهارشنبه 29 مهر 1394 14:53
دیشب شب عجیبی بود. صورت های آشنا .آنقدر آشنا که نمیشناختمشان از آشنایی زیاد. دیشب رفته بودیم در خیابان تا دسته ببینیم.مزیت این خانه ی جدید دیدن تعداد زیادی از هیئت های عزاداریست نسبت به آن یکی خانه. فکر میکنم تا مدتها من در حال مقایسه این خانه و آن خانه باشم. به سر کوچه که رسیدیم دسته ای ایستاده بود و چه زیبا عزاداری...
-
باتو دلم هوای گریه داره....
پنجشنبه 23 مهر 1394 17:53
الله الله همه حرفای دلم که گفتنی نیست مولا مولا یه زمین خورده که حالش دیدنی نیست من بیمـــــــــــــــــــارم ... دردمن کرب و بلاست خوب شدنی نیست آقــــــــــــا آقـــــــــــــــا ... مویی از تو رو به کهکشون نمیدم جزتو آقــــــــــــــــــــــا ... دست خالیمو به کسی نشون نمیدم آقـــــــــــا آقـــــــــــــــا ......
-
خونه نو
سهشنبه 21 مهر 1394 17:12
سلاااااااااااااااام. به خونه جدید من خوش اومدین. ا لبته جدید جدیدم نیس.اونزمون که بلاگفا خراب شد من اینجا مدتی نوشتم.با همه سرویس دهنده ها وب ساختم اما ترجیحا اینجا رو بیشتر پسندیدم برای نوشتن.حالا که بلاگفا دوباره مطالبمون رو پرونده تا مدتی نمینویسم تو بلاگفا تا اگه دیگه درست درست شد برگردم خونه سابقم.فعلا اینجا در...
-
...
سهشنبه 17 شهریور 1394 15:21
خیلی عادت ندارم به خواب ظهر.برای همین اغلب خودمو مشغول به کاری میکنم اما امروز هوا یه کمی خنک بود و گرفته. یه کم فکرم به گذشته ها پر کشید. امروز که داشتم به این چیزا فکر میکردم خوابم برد. توی خواب با بچه های دبیرستان بودیم و داشتیم نهار میخوردیم.یه جایی بیرون از خونه. من و الهام دیر رسیدیم و خانمی پول غذای ما رو حساب...
-
سوتی خاتون
سهشنبه 17 شهریور 1394 15:20
یه ماجرایی برام پیش اومد چند روز پیش که کلی خندیدم بعد از مدت های مدیدی. البته اسمش رو بذارم خنده از روی عصبانیت بهتره ماه رمضون از اونجایی که روزا بلند بود و سخت میگذشت،من خیلی وبلاگ میخوندم که نفهمم چقدر داره سخت میگذره.خب یکی از علاقه هامم وبلاگ خوندنه.ولی الان دیگه زیاد این علاقه رو ندارم.چون همش شده شعر و جملات و...
-
نامه ای به گمشده ی تاریخ...
سهشنبه 17 شهریور 1394 15:19
دوبار سلام.دوباره اشک ،دوباره مرگ را را ناز کشیدن... کاش اینجا بودی ...زیر این سقف...رو در رو... مثل آن وقت هاکه پدربزرگ می نشست ودرجنب وجوش ماگم می شد.این جا هوا بارانی است.شایدباران.......شایدبرف...... شایدهیچ کدام.اگربرف باشدبهتراست. باران وقتی به زمین می رسد همه جافقط خیس می شود همین. برف اما رنگ وبوی زمین راعوض...
-
روز دختر
سهشنبه 17 شهریور 1394 15:18
خاتون زشتوی جذاب به شما دخملای گل سلام میکنه روزتون مبارک دخترااااااااااا هوررررراااااااااا به افتخار خودمون امروز صبح رفتیم پارک بانوان.منو دوتا آبجیام و "ف".بعد از اینکه چایی خوردیم ...نه نه درحین چایی خوردن صدای خوندن ترانه ای سنتی رو شنیدیم همراه با د ف طبق معمول باز من خودشیفتگیم گل کرد و گفتم بچه ها...
-
خاتون نویسنده میشود
سهشنبه 17 شهریور 1394 15:17
یه مدتی بود که میخواستم راجع به اولین کتابی که نوشتم پست بذارم. اولین کتابی که نوشتم : (الکی مثلا من نویسنده ام خخخخخ) پنجم ابتدایی بودم.یه داستان از خودم نوشتم.خیلی مبتکر بودم ولی متاسفانه هنرهام دیده نشد هیچوقت و وقتی دیده شد که دیر بود. اسمش گربه شکمو بود ومن برای اینکه خیلی به کتاب داستان شبیه باشه هم نقاشی...
-
یادته؟
سهشنبه 17 شهریور 1394 15:16
آدما خیلی عجیبن خدا!!!! چه جوری ما رو آفریدی آخه؟؟؟ خدایا تو خودت عجیب ترین چیزی هستی که تو کل زندگیم دیدم. امروز با شنیدن آهنگی رفتم به گذشته ها.حالا این گذشته خیلی دورم نبود برای یه سال پیش بود ولی شده که بخوای یه روز دلت هوای گذشته رو بکنه و هی بشینی به خودت فشار بیاری که یادت بیاد 10سال پیش چه خاطره ای داشتی؟؟؟...
-
استاد شهریار
سهشنبه 17 شهریور 1394 15:15
مروز طبقه پایین داشتم یه مانتو میدوختم و مشغول بودم با خودم به فحش و فحشکاری خخخخخخخ که اصلا به من چه براشون بدوزم.خسته شدممممممممممم.راستونکی خسته شدم. صبح میرم شب میام. همینطور که داشتم خیاطی میکردم "ب"اومد و گفت خاله اسم وبلاگت چی بود امروز هرچه قدر فکر کردم یادم نیومد. گفتم بخت خواب آلود من . گفت...
-
یاد باد آن روزگاران یاد باد...
سهشنبه 17 شهریور 1394 15:14
کی فکر میکرد یه روز جمعه که خوابیدی و خواب صبح عجیب داره بهت میچسبه یوهو با صدای یه وانتی که داره داد میزنه سیب زمینی دارم،گوجه های اعلا،پیاز دارم و....همین که میای زیر زبونی یه بد وبیراه بگی یهو با همون خواب آلودگی یه لبخندی میاد به لبت که خودتم غافلگیر میشی.با خودت میگی عه عه عه چن وقت بود که اینصدا رو نشنیده...
-
ولنتاین
سهشنبه 17 شهریور 1394 15:12
سه شنبه ما باز رفتیم شهرستان تا این چن روز تعطیلات رو خوش بگذرویم مثلا. بعد از برداشتن "ب"از مدرسه و نشستن ما تو ماشین تماشایی بود.من بودم و دوتا خواهرم و"ب" و..."ف".همه هم قسمت پشت نشسته بودیم و خدا نگیره این دلخوشی رو که با تنگی جا ،بازم خم به ابرومون نمیاوردیم و خیلی هم راحت بودیم...
-
خاتون زرنگ میشود...
سهشنبه 17 شهریور 1394 15:11
چن وقت پیشا من میخواستم برم آزمایش و اونروزم مامانم کلی کار داشت. من رفتم وبرگشتم دیدم مامانم خیلی شاکیه که همش کارا رو من باید انجام بدم؟؟؟ آقا من همینجا از پشت همین تریبون اعلام میکنم من دخمل زرنگی نیستم.تنبلم نیستم هاااا.اما اونقدرام زرنگ نیستم. بعضی وقتا ویرم بگیره ها دیگه کسی جلو دارم نیست....
-
انشا
سهشنبه 17 شهریور 1394 15:11
خب مطلبی که امروز میخوام بذارم تو وبم یه انشاست از "ب"دخترم. دیشب داشت برای خاله اش انشاهای سال پیشش رو میخوند ومن حیرت زده از اینکه چه زیبا مینویسه. من تا جایی که یادم میاد تا سوم راهنمایی همش رو مینداختم به "ل" و "س"برام بنویسن و منم در عوض به کارای که اونا میگفتم گوش میدادم. ینی مجبور...
-
آدما خیلی عجیبن
سهشنبه 17 شهریور 1394 15:08
آدما خیلی عجیبن!!! عجیب تر از هر چیزی که خدا آفریده. صبح از خواب پامیشی نسبت به چیزی و یا کسی احساس بدی داری و فقط با یه حرف خوب حالت خوب میش ه و بعضی وقتا هم حالت بد میشه با یه حرف بد. آدما خیلی عجیبن!!! در دقیقه حس و حالشون دائم در حال تغییره. خودشونم برای خودشون عجیبن. خدایا خیلی مارو عجیب آفریدی... خیلی عجیبیم با...
-
بگذر که جهان جای گذر است و گذرگاه...
سهشنبه 17 شهریور 1394 15:07
بافتن را از یک فامیل خیلی دور یاد گرفتم که نه اسمش در خاطرم است نه قیافه اش اما حرفش هیچوقت از یادم نمی رود می گفت: زندگی مثل یک کلاف کانواست از دستت که در برود می شود کلاف سردرگم. گره می خورد میپیچد به هم گره گره می شود بعد باید صبوری کنی گره را به وقتش با حوصله وا کنی زیاد که کلنجار بروی گره بزرگتر میشود کورتر میشود...
-
ب
سهشنبه 17 شهریور 1394 15:06
4شنبه با "ب" و "ف" رفتیم طبقه پایین. سر ظهر بود وهمه لالا جز ما 3تا . یه کم که طبق معمول برای خاله شون حرف زدن و اتفاقات کل هفته رو مو به مو تعریف کردن "ف" بهم گفت خاله بیا یه کم با ما بازی کن. منم چون چشمامو یواش یواش داشت خواب میگرفت گفتم "ف" خاله ات دیگه 25 سالشه. دیگه از من...
-
یار دبیرستانی ام
سهشنبه 17 شهریور 1394 15:03
سال اشتباه نکنم86بود که سوم دبیرستان بودیم. من کلا بچه آرومی بودم باورررررررررر کنین. شلوغ نمیکردم.از اون دست بچه هایی بودم که تو خونه شلوغ کاریهاشون رو میکردم و بیرون مظلوم عالم بودم. اما سوم دبیرستان نمیدونم ییهوووو چه بلایی سر من اومد. کار حتی به یکبار فرار کردن از مدرسه هم رسید!!! سوم دبیرستان هر روز دفتر بودیم...
-
آشوبم...
جمعه 13 شهریور 1394 21:02
دلم میخواد اینجا بنویسم. دلم اصلا نوشتن میخواد.نه دروغ گفتم دلم نوشتن نمیخواد.اصلا نمیدونم دلم چی میخواد.دروغ نگفتم. با این ادا و اصول های بلاگفا واقعا شوق نوشتن رو از دست دادم.شاید مطالبم رو بیارم اینجا.اون چندتایی که دوسشون دارم. آره فکر کنم این بهترین راهه.همش مشکل پیدا میکنه ودست آدم سر میشه به نوشتن
-
حیف شد
پنجشنبه 4 تیر 1394 16:40
خعلی ناراحتم. خیلی حالم گرفته شد. چرا بلاگفا اینطوری شد؟؟؟ من تو بلاگفا خیلی راحت بودم و منتظرررررر. حیف شد.کلا مطالب 1سالمون الکی الکی پرید.
-
...
دوشنبه 1 تیر 1394 12:32
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه... نه هرگز!!! بی تو حتی شب من ماه ندارد پایِ سست و تنِ فرسوده ام آخِر که به آن کوچه دگر راه ندارد بی تو یک شب منِ تنها هوسِ کویِ تو کردم هوسِ مویِ تو و بویِ تو و رویِ تو کردم سرِ سجاده ی خود تا به سحرگاه نشستم بند از پای گسستم، چشم ها بستم و در خویش شکستم گله کردم ز نگاهت، آن دو چشمانِ...
-
زیارت
چهارشنبه 27 خرداد 1394 15:15
دیروز بالاخره بعد از مدتهای مدیدی ،بالاخره قسمت شد بریم قم و جمکران. انگار همین دیروز بود که ییهو دلم خواست جمکران باشم و به ل گفتم و ل در جا گفت باشه به م میگم این هفته ببرمون جمکران قبل از شروع ماه مبارک رمضان. قربون معصومیت حضرت فاطمه معصومه و غریبیش برم.چقدرررررررررررر هوای قم غم انگیزه.همچی وارد شهر قم که میشی...
-
خدایا
جمعه 22 خرداد 1394 16:06
خدایا برهان... هر کجا... درقفسی... مرغ گرفتاری هست... یه کاری کن .منم بنده اتم.هرچند ناخلف.
-
حضرت عزرائیل
چهارشنبه 20 خرداد 1394 12:18
بدون شک دیروز یکی از روزایی بود که فکر میکردم باز زمان مرگم رسیده. حالم به شدت خراب بود و وقتی حسی تو دستها و پاهام نمونده بود منو بیشتر به این باور نزدیک میکرد که واقعنی نکنه دارم میمیرم و آخراشه؟؟ حالت تهوع و بی حس شدن بدنم چیزی جز این نمیگفت.و این ماجرا ادامه داشت تا امروز صبح.و من بازم زنده ام هنوز و حضرت عزائیل...
-
...
دوشنبه 18 خرداد 1394 20:33
خیلی وقتها خیلی اتفاقا میافته تو زندگیم که فکر میکنم چرا همه باید دلخوشیشون ماباشیم و ما هیچ دلخوشی نداشته باشیم؟؟؟ هرکی غم وغصه ای داره همچی برمیداره میذاره رو دوشش و دبرو که رعتیم و یوهویی می افته مسیرش به خونه ما. بعد ما میشینیم و اون میگه و میگه ومیگه .هم اون غصه میخوره هم ما. بعد از چن روز یکی دیگه و این ماجرا...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 17 خرداد 1394 17:59
سلام.راستش خیلی برام سخت بود که جز بلاگفا جای دیگه ای بخوام بنویسم. خب حق هم دارم چون اولین وبلاگم رو در بلاگفا ساختم و پرورشش دادم. همچنین دومین وبلاگم رو. اما منم مثل بقیه وبلاگ نویس ها عاشق وبلاگم و عاشق نوشتن. خیلی هم وبلاگ هارو گشتم ولی بلاگ اسکای انگاری راحت تر و بهتر به ثبت میرسید و تقریبا مثل بلاگفا بود....