سه شنبه ما باز رفتیم شهرستان تا این چن روز تعطیلات رو خوش بگذرویم مثلا.
بعد از برداشتن "ب"از مدرسه و نشستن ما تو ماشین تماشایی بود.من بودم و دوتا خواهرم و"ب" و..."ف".همه هم
قسمت پشت نشسته بودیم و خدا نگیره این دلخوشی رو که با تنگی جا ،بازم خم به ابرومون نمیاوردیم و خیلی هم راحت
بودیم خخخخخ
از وسطای راه بارون میبارید.خیلی منظره جالبی بود.بس که این مدت جز اون چن وقتی که شهرستان بودیم سری پیش
بارون ندیدیم ذوق زده شده بودیم.
خلاصه رسیدیم .همون روز عصرش رفتیم بیرون و یه گشتی زدیم.
اهههههه میدونید چی شد ؟؟؟الان یادم افتاد میخواستم از بخاریمون عکس بندازم هااااا بعد بذارم شمام ببینید.
باورتون نمیشه از این بخاری نفتی های قدیمی بود که توش نفت میریختیم.من که خودم اصلا یادم نمیاد همچین بخاری رو
تو بچگی دیده باشم.اما "ل"یادش می اومد.تازه میخواستم از چند تا ظرف و ظروف قدیمی هم عکس
بندازم.مطمئنا شمام چیزایی یادتون میومد با دیدنشون.
عیب نداره سری بعد.
از فردای اون روز که بشه چهارشنبه بارون بارید و ما نتونستیم بگردیم فقط اکتفا کردیم با ماشین یه دوری تو اطراف بزنیم.نه
که خیلی جا بود تو ماشین "سا"اضافه شد بهمون خخخخخخخخخ
"سا" رو چون جا نداشتیم نبرده بودیم داداشمم نامردی نکرده بود و برای اینکه دل "سا"نشکنه با کسی راهیش کرده بود
و سه شنبه چند ساعت بعد از ما رسیده بود.
بله بارون میبارید منم ذوق زده.بارونو دوست میدارم.
پنج شنبه برای اولین بار بود که شهر میانه رو دیدم.شهر آرومی بود.خوشم اومد ازش.کلا هر جا که آرومه خوشم میاد
ازش.جمعه هم اومدیم خونه.راستی 5شنبه شب انقدرررررررررررر برف خوشگلی میبارید که گفتن نداره.
با اینکه زیاد بارید اما ننشست رو زمین و زودی آب شد.جمعه که داشتیم برمیگشتیم آفتاب در اومده بود بیا وببین.انگار نه
انگار هوا تا دیشب بارونی بود.منتظر بود ما برگردیم تا هوا خوب شه تا ما نتونیم یه کم بگردیم.
به خاله ام گفتم روزی 50بده بمونیم روستا.از وقتی ما اومدیم بارندگی شروع شده به خاطر پاقدم ماست دیگه.
اونم میگفت آره والا.یه دوهفته ای بمونید راضیم ازتون خخخخخخخ
خلاصه جمعه تو مسیر برگشت که آفتاب میزد راه برگشتمون دیدنی بود.برفای یخ بسته بخار کرده بودن و به زور میشد که
جاده رو دید.انقدر خوب بود اون دقایق.انگار شمال بودی و دور و اطرافت رو مه گرفته بود و حس خوشایندی به آدم دست
میداد.
خوب بود در کل.کنار خونواده بودن همیشه خوبه.مخصوصا اگه دختر خوب و شیرین و بامزه و...مثل من کنارشون باشه
خخخخخ
دیروزم عصر با "ل"و"س" و "ب"رفتیم بیرون.مردم رو خوشحال میدیدم.با اینکه قول داده بودیم فقط بگردیم و چیزی نخریم
بازم کلی چیز میز خریدیم.هوا کمی سرد بود اما بازم به من خوش گذشت.نمیدونم چرا؟اما دیروز بعد از سالها حس
خوبی داشتم .
انگاری همه شاد بودندی و این شاد بودنه به من هم سرایت کردیدندی.حال خوبی داشتیدم.
آخر شب که باز دور هم بودیم گفتم امروز خیلی خوب بود.بوی عید میومد.دیدین چقدر شلوغ بود؟بعد "ب"برگشته میگه
خاله!!!!
میگم بله؟؟؟
میگه خاله نمیدونی امروز چه روزی بود؟؟؟
میگم چرا بابا. امروز 25بهمن و شنبه میباشد خخخخخخخ
میگه خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــالههههههههههههه
همیشه وقتی حرصش رو در میارم خاله گفتنش رو میکشه.
بعد میگه امروز مثلا روز ولنتاین.
منم گفتم آهااااااااااااااااااان.برای همین بود امروز جوونها بیرون بودن و دست هر کدومشون کادو بود.میگم چرا امروز همه
یه جورایی شنگول بودن مخصوصا دختر و پسرای جوون.
اون خنده های زیرکی و نگاه کردن دم به دقیقه تو شیشه های ماشین و مرتب کردن خودشون(دختر ،پسرا)تازه انگار معنی
پیدا کردن برام.
من انقدر چشم و گوش بسته ام ینی خخخخخخ.انقدر از مرحله پرتم
(میگم یه وقت زشت نباشه من تا به این سن مخاطب خاص نداشتم که ولنتاین رو بهش تبریک بگم )خخخخخخخخخخخخخ
به هر حال با اینکه تا به حال اینروز رو به کسی تبریک نگفتم اما به کسایی که مخاطب خاص دارن این روز رو با 1روز تاخیر
تبریک میگم.
اگه این موضوعات باعث میشه مردم شهرم برای یه روزم که شده خوشحال و خندون باشن و فضای شادی درست شه
،راضیم هر از گاهی از این بهونه ها باشه که مردم شهرم و کلا مردم کشورم رو خوشحال و خندون ببینم و ازشون انرژی
مثبت بگیرم.
دیروز خوب بود و خوب گذشت.
راستی امروز تولد "د".هم تولد آبجی بزرگمه.
جالبه نه دو تاشونم تو یه روز تولدشونه.
البته قرار نبود "د" بهمنی بشه اما به خاطر اینکه 3هفته زودتر به دنیا اومد بهمن ماهی شد.
این عکس "د" زشتووووووی عمه خاتونه.
امروز میشه یک سالش.
"د"بالام خودمه هااااا(بالام تو زبون ترکی میشه فرزند،بچه)
قربونش بره عمه اش.
تولـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدت مبارک آبجی جووووووووووووووونم.
تولـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدت مبارک "د"جوووووووووووون عمه
تا درودی دیگر بدروددددددددددددددد