سال اشتباه نکنم86بود که سوم دبیرستان بودیم.
من کلا بچه آرومی بودم باورررررررررر کنین.
شلوغ نمیکردم.از اون دست بچه هایی بودم که تو خونه شلوغ کاریهاشون رو میکردم و بیرون مظلوم عالم بودم.
اما سوم دبیرستان نمیدونم ییهوووو چه بلایی سر من اومد.
کار حتی به یکبار فرار کردن از مدرسه هم رسید!!!
سوم دبیرستان هر روز دفتر بودیم ومنو الهام.
اوایل که پام به دفتر نرسیده بود اونجا رو سیاهچالی دگر میدیدم اما همینکه پام به اونجا رسید ترسم ریخت
و باکی ازاسم دفتر نداشتم. حالا هرروز نه یک روز درمیون خدمت ناظم و مدیر بودیم و اونا از خجالت منو
الهام در میومدن و بیشتر الهام رو تنبیه میکردن چون اون شلوغ بود از اول و فکر میکردن منو از راه بدر کرده.
سوم دبیرستان توفیر داشت با سال های دیگه.آزاد تر بودیم و چون سال آخر بود کلی خوشحال بودیم که
بالاخره راحت شدیم از این مدرسه کوفتی.
باورتون نمیشد روزای آخر من دیگه ثانیه ها رو هم میشمردم.
خود مدرسه بد نبودهااااا ما چون طراحی و دوخت بودیم دائم در حال نمایشگاه به پا کردن و میزبان این
مدرسه و اون مدرسه و توضیحات دادن بودیم و باید سرعت عمل شدید میداشتیم مخصوصا تو اردیبهشت
که فوج فوج اول دبیرستانی ها رو میاوردند تا مثلا بارشته های ما آشنا بشن و کارای کامپیوتری و نگار گری
و عرضم به حضور محترمتون فرش بافی رو ببینن.
خلاصه سال آخر یه روز من رفتم پای تخته وبه بچه ها گفتم بچه ها ما الان دانش آموزیم و روز دانش آموز
یادمون میمونه همیشه .بیایید سال 90جلوی مدرسه با هم قرار بذاریم و همدیگه رو ببینیم.
همه استقبال کردن و الحق که سال 90اومدن .نه همشون بعضی هاشون ازدواج راه دور کرده بودن ولی
15-16نفری میشدیم و چقدر خوب بود و یادم میاد بعداز ظهرش چه بارونی بارید.13آبان 90که چون 13افتاد
جمعه ما 14جمع شدیم.
حالا چن وقتی هس که تو این موبایل ها گروهی تشکیل دادن و بچه ها اونجا جمعن.
البته هنوز داریم بچه های دیگه رو پیدا میکنیم و تا به الان 7نفر پیدا شدیم. این از مفیدات گوشیه .
ولی من قراره یه پست مفصل راجع به موبایل بذارم حتما تو وبم. خلاصه دیشب که باز شروع کردیم به حرف
زدن.من تقریبا آخراش رسیدم و داشتن میرفتن بچه ها .
دیشب یکی از بچه ها همش یه کسی رو اد میکرد و طرف میومد میگفت من از بچه های کلاس شما نیستم
و دختر خاله اش هستم.
من فکر میکردم شاید جاریش باشه.آخه دوتا از بچه هامون با هم جاری شده بودن.
بهش گفتم سمیه هستی؟ گفت نه .من دختر خاله شم.
خلاصه حسابی کفر بچه های گروه رو درآورده بودن و این اد میکرد دختر خاله شو اون حذف میکرد خودشو.
هر قدرم گفتیم اگه دختر خالته که نباید میاوردیش.ماهمه همکلاسی هستیم. برامون معرفیش کن.اونم نگفت
و دفعه آخر اومد و اسم گروه رو عوض کرد!!!
نوشت فاطمه و همکلاسیهاش
یکی از بچه ها گفت نگاه نیومده اسم گروه رو هم عوض میکنه بچه پرررررو.
منم رفتم و بلافاصله اسم گروه رو زدم یار دبیرستانی ام
بعد نوشتم نظرتون چیه؟؟
دو سه نفر گفتن خوب نیست ولی سمیرا و الهام و مخصوصا الهام گفت دمت گرم کیف کردم و یواش یواش
بقیه هم دوزاریشون افتاد.
بله یاد روزای آخر دبیرستان که من دائم این شعر رو تو کلاس میخوندم و همه هم یاد گرفته بود ییهو گروه
رو هیجان برداشت و هرکسی شروع کرد به تایپ این شعر
. روزای آخر دبیرستان هم وقتی از مدرسه تعطیل میشدیم تو راه این شعر رو با رهبری من میخوندیم
خخخخخخخ.حتی سال 90هم وقتی جمع شدیم آخراش شروع کردیم به خوندن شعر یار دبستانی من....
یاد باد آن روزگاران یاد باد...
من نوشتم یاردبستانی من با من و همراه منی
الهام نوشت: چوب الف بر سر ما بغض من و آه منی
سمیرا هم بلافاصله نوشت: حک شده اسم منو تو رو تن این تخته سیاه
نیاز هم ادامه داد: ترکه بیداد و ستم مونده هنوز تو تن ما
بعد همگی از این شکلکها گذاشتن و همشون حالی به هولی شده بودن
بعضی هاشون همچنان داشتن ادامه شعر رو مینوشتن تا رسید به اونجا که میگفت یار دبستانی من ولی
همگی نوشتیم یار دبیرستانی ام....
سمیرا حالش بد شد و نوشت بچه ها اشک تو چشمام جمع شده.
چه روزای خوبی بود!!!
الهام نوشت من در حال اشک ریختنم و
بی باک نوشت کاش هیچوقت بزرگ نمیشدیم
منم نوشتم بچه ها دمتون گرم خوب همکاری کردین ولی این یادآوری به قدری حال همه رو بد کرد و برد به
گذشته ها که نتونستن ادامه بدن و گفتن حالمون خوب نیس و باید یه کم با خودشون خلوت کنن.
اینجوری بود که بنده هم به هیجانشون آوردم و هم حالشون رو گرفتم.
به قول جناب خان تو خندوانه آخییییییییییییییییییییییییییی
یار دبستانی من،با من و همراه منی
چوب الف بر سر ما،بغض منو آه منی
حک شده اسم من وتو
رو تن این تخته سیاه
ترکه ی بیداد و ستم
مونده هنوز رو تن ما
دشت بی فرهنگی ما
هرزه تموم علفاش
خوب اگه خوب ،بد اگه بد
مرده دلای آدماش
دست منو تو باید این
پرده ها رو پاره کنه
کی میتونه جز منو تو
درد ما رو چاره کنه
یار دبیرستانی ام ...
با منو همراه منی
چوب الف بر سر ما
بغض منو آه منی....
سلام . خوب هسین؟
همون طور که گفتین یه وبلاگ نویس خوب باید وبلاگ خون خوبیم باشه ، منم وبلاگ شما رو توی اولویت گزاشتم تا توی وقت آزادم مطالعش کنم
در مورد دبیرستانم بگم که من خاطرات خوبی دارم ولی خیلی چیزاهم به دلم موند متاسفانه
از شادی هاش بگم که همه با هم هم دل و هماهنگ بودیم ... امتحان زبان فارسی سال سوم تو ترم اول فهمیدیم سوالاش رو معلممون نداده و اعتصاب کردیم ! همه باهم گفتیم یا علی و سفید تحویل دادیم!
فرار هم یه چیز عادی بود! کلا تو برناممون بود که فرار کنیم حتما و همه باهمم فرار میکردیم که کلاس کلا منحل شه!
یه چیزی به دلم موند اینکه امسال باهم نیستیم و خیلیا تجدید شدن! حیفش واقعا حیفش
سلام پسرم.ممنونم خوبم.
هر دورانی بالاخره یه روزی تموم میشه و فقط ازش خاطره میمونه و بس.
انشاالله خاطرات دانشجوییت رو برامون بنویسی