کی فکر میکرد یه
روز جمعه که خوابیدی و خواب صبح عجیب داره بهت میچسبه یوهو با صدای یه
وانتی که داره داد میزنه سیب زمینی دارم،گوجه های اعلا،پیاز دارم و....همین
که میای زیر زبونی یه بد وبیراه بگی یهو با همون خواب آلودگی یه لبخندی
میاد به لبت که خودتم غافلگیر میشی.با خودت میگی عه عه عه چن وقت بود که اینصدا رو نشنیده بودم.ذهنت میره به سالها پیش.
اون
وقتا که صبح تا شب همش صدای این وانتی ها و نونخشکی ها شده بود جزء روز
مره ی زندگی هامون.یهو دلم تنگ شد برای قدیما.کی فکرشو میکرد که انقدرسرگرم
زندگی بشیم که حتی دلمون برای وانتی که بلند گو دستشه تنگ بشه؟؟؟؟؟
دلت یهو پر میکشه به اون
روزایی که مامانت میگه تا من چادر سر کنم برو به آقاهه بگو وایسه دارم میام
و ما باچه سرعتی میدوییدیم دنبال وانت و انگار که کوه رو فتح کرده باشیم.دلم تنگ شد واسه اون چند دقیقه که تا مامانم بره از وانتی بخره من همش منتظر رسیدن گوجه سبزای خوشگل بودم.هیییییییییییی
داری به این صدا گوش میدی و یهو فکرت بره بازم به قدیما. یاد هم محلیهای قدیمی.یاد بازیایی که انجام میدادیم.اون وقتا دختر پسر معنی نداشت همه با هم دوست بودیم.یاد ظهر و بعد از ظهرامون افتادم که خواب نداشتیم و فقط تو کوچه ها بودیم
.یاد
فوتبال بازی کردن با دخترپسرای محل.بعد یهو لبخند از لبت بره و به الان
فکر کنی به محله مون چه خلوته و همسایه ها هر کدوم یه وری از این دنیان.
این دمپایی ها رو یادتونه دخمل ها؟؟؟؟
چقدر من دوسشون داشتم و دارم هنوز.فقط رنگش عوض میشد ولی شکل روش برای پسرا (پسر شجاع)و برای دخترا(خانم کوچولو)بود.چه خوشم میومد ازشون
.کفشای خیلی باکلاسمون تق تقی بود.همش میپوشیدیم و صداشون زیباترین صدای دنیا بود
.لحظه شماری برای عید و نشون
دادن کل چیزایی که خریدیم به همدیگه بود.
خدایا اون موقع ها چه خوب بود....تق تقی های من یا سفید بود یا صورتی.
خرید های عید رو یادتونه؟؟؟؟من
و"س" همراه مامان میرفتیم بازار روز کرج اسمش این بود که به سلیقه ماست
ولی درواقع مامانم با سلیقه خودش برامون میخرید و
همیشه هم جفت میخرید.نه که یه سال تفاوت سنی داشتیم همه فکر میکردن دو
قلوایم.موهامون و تیپ هامون مثل هم بود.چه ذوقی میکردیم از اومدن عید وعیدی
گرفتن به به .
چکمه های پلاستیکی که همیشه
آرزو داشتم در آن واحد چند تا داشته باشم ازش و چقدرم هنوزم که هنوزه
دوسشون دارم مثل چکمه های سبز کلاه قرمزی.
بازیهامون که بی شک یادتونه؟؟؟بازی هفت سنگ.
بازی رابط.
بازی لی لی .هول و هراس سنگ
انداختن تو شماره 6 لی لی که خدا کنه نره روی خط و بیافته تو خونه 6.تموم
استرس لی لی تو اون شماره های 6و7و8 بود.
کش بازی هامون.وای من اصلا از این کش بازی خوشم نمیومد ولی بازی میکردم و بازیکن خوبی نبودم
.کارت بازی کردن با پسرا بیشتر البته.
واییییییییییییییییی آتاری بازی کردنامون.داداشم با ما لج میکرد و آتاری نمیداد بازی کنیم ما هم تا اون خونه نبود آتاری رو برمیداشتیم و با چه هول و هراسی بازی میکردیم
.هیچی هم نمیفهمیدیم از بازی چون همش استرس اینو داشتیم که الان داداشم میاد و مچمونو میگیره خخخخخخخخ
کی فکر میکرد همه اون ترس ها یه روزی مثل امروز که یادش میافتم برام خاطره انگیز و شیرین بشه؟؟؟
نمیدونم شمام دهه فجرها خونه
تون رو تزیین میکردین یا نه؟؟؟اما داداش و آبجیای من دهه فجر که میشد خونه
رو پر از پرچم و وسایل تزئینی میکردن.چقدررررررررررر خوب بود.یاد همسایه های قدیمون بخیر
.یه
علی آقای مهربون داشتیم که مغازه دار محله ی ما بود.عصرها آقایون میرفتن
سمت مغازه ی اون و خانم ها سمت خونه ی ما و ما بچه ها هم که مشغول بازی
.عصرها هم دوچرخه ها رو درمیاوردیم و همه با هم مسابقه میدادیم
.یاد
دوچرخه ام بخیر. آخیییییییییییی.من دوچرخه قدیمی داشتم.یه روز داداشم با
دوسش اومد جلوی درمون.من از همون اول چشمم دوچرخه ی دوستش رو گرفت
.نگو داداشمم آورده بود من ببینمش.همینکه فهمیدم سریع رفتم دوچرخه رو گرفتم و شروع کردم به بازی کردن
.فرمونش کوهستانی بود .خیلی با کلاس بود لامصب
.همه پسرا التماس میکردن که بدم یه دور باهاش بزنن منم بدجنسی میردمو دلشون رو آب میکردم و نمیدادم و هی جلوشون رژه میرفتم
.عاشق دوچرخه ام بودم.
تعدامون که زیاد میشد علی آقا شلنگش رو میاورد بیرون و آب میپاشید رومون که مثلا انقدر سروصدا نکنیم .ما هم که بچه های شصتی سرتق بیشتر
حال میکردیم و تند تند دور میزدیم و از 1کیلومتری داد میزدیم علی آقا ما
اومدیم و اونم خنده کنون آب میپاشید رومون.چه تفریحات سالمی داشتیم.
یه پیکان زرد داشتیم اون
وقت ها.ما با اون پیکانه شاید 50تا عروس آوردیم.اون وقتا هر کی عروسیش بود
باماشین ما میاوردش.علاوه بر عروس و داماد ماشین پر بوداز افراد متفرقه.
چه خوشحالم بودیم.من خودم اونقدری که بقیه از عروسی داداشم و خواهرام یادشونه یادم نیست.
6سالم بود که عروسی کردن.اول خواهرم ازدواج کرد و یک هفته بعدش داداشم.تنها چیزی که یادم میاد اون لحظه بود که داداشم طبقه پایین داشت برامون تمپک میزد و میخوند
.کاش یه کم بزرگتربودم تا چیزای بیشتری یادم می موند.البته اون موقع ها خیلی هم تو مجلس نبودم فقط یادمه بازی میکردم.
عروسی آبجیم که تموم شد بهش گفتم خب دیگه تموم شد پاشو بریم خونمون من خوابم میاد.
من به خواهرم خیلی وابسته بودم.
اونم با هزار تا دروغ و دغل گفت تو برو منم میام.این شد که امروز و فردا شد تا من از سرم افتاد.انقدر این عروسی ها در نظرم زیاد بود که آخرش گفتم چرا اینا نمیرن خونشون پس؟؟؟
چرا این عروسی تموم نمیشه ؟؟؟
همش خونمون شلوغه.چرا مردم نمیرن خونشون؟؟؟خخخخخخخخخ
دوسال بعدشم خواهر دومم عروسی کرد .من 8سالم بود اما کلاس اول بودم هنوز.به خاطر 7روز که به نیمه دوم افتاده بود.
بعدشم گذر روزها و بزرگ شدنمون که هر چی بزرگتر میشدیم خوشی هامون کم شد.
ببین از صدای یه وانتی به کجاها رسیدم.دمت گرم آقای وانتی.
یاد لاستیک بازی هامون بخیر
وای تیله بازیییییییییییییییی
یه بار داییم برای"س" یه عروسک آورد که خیلی خوشگل بود .منم گریه گریه که منم عروسک میخوام.هر چی
داییم میگفت چند روز صبر کن برات بخرم پام رو کرده بود تویه کفش که نه که نه من عروسک میخوام.فرداش داییم با یه عروسک اومد که تنه اش برای یه عروسک بود سرش برای یه عروسک دیگه
.شاید باورتون نشه که من دم به دقیقه اینو هی چسب میزدمو و خیلی هم دوسش داشتم
.قیافه قشنگی نداشت اما من خیلی دوسش دارم
.اصلا زیبا نبود و شکل بهار نبود اما من اسمش رو گذاشتم بهار.
بهار من موهاش سفید بود.شاید به نظر خیلیا زشت بود اما از نظر من زیباترین عروسک دنیا بود که هنوزم که هنوزه دارمش.
جدا هم قیافه اش ترسناکه هااااااااااا خخخخخخخخخخخخآبجیم میگه بفرستش اونور آب پول خوبی بابتش بهت میدن.
خیلی عروسکت به درد فیلمهای ترسناک میخوره
.خیلی هم دلتون بخواد.خیلی قشنگه.دقت کنید به گردنش هنوز جای چسبش مونده
.چشماشم انقدر انگولک کردم که شبها بخوابه اینجوری شده.وگرنه اینجوری نبود بچه ام خخخخخخخ
خیلی دلم گرفت و گذشته ها رو خواست.انقدری خاطره دارم که بخوام بنویسمش چند ماهی طول میکشه.تا همینجاشم کلی برام یادآوریش شیرین بود.
+دیروز یه نفر رو در حد مرگ خوشحال کردم.بهم گفت تا حالا
کسی اینجوری منو خوشحال نکرده بود.براش یه سری آهنگای خاطره انگیزی پیدا
کردم که خیلی وقته دنبالش بود.خیلی ذوق زده شده بود و نمیدونست چه جوری ازم
تشکر کنه.
++یه تصمیماتی برای وبم گرفتم.نه نه نمیخوام قالبشو عوض کنم.البته الان که فکر میکنم شاید قالبشم عوض کردم.یه تصمیم دیگه دارم که فکر کنم 1ماهه رو مخمه اما به زودی عملیش میکنم.