مروز طبقه پایین داشتم یه مانتو میدوختم و مشغول بودم با خودم به فحش و فحشکاری خخخخخخخ
که اصلا به من چه براشون بدوزم.خسته شدممممممممممم.راستونکی خسته شدم.
صبح میرم شب میام.
همینطور که داشتم خیاطی میکردم "ب"اومد و گفت خاله اسم وبلاگت چی بود امروز هرچه قدر فکر کردم یادم نیومد.
گفتم بخت خواب آلود من .
گفت آرههههههه یادم افتاد گفتی از استاد شهریار برداشتی این اسم رو؟
گفتم آره. شاعر مورد علاقه من استاد شهریاره .
بعد که دیدم داره به دقت گوش میده گفتم یه کمی از شاعر مورد علاقه ام براش بگم.
شما خودتون بیشتر از من درباره شهریار میدونین ،اما یاد آوریش خالی از لطف نیست براتون.
بهش گفتم جالبه بدونی که من برعکس همه که فکر میکردن استاد شهریار اصلا دیوان
فارسی نداره و دیوان به زبون ترکی داره من فکر میکردم دیوان فارسی داره و به زبون آذری نداره.
اینایی که میگم برای سال اول دبیرستان منه که 15سالم بود و هرروز تابستون
با دوستم "سو" که میرفتیم کانون چه قبلش و چه بعدش که از کانون میومدیم پشت یه مغازه ای وایمیستادیمو و من به کتاب شهریار خیره میشدم و "سو" به چیزای دیگه.
بالاخره هم خریدمش.اما اون زمون خوندنش برام آسون نبود.
اما دوسش داشتم .یکی دوسال بعدشم فیلم شهریار ساخته شد که
من امکان نداشت قسمتیش رو نبینم.فقط به نظرم اونجور که باید ساخته میشد ساخته نشد.
فیلمی از کمال تبریزی. استاد شهریار سختی های زیادی کشید
و با مشقت های زیادی دست و پنجه نرم کرد.یادم میاد اونسال پرفروش ترین
کتاب نمایشگاه،کتاب استاد شهریار بود که خیلی از کسایی که خریده بودن میگفتن
ما اصلا نمیدونستیم که استاد فارسی هم شعر میگفته اما با دیدن فیلم فهمیدن
که دیوان فارسی هم داره.حالا من باز برعکس رفتم و دیوان ترکیش رو خریدم.
معروفترینش که شاید همه بدونن شعر حیدر باباست که بسیار دلسوزانه
و جانگدازانه برای حیدر بابا شعر میگه.وکسایی که ترک زبان هستن بیشتر
سوز و گداز این شعر زیبا رو درک میکنن. من حیدر بابا رو از بچگی میشنیدم
و توی تصورم اینبود که شهریار برای یه آقایی شاید بابابزگش شاید یه آقایی
که خیلی دوسش داره شعر میگه.اما فهمیدم و توی اون کتاب اولی که خریدم
فهمیدم حیدربابا اسم یه کوهی بوده که شهریار تو زمون بچگی بسیار تو اون کوه
بازی میکرده و بعد تحصیلاتش برگشته و برای کوه مورد علاقه اش از غم و غصه های
زمونه میگه .اولش به حیدر بابا میگه وقتی رودخانه هات پرآب شد،وقتی زمینت
سرسبز شم سلام منم بهشون برسون بلکه اسم منم به زبونتون بیاد.
حیدر بابا دو بخش داره که بخش اولش به یاد کردن میگذره یاد کردن
از جاهایی که رفته و کسایی که دیده.دفتر دوم شهریار هم به درد و دل کردن
با کوه مورد علاقه اش میگذره. برای کوه که چه روزای خوبی داشته
و الان که برگشته فقط خاطره هاش یادش مونده و بعدشم از بخت خوابیده اش
میگه و از اینکه این دنیا به پادشاه ها وفا نکرد و نمیکنه و ....
به غیر از این شعر زیبا من یه شعرش رو دوست دارم به اسم خان ننه.
این شعر رو برای مامان بزرگش گفته که بسیار زیباست و با هم معنی
این بیت بیتهای شهریار رو فقط ترک زبان های اصیل میدونن.
خان ننه یه مدتی بیمار میشه و بعدش میمیره و شهریار چون وابسته ی
خان ننه بوده بهش به دروغ میگن که خان ننه رو بردن کربلا که شفاشو
از آقا بگیره.انقدر این شهریار رو با این بهونه ها سرگرم میکنن که شهریار یواش یواش
متوجه میشه که خان ننه فوت شده.بعد تو شعرش میگه که فهمیدم که تو مردی.
کاش میشد دوباره بچگیم رو پیدا میکردم و به اون زمون برمیگشتم. خان ننه کجا موندی دور سرت
بگردم کاش یه بار دیگه بودی اونوقت بغلت میکردم و تو آغوشت یه دل سیر گریه میکردم.دیدی من
چه جوری گمت کردم؟؟؟دیگه مثل تو پیدا نمیشه. این شعرش رو من خیلی زیاد دوست دارم چون
واقعا پراز سوز و گدازه.خوندن ابیات آذری بسیار سخته اونم برای حتی من آذری زبان.چون استاد
شهریار متولد تبریز بود و لهجه تبریزی ها بین ترک زبان ها از ما غلیظ تره و من خیلی از حرفاشو
نمیفهمم.و کلا خوندن کلمات ترکی بسیار سخته.به هرحال استاد شهریار هم توی شعر فارسی
قهار بود و هم توی شعر ترکی استادی چیره دست بود. یکی دیگه از شعر های شهریار که من
شاید هر روز میخونمش و حفظمش شعر ایمانشه. که راجع به ایمانه که به چه راه هایی ایمان
آدم ازش گرفته میشه.یه جاش میگه چقدر راحت داره ایمانمون رو چرچی میبره
(چرچی تو زمون قدیم این آقایونی که بساط میاوردن از قبیل پارچه و لباس و ...بهش میگفتن چرچی)
در ادامه میگه دارو ندارمونو به یه سقز فروختیم که عجب داناست این دشمن که همون چرچی باشه
که میاد به ده مون درد میده و درمان میبره. شهریار تو رشته پزشکی درس میخوند و تا آخرشم
خوند .چون جایی خوندم که نوشته بودن نیمه درسش رو رها کرد ولی اینطور نبود.
شهریار اسم شهریار رو از دیوان حافظ به امانت گرفت.2یا 3بار نیت کرد و از دیوان حافظ نام
شهریاراومد تو بیت های حافظ و به احترام حافظ نام شهریار رو به روی خودش گذاشت .
اسم ایشون محمد حسین بهجت تبریزی هستش.
شهریار تو جوونی عاشق خانمی میشه که به وصالش نمیرسه .به علت اینکه بابای دختره به
شهریار که مال و منالی نداشته دختر نمیده و سالها بعد شهریار با خانم دیگه ای ازدواج میکنه.
و بازم چند سال بعد معشوقه ی اولی شهریار به تبریز میاد و شهریار رو پیدا میکنه و بهش میگه
میخواد که از شوهرش جدا بشه شهریار بهش میگه من دیگه تو رو فراموش کردم و بهتره این
کارو نکنی.اینارم با لحن سرد بهش میگه که هیچ روزنه ای از مهر شهریار دوباره رسوخ نکنه به
قلب معشوقه ی اول.من فکر میکنم این شعر معروف رو اینجا گفته . شعر معروف آمدی جانم
به قربانت ولی حالا چرا رو منظورم هست.
شاید شنیدین که میگن شهریار تو بستر مرگ بود که معشوقه اش سر میرسه و شهریار
با دیدنش این شعر رو میگه.که باز البته من تو فیلمی که ساخته شد این مطلب رو ندیدم.
دیگه معروفترین شعر شهریار رو هم فکر نمیکنم کسی ندونه که کدوم هست
علی ای همایرحمت تو چه آیتی خدارا
که به ما سوافکندی همه سایه ی هما را.
این شعرم شبی که شهریار گفته بود همون شب عالمی تو خواب دیدن که شهریار این
شعر رو دارن تو محضر امام علی (ع)میخونن.شعری که هنوز کسی نشنیده بود به دل آقام
امام علی(ع)خوش اومد و این افتخاری شد برای شاعر محبوب من. خدا بیامرزدش .
شهریار محبوب من برای منم زیاد شعر گفته یعنی برای نام واقعی من.
حداقل یه 4-5تایی اسم من تو شعر هاش گفته شده.
بعله دیگه
خدا بهشت برین قسمتش کنه.شهریار خیلی سختی کشید.
خیلی تنهایی خیلی بی کسی خیلی غربت کشید.دم دمای آخرشم که کمی فراموشی گرفته بود.
یادم میاد قسمت آخرش رو که نشون میداد خواهرم چه زار زار اشک میریخت برای تنهایی شهریار.
منم بغض کرده بودم .قسمت آخر به گمونم میا رزید به قسمتهای دیگه اش.
+++خب من یه مدت دیگه فکر کنم نتونم سر بزنم.خیلی کارای عقب افتاده دارم.
ببخشید که نمیتونم تند تند بهتون سر بزنم.از اولشم اونقدر فعال نبودم یه خرده این وسط مسط ها
کارم با کامپیوتر زیاد شد که از همتونم فعال تر بودم. میخوام یه مدت دور از نت باشم.
میخوام کارامو انجام بدم.کتابایی که دوس دارم رو بخونم .جاهایی که خیلی وقته نرفتم برم.
خیلی پارچه برای دوختن دارم که دهان مبارکمان را آسفالت کرده.
دست تنهام و این باعث میشه کارهام کند پیش بره.هر از گاهی هم گریز میزنم به آرایشگاه چون
خواهرم دست تنهاست.اینه که فعلا تا مدتی نیستم تا کارهام سروسامونی بگیره.
اما مطمئن باشین خاتون بی معرفت نیست و هیچکدومتون رو فراموش نمیکنه.
راستــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی...!
به هر حال آدمی به نفسی بنده.از کجا معلوم که آخرین خداحافظی من با شما نباشه.
کی از فرداش خبر داره که من خبر دار بشم.به قول فرفر مجلس عارفانه شد خخخخخخ
الان آبجیم اینجا بود میگفت بهش الهام شده میخواد بمیره هااااااا خخخخخخخ
بدی خوبی دیدین حلال کنین.حرفی زدم که بهتون خوش نیومد ببخشید.قصد و غرضی نبود
فقط یه خرده رک حرف زدن بود.که به نظرم رک حرف زدن صدبرابر بهتره.
خاتون خانوم به من آذری یاد میدی؟؟؟؟؟
زبان آذری دوست دارم...
شعرهای شهریار شنیدم ولی کتاب های ایشون ندارم بخونم..
منم از شهریار خوشم میآد..
ممنون..اطلاعات خوبی در مورد ایشون هر چند کوتاه و مختصر دادین...
پارچه ها در چه حالن
زبان آذری سخته.
اطلاعاتم مفید و مختصر ولی کامل بود خدایی.
من عاشقشم
باران جااان تینا کپی از وب قبلی هست و این خاطرات برای پارسال اردیبهشته.تموم شده خوشبختانه