چند سال پیش ک اینجا درمورد سختی زندگیم مینوشتم،واقعا رسیده بودم ته خط!
اما حالا با گذشت چند سال تازه میفهمم بازم اون سالها خیلی بهتر از الان و این سالِ نحس و این گرفتاری های جدید بود.
میدونستم.خیلی خوب میدونستم که زندگی هر سال سخت تر میشه.چون قبلِ این سختی ،سختی هایی کشیده بودم که باورم شده بود چیزی تغییر نمیکنه و همه چی رو ب وخامت میره.
ولی این چن روز فقط دارم فکر میکنم خب که چی؟قراره تموم شه چرا نمیشه؟چرا انقدر با شکنجه؟چرا انقدر با یاس و ناامیدی؟چرا انقدر بد؟چرا انقدر بد؟چرا انقدرررررر بد داره میگذره آخه؟
من نفس های آخرمه.میدونم ک نفسهای آخر رو میکشم.دیگه مرگ تدریجی قراره تا کی ادامه پیدا کنه؟
بابام از دستم عصبانی بود و مثل همیشه ناخواسته آرزوی مرگمو کرد.
گفتم بابا دعای من نمیگیره.تو در حقم دعا کن.میگن دعای پدر مادرا میگیره.
گفتم بهش برام دعا کنید.شما بخوایین تا تموم شم.
کاش از ته دل میخواست.کاش خدا میشنید.
مرجان ک مرو گفتم راحت شد.مگه قراره چقدر آدم تحمل کنه؟چقدر کِشش داره؟چقدر اضطراب،چقدر ترس،چقدر ترس،چقدرترس...
ترس از اینکه به سال هم نمیکشه.هرروزم داره به سختی میگذره.
قبلا خدا صدامو میشنید.الان تا میام حرف بزنم ریشخندم میکنه و صورتشو برمیگردونه اونطرف.
اونم از من خسته شده
خوش باشی آبجی.
خوشم به خوشیت داداش.