دیروز از صبح که بیدار شدم حالم باز به طرز عجیب و غریبی بد شده بود.انقدر بد که نمیتونستم چند دقیقه ای سرپا وایسم.
یه کم دردم که آروم شد نزدیکیهای شب رفتیم خونه یکی از آشناها که مهمونم داشتن.
دردم شروع شد.انقدر این دردم زیاد شد که دیگه حتی برای ثانیه ای آروم نمیشد.صدتا قرص و شربت و چایی نبات بهم دادن اما دریغ از آروم شدن.
یه خانم مسنی بود که در اخر گفت دکتر بهم قرص داده که هر وقت دردم اروم نشه یه نصفه قرص میندازم.منم که از درد به خودم میپیچیدم و گر گر عرق میکردم گفتم تو رو خدا بده بخورم دارم میمیرم.با شک و دودلی و تردید نصفه قرصی بهم داد.بعد از 10 دقیقه حالم بهترشد.اما باز درد اومد سراغم.
حاضر بودم نصف قرص رو هم بخورم تا باز 10 دقیقه آروم بشم.آخه از صبحش یه ریز در حال درد کشیدن بودم و اون ده دقیقه غنیمت بود.گفتم تو رو خدا خانم بده نصف دیگه اشم بخورم.
خانمه نمیداد میگفت همونشم نباید میدادم.گفتم دارم میمیرم نمیبینی؟؟؟خب اون مسکن رو بده من .گفت بیشتر از این برات ضرر داره .گفتم شما بده باقیش با من.
خلاصه انقدر زجر کشیدم و حالم خراب شد که راضی شد نصف دیگه اشم بده.خوردم و یواش یواش دردم آروم شد و گفتم تا شروع نشده بریم خونمون.سریع بلند شدیم و اومدیم. بعد از زیارت عاشورا خوندن کنار بخاری دراز کشیدمو و یواش یواش احساس کردم چشام داره خواب میره و انگار تو ارتفاع هستم و صداها کمتر به گوسم میرسه.
داشتم خواب میرفتم که دیدم خیلی تشنه مه.بلند شدم که برم اب بخورم دیدم چشام دو دو میزنه و سرم حسابی داره گیج میره و هر آن عین اینایی که مست میکنن در حال افتادنم.یهو مامانم دستمو گرفت و نشوند زمین که نیافتم.خلاصه یه نیم ساعتی گذشت بدتر شد و بهتر نشدم.
زنگ زدن از طرف پرسیدن چه قرصی بهم داده که سرم گیج میره؟با هزار تا من و من گفته بود ترا مادون یا ترامادول نمیدونم درسش کدومه.یه قرصیه که فکر کنم مواد مخدر توش باشه .از اینایی که درد رو اروم میکنن.
هیچی دیگه الان من به نام خدا. خاتون 1 روز میشود که معتاد هستم.
عایا از این به بعد به ز باید بگویم ژ
خلاصه شروع کردن به اب قند دادن به من چون فشار رو میندازه این قرص تا حالم بهتر بشه .ولی خواب راحتی کردم.
اما الان باز احساس میکنم که دردم داره یواش یواش شروع میشه.من بازمممممممم قرص میخوامممممممم.چرا نمیفهمید من معتادمممممم پول ندارم من ترامادون/ترامادول میخواممممم
شماره حساب من.بریزید به حسابم من الان خمارم.
12345678987654321
دیشب تو اون بحبوحه وصیتامم میکردم.میگفتم کتابامو مال لیلا .پارچه هام مال طاهره یه ذره طلاهامم برای سمیراخخخخخ
+++دوستای گلم ممنونم بابت کامنتای خوبتون و معذرت از اینکه تاییدشون نمیکنم.ممنونم که کنارم بودید و دلداریم دادید.
مامان سحر بهتره.هنوز عمل نشده و معلومم نیس که کی عمل شه.تا اونجایی که من میدونم و خبر دارم قرار بود29 عمل شه ولی دکترا گفتن کمی دیرتر.ولی نمیدونم دقیقا کی؟
از سحر دوستم تو پست قبل کمی گفتم.سحر از من کوچیکتره و خودش میگه از وقتی یادشه داره کار میکنه.منم از 18-19سالگیم که باهاش آشنا شدم یادمه که سرکار میرفت.
ینی ببینید من چقدر بامعرفتم اون از من بامعرفت تره.یه کار براش کنی صدتا کار برات انجام میده آخرشم میگم آ جی ببخش نتونستم جبران کنم.بمب انرژیه هر جا میریم دائم میگم سحر آرومتر حرف بزن.سحر بلند نخند.سحر...سحر...
چند وقت پیش عاشق شده بود.رفته بودیم پارک و شام ساندویچ خریدیم و در حین خوردن سحر یهو آروم میشد.بعد خیره جایی رو نگاه میکرد.بعد یا نگاه میکرد به ما و میگفت ینی برمیگرده؟؟؟درسته کار ما زشت بود ولی هربار اینومیگفت من میخندیدم و میگفتم سحر خل شدی؟نکنه راس راسی عاشق شدی؟؟؟راس راسی عاشق شده بود.ایندفعه با دفعه های دیگه فرق میکرد انگاری.لرزیده بود دلش.میگفت خاتون بخدا دروغ نمیگم .منو دوهفته دیگه ببین اگه سحر قبلی بودم.گفتم این دوهفته اگه بلایی سرت بیاری اسم منو نیار من با کسایی که ضعیفن کاری ندارم.اونشب بالاخره فهمیدم جدی جدی دلش رفته برای اون پسره.دائم هم براش آهنگ انگار عاشق شدم عاشق رو میذاشتیم که هر آدم ناعاشقی هم به قول سمیرا این آهنگ و میشنید ناخودآگاه حس میکرد که عاشقه چه برسه به سحر که خود به خود عاشق بود.
براش حرف زدم براش مثال زدم .تو لحظه هایی که داشت دیوانه میشد انقدر حرف زدم که آروم شد.میگفت هر بار یادش می افتم نفسم بند میاد.ما تا آخرش رفته بودیم چرا ییهو اینجوری شد؟؟؟دختره احمق حتی میخواست خودشو نابود کنه!!!بهش گفتم سحر وقتی پات میشکنه مگه به این زودی جوش میخوره؟؟؟میتونی به ماهرترین دکترا بگی یه روزه خوبش کنن؟؟؟اون زخمت بازه و زمان میخواد تا یواش یواش پوست پات هم بیاد و خوب بشه،درد عاشقی و فراغم همینه .باید صبور باشی.صبوری از صبر کردن میاد.یه روزی که دور نیست میشینیم به این حال هات میخندیم دوتایی.شبا میرفتیم هیئت تو محرم.قدم میزدیم و انقدرررررررر حرف میزدیم و خسته میشدیم که تا میرسیدیم جایی برای فکر نبود و بیهوش میشدیم.
بهش جمله ای رو گفتم که سالها تو یادم مونده......
پرنده ای رو که دوسش داری رهاش کن بره!!!اگه برگشت بدون که مال تو بوده و اگه برنگشت بدون از اول هم مال تو نبوده!!!
هر روز تقریبا میرفتیم بیرون.کور بود میدونن عاشقا که چی میگم.تا حالا عمیقا اینجور عاشق نشده بود.هر روز غروبا میزدیم بیرون و من دائم حواسشو پرت میکردم.قرار بود جداییشون دوهفته طول بکشه انقدر طولانی شد که رسید به روز عاشورا.بالاخره یارو زنگ زد و سحر تازه به خودش اومد و دید از وعده دوهفته گذشته و نمرده هنوز.فهمید دیگه اون احساسات سوزانو نداره!!! فهمید که بدون اونم میتونه زندگی کنه.فهمید تو آتیشم تونست که نسوزه.فهمید تو دریا میتونه باشه و غرق نشه.فهمید کوه میتونه باشه و خم نشه.فهمید اگه کسی یه بار رفت ،منتظر رفتن های بعدیشم باشه.فهمید مرد هیچوقت حرف از رفتن نمیزنه ولی به محض رفتن داره خودشو از چشم میندازه.سحر خیلی چیزا تو این مدت فهمید.سحر پخته شد .سحر صبور شد.
اینو به شما دوستان هم میگم که زن اگه میگه میخوام برم بدونید که داره میگه مانعم شو نازمو بکش و نزار برم ولی مرد اگه میگه چه معنی میتونه داشته باشه؟؟؟جز اینکه هوایی غیر از هوای تو، توی سرش میتونه باشه؟؟؟غیر اینکه یکی دیگه جای تو اومد تو زندگیش؟؟؟
آآآآآی این حرفا رو ول کنید که طرف میگه من برای خوشبخت شدنت میرم!!! من میرم که تو راحت باشی نهههههه باور نکنید. اگه قرار بود برن چرا اومدند؟؟؟؟اون موقع نمیدونستند که چشم و دلشون سیرمونی نداره و با یه تازه وارد دیگه رو هم میریزند؟؟؟
مردای الانی مرد نیستند.دائما در حال نازو نوز کردن و رفتنن.نمردیم ودیدیم جای اینا با هم عوض شد.
به هر حال بعد اینهمه وفاداری سحر ،سحر گفته تکلیف منو روشن کن اون احمق و بهتر بگم نامرد بعد از یکسال وعده و وعید گفته همینی که هست میخوای بمون میخوای برو!!!
سحر الان خیالش راحته که یه عمر با یه آدم قهر قهرو زندگی نمیکنه.سحر الان حالش خوبه و داریم دوتایی به اون روزای بد میخندیم .سحر میگه دیدی خاخور جان چه ساده دل بودم!!!داشتم برای کی خودمو نابود میکردم؟؟؟منم بهش میگم از کی داری حرف میزنی؟؟؟اونی دیگه وجود نداره.سحر اون نامرد پشیمون میشه یه وقتی که خیلی دیره...خیلی دیر.
+++دوستان من خوبمم.سعی میکنم خوب باشم.این چن وقت در حال بردن مامان از این دکتر به اون دکتر و بعدش بردن بابام از این دکتر به اون دکترم.برای همین یه کمم نه که تنبلم نوشتنمم به سختی میاد
+++خیی چیزا بود بنویسم یادم رفت...آهاااا هیچی.میترسم بگم به خودتون بگیرید حرفامو
+++یه دونه بالاخره رفتم کتابخونه ثبت نام کردم که زیاد کتاب نخرم.البته یه دوماهی هست ثبت نام کردم منتهی یادم رفت بگم.مثل همیشه که خیلی چیزا یادم میره بگم.
بیایم امروز بخوانمتان
+++ یکی از دوستانم پرسیده که حکم کسی که یه باره وبش رو حذف میکنه چیه از نظر من؟؟؟همونطور که گفتم اولن درررررردمیدونم که منظورش منم.اما بزار بگم که هر بار رفتم از قبلش گفتم که برمیگردم و گاهی وبم دچار مشکل میشه و نهایت دوروز غیر فعالش میکنم.از بیخبر رفتن متنفرم و از کسایی که بیخبرم میرن همینطور.
من برای خودم ارزش قائلم که برای دیگرونم قائلم.اگه کسی برای خودش ارزش نداشته باشه دیگرونم براشون بی ارزشن.مثل خیلیا که بیخبرمیرن.در نتیجه برای منم بی ارزش میشن.بعله بعله میفرمودم خخخخخخ
مثل بعضیا که دوساله دارن وب میزنن و هنوزم نزدن.
بعدم یه وقتایی حسش نیست بنویسم.ولی بیخبر تاحالا نرفتم و از قبل گفتم نگفتم آیا؟؟؟از هر چی بدم بیاد مطمئنا انجامش نمیدم.بگم باززززز؟؟؟