-
شب یلدا
سهشنبه 30 آذر 1395 18:42
امشب، میوه ی سربسته ی حرفهایمان را روبه روی هم می گذاریم.... تا طعم شیرین دوستی را به کام زمستانی روزگار بچشانیم... بازم مثل همیشه دیر شد پست گذاشتنم شب یلداتون مبارک باشه فکر نمیکنم که لازم باشه که برای هزارمین بار تکرار کنم که عاشق همچی مراسمایی هستم که داریم و طبق سنت هامون چه با کاستی اجرا باشه ولی در هر حال...
-
آنتراک
یکشنبه 14 آذر 1395 22:10
رسیدیم دوباره به آنتراک من. این دومین آنتراکیه که مینویسم و مثل سری پیش میگم هر کی خواست میتونه نخونه. +++این چن روز تعطیلاتو رفتیم شهرستون.دیگه مثل سابق دهاتمونو دوس ندارم.دیگه نمیتونم مثل سابق سختیایی رو که تحمل میکردم ،تحمل کنم .شاید اگه مثل سابق فقط خودمو مامانم بودیم اوضاع فرق میکرد.انقدرم بارون بارید همه جا رو...
-
مهم نیست دیگه
چهارشنبه 3 آذر 1395 17:59
میگه فلانی رو یادت میاد؟میگن جدیدا خیلی افسرده شده و هیچی حالشو خوب نمیکنه. هیچی نمیگم. اون یکی میگه فلانی همکلاسیمون طلاق گرفته خبر داشتید؟ هیچی نمیگم ولی خبر داشتم یعنی اولین نفر به من گفت. سومین نفر میگه:برادر فلانی معتاد شده هیچی نمیگم. تعجب میکنن.خاتون پرحرف، کم حرف شده .انتظار دارن چیزی بگم بالاخره بعد مدتها...
-
عنوان نوشتن سخته خیلی
پنجشنبه 27 آبان 1395 12:45
دیروز از صبح که بیدار شدم حالم باز به طرز عجیب و غریبی بد شده بود.انقدر بد که نمیتونستم چند دقیقه ای سرپا وایسم. یه کم دردم که آروم شد نزدیکیهای شب رفتیم خونه یکی از آشناها که مهمونم داشتن. دردم شروع شد.انقدر این دردم زیاد شد که دیگه حتی برای ثانیه ای آروم نمیشد.صدتا قرص و شربت و چایی نبات بهم دادن اما دریغ از آروم...
-
صبر...
جمعه 7 آبان 1395 14:04
از سحر دوستم تو پست قبل کمی گفتم.سحر از من کوچیکتره و خودش میگه از وقتی یادشه داره کار میکنه.منم از 18-19سالگیم که باهاش آشنا شدم یادمه که سرکار میرفت. ینی ببینید من چقدر بامعرفتم اون از من بامعرفت تره. یه کار براش کنی صدتا کار برات انجام میده آخرشم میگم آ جی ببخش نتونستم جبران کنم.بمب انرژیه هر جا میریم دائم میگم سحر...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 23 مهر 1395 14:00
سلامممم علیکم. خوفید؟؟؟ عزاداریهاتون مورد قبول حق. نمیدونم چرا انقدر حس نوشتنم رفته میباشد. امسال بعد از هفت هشت سال ،شایدم بیشتر رفتم هیئت.هیئت خودمون نه هیئت غریبه ها. نه میتونم بگم حس بدی رو تجربه کردم نه میتونم بگم حس خوبی رو تجربه کردم.البته که بیشترش حس خوب بود تا بد. شاید اینی رو که بگم نازاحتتون کنه با اینکه...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 13 مهر 1395 12:35
خاتون کمی بینا میشود... امروز دیدم این زن داداشک سخت مشغوله کاره گفتم بیام این خواهر شوهر بازی رو بزارم کنار و با هم دوست باشیم. بالاخره کی از خواهر شوهر بودن نتیجه ای عایدش شده که عاید من بشه و خلاصه لعنت بر شیطون کردم و بلند شدم رفتم بهش کمک کنم. هی داشتم با خودم حرف میزدم و خودمو راضی میکردم و در اخر گفتم خدایا من...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 9 مهر 1395 19:17
سنجــــاق شـــود به پــــســـت قبــــل دیروز که اومدم خونه همچی دلتون نخواد بوی قرمه سبزی،غذای محبووووبم ، میزد به مماخمون که نگو و نپرس مامانم برام درست کرده بود. خلاصه همینقدر بگم برام سنگ تموم گذاشته بودن و یه تولد درست و حسابی برام گرفتن. کیکمم همونطور که مشاهده میکنید چقدر زیباست برای همین نمیذاشتن ببینم که یهویی...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 7 مهر 1395 17:00
امـــروز تـــولــــد مـــنــــه چند سال پیش یه مراسم داشتیم به گمونم سفره حضرت ابوالفضل(ع) بود که مصادف شده بود با تولد امام رضا(ع) .در نتیجه مولودی هم بود. روضه خون طبق روال عادی شروع کرد روضه خوندنو.چرا باید تو جشن ها روضه بخونن؟؟؟اصلا مولودیه هااا اما روضه رو باید بخونن. خلاصه ماهم حسابی رفته بودیم تو فکر و به حرف...
-
آقا مجتبی رمز جدید رو به اون لینکی که برام گذاشته بودید فرستادم.لطفا با رمز جدید وارد بشید.
جمعه 2 مهر 1395 02:14
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 31 شهریور 1395 14:25
مسافــــــــــــــرت رفته بودیم مسافرت این چن روزو. نمیخواستم برم اولش، اما لحظه آخر گفتم میرم.خوب دِهِ مون آب نداره و من فکر کنم از همون وقتا بود که ترس از نبود آب گرفتم.بزرگترین ترس من نبود آبه. رفتیم و رفتیم تا رسیدیم به زنجان.همینکه خریدهامونو کردیم و مایحتاج این چن روز رو خریدیم اومدیم بیرون شهر و ادامه راه. ساعت...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 18 شهریور 1395 21:56
دانیال عمه اش خیلیییی حس قشنگ وهیجان انگیز و باحالیه که تو خودتو یه بار دیگه کوچیک ببینی.ببینی که کوچولو شدی و تموم حرکات برات شیرین باشه و فکر کنی آخه انقدر شباهت بین منو این بچه هرچن که عمه اش باشم؟؟؟فکر کنی یه روز تو خودتم انقدر کوچولو بودی. خودم کشفش کردم.خوده خودم.وقتی سمیرا عکس بچگیامو در آورد و نشونم داد اونجا...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 6 شهریور 1395 12:01
دیروز دم غروب "ل" گفت حالا که بچه ها اینجان بریم پارک چمران یه کم حال و هوایی عوض کنن.بلند شدیم یه کم بند و بساط جمع کردیم و رفتیم چمران. پدرو مادر هم رفتن عروسی.تا وقتی که برسیم به پارک چمران،نظرم این بود که فقط بریم یه گوشه ای بشینیم و بچه ها بازی کن اما همین که به ورودی شهر بازی چمران نزدیک شدیم ییهو دلم...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 31 مرداد 1395 13:07
آرزوهای خاتون گلی... یکی از آرزوهایی که دارم اینه که یه روزی به اندازه 2 ساعت بمیرم و بعد زنده بشم.من سالها قبل مجله روزهای زندگی بود یا یه چیزی تو همین مایه ها بود اسم مجله اش ،میخریدم و توش اولین چیزی که میخوندم مطلب آنهایی که مردند و زنده شدن بود.انقدر دوس دارم واسه 2ساعت اصلا یک ساعت بمیرمو و برم ببینم من کدوم سمت...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 26 مرداد 1395 19:01
پاقدم چند ماه پیش که داشتم همراه زن داداشم میومدم خونشون،چن در اونور تر مراسم نامزدی بود.بعد "ف"بهم گفت میدونی این کسی که داره ازدواج میکنه چن سالشه؟؟؟12 سال به گمونم. گفتم تعجب آور نیست.جاهلیت تو ایرانم هست. درست شب بعدش عروسی بود.عروسی یه کسی دیگه.انقدر صدا نزدیک بود من گفتم جلو در هستن.به فریب گفتم پاشو...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 24 مرداد 1395 12:05
کتابخوانی در ادامه کتابخوانی قسمت قبل یه کتاب توجه منو خعلی جذب کرد که خالی از لطف نیست که براتون بنویسم و اینکه ممکنه یادم بره و اینجوری وقتی اینجا ثبت بشه ،دوباره میخونم. کتاب اینبار در مورد کلبه نحس بود.3تا داستان داشت که هر سه تاشم جالب بود. بیشتر از همه داستان سوم منو جذب کرد و اینجا میخوام بگم. خانمی بوده که...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 22 مرداد 1395 14:58
کتابخوانی خب دارم خوشبختانه این روزا کتاب خوندن بچه ها رو میبینم .کتاب خون شدن همشون."سی" که هر روز کتابخونه میره و جدیدا "ف" رو هم میبره.این وسط "سا"رفته کتابخونه ثبت نام کرده که دیده و شنیده شده که فقط یه روز رفته کتابخونه و به گفته خودش تو 5-6ساعت فقط یه کتاب کم حجم رو به سختی خونده و...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 18 مرداد 1395 14:05
داشتم کتاب میخوندم .یه جاییش خیلی چیز باهالی نوشته بود.اول اینکه پیشنهاد میکنم اگر تونستید و به کتاب خوندن علاقه داشتید همه کتابهای حمزه سر دادور رو بخونید.من شیراز که رفته بودم وقتی تو حافظیه داشتیم غرفه هاشو میگشتیم،توی یه غرفه ،کتاب فروشی بود و تازه 50 درصدم آف خورده بود و منم که روانی کتاب،دیگه هیچی ندیدم و فقط...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 11 مرداد 1395 02:12
اندر احوالات گذشته من گفتیم بیاییم یه خونه تکونی کنیم و یه سری بزنیم اینجو. با روزای بلند و کسل کننده تابستون در چه حالید؟؟؟ دیشب باز از همون شب بیداری هایی بود که با زن داداشه گرم صحبت بودیم و حرف به گذشته ها کشید. من همیشه فکر میکنم که یه آدم خیلی آرومی بودم و درواقع هنوزم اعتقاد دارم .اینو هر بار میگم میگن بهم تو...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 24 تیر 1395 22:33
بی بی... سالهای ساله که فکر میکنم من به خواب عمیقی فرو رفتم و هر چی طی این سالها به خودم زور میزنم تا از این خواب عمیق و طولانی بیدار شم نمیشه.تا حالا به این فکر کردین که شمام خوابین؟؟؟ ******* من سالها پیش یه بی بی داشتم.بی بی به ترکی یعنی عمه. بی بی ،بی بی واقعی من نبود.بی بی مامانم بود که ماهم بالطبع بی بی صداش...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 12 تیر 1395 17:44
حکایت آدمها ،حکایت عجیب و غریبیست. حکایت آدمهایی که از تنهایی و تنها بودن و تنها زندگی کردن، میترسند.... حکایت آدمهایی که به راحتی فراموش میکنند ولی از اینکه فراموش بشوند میترسند... حکایت آدمهایی که از مرگ گریزانند ولی این زندگی را هم نمیخواهند... حکایت آدمهایی که خودشونو یادآوری میکنند تا از یاد نرن... آدمها از ترس...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 7 تیر 1395 15:05
......... زن داداشم بهم میگه چرا انقدر کتاب میخونی؟؟؟اینو خیلیا میپرسن.بهش میگم برای اینکه نفهمم دور و برم چه خبره.قبلا ولی کتاب خوندنو دوست داشتم نه برای اینکه غافل شم از دنیای بیرونم.صرفا چون عاشق کتاب خوندن بودم. حقیقتشم همینه من کتاب رو میخونم تا انقدر توش غرق بشم که نفهمم دورو برم داره چی میگذره.چه اتفاقات تلخ و...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 1 تیر 1395 19:23
موضوعی که میخوام اینبار درموردش بنویسم ،یه موضوعی هست که تموم وبلاگ نویسا تجربه اش کردن تا به امروز. موضوع سوءتفاهم...موضوعی که باعث شده خیلی از دوستی ها به خاطرش از هم پاشیده بشه. ببینید من خیلی با مجازی بودن این فضای مجازی موافق نیستم.شاید اگه سالها پیش بود قبول میکردم این فضا پر از دروغه و همه پشت نقابن و ... ولی...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 28 خرداد 1395 13:47
شانه ات را دیر آوردی سرم را باد برد خشت خشت و آجر آجر ، پیکرم را باد برد من بلوطی پیر بودم پای یک کوه بلند نیمم آتش سوخت ، نیم دیگرم را باد برد از غزل هایم فقط خاکستری مانده به جا بیت های روشن و شعله ورم را باد برد با همین نیمه ، همین معمولی ساده بساز دیر کردی نیمه ی عاشقترم را باد برد بال کوبیدم قفس را بشکنم عمرم...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 20 خرداد 1395 14:34
چن وقتی میشه که این فکر به سرم افتاده که اگه یه روزی مُردم، مسلما تو دنیای واقعی که همه خبردار میشن و میفهمن که دیگه بازگشتی وجود نداره و تمام.... اما اگه یه روزی مُردم دوستان مجازی چی؟؟؟ تا ابد خبردار نمیشن.هیچوقت... با اونا که بیشتر دوس بودم هر روز بهم سر میزنن و از اینکه به کامنتاشون جواب نمیدم دلخور میشن بعد یه...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 16 خرداد 1395 13:20
هفته پیش همین روز بود که دیدمت. همین که ما رو دیدی بغض کردی ... اول من باهات حرف زدم. بهت گفتم اگه تا حالا نیومدم برای دیدنت ،به خاطر این بود که نمیخواستم تو رو اینجا تو این وضعیت ببینم... نفسم بالا نمیومد وقتی داشتم اینارو میگفتم.... نگام کردی و سرتو تکون دادی وهیچی نگفتی.فقط گریه کردی.... نگات کردم ومنم دیگه نتونستم...
-
خاتون شیرازی
جمعه 14 خرداد 1395 20:25
سلام به شما دوستان گلم حالتون؟؟؟احوالتون؟؟؟ دلم میخواست خیلی چیزا بنویسم ولی دیگه حسم نمیادش العان. این مدت رفتیم شیراز.جاتون خالی. بسیار زیاد خوش گذشت.دلم میخواست براتون سفرنامه ام رو بنویسم.اما العان گفتم چه کاریه اصلا؟شما حوصله خوندن ندارید و از خدا چه پنهون منم حوصله نوشتن ندارم.فقط تو این مدت با یکی از دوستان...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 11 خرداد 1395 16:22
این وبلاگ در حال راه اندازی مجدد میباشد لطفا کمی صبر بفرمایید... خاتون گمگشته باز آید به وبلاگ غم مخور کلبه ی وبلاگ شود روزی گلستان غم مخوررررررر
-
گوشی
دوشنبه 23 فروردین 1395 16:47
دیشب یعنی در واقع دیروز که داشتم کمدم رو مرتب میکرد(الکی مثلا من خیلی مرتبم ) چشمم خورد به گوشی سابقم.انقدر هواشو کردمممممممم. درآوردمش بیرون و کلی چیزای خوبی یادم اومد.شب یعنی در واقع آخر شب بود که گوشی رو یادم اومد.گفتم بچه ها راستی یه چیز جالب.رفتم گوشیمو اوردم و کلی ذوق زده شده بودیم. میگفتم یادتونه تازه بابا گوشی...
-
امامزاده حسن
پنجشنبه 19 فروردین 1395 14:50
دیشب با "ل" قرار گذاشتیم امروز بریم امامزاده حسن و ساعاتی رو اونجا بگذرونیم . بلکه سبک تر بشیم و برگردیم به مشکلات سابق. یعنی به نظرتون از چی میتونی باشه که هوای مکان های زیارتی و اون سکوتش و حتی هیاهوش همچی دل آدم رو آروم میکنه؟؟؟ امامزاده حسن....یکی از امامزاده های کرجه که مردم زیادی نسبت بهشون ارادت خاصی...