آدما خیلی عجیبن!!!
عجیب تر از هر چیزی که خدا آفریده.
صبح از خواب پامیشی نسبت به چیزی و یا کسی احساس بدی داری و فقط با یه حرف خوب حالت خوب میش
ه و بعضی وقتا هم حالت بد میشه با یه حرف بد.
آدما خیلی عجیبن!!!
در دقیقه حس و حالشون دائم در حال تغییره.
خودشونم برای خودشون عجیبن.
خدایا خیلی مارو عجیب آفریدی...
خیلی عجیبیم با اینهمه زندگی بازم برای خودمون غریبیم.
حس و حالمونو بگم که عجیب تر از همه ست.بارها اتفاق افتاده که میگیم دیگه من اینکارو نمیکنم.دیگه عمرا
حرفشم نزن چن وقت حتی چن دقیقه بعد حالمون عوض میشه.
بعضی وقتا پر میشیم از یه احساس بد.انقدر که تموم فکر و اندیشه مون بد میشه.بد میبینیم.بد میخونیم.اما
شده دیگه براتون اتفاق افتاه که تو لحظات تنهایی از یه دوست یه خبر خوب میشنوید و به یکباره تموم زشتی ها
زیبا میشن.
یه وقتایی تنهایی و دلت پره ها ..اما کافیه فقط یه دوست بعد از مدتها بیخبری بهت سر بزنه و بگه خوبی؟؟؟
اونوقت دلت شاد میشه که کسی هست انگار.کسی منو میبینه .
غم یوهویی(یهویی)از دلت پر میکشه میزنه بیرون.
اینایی که میگم مثالن.
صحبت من راجع به عجیبی آدمهاست.
راجع به حس عجیبه.
عجیبی حسی که خدا تو وجودما گذاشته.
گاهی با یه حرف حس شیرین وخوبی به آدم دست میده و گاهی فقط با یه حرف بد احساس میکنی نفس کم
میاری وتموم دنیا پر شده از سیاهی.همه چی برات بد میشه.
آدما خیلی عجیبن!!!
عجیب ترم میشیم دم به دقیقه.
ما تو طول روز هزارتا فکر میکنیم هزارتا نقشه هزار تا افسوس.هزار تا رویا.هزار تا تصمیم جدید. با هر کدوم از اینا
حس و حالمونم عوض میشه.
یهویی دوس داری دست بکشی از همه
یهویی دلت تنگ میشه برای همه
اینا حس های عجیبین.
اینروزا دارم به این حس ها فکر میکنم.
+++چن روز پیش مامانمو بردم دکتر.6صبح رفتیم و هوا اونموقع خیلی سرد بود.منم به خاطر عجله پالتوم رو
نپوشیدم.بعدش پوشیدم.بعد که رفتیم تو بیمارستان به خاطر اینکه هی اینور واونور میرفتم برای کارای مامان
گرمم شد و پالتوم رو در آوردم.وقتی اومدیم بیرون از سوز هوا لرزیدم. به خونه نرسیده احساس درد عجیبی
کردم. مامانمینا رفتن سر آش .تا منم چن ساعت بعد برم.یهو احساس درد شدیدی تو معده ام کردم.گفتم یه
کمی بخوابم درس میشه اما به قدری این درد وحشتناک بود که من تا به حال این مدل دردی رو نکشیده
بودم.انقدر بد بود که نمیتونستم برای لحظه ای از جام بلند شم.یهو به خودم گفتم نکنه دارم میمیرم؟؟؟ یاد
انشای ب افتادم.راست میگفت تموم گناهای کرده و نکرده ام میومد جلوی چشمام. خلاصه بعد از گذشت
3-4روز حالم بهتر شد.زیاد ماجرا هست که گفتنشم لطفی نداره.مطلبم این بود که حالا که خوب شدم یکی از
اون حس هام دم به دقیقه بهم میگه برای این دنیا میخواستی زنده بمونی؟؟؟چی میخواستی واقعا؟؟؟بیا این تو واین دنیات.همینو میخواستی دیگه.
حالا میفهمم ارزش نداشت واقعا. با اینکه مردنی تو کار نبود و منو توهم گرفته بود و میگفتم نکنه واقعنی دارم
میمیرم و...خلاصه تو اون حالتم هم هزار تا فکر وهزار تا احساس داشتم.
آدما همیشه و درهمه حال عجیبن.
حتی موقع درد کشیدن.
موقع جون دادنم ینی بازم هزار تا فکر میخواهیم بکنیم؟؟؟
اون موقع حسمون ینی چیه؟؟؟ حتما پشیمونی اولیشه.
بعدم اینکه کاش هیچ گناهی نداشتیم یا شاید کاش به این زودی نمیمردیم.
زندگی خیلی عجیبه!!!
آما خیلی عجیبن!!!
حس هامونم خیلی عجیبه!!!
خدایا ازت ممنونم که تو شدی خدای من.
تو شدی آفریننده من .
خالق حس های ناب.
خالق حس های خوب حتی تو این دوره زمونه بد
خالق روزهای زیبا و بد.
ازت ممنونم که بازم با تموم گناهام داری برام خدایی میکنی و بازم نادیده میگیری و آبروم رو نمیریزی.
درست برعکس آدمهات که منتظرن چیزی دیده و ندیده به راحتی آبرو میریزن.
خدایا آدممون کن.