خب مطلبی که امروز میخوام بذارم تو وبم یه انشاست از "ب"دخترم.
دیشب داشت برای خاله اش انشاهای سال پیشش رو میخوند ومن حیرت زده از اینکه چه زیبا مینویسه.
من تا جایی که یادم میاد تا سوم راهنمایی همش رو مینداختم به "ل" و "س"برام بنویسن و منم در عوض به کارای که اونا میگفتم گوش
میدادم. ینی مجبور بودم که گوش کنم.میفهمین بحث نمره بود.خخخخخخ .
اما دیشب دیدم "ب"خانم ما چه زیبا مینویسه و چقدر میفهمه. بله مثل اینکه بهشون گفتن موضوع انشاشون اینه که 24ساعت زنده ای و
چیکار میکنی؟؟؟ من واقعا از انشاش خوشم اومد و دوس داشتم بذارمش تو وبم.
ای مرگ امروز روز توست و توبالهایت را گشودی تا مرادر بر گیری. من ازتو هیچ هراسی ندارم پس بال هایت را بگشا که بی هیچ کینه ای
به سوی تو می آیم. (اینو به عنوان مقدمه مامانش بهش گفته بود بنویسه)
چه خبر ناگواری!اینکه فقط تا 24ساعت دیگر زنده ام،بدترین خبری بود که در تمام عمرم شنیدم.
میخواهم گریه کنم ولی نمیتوانم. در آن لحظه تمام گناهانم حتی از کودکی را به یاد می آورم که چه حرف هایی زده ام و چه کارهایی کردم.
گوشیمو برمیدارم وبه سرعت از خانه بیرون می روم.به دوستانم وفامیل هایم زنگ میزنم و حلالیت میطلبم و میگویم که از دیگران هم از
طرف من حلالیت بخواهند.اگر از من بپرسند به آنها خواهم گفت که به سفری دور خواهم رفت. هنوز ساعات زیادی را وقت داشتم.
به خانه می روم و دراتاق را به روی خودم ودیگران میبندم. گوشه ای مینشینم و با خدای خود خلوت میکنم. از کارها و حرف هایی که زده ام
میگویم،از آرزوهایم،از آینده و رویاهایی که برای خود ساخته بودم به او میگویم.
او فقط گوش میدهد...
اول برای آخرت دیگران بعد برای آخرت خودم دعا میکنم. چشمانم را به سقف اتاق میدوزم ولی به جایش آسمان را میبینم.
خدایا یعنی تمام شد؟؟؟ به خدا میگویم :خدایا مرا میبینی؟ نمیدانم به خاطر اینکه به سمت تو می آیم خوشحال باشم یا به خاطر بار سنگین
بار گناهانم بترسم؟ یک لحظه بدنم خالی میشود وهمه ی وجودم پر از گریه. حالا درک میکنم که مردم اکثرا موقع مرگ میترسند و گریزانند.
ولی من به بخشایش خدا شکی ندارم و بعد از کمی هم با امام زمان خلوت و راز ونیاز میکنم و به او میگویم که برای آمدنش چقدر انتظار
کشیدم. به ساعت نگاه میکنم فقط 1ساعت تا پایان عمرم باقی مانده.
از اتاق بیرون می روم ومیخواهم از پدر ومادرم خداحافظی کنم. جدا که لحظه ی خداحافظی چه انرژی عظیمی می خواهدبرای کنترل اولین قطره
اشک برای نچکیدن!
سرم را روی زانوی مادرم میگذارم و میگویم:مادر از من راضی هستی؟ موهایم را نوازش میکند و میگوید :آری... خوشحال میشوم و دستش
را میبوسم و سپس دست پدرم را می بوسم.پدر بوسه ای بر پیشانی ام میزند و چشمانش را به من می دوزد.
بعد از شب بخیری به رخت خواب می روم و دراز میکشم وبه تیک تاک ساعت گوش میدهم. به خاطر لحظه هایی که از دست دادم
دیگر به این دنیا فکر نمیکنم.
می گویند آن دنیا هم برای خود سرزمینی ست.انتظار میکشم که زودتر بروم و خواب مرا در برمیگرد.
دریاب که از روح جدا خواهی رفت در پرده اسرار فنا خواهی رفت می نوش ندانی از کجا آمده ای خوش باش ندانی به کجا خواهی رفت بله .ببین چه جوری خاله شو ترکوند این بچه خیلی قشنگ نوشته بود انصافا "ب" 12سالشه و بعد "سی"این "ب" که شریک خرابکاریهای منه.
دیشب بهش گفتم که عزیزم من به تو افتخار میکنم بابت این انشای زیبات.
++آقا جدیدا به اسم سهراب حساس شدم. ینی دیگه یه جوریه که اسم سهراب رو میشنوم همینجوری خنده ام میاد
. بگم بهتون چرا؟؟ آقا این سهراب سپهری بنده خدا در زمان حیاتش اومد چن تا شعر گفت و بیچاره باورکن منظور خاصی هم نداشته .اگه میدونست در آینده چه میشه هیچ اونم نمیگفت والــــــــــــــــا...
یعنی جدیدا هر شعری میخوام بخونم اولش اینجوری شروع میشه تو کجایی سهراب؟؟؟ آی سهراب با تو هستم بابا ولش کنین این بنده خدارو.
حالا یه چی گفته دیگه.بیچاره روزی 100بار تو قبر میلرزه
+++ممنونم از کسایی که برای پست پایینی نظر برام گذاشتند چه اونایی که تایید شد چه اوونایی که خصوصی شد و نگرانم گردیدن. بله بنده هنوزم ناراحتم اما چه میشه کرد این تنها من نیستم که اینجوریم. بیخیال... من الان خوبم.
++++راستی تسلیت میگم به همه طرفداران مرتضی پاشایی. بهشت برین قسمتش باشه...
صدای زیبایی داشت خدابیامرزتش