یه مدتی بود که میخواستم راجع به اولین کتابی که نوشتم پست بذارم.
اولین کتابی که نوشتم : (الکی مثلا من نویسنده ام خخخخخ)
پنجم ابتدایی بودم.یه داستان از خودم نوشتم.خیلی مبتکر بودم ولی متاسفانه هنرهام دیده نشد هیچوقت و وقتی دیده شد که دیر بود.
اسمش گربه شکمو بود ومن برای اینکه خیلی به کتاب داستان شبیه باشه هم نقاشی میکردمش و هم
پایینش مینوشتم.نمیدونم قضیه از چه قرار بود و چرا نوشتم؟؟؟شاید مدرسه خواسته بود و شاید خود به خود
نوشتم ولی نوشتم.
نمیدونم و اصلا یادم نیس که به دوستام گفتم که داستان نوشتم یانه!!!
اون داستان، تا آخر سال و سالهای دگر هم دیده نشد بسی.
اونموقع ها من واقعا بچه خجالتی بودم.یعنی واقعن مظلوم عالم بودم .بعضی وقتها دلم به حال کودکیام
میسوزه که چرا تا میتونستم شیطنت نمیکردم؟؟؟
چرا من شدم اون دخملی که میخواست ساکت باشه تا نظم کلاس به هم نخوره؟؟؟
یه دو صفحه از مثلا کتاب داستانام رو براتون میذارم.توجه کنید خطم رو خخخخخخخ
پاهم ندارن بنده خداها و کسی که پا نداره کفشم نداره خخخخخخخخخکلا هم تمام رخ بودن و نیم رخ میم رخی تو کار نبود.
مدیونید اگه بخندیدگفته باشم
داستان دومم یه قصه اصیل آذری بود به اسم اوچ خیار(سه خیار).
مامانم از بچگیهامون برامون قصه میگفت و میگفت این داستانها از پدر مرحومش رسیده به مامانم.
الحق و النصاف قصه های آذری بینظیره.داستانهایی که از شنیدنش هنوزم لذت میبرم.من بازم این داستان
رو نقاشی میکردم.ینی میخوام بهتون بگم میگم نقاشی،یه وقت فکر نکنین نقاشیم خوب بود،افتضاح بود در نوع
خودش.دیدین که یک نمونه اش رو.میخواستم تموم داستانهایی که مامانم تعریف میکنه رو یه روزی بنویسم ونقاشی کنم.اما نشد.یادم رفت.
.(گاهی فکر میکنم اگه انتشاراتی داشتم کتابی چاپ میکردم به نام قصه های آذربایجان)
از "س" میخواستم قسمت هاییش رو نقاشی کنه و اونم انجام میداد.به هر حال من داستانم رو دوس
داشتم و شاید اگه همون اول دیده میشد ،تشویق میشدم و شاید الان براتون یه نویسنده داشت مینوشت
خخخخخخخخ
داستان سومم فکر میکنم برای اول یا دوم راهنماییم بود و این یکی خیلی قضیه اش جالبتر بود.
عید بود و من یه دفتر تلفن پیدا کردم و یه چن روزی باهاش ور رفتم و شروع کردم به داستان نوشتن مثلا.
دوسه تا رمان خونده بودیم خط فکریمون از کتاب داستان نوشتن رسیده بود به مثلا رمان خخخخخخخخ.
بعد دفتر تلفنه از این باریک ها بود یعنی همچین بزرگم نبود.
بعد جالبش اینه که چه الفاظی از خودم در وکردم.عبارتی(روم به دیوار)برو جوجه،برو جوجه کفتر،
تو کی باشی و ....خلاصه دوران بلوغ و یه ذره لاتی صحبت کردن و خلاصه خخخخخخ دیگه نگم چیا نوشتم.
بعد اسم داستان رو ببینین چی گذاشتم در یک عمل انتحاری که 30صفحه بیشتر نداشت اون دفتر تلفته
اونو به 4فصلم تقسیم کرده بودم خخخخخخ
عشق و اندوه و نفرت و جدایی هم اسمش بود و داشته باشین که من درعرض 2-3روز این کتاب رو شروع
کردم و به اتمام نیز رساندم.خخخخخخ
اوفففففففف الانم در حال قهقه زدنم وقتی یاد کتابم میافتم.یعنی افتضاح میگم و شما اصن افتضاح
میشنوین.وقتی میبینمش و شروع میکنم به خوندن دوس دارم سرمو بکوبونم به دیوار از شدت
خنده.خخخخخخخخخخخخ
وای وای از دست خودم.
بعد کتابای نیمه کارای بعدیم هم یه جورایی وحشت انگیز و ترسناک بودن.
اولین رمان رو دوم راهنمایی خوندم به اسم تاوان عشق از فهیمه رحیمی و بعدش اسرار قصر وحشت
رو از آلفرد هیچکاک که باعث شد دستی هم در کتابهای ترسناک بزنم.
یعنی این داستانام انقدررررررررررر شخصیت داشت که من خودم نمیدونستم کی به کی میشه.
مثلا میخواستم خانواده هایی رو به تصویر بکشم که در آخر 2-3نفر زنده میمونن.
اوففففففففف خدا امروز چقدر خندیدم.دیگه کارم به جایی رسیده بود که توی یه کاغذمیشستم اسم
مینوشتم.یعنی تو داستانام کمبود اسم برای شخصیت هام بود خخخخخخ
ولی خدایی تو داستان آخرم قلمم به وضوح دیده میشد که قوی شده اصن خخخخخ.
و اما آخرین داستانم که در خرداد سال اول دبیرستان که آخریش هم بود نوشتم.
آقا قبلش بگم من اصن این خرداد که میومد هااااا اصن یه آدم دیگه میشدم.اوفففف.
ینی خاتون شاعر میشد به اذن الهی ،نقاش میشد،داستان نویس میشد،هر چی میشدم الا درسخون.
یعنی میگفتم بذار این خرداد تموم بشه من ادامه میدم به نوشتن و سرودن ..
اما همینکه تموم میشد و امتحانا تموم میشدن منم دست و دلم به نوشتن نمیرفت.
این چه سری بود در خرداد ماه های دوران تحصیل که در خرداد ماه های بعد از تحصیل دیگه نبود خخخخخخ.
بعد یه دختر عمو دارم اسمش" سو" اون چقدررررر از من تعریف میکرد .میگفت خاتون معرکه ای،یه دونه
ای،دردونه ای خخخخخ.این دوتای آخری رو نمیگفت اما خعلی ازم تعریف میکرد و انصافا این تشویق هاش
خیلی کمکم کرد در بهتر نوشتن.
خلاصه فصل امتحانات بود که من شروع کردم به نوشتن داستان باران.
همون داستان عید چند سال پیش بود اما با قلم قویتر و پرو بال دادن بهش.دقیقا 28خرداد تموم شده این
داستان و این نشون میده که در طول اون مدت من در حال نگارش بودم و اینبار توی یه سر رسید نوشتم.
آخه یه سررسید پیدا کرده بودم و از جلدش خوشم اومد و تصمیم گرفتم اون رمان 30صفحه رو بهتر هم
بنویسم.عاقبت یک عدد تجدید در شیمی آوردم البته لازم به ذکره زیاد بود تجدیدی هام اما تا ترم 2جبران
شدجز یکی.که اونم از داستان نوشتن نبود میفهمین اونو کلا بلد نمیشدم.آخرشم با تک ماده قبول شدم.
اواخر سال دوم دبیرستان بود که این کتاب نمیدونم چی شد که دست به دست تو کل کلاس افتاد و همه
کلاسمون خوندنش !!!و چقدررررر منو تشویق میکردن انقدری اوج گرفته بودم که کتابم افتاد دست یکی از
معلم ها.خخخخخخ.با نوشته هام هم میخندیدن و هم گریه میکردن.فقط ایرادش این بود که سررسید تموم شد و من به ناچار در دوصفحه بعی از شخصیت هام رو کشتم
ینی تقصیر منم نبود هااااا دیگه جا نبود برای نگارش.باید اونجور که میخواستم از آب درمیومد.ناغافل سر رسید تموم شد و قصه من تموم نشد
منم مجبور شدم میفهمیننننننن مجبور شدم
تنها ایرادم که اون زمون هرکی میخوند بهم میگفت همین بود:عه عه عه خاتون همه رو زدی کشتی کههه
ووووووییییییییییییییی من چقدر دختر شیرینی بودم هااااااا.معلمم گفت به خاطر داستانت تو دیگه لازم نیس
که تحقیق کنی 5نمره ات رو بهت میدم.اوففففففف چه حس شیرینی بود.
بعد گفت که کتابم رو داده به دومادش و اتفاقا دومادشم نویسنده ست و برام تو چن صفحه نقاط ضعفم
رو نوشته.آقا الان این شاید میشد جرقه نوشتنم اما نامرد این معلممون اون کاغذ رو تا آخر سال تحصیلیم
نیاورد از بس گفتم زبونم مو درآورد.
فقط جلسه امتحان معلمم گفت کتاب جدید ننوشتی گفتم نه شما اون کاغذ رو نیاوردی گفت نه میارم و
هیچوقت آورده نشد متاسفانه.
آهااااااااااااااان راستی بعد از اونم یه کتاب نوشتم که کمی تخیلی بود اما دوسش داشتم و اگه کسی
کتابهام رو از اول میخوند عوض شدن خط فکریمو میفهمید.حتی زیباتر از باران.منتهی باز نصفه موند.
حالا من بعد سالها این باران رو دادم که "ل"بخونه.با اینکه همون سالها خونده بود ابدا یادش نمی اومد.
از اینور که میخوند از اونور واسه "م" تعریف میکرد.
"م"بهش گفته بود اگه دوس داره چاپ بشه من میتونم با یکی از دوستام حرف زنم.
منم گفتم بی خیاااااال بابا.هر کس ندونه خودم میدونم که داستانم عددی نیس در برابر نوشته های نویسنده
های دیگر.
تازه یه مدت هم خیال برم داشته بود میخواستم ایمیل کنم به این ....کجا بود؟؟؟آهان صدا سیما فیلمش رو بسازن خخخخخخخ.
یه مدت هی زیر نویس میشد و خطاب به من بود همش که خاتوننننن جااااان کتابتو بیار فیلمش کنیم.
اصن ی وضی
در این حد ینی
البته دستی هم تو شعر سرودن اونم در نوع شعر نو میسرودم که از اونا کلا صحبت نکنم بهتره.
بعله حسابی خندیدم هاااااااااااا
بعضی یاد آوری ها شیرین است
آدما خیلی عجیبن خدا!!!!
چه جوری ما رو آفریدی آخه؟؟؟
خدایا تو خودت عجیب ترین چیزی هستی که تو کل زندگیم دیدم.
امروز با شنیدن آهنگی رفتم به گذشته ها.حالا این گذشته خیلی دورم نبود برای یه سال پیش بود
ولی شده که بخوای یه روز دلت هوای گذشته رو بکنه و هی بشینی به خودت فشار بیاری که
یادت بیاد 10سال پیش چه خاطره ای داشتی؟؟؟
شده دیگه برای همه اتفاق افتاده و گاها آدم انقدر بی حوصله میشه که دیگه ادامه نمیده به یادآوری
و جمع و جور میکنه بند و بساطشو میره که میره .
اما یه روز غافل از هر جا سوار یه ماشینی هستی و یهو آهنگی شروع میکنه به خوندن .
تموم اون اتفاقات 10سال پیش همچی جلوی چشمات رژه میره.
دیگه لازم نیست به خودت فشار بیاری که بخوای اون خاطرات یادت بیاد چون به خواست خدا
و به خواست ذهن فعال ما انقدرررررر مو به مو این خاطراتت یادت میاد که خودت تو کفش میمونی.
آدما خیلی عجیبن...
ما حتی از خاطراتمون همون 10سال پیشم یادمون بیاد بازم غمگین میشیم و احساس خفقان میکنیم.
اگه خاطرات بد یادمون بیاد که هیچی تلخه ولی خاطرات خوب از اون لحاظ حالمون رو بد میکنه که اون
روزای خوب دیگه نیست!!!
آقا الان من بعد گذشت هفت ،هشت سال هنوزم اون آهنگه که میگه
باز هم آمدی تو بر سر راهم آی عشق میکنی دوباره گمراهم.
یعنی اینو هر جا بشنوم یاد تابستون 86می افتم.و یاد فوت ناگهانی زن عموم و غافلگیری که
تو تک تک چهره هامون بود،یاد خیلی بچگی های "ب"و "س"،یاد یه سری اتفاقات تلخ یاد آرایشگاه
تازه تاسیس شده "ل"،یادنبودن نصفی از تابستونی که مامانینا شهرستان بودن.ی
اد کنکور دادن" س"،و اگه بنویسم خیلی چیزای دیگه حتما یادم میاد.
آدما عجیب تر از این حرفان.
مثلا داری از یه جا رد میشی که اتفاقا مغازه ای موزیک گذاشته و...یه آهنگ و بازم سفر به گذشته ها
شروع میشه.
وای وای وای این خاطره ها با آدما چیکار میکنن؟؟؟
این گذشته و این خاطرات لعنتی با آدما چیکارا میکنن؟؟؟
وای از دست این گذشته ها و این خاطرات و حتی وای به حال و روزای اینروزای ما!!!
یه وقتایی هم یه چیزایی یادت میاد که دوست داری ضبط رو برداری و بکوبی زمین و تا ابد اون آهنگ
رونشنوی
آخ خدا آدما خیلی عجیبن!!!
دقت کردین گاهی با شنیدن یه آهنگی عاشق میشیم ...
با شنیدن آهنگی دوستمون رو میبخشیم ...
حتی با شنیدن آهنگی دلتنگ میشیم...
با شنیدنش بغض میکنیم و فکر میکنیم الانه که دنیا تموم شه...
حتی با شنیدن آهنگی میتونی کسی رو که تو رو اذیت کرده به راحتی نفرین کنی...
خدایا همیشه این دل ما حتما باید یه درد بی درمون داشته باشه.
خدایی خدا جون توام موزیک رو رو دوست داشتی و روحت از شنیدنش آروم میگرفت که وقتی تو روح ما
از روح خودت دمیدی ما اینجوی با موسیقی یکی میشیم و دردایی که توی نت نت این آهنگا هست
رو با وجودمون درک میکنیم و همنوا میشیم.
این حکایت فقط برای موزیک نیست.گاهی حتی میتونه خوردن یه قطعه شیرینی باشه که آدم با خوردنش
حتی به زمون بچگی برگرده.منم برگشتم به اون زمون که مستاجری داشتیم که مادر صداش میکردیم.
و چیز جالبی که بود این بود که اون زمون هر وقت میرفتم خونشون بهم یه شکلات میداد و من باخوردن
یک شیرینی به اون زمون یعنی 7-8سالگیم برگشتم شایم قبل تر.
خدا بیامرزتش.خانم تنهایی بود.کافیه چشمتو ببندی و سفری داشته باشی به کودکیت.
البته یه جایی باشی که نتونن برای چند دقیقه مزاحمت بشن تا تو بتونی یه سفر بدون پارازیت داشته باشی.
حتی استشمام عطری میون صدها نفر جمعیت که یهویی یکی از کنارت میگذره و بوی عطر آشنا.
اوف اوف ساختار آدما خیلی پیچیده بود خدا.
الحق که خدا بودن برازنده خودته وبس
بازم از "د" عکس میخوام بذارم.منتهی با پسر خودم.
"سا" همون بزرگه ست که توی عکس میبینین از بچگی یعنی از 10روزگیش تو خونه ما بود و پیش ما
بزرگ شد فقط مامانش میومد بالا شیرش میداد و میرفت.
به خاطر همین" سا"برای من عزیزه.با اینکه خیلی شلوغه.اما یه جورایی پسر منو مامانمه.
اوفففففففففف کاش اون سالها بود.من کلی از بچگی های "سا"خاطره دارم.
حالام اون کوچیکه داداششه و "د" نام داره.یعنی هر چی "سا" تو بچگی آروم و آقا بود این بچه شیطون و شره.
اینم عکس دومه که داره گردن اردک منو میشکونه.نرسیده بودم الان اردکم قطع نخاع شده بود.
نمیدونم چرا نمیادعکسه!!!
حالا اشکال نداره بعدا دوباره تلاش میکنم شاید شد.
---بالاخره آپلود شد---انقدر این بچه شره که هر چی ازش عکس میندازیم تار میشه.خوبه باز.
++فکر نمیکردم این قالب مشکلی داشته باشه ولی انگاری داره و پیام ثبت نمیشه به گفته چن نفر.
من نمیتونم از این قالبم دل بکنم و اونم از من خخخخخ
قالب خودم رو گذاشتم.
حتی قالب ها معرفتشون از آدمای خدا بیشتره والا.
+++امروز برای هزارمین بار فهمیدم هوای ابری رو دوس دارم.
مروز طبقه پایین داشتم یه مانتو میدوختم و مشغول بودم با خودم به فحش و فحشکاری خخخخخخخ
که اصلا به من چه براشون بدوزم.خسته شدممممممممممم.راستونکی خسته شدم.
صبح میرم شب میام.
همینطور که داشتم خیاطی میکردم "ب"اومد و گفت خاله اسم وبلاگت چی بود امروز هرچه قدر فکر کردم یادم نیومد.
گفتم بخت خواب آلود من .
گفت آرههههههه یادم افتاد گفتی از استاد شهریار برداشتی این اسم رو؟
گفتم آره. شاعر مورد علاقه من استاد شهریاره .
بعد که دیدم داره به دقت گوش میده گفتم یه کمی از شاعر مورد علاقه ام براش بگم.
شما خودتون بیشتر از من درباره شهریار میدونین ،اما یاد آوریش خالی از لطف نیست براتون.
بهش گفتم جالبه بدونی که من برعکس همه که فکر میکردن استاد شهریار اصلا دیوان
فارسی نداره و دیوان به زبون ترکی داره من فکر میکردم دیوان فارسی داره و به زبون آذری نداره.
اینایی که میگم برای سال اول دبیرستان منه که 15سالم بود و هرروز تابستون
با دوستم "سو" که میرفتیم کانون چه قبلش و چه بعدش که از کانون میومدیم پشت یه مغازه ای وایمیستادیمو و من به کتاب شهریار خیره میشدم و "سو" به چیزای دیگه.
بالاخره هم خریدمش.اما اون زمون خوندنش برام آسون نبود.
اما دوسش داشتم .یکی دوسال بعدشم فیلم شهریار ساخته شد که
من امکان نداشت قسمتیش رو نبینم.فقط به نظرم اونجور که باید ساخته میشد ساخته نشد.
فیلمی از کمال تبریزی. استاد شهریار سختی های زیادی کشید
و با مشقت های زیادی دست و پنجه نرم کرد.یادم میاد اونسال پرفروش ترین
کتاب نمایشگاه،کتاب استاد شهریار بود که خیلی از کسایی که خریده بودن میگفتن
ما اصلا نمیدونستیم که استاد فارسی هم شعر میگفته اما با دیدن فیلم فهمیدن
که دیوان فارسی هم داره.حالا من باز برعکس رفتم و دیوان ترکیش رو خریدم.
معروفترینش که شاید همه بدونن شعر حیدر باباست که بسیار دلسوزانه
و جانگدازانه برای حیدر بابا شعر میگه.وکسایی که ترک زبان هستن بیشتر
سوز و گداز این شعر زیبا رو درک میکنن. من حیدر بابا رو از بچگی میشنیدم
و توی تصورم اینبود که شهریار برای یه آقایی شاید بابابزگش شاید یه آقایی
که خیلی دوسش داره شعر میگه.اما فهمیدم و توی اون کتاب اولی که خریدم
فهمیدم حیدربابا اسم یه کوهی بوده که شهریار تو زمون بچگی بسیار تو اون کوه
بازی میکرده و بعد تحصیلاتش برگشته و برای کوه مورد علاقه اش از غم و غصه های
زمونه میگه .اولش به حیدر بابا میگه وقتی رودخانه هات پرآب شد،وقتی زمینت
سرسبز شم سلام منم بهشون برسون بلکه اسم منم به زبونتون بیاد.
حیدر بابا دو بخش داره که بخش اولش به یاد کردن میگذره یاد کردن
از جاهایی که رفته و کسایی که دیده.دفتر دوم شهریار هم به درد و دل کردن
با کوه مورد علاقه اش میگذره. برای کوه که چه روزای خوبی داشته
و الان که برگشته فقط خاطره هاش یادش مونده و بعدشم از بخت خوابیده اش
میگه و از اینکه این دنیا به پادشاه ها وفا نکرد و نمیکنه و ....
به غیر از این شعر زیبا من یه شعرش رو دوست دارم به اسم خان ننه.
این شعر رو برای مامان بزرگش گفته که بسیار زیباست و با هم معنی
این بیت بیتهای شهریار رو فقط ترک زبان های اصیل میدونن.
خان ننه یه مدتی بیمار میشه و بعدش میمیره و شهریار چون وابسته ی
خان ننه بوده بهش به دروغ میگن که خان ننه رو بردن کربلا که شفاشو
از آقا بگیره.انقدر این شهریار رو با این بهونه ها سرگرم میکنن که شهریار یواش یواش
متوجه میشه که خان ننه فوت شده.بعد تو شعرش میگه که فهمیدم که تو مردی.
کاش میشد دوباره بچگیم رو پیدا میکردم و به اون زمون برمیگشتم. خان ننه کجا موندی دور سرت
بگردم کاش یه بار دیگه بودی اونوقت بغلت میکردم و تو آغوشت یه دل سیر گریه میکردم.دیدی من
چه جوری گمت کردم؟؟؟دیگه مثل تو پیدا نمیشه. این شعرش رو من خیلی زیاد دوست دارم چون
واقعا پراز سوز و گدازه.خوندن ابیات آذری بسیار سخته اونم برای حتی من آذری زبان.چون استاد
شهریار متولد تبریز بود و لهجه تبریزی ها بین ترک زبان ها از ما غلیظ تره و من خیلی از حرفاشو
نمیفهمم.و کلا خوندن کلمات ترکی بسیار سخته.به هرحال استاد شهریار هم توی شعر فارسی
قهار بود و هم توی شعر ترکی استادی چیره دست بود. یکی دیگه از شعر های شهریار که من
شاید هر روز میخونمش و حفظمش شعر ایمانشه. که راجع به ایمانه که به چه راه هایی ایمان
آدم ازش گرفته میشه.یه جاش میگه چقدر راحت داره ایمانمون رو چرچی میبره
(چرچی تو زمون قدیم این آقایونی که بساط میاوردن از قبیل پارچه و لباس و ...بهش میگفتن چرچی)
در ادامه میگه دارو ندارمونو به یه سقز فروختیم که عجب داناست این دشمن که همون چرچی باشه
که میاد به ده مون درد میده و درمان میبره. شهریار تو رشته پزشکی درس میخوند و تا آخرشم
خوند .چون جایی خوندم که نوشته بودن نیمه درسش رو رها کرد ولی اینطور نبود.
شهریار اسم شهریار رو از دیوان حافظ به امانت گرفت.2یا 3بار نیت کرد و از دیوان حافظ نام
شهریاراومد تو بیت های حافظ و به احترام حافظ نام شهریار رو به روی خودش گذاشت .
اسم ایشون محمد حسین بهجت تبریزی هستش.
شهریار تو جوونی عاشق خانمی میشه که به وصالش نمیرسه .به علت اینکه بابای دختره به
شهریار که مال و منالی نداشته دختر نمیده و سالها بعد شهریار با خانم دیگه ای ازدواج میکنه.
و بازم چند سال بعد معشوقه ی اولی شهریار به تبریز میاد و شهریار رو پیدا میکنه و بهش میگه
میخواد که از شوهرش جدا بشه شهریار بهش میگه من دیگه تو رو فراموش کردم و بهتره این
کارو نکنی.اینارم با لحن سرد بهش میگه که هیچ روزنه ای از مهر شهریار دوباره رسوخ نکنه به
قلب معشوقه ی اول.من فکر میکنم این شعر معروف رو اینجا گفته . شعر معروف آمدی جانم
به قربانت ولی حالا چرا رو منظورم هست.
شاید شنیدین که میگن شهریار تو بستر مرگ بود که معشوقه اش سر میرسه و شهریار
با دیدنش این شعر رو میگه.که باز البته من تو فیلمی که ساخته شد این مطلب رو ندیدم.
دیگه معروفترین شعر شهریار رو هم فکر نمیکنم کسی ندونه که کدوم هست
علی ای همایرحمت تو چه آیتی خدارا
که به ما سوافکندی همه سایه ی هما را.
این شعرم شبی که شهریار گفته بود همون شب عالمی تو خواب دیدن که شهریار این
شعر رو دارن تو محضر امام علی (ع)میخونن.شعری که هنوز کسی نشنیده بود به دل آقام
امام علی(ع)خوش اومد و این افتخاری شد برای شاعر محبوب من. خدا بیامرزدش .
شهریار محبوب من برای منم زیاد شعر گفته یعنی برای نام واقعی من.
حداقل یه 4-5تایی اسم من تو شعر هاش گفته شده.
بعله دیگه
خدا بهشت برین قسمتش کنه.شهریار خیلی سختی کشید.
خیلی تنهایی خیلی بی کسی خیلی غربت کشید.دم دمای آخرشم که کمی فراموشی گرفته بود.
یادم میاد قسمت آخرش رو که نشون میداد خواهرم چه زار زار اشک میریخت برای تنهایی شهریار.
منم بغض کرده بودم .قسمت آخر به گمونم میا رزید به قسمتهای دیگه اش.
+++خب من یه مدت دیگه فکر کنم نتونم سر بزنم.خیلی کارای عقب افتاده دارم.
ببخشید که نمیتونم تند تند بهتون سر بزنم.از اولشم اونقدر فعال نبودم یه خرده این وسط مسط ها
کارم با کامپیوتر زیاد شد که از همتونم فعال تر بودم. میخوام یه مدت دور از نت باشم.
میخوام کارامو انجام بدم.کتابایی که دوس دارم رو بخونم .جاهایی که خیلی وقته نرفتم برم.
خیلی پارچه برای دوختن دارم که دهان مبارکمان را آسفالت کرده.
دست تنهام و این باعث میشه کارهام کند پیش بره.هر از گاهی هم گریز میزنم به آرایشگاه چون
خواهرم دست تنهاست.اینه که فعلا تا مدتی نیستم تا کارهام سروسامونی بگیره.
اما مطمئن باشین خاتون بی معرفت نیست و هیچکدومتون رو فراموش نمیکنه.
راستــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی...!
به هر حال آدمی به نفسی بنده.از کجا معلوم که آخرین خداحافظی من با شما نباشه.
کی از فرداش خبر داره که من خبر دار بشم.به قول فرفر مجلس عارفانه شد خخخخخخ
الان آبجیم اینجا بود میگفت بهش الهام شده میخواد بمیره هااااااا خخخخخخخ
بدی خوبی دیدین حلال کنین.حرفی زدم که بهتون خوش نیومد ببخشید.قصد و غرضی نبود
فقط یه خرده رک حرف زدن بود.که به نظرم رک حرف زدن صدبرابر بهتره.
کی فکر میکرد یه
روز جمعه که خوابیدی و خواب صبح عجیب داره بهت میچسبه یوهو با صدای یه
وانتی که داره داد میزنه سیب زمینی دارم،گوجه های اعلا،پیاز دارم و....همین
که میای زیر زبونی یه بد وبیراه بگی یهو با همون خواب آلودگی یه لبخندی
میاد به لبت که خودتم غافلگیر میشی.با خودت میگی عه عه عه چن وقت بود که اینصدا رو نشنیده بودم.ذهنت میره به سالها پیش.
اون
وقتا که صبح تا شب همش صدای این وانتی ها و نونخشکی ها شده بود جزء روز
مره ی زندگی هامون.یهو دلم تنگ شد برای قدیما.کی فکرشو میکرد که انقدرسرگرم
زندگی بشیم که حتی دلمون برای وانتی که بلند گو دستشه تنگ بشه؟؟؟؟؟
دلت یهو پر میکشه به اون
روزایی که مامانت میگه تا من چادر سر کنم برو به آقاهه بگو وایسه دارم میام
و ما باچه سرعتی میدوییدیم دنبال وانت و انگار که کوه رو فتح کرده باشیم.دلم تنگ شد واسه اون چند دقیقه که تا مامانم بره از وانتی بخره من همش منتظر رسیدن گوجه سبزای خوشگل بودم.هیییییییییییی
داری به این صدا گوش میدی و یهو فکرت بره بازم به قدیما. یاد هم محلیهای قدیمی.یاد بازیایی که انجام میدادیم.اون وقتا دختر پسر معنی نداشت همه با هم دوست بودیم.یاد ظهر و بعد از ظهرامون افتادم که خواب نداشتیم و فقط تو کوچه ها بودیم
.یاد
فوتبال بازی کردن با دخترپسرای محل.بعد یهو لبخند از لبت بره و به الان
فکر کنی به محله مون چه خلوته و همسایه ها هر کدوم یه وری از این دنیان.
این دمپایی ها رو یادتونه دخمل ها؟؟؟؟
چقدر من دوسشون داشتم و دارم هنوز.فقط رنگش عوض میشد ولی شکل روش برای پسرا (پسر شجاع)و برای دخترا(خانم کوچولو)بود.چه خوشم میومد ازشون
.کفشای خیلی باکلاسمون تق تقی بود.همش میپوشیدیم و صداشون زیباترین صدای دنیا بود
.لحظه شماری برای عید و نشون
دادن کل چیزایی که خریدیم به همدیگه بود.
خدایا اون موقع ها چه خوب بود....تق تقی های من یا سفید بود یا صورتی.
خرید های عید رو یادتونه؟؟؟؟من
و"س" همراه مامان میرفتیم بازار روز کرج اسمش این بود که به سلیقه ماست
ولی درواقع مامانم با سلیقه خودش برامون میخرید و
همیشه هم جفت میخرید.نه که یه سال تفاوت سنی داشتیم همه فکر میکردن دو
قلوایم.موهامون و تیپ هامون مثل هم بود.چه ذوقی میکردیم از اومدن عید وعیدی
گرفتن به به .
چکمه های پلاستیکی که همیشه
آرزو داشتم در آن واحد چند تا داشته باشم ازش و چقدرم هنوزم که هنوزه
دوسشون دارم مثل چکمه های سبز کلاه قرمزی.
بازیهامون که بی شک یادتونه؟؟؟بازی هفت سنگ.
بازی رابط.
بازی لی لی .هول و هراس سنگ
انداختن تو شماره 6 لی لی که خدا کنه نره روی خط و بیافته تو خونه 6.تموم
استرس لی لی تو اون شماره های 6و7و8 بود.
کش بازی هامون.وای من اصلا از این کش بازی خوشم نمیومد ولی بازی میکردم و بازیکن خوبی نبودم
.کارت بازی کردن با پسرا بیشتر البته.
واییییییییییییییییی آتاری بازی کردنامون.داداشم با ما لج میکرد و آتاری نمیداد بازی کنیم ما هم تا اون خونه نبود آتاری رو برمیداشتیم و با چه هول و هراسی بازی میکردیم
.هیچی هم نمیفهمیدیم از بازی چون همش استرس اینو داشتیم که الان داداشم میاد و مچمونو میگیره خخخخخخخخ
کی فکر میکرد همه اون ترس ها یه روزی مثل امروز که یادش میافتم برام خاطره انگیز و شیرین بشه؟؟؟
نمیدونم شمام دهه فجرها خونه
تون رو تزیین میکردین یا نه؟؟؟اما داداش و آبجیای من دهه فجر که میشد خونه
رو پر از پرچم و وسایل تزئینی میکردن.چقدررررررررررر خوب بود.یاد همسایه های قدیمون بخیر
.یه
علی آقای مهربون داشتیم که مغازه دار محله ی ما بود.عصرها آقایون میرفتن
سمت مغازه ی اون و خانم ها سمت خونه ی ما و ما بچه ها هم که مشغول بازی
.عصرها هم دوچرخه ها رو درمیاوردیم و همه با هم مسابقه میدادیم
.یاد
دوچرخه ام بخیر. آخیییییییییییی.من دوچرخه قدیمی داشتم.یه روز داداشم با
دوسش اومد جلوی درمون.من از همون اول چشمم دوچرخه ی دوستش رو گرفت
.نگو داداشمم آورده بود من ببینمش.همینکه فهمیدم سریع رفتم دوچرخه رو گرفتم و شروع کردم به بازی کردن
.فرمونش کوهستانی بود .خیلی با کلاس بود لامصب
.همه پسرا التماس میکردن که بدم یه دور باهاش بزنن منم بدجنسی میردمو دلشون رو آب میکردم و نمیدادم و هی جلوشون رژه میرفتم
.عاشق دوچرخه ام بودم.
تعدامون که زیاد میشد علی آقا شلنگش رو میاورد بیرون و آب میپاشید رومون که مثلا انقدر سروصدا نکنیم .ما هم که بچه های شصتی سرتق بیشتر
حال میکردیم و تند تند دور میزدیم و از 1کیلومتری داد میزدیم علی آقا ما
اومدیم و اونم خنده کنون آب میپاشید رومون.چه تفریحات سالمی داشتیم.
یه پیکان زرد داشتیم اون
وقت ها.ما با اون پیکانه شاید 50تا عروس آوردیم.اون وقتا هر کی عروسیش بود
باماشین ما میاوردش.علاوه بر عروس و داماد ماشین پر بوداز افراد متفرقه.
چه خوشحالم بودیم.من خودم اونقدری که بقیه از عروسی داداشم و خواهرام یادشونه یادم نیست.
6سالم بود که عروسی کردن.اول خواهرم ازدواج کرد و یک هفته بعدش داداشم.تنها چیزی که یادم میاد اون لحظه بود که داداشم طبقه پایین داشت برامون تمپک میزد و میخوند
.کاش یه کم بزرگتربودم تا چیزای بیشتری یادم می موند.البته اون موقع ها خیلی هم تو مجلس نبودم فقط یادمه بازی میکردم.
عروسی آبجیم که تموم شد بهش گفتم خب دیگه تموم شد پاشو بریم خونمون من خوابم میاد.
من به خواهرم خیلی وابسته بودم.
اونم با هزار تا دروغ و دغل گفت تو برو منم میام.این شد که امروز و فردا شد تا من از سرم افتاد.انقدر این عروسی ها در نظرم زیاد بود که آخرش گفتم چرا اینا نمیرن خونشون پس؟؟؟
چرا این عروسی تموم نمیشه ؟؟؟
همش خونمون شلوغه.چرا مردم نمیرن خونشون؟؟؟خخخخخخخخخ
دوسال بعدشم خواهر دومم عروسی کرد .من 8سالم بود اما کلاس اول بودم هنوز.به خاطر 7روز که به نیمه دوم افتاده بود.
بعدشم گذر روزها و بزرگ شدنمون که هر چی بزرگتر میشدیم خوشی هامون کم شد.
ببین از صدای یه وانتی به کجاها رسیدم.دمت گرم آقای وانتی.
یاد لاستیک بازی هامون بخیر
وای تیله بازیییییییییییییییی
یه بار داییم برای"س" یه عروسک آورد که خیلی خوشگل بود .منم گریه گریه که منم عروسک میخوام.هر چی
داییم میگفت چند روز صبر کن برات بخرم پام رو کرده بود تویه کفش که نه که نه من عروسک میخوام.فرداش داییم با یه عروسک اومد که تنه اش برای یه عروسک بود سرش برای یه عروسک دیگه
.شاید باورتون نشه که من دم به دقیقه اینو هی چسب میزدمو و خیلی هم دوسش داشتم
.قیافه قشنگی نداشت اما من خیلی دوسش دارم
.اصلا زیبا نبود و شکل بهار نبود اما من اسمش رو گذاشتم بهار.
بهار من موهاش سفید بود.شاید به نظر خیلیا زشت بود اما از نظر من زیباترین عروسک دنیا بود که هنوزم که هنوزه دارمش.
جدا هم قیافه اش ترسناکه هااااااااااا خخخخخخخخخخخخآبجیم میگه بفرستش اونور آب پول خوبی بابتش بهت میدن.
خیلی عروسکت به درد فیلمهای ترسناک میخوره
.خیلی هم دلتون بخواد.خیلی قشنگه.دقت کنید به گردنش هنوز جای چسبش مونده
.چشماشم انقدر انگولک کردم که شبها بخوابه اینجوری شده.وگرنه اینجوری نبود بچه ام خخخخخخخ
خیلی دلم گرفت و گذشته ها رو خواست.انقدری خاطره دارم که بخوام بنویسمش چند ماهی طول میکشه.تا همینجاشم کلی برام یادآوریش شیرین بود.
+دیروز یه نفر رو در حد مرگ خوشحال کردم.بهم گفت تا حالا
کسی اینجوری منو خوشحال نکرده بود.براش یه سری آهنگای خاطره انگیزی پیدا
کردم که خیلی وقته دنبالش بود.خیلی ذوق زده شده بود و نمیدونست چه جوری ازم
تشکر کنه.
++یه تصمیماتی برای وبم گرفتم.نه نه نمیخوام قالبشو عوض کنم.البته الان که فکر میکنم شاید قالبشم عوض کردم.یه تصمیم دیگه دارم که فکر کنم 1ماهه رو مخمه اما به زودی عملیش میکنم.
سه شنبه ما باز رفتیم شهرستان تا این چن روز تعطیلات رو خوش بگذرویم مثلا.
بعد از برداشتن "ب"از مدرسه و نشستن ما تو ماشین تماشایی بود.من بودم و دوتا خواهرم و"ب" و..."ف".همه هم
قسمت پشت نشسته بودیم و خدا نگیره این دلخوشی رو که با تنگی جا ،بازم خم به ابرومون نمیاوردیم و خیلی هم راحت
بودیم خخخخخ
از وسطای راه بارون میبارید.خیلی منظره جالبی بود.بس که این مدت جز اون چن وقتی که شهرستان بودیم سری پیش
بارون ندیدیم ذوق زده شده بودیم.
خلاصه رسیدیم .همون روز عصرش رفتیم بیرون و یه گشتی زدیم.
اهههههه میدونید چی شد ؟؟؟الان یادم افتاد میخواستم از بخاریمون عکس بندازم هااااا بعد بذارم شمام ببینید.
باورتون نمیشه از این بخاری نفتی های قدیمی بود که توش نفت میریختیم.من که خودم اصلا یادم نمیاد همچین بخاری رو
تو بچگی دیده باشم.اما "ل"یادش می اومد.تازه میخواستم از چند تا ظرف و ظروف قدیمی هم عکس
بندازم.مطمئنا شمام چیزایی یادتون میومد با دیدنشون.
عیب نداره سری بعد.
از فردای اون روز که بشه چهارشنبه بارون بارید و ما نتونستیم بگردیم فقط اکتفا کردیم با ماشین یه دوری تو اطراف بزنیم.نه
که خیلی جا بود تو ماشین "سا"اضافه شد بهمون خخخخخخخخخ
"سا" رو چون جا نداشتیم نبرده بودیم داداشمم نامردی نکرده بود و برای اینکه دل "سا"نشکنه با کسی راهیش کرده بود
و سه شنبه چند ساعت بعد از ما رسیده بود.
بله بارون میبارید منم ذوق زده.بارونو دوست میدارم.
پنج شنبه برای اولین بار بود که شهر میانه رو دیدم.شهر آرومی بود.خوشم اومد ازش.کلا هر جا که آرومه خوشم میاد
ازش.جمعه هم اومدیم خونه.راستی 5شنبه شب انقدرررررررررررر برف خوشگلی میبارید که گفتن نداره.
با اینکه زیاد بارید اما ننشست رو زمین و زودی آب شد.جمعه که داشتیم برمیگشتیم آفتاب در اومده بود بیا وببین.انگار نه
انگار هوا تا دیشب بارونی بود.منتظر بود ما برگردیم تا هوا خوب شه تا ما نتونیم یه کم بگردیم.
به خاله ام گفتم روزی 50بده بمونیم روستا.از وقتی ما اومدیم بارندگی شروع شده به خاطر پاقدم ماست دیگه.
اونم میگفت آره والا.یه دوهفته ای بمونید راضیم ازتون خخخخخخخ
خلاصه جمعه تو مسیر برگشت که آفتاب میزد راه برگشتمون دیدنی بود.برفای یخ بسته بخار کرده بودن و به زور میشد که
جاده رو دید.انقدر خوب بود اون دقایق.انگار شمال بودی و دور و اطرافت رو مه گرفته بود و حس خوشایندی به آدم دست
میداد.
خوب بود در کل.کنار خونواده بودن همیشه خوبه.مخصوصا اگه دختر خوب و شیرین و بامزه و...مثل من کنارشون باشه
خخخخخ
دیروزم عصر با "ل"و"س" و "ب"رفتیم بیرون.مردم رو خوشحال میدیدم.با اینکه قول داده بودیم فقط بگردیم و چیزی نخریم
بازم کلی چیز میز خریدیم.هوا کمی سرد بود اما بازم به من خوش گذشت.نمیدونم چرا؟اما دیروز بعد از سالها حس
خوبی داشتم .
انگاری همه شاد بودندی و این شاد بودنه به من هم سرایت کردیدندی.حال خوبی داشتیدم.
آخر شب که باز دور هم بودیم گفتم امروز خیلی خوب بود.بوی عید میومد.دیدین چقدر شلوغ بود؟بعد "ب"برگشته میگه
خاله!!!!
میگم بله؟؟؟
میگه خاله نمیدونی امروز چه روزی بود؟؟؟
میگم چرا بابا. امروز 25بهمن و شنبه میباشد خخخخخخخ
میگه خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــالههههههههههههه
همیشه وقتی حرصش رو در میارم خاله گفتنش رو میکشه.
بعد میگه امروز مثلا روز ولنتاین.
منم گفتم آهااااااااااااااااااان.برای همین بود امروز جوونها بیرون بودن و دست هر کدومشون کادو بود.میگم چرا امروز همه
یه جورایی شنگول بودن مخصوصا دختر و پسرای جوون.
اون خنده های زیرکی و نگاه کردن دم به دقیقه تو شیشه های ماشین و مرتب کردن خودشون(دختر ،پسرا)تازه انگار معنی
پیدا کردن برام.
من انقدر چشم و گوش بسته ام ینی خخخخخخ.انقدر از مرحله پرتم
(میگم یه وقت زشت نباشه من تا به این سن مخاطب خاص نداشتم که ولنتاین رو بهش تبریک بگم )خخخخخخخخخخخخخ
به هر حال با اینکه تا به حال اینروز رو به کسی تبریک نگفتم اما به کسایی که مخاطب خاص دارن این روز رو با 1روز تاخیر
تبریک میگم.
اگه این موضوعات باعث میشه مردم شهرم برای یه روزم که شده خوشحال و خندون باشن و فضای شادی درست شه
،راضیم هر از گاهی از این بهونه ها باشه که مردم شهرم و کلا مردم کشورم رو خوشحال و خندون ببینم و ازشون انرژی
مثبت بگیرم.
دیروز خوب بود و خوب گذشت.
راستی امروز تولد "د".هم تولد آبجی بزرگمه.
جالبه نه دو تاشونم تو یه روز تولدشونه.
البته قرار نبود "د" بهمنی بشه اما به خاطر اینکه 3هفته زودتر به دنیا اومد بهمن ماهی شد.
این عکس "د" زشتووووووی عمه خاتونه.
امروز میشه یک سالش.
"د"بالام خودمه هااااا(بالام تو زبون ترکی میشه فرزند،بچه)
قربونش بره عمه اش.
تولـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدت مبارک آبجی جووووووووووووووونم.
تولـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدت مبارک "د"جوووووووووووون عمه
تا درودی دیگر بدروددددددددددددددد
چن وقت پیشا من میخواستم برم آزمایش و اونروزم مامانم کلی کار داشت.
من رفتم وبرگشتم دیدم مامانم خیلی شاکیه که همش کارا رو من باید انجام بدم؟؟؟
آقا من همینجا از پشت همین تریبون اعلام میکنم من دخمل زرنگی نیستم.تنبلم نیستم هاااا.اما اونقدرام زرنگ
نیستم.
بعضی وقتا ویرم بگیره ها دیگه کسی جلو دارم نیست.
یــــــــــــَــــــــــــــــــــــــــک زرنگ میشم که.
حالا الان که خیلی خوب شدم قبلا فقط کارای بیرونو میکردم.
خلاصه اونروزم که دیدم مامانم عصبانیه دختر خوب بازی در آوردم و یهو گفتم اصلا هر چی کار داری بگو خودم
انجام میدم. بگو چیکار کنم؟؟؟
مامانم سوء استفاده کرد و هر چی کار داشت بهم گفت
خلاصه خونه رو جارو برقی بکش و ظرفا رو بشور و پله ها رو جارو کن و اوف اوف چه دختر زرنگی شده بودم.
ظرفا رو بشور و در آخرم نشستم سبزی خرد کردم برای ترشی.
سبزیه کار خودش رو کرد دیگه.نه که فکر کنین اصلا سبزی خرد نکردم تا حالا هاااا نههههههه خب کم خرد
کردم.
هیچی دیگه بعد نهارم نذاشتم کسی دست به سیاه وسفید بزنه.
تازه بعدشم در یک عمل انتحاری لباسارم شستم
دیگه آخرت دختر خوب بازی در آوردن بود هااااا
خلاصه شب یهو دیدم تو دست سمت چپم یه چیزی در اومده.
هی فشارش دادم نرفت تو گفتم که حتما جایی خورده شب که آبجیم اومد (تکنسین اتاق عمله)بهش نشون
دام گفت واییییییییی خاتون
گفتم فقط بگو چن ماه زنده میمونم من طاقتشو دارم خخخخخخ
گفت برو بابا تو ام ها منتظری فقط بمیری ما از این عمل ها زیاد داشتیم
گفتم عمل؟؟؟؟؟؟
بیخیال بابا این حتما به جایی خورده. گفت ینی بعد اینهمه مدت من نمیدونم این ضربه است یا کیسته که در
اومده خلاصه فرداش رفت با یه دکتری حرف زد و وقتی اومد گفت دکتره گفت اگه تا 2هفته دیگه نره تو این
کیستش باید بری واسه عمل.عمل راحتی هم هست.
همچین گفت راحت منم گفتم حتما خیلی راحته دیگه
حالا بشنوین دلیلش رو دکتره گفته بود یا از کار زیاده خخخخخخخخخ
یا اینکه یهو کار زیاد کرده.
مطمئنا مال من دلیل اولی صدق میکنه.
مدیونین اگه حرف دومی رو تایید کنین خخخخخخخخخ
آقا این دیگه افتاد تو دهن منو تا یه کاری میگفتن بهم میگفتم بیا ببین هی بگین این خاتون کار نمیکنه اینم مدرک
خخخخخخخ مدرک از این بالاتر؟؟؟
اینهمه سال از خودم تواضع و فروتنی نشون دادم.بالاخره باید حتما تو دستم چیزی در میومد که بهتون ثابت شه
من دخمل زرنگیم بیا اینم مدرک.
اصلا دیگه شرمنده میشدن بهم یه کاری بگن.
خلاصه چه روزای خوبی رو میگذروندم هاااااااا.جاتون خالی
خون به جیگر بچه ها کرده بودم و میگفتم خاله تون داره میمیره.غده در اومده تو دستش.جدا بعضی وقت ها درد
میکرد دستم و بیحس میشد.راستونکی دارم میگم.
"ف" طبق معمول اشک میریخت چه جوری."سا"که مات بود ."ب"هم که قبلا حرفای منو "س"روشنیده
بود.میدونست دارم سربه سرشون میذارم.صبح شبی که "ف"اینا اینجا بودن رفته بود با گریه از مامانم
پرسیده بود خاله خاتون راست میگه میخواد بمیره خخخخخخخخخ.
بعدم آبجیم منو کلی دعوا نمود
خلاصه دیدیم این آبجی "س" ما در حال رزو کردن وقت عمله.بهش گفتم جدی
جدی باید عمل شم؟؟چن ساعت طول میکشه؟؟؟اونم گفت عمل راحتیه اما بیهوشت
میکنن.
آقا ما کلمه بیهوش رو شنیدیم گرخیدیم گفتم بیخیال چیزی نشده که.این همینجوری در اومده میره خودش.
چیزی نیست خورده به جایی. خلاصه یه 3هفته ای این کیست تو دستم بود تا....
چند شب پیش بابام گفت بیا یه کم پامو ماساژ بده.اولش تو دلم گفتم من دستم مریضه آخهههههه .اگه ازش
کار بکشم بدتر میشه اما به چن ثانیه نکشید که گفتم خب بشه!!به درک!!!نمیخواد بکشه منو که
خلاصه دو سه شب من پای بابامو ماساژ دادم هاااااا.
چن وقتی بود پاهاش درد میکرد.من دستای قوی دارم برای اینکه همیشه از بچگی که مامانم مریض بود
ماساژش میدادم.
یه چیز باهال بگم بهتون تو عالم بچگی که انقد دخمل بد نبودم هر شب به خدا میگفتم خدایا یه قدرتی به
دستام بده که هر وقت مامانم درد داشت و من ماساژش دادم خوب شه. جدا که من چه دخمل خوبی بودم
خدایا
.الان اشک به چشمام اومد .پاشم پاشم برم به قول یه بنده خدایی برای خودم اسپند دود کنم.
شاید باور نکنین اما مامانم به همه میگه خاتون دکتر منه.
دستش که بهم میخوره من خوب میشم.
اصن ی وضی
میتونین از این به بعد خانم دکتر صدام کنین خخخخخخ
برای همون من سالهاست که دستهای قدرتمندی دارم.
به چهارمین شب نرسیده بود که بعد از ماساژ بابام رفتم که دستمو از پمادی که زده بودم بشورم دیدم کیست
توی دستم نیست!!!
بازم بگین معجزه نیست.
وجدانی چن شبه از این کیست دست من که از 3هفته بیشتر تو دستای من بود خبری نیست.
عاشقتممممممممممممممممم خداااااااااااا.
فکر عمل منو برداشته بود هااااااااا.
البته آبجیم میگه زیاد خوشحال نباش.دوباره که زیاد کارکنی در میاد.اول آخر باید عمل کنی.
حالاااااااااااا کوووووووووووووووو تا دوباره دربیاد.
++دوستای خوبم من از تک تک اونایی که پست قبلیم رو خوندن ممنونم.واقعا نظراتتون بهم انرژی داد.فقط
خواستم بگم اونجوریام که فکر میکنین نیستم.همین که گوشه چشمی هم خدا حواسش بهم باشه راضیم.
ایشالا حال مادر اسما هم خوب شه و خبر سلامتیشو بهتون بدم.
+++چن وقتی نیستم.مواظب خودتونو خوبیاتون باشید هاااااااااااااا
تادرودی دگر بدرود
خب مطلبی که امروز میخوام بذارم تو وبم یه انشاست از "ب"دخترم.
دیشب داشت برای خاله اش انشاهای سال پیشش رو میخوند ومن حیرت زده از اینکه چه زیبا مینویسه.
من تا جایی که یادم میاد تا سوم راهنمایی همش رو مینداختم به "ل" و "س"برام بنویسن و منم در عوض به کارای که اونا میگفتم گوش
میدادم. ینی مجبور بودم که گوش کنم.میفهمین بحث نمره بود.خخخخخخ .
اما دیشب دیدم "ب"خانم ما چه زیبا مینویسه و چقدر میفهمه. بله مثل اینکه بهشون گفتن موضوع انشاشون اینه که 24ساعت زنده ای و
چیکار میکنی؟؟؟ من واقعا از انشاش خوشم اومد و دوس داشتم بذارمش تو وبم.
ای مرگ امروز روز توست و توبالهایت را گشودی تا مرادر بر گیری. من ازتو هیچ هراسی ندارم پس بال هایت را بگشا که بی هیچ کینه ای
به سوی تو می آیم. (اینو به عنوان مقدمه مامانش بهش گفته بود بنویسه)
چه خبر ناگواری!اینکه فقط تا 24ساعت دیگر زنده ام،بدترین خبری بود که در تمام عمرم شنیدم.
میخواهم گریه کنم ولی نمیتوانم. در آن لحظه تمام گناهانم حتی از کودکی را به یاد می آورم که چه حرف هایی زده ام و چه کارهایی کردم.
گوشیمو برمیدارم وبه سرعت از خانه بیرون می روم.به دوستانم وفامیل هایم زنگ میزنم و حلالیت میطلبم و میگویم که از دیگران هم از
طرف من حلالیت بخواهند.اگر از من بپرسند به آنها خواهم گفت که به سفری دور خواهم رفت. هنوز ساعات زیادی را وقت داشتم.
به خانه می روم و دراتاق را به روی خودم ودیگران میبندم. گوشه ای مینشینم و با خدای خود خلوت میکنم. از کارها و حرف هایی که زده ام
میگویم،از آرزوهایم،از آینده و رویاهایی که برای خود ساخته بودم به او میگویم.
او فقط گوش میدهد...
اول برای آخرت دیگران بعد برای آخرت خودم دعا میکنم. چشمانم را به سقف اتاق میدوزم ولی به جایش آسمان را میبینم.
خدایا یعنی تمام شد؟؟؟ به خدا میگویم :خدایا مرا میبینی؟ نمیدانم به خاطر اینکه به سمت تو می آیم خوشحال باشم یا به خاطر بار سنگین
بار گناهانم بترسم؟ یک لحظه بدنم خالی میشود وهمه ی وجودم پر از گریه. حالا درک میکنم که مردم اکثرا موقع مرگ میترسند و گریزانند.
ولی من به بخشایش خدا شکی ندارم و بعد از کمی هم با امام زمان خلوت و راز ونیاز میکنم و به او میگویم که برای آمدنش چقدر انتظار
کشیدم. به ساعت نگاه میکنم فقط 1ساعت تا پایان عمرم باقی مانده.
از اتاق بیرون می روم ومیخواهم از پدر ومادرم خداحافظی کنم. جدا که لحظه ی خداحافظی چه انرژی عظیمی می خواهدبرای کنترل اولین قطره
اشک برای نچکیدن!
سرم را روی زانوی مادرم میگذارم و میگویم:مادر از من راضی هستی؟ موهایم را نوازش میکند و میگوید :آری... خوشحال میشوم و دستش
را میبوسم و سپس دست پدرم را می بوسم.پدر بوسه ای بر پیشانی ام میزند و چشمانش را به من می دوزد.
بعد از شب بخیری به رخت خواب می روم و دراز میکشم وبه تیک تاک ساعت گوش میدهم. به خاطر لحظه هایی که از دست دادم
دیگر به این دنیا فکر نمیکنم.
می گویند آن دنیا هم برای خود سرزمینی ست.انتظار میکشم که زودتر بروم و خواب مرا در برمیگرد.
دریاب که از روح جدا خواهی رفت در پرده اسرار فنا خواهی رفت می نوش ندانی از کجا آمده ای خوش باش ندانی به کجا خواهی رفت بله .ببین چه جوری خاله شو ترکوند این بچه خیلی قشنگ نوشته بود انصافا "ب" 12سالشه و بعد "سی"این "ب" که شریک خرابکاریهای منه.
دیشب بهش گفتم که عزیزم من به تو افتخار میکنم بابت این انشای زیبات.
++آقا جدیدا به اسم سهراب حساس شدم. ینی دیگه یه جوریه که اسم سهراب رو میشنوم همینجوری خنده ام میاد
. بگم بهتون چرا؟؟ آقا این سهراب سپهری بنده خدا در زمان حیاتش اومد چن تا شعر گفت و بیچاره باورکن منظور خاصی هم نداشته .اگه میدونست در آینده چه میشه هیچ اونم نمیگفت والــــــــــــــــا...
یعنی جدیدا هر شعری میخوام بخونم اولش اینجوری شروع میشه تو کجایی سهراب؟؟؟ آی سهراب با تو هستم بابا ولش کنین این بنده خدارو.
حالا یه چی گفته دیگه.بیچاره روزی 100بار تو قبر میلرزه
+++ممنونم از کسایی که برای پست پایینی نظر برام گذاشتند چه اونایی که تایید شد چه اوونایی که خصوصی شد و نگرانم گردیدن. بله بنده هنوزم ناراحتم اما چه میشه کرد این تنها من نیستم که اینجوریم. بیخیال... من الان خوبم.
++++راستی تسلیت میگم به همه طرفداران مرتضی پاشایی. بهشت برین قسمتش باشه...
صدای زیبایی داشت خدابیامرزتش
آدما خیلی عجیبن!!!
عجیب تر از هر چیزی که خدا آفریده.
صبح از خواب پامیشی نسبت به چیزی و یا کسی احساس بدی داری و فقط با یه حرف خوب حالت خوب میش
ه و بعضی وقتا هم حالت بد میشه با یه حرف بد.
آدما خیلی عجیبن!!!
در دقیقه حس و حالشون دائم در حال تغییره.
خودشونم برای خودشون عجیبن.
خدایا خیلی مارو عجیب آفریدی...
خیلی عجیبیم با اینهمه زندگی بازم برای خودمون غریبیم.
حس و حالمونو بگم که عجیب تر از همه ست.بارها اتفاق افتاده که میگیم دیگه من اینکارو نمیکنم.دیگه عمرا
حرفشم نزن چن وقت حتی چن دقیقه بعد حالمون عوض میشه.
بعضی وقتا پر میشیم از یه احساس بد.انقدر که تموم فکر و اندیشه مون بد میشه.بد میبینیم.بد میخونیم.اما
شده دیگه براتون اتفاق افتاه که تو لحظات تنهایی از یه دوست یه خبر خوب میشنوید و به یکباره تموم زشتی ها
زیبا میشن.
یه وقتایی تنهایی و دلت پره ها ..اما کافیه فقط یه دوست بعد از مدتها بیخبری بهت سر بزنه و بگه خوبی؟؟؟
اونوقت دلت شاد میشه که کسی هست انگار.کسی منو میبینه .
غم یوهویی(یهویی)از دلت پر میکشه میزنه بیرون.
اینایی که میگم مثالن.
صحبت من راجع به عجیبی آدمهاست.
راجع به حس عجیبه.
عجیبی حسی که خدا تو وجودما گذاشته.
گاهی با یه حرف حس شیرین وخوبی به آدم دست میده و گاهی فقط با یه حرف بد احساس میکنی نفس کم
میاری وتموم دنیا پر شده از سیاهی.همه چی برات بد میشه.
آدما خیلی عجیبن!!!
عجیب ترم میشیم دم به دقیقه.
ما تو طول روز هزارتا فکر میکنیم هزارتا نقشه هزار تا افسوس.هزار تا رویا.هزار تا تصمیم جدید. با هر کدوم از اینا
حس و حالمونم عوض میشه.
یهویی دوس داری دست بکشی از همه
یهویی دلت تنگ میشه برای همه
اینا حس های عجیبین.
اینروزا دارم به این حس ها فکر میکنم.
+++چن روز پیش مامانمو بردم دکتر.6صبح رفتیم و هوا اونموقع خیلی سرد بود.منم به خاطر عجله پالتوم رو
نپوشیدم.بعدش پوشیدم.بعد که رفتیم تو بیمارستان به خاطر اینکه هی اینور واونور میرفتم برای کارای مامان
گرمم شد و پالتوم رو در آوردم.وقتی اومدیم بیرون از سوز هوا لرزیدم. به خونه نرسیده احساس درد عجیبی
کردم. مامانمینا رفتن سر آش .تا منم چن ساعت بعد برم.یهو احساس درد شدیدی تو معده ام کردم.گفتم یه
کمی بخوابم درس میشه اما به قدری این درد وحشتناک بود که من تا به حال این مدل دردی رو نکشیده
بودم.انقدر بد بود که نمیتونستم برای لحظه ای از جام بلند شم.یهو به خودم گفتم نکنه دارم میمیرم؟؟؟ یاد
انشای ب افتادم.راست میگفت تموم گناهای کرده و نکرده ام میومد جلوی چشمام. خلاصه بعد از گذشت
3-4روز حالم بهتر شد.زیاد ماجرا هست که گفتنشم لطفی نداره.مطلبم این بود که حالا که خوب شدم یکی از
اون حس هام دم به دقیقه بهم میگه برای این دنیا میخواستی زنده بمونی؟؟؟چی میخواستی واقعا؟؟؟بیا این تو واین دنیات.همینو میخواستی دیگه.
حالا میفهمم ارزش نداشت واقعا. با اینکه مردنی تو کار نبود و منو توهم گرفته بود و میگفتم نکنه واقعنی دارم
میمیرم و...خلاصه تو اون حالتم هم هزار تا فکر وهزار تا احساس داشتم.
آدما همیشه و درهمه حال عجیبن.
حتی موقع درد کشیدن.
موقع جون دادنم ینی بازم هزار تا فکر میخواهیم بکنیم؟؟؟
اون موقع حسمون ینی چیه؟؟؟ حتما پشیمونی اولیشه.
بعدم اینکه کاش هیچ گناهی نداشتیم یا شاید کاش به این زودی نمیمردیم.
زندگی خیلی عجیبه!!!
آما خیلی عجیبن!!!
حس هامونم خیلی عجیبه!!!
خدایا ازت ممنونم که تو شدی خدای من.
تو شدی آفریننده من .
خالق حس های ناب.
خالق حس های خوب حتی تو این دوره زمونه بد
خالق روزهای زیبا و بد.
ازت ممنونم که بازم با تموم گناهام داری برام خدایی میکنی و بازم نادیده میگیری و آبروم رو نمیریزی.
درست برعکس آدمهات که منتظرن چیزی دیده و ندیده به راحتی آبرو میریزن.
خدایا آدممون کن.
بافتن را
از یک فامیل خیلی دور یاد گرفتم
که نه اسمش در خاطرم است نه قیافه اش
اما حرفش هیچوقت از یادم نمی رود می گفت:
زندگی مثل یک کلاف کانواست از دستت که در برود می شود کلاف سردرگم.
گره می خورد میپیچد به هم گره گره می شود
بعد باید صبوری کنی گره را به وقتش با حوصله وا کنی زیاد که کلنجار بروی گره بزرگتر میشود
کورتر میشود یک جایی دیگر کاری نمیشود کرد باید سر وته کلاف را برید
یک گره ظریف کوچک زد بعد آن گره را توی بافتنی یک جوری قایم کرد
محو کرد
یک جوری که معلوم نشود
یادت باشد گره های توی کلاف همان دلخوری های کوچک وبزرگن
همان کینه های چند ساله باید یک جایی تمامش کرد
سروتهش را برید
زندگی... به بندی بند است به نام"حرمت" که اگر آن بند پاره شود کار زندگی تمام است
"بانو سیمین بهبهانی"
تموم این چیزایی که میخوام بگم توی همین متنه.
زندگی یعنی همین.
اینکه باید یه جایی بگذری و این مشگل به وجود اومده رو گنده نکنی.
باید رهاش کنی.با یکی حرفت میشه انقدر کش دارش نکن.
زندگی هامون شده چشم وهم چشمی.شده قهر وقهر بازی.
بابا جان با یکی حرفت میشه وقتی دلت باهاشه،وقتی همش تو فکرته،منتظر چی هستی پس؟؟؟
قرار نیست که تمام عمرت منتظر بشینی طرف مقابلت بیاد جلو.یه بارم تو برو جلو.
یه بارم تو گذشت کن.یه بارم تو کوتاه بیا. دیدی تو زندگیت یکی تا دوساعت پیش زنده بود ها یهو 2ساعت بعد
تمام..تو می مونی ویه عمر حسرت.تو می مونی ویه عالمه محبت که تو دلت می مونه واسه همیشه.
یه عالمه حرفی که قرار بود بهش بزنی.. و حالا...
حالا هی برا خودت بگو.هی سر مزارش برو.حالا برای جسم بی جونش بگو.
اونوقت هزار تا ای کاش میگی و ای کاش که 2ساعت پیش رو قدر میدونستم ها.
کاش نگاهش رو دیده بودم ها.کاش حواسم بهش می بودها.کاش اینبار من میرفتم برای آشتی.
کاش اینبار من کوتاه اومده بودم.وکاش های دیگه که هر گز التیام بخشت نیست.
رابطه ای که به هم میخوره میشه همین کلاف.همین که پیچیده میشه.
یه جایی باید دست نگه داشت و واقعا یه قیچی برداشت و این کلاف سر در گم رو قیچی کرد.
به خدا که گاهی اوقات کوتاه اومدن چیزی از ما کم نمیکنه.
امروز با قاطعیت تموم میگم که دنیا ارزش اینهمه کینه وغرور و قهر رو نداره.
کافیه یه نگاهی به دور وبرمون بندازیم. هممون تنهاییم هممون داریم گله میکنیم از این دنیا...
از این دنیایی که که یه بخشیش رو ما داریم تشکیل میدیم.این همه سردی انعکاس رفتار ماست.
این سردی های بینمون از همین هاست. یه جایی تو زندگی باید نگاهتو عوض کنی.
یه جایی باید خودت رو بزنی به فراموشی . به خدا که شدنیه.
یه جایی تو فیلم شرک هست که شرک میگه:یه جای باید چشمتو ببندی و یه رابطه رو از نو شروع کنی.
الحق که یه حرف درست وحسابیتو این کارتون ها زده شد که یعنی کل این همه چیزایی که من نوشتم
لعنت به این غرور که هرچی بگی سر این غروره. سر این حرفه که اگه من برم کوچیک میشم.
سر اینکه من چی هستمو اون چی هست.هیچکدوممون هیچی نیستیم.
اصلن دوستی این حرفا رو برنمیداره. هیییییییییییی.
خودمم از این حرفایی که میزنم دور نیستم.خاتون چند سال پیش با الانش زمین تا آسمون فرق میکنه.
نگاهمو عوض کردم. به این رسیدم که واقعا واقعا واقعا دنیا ارزش نداره که بین دو تا دوست که
سالها دوستن یه حرف یه کار باعث شه کار به جدایی و قهر چند ساله بکشه.
اگه با کسی قهری،اگه با کسی حرفت شده.اینبار تو برو جلو.تو از دلش درآر.دنیا ارزش اینهمه
دور موندن از هم رو نداره.
آخر حرفام میرسه به اینکه میگه
بگذر که جهان جای گذر است و گذر گاه
والسلام...
4شنبه با "ب" و "ف" رفتیم طبقه پایین.
سر ظهر بود وهمه لالا جز ما 3تا .
یه کم که طبق معمول برای خاله شون حرف زدن و اتفاقات کل هفته رو مو به مو تعریف کردن
"ف" بهم گفت خاله بیا یه کم با ما بازی کن. منم چون چشمامو یواش یواش داشت خواب
میگرفت گفتم "ف" خاله ات دیگه 25 سالشه.
دیگه از من گذشته که بخوام با شما بازی کنم.
من دیگه وظیفه ی خاله گی رو در حق شما تمام وکمال به انجام رسوندم وبه وقتش بازی کردم،
به وقتش استعداداتون رو پرورش دادم،حتی به وقتش کتکم زدمتون.
دیگه الان حقی به گردن من نیست.
"ف" بازم گفت خاله تو با ما بازی نکنی کی با ما بازی کنه؟
ما به خاطر تو از اول هفته رو میشماریم بشه 4شنبه بیاییم اینجا
. دیدم ول کن نیست و این خواب گران خیلی داره منو وسوسه میکنه .
همچی یه صدای غم آلود همراه با آهی از ته دل از خودم درآوردم که هی خاله،دیگه خاله ات پیر شده.
دیگه من اون خاتون جوونیام نیستم.دیگه باید این حقیقتو قبول کنی.
دیگه الان وقت بازی کردن من نیست که!الان من یه پام لب گوره به جای بازی باید برم دیگه
کم کم آماده بشم برای رفتن.الان من باید این زندگی رو ببوسم بذارم کنار.خخخخخخخخ
بعد دیدم هر دوشون ساکت شدن منم گفتم بذاریه کم پیاز داغشو زیاد کنم.
گفتم(همچی شبیهه روضه مانند)دیگه پیاله عمرم سرریز شده آخ آخ آخ
دیگه رفتــــــــــــنی شدم آخ آخ آخ دیگه بـــــــــــی خاله شدین
آخ آخ آخ یه کم جو دادمو صدامو بلند کردم وگفتم:خدایــــــــــــــــــــا چرا انقد منو زود بردی؟؟؟
خخخخخخخخخ
چرا بچه ها رو بی خاله کردی؟؟؟؟ اینا دیگه خاله کوچیکه ندارن آخ آخ آخ
یهو دیدم "ب" بلند شد رفت یه بلندگو که خراب بودآورده میگه خاله بیا با این حس بگیر
الان این خواهر زاده ست من دارم؟؟؟؟؟
منم بلند گو رو گرفتم وشروع کردم: عجب روزیه امروز همه جمعن،آبجیا جمعن،رفقا جمعن،
همه هستن و خاتون خوابه آخ آخ آخ خاتون بیدار شو ببین همه اومدن وتو نیستی.
پاشو ببین حالا که تونیستی جمعشون جمعه. اونایی که تو خوشیت نبودن،
پاشو ببین حالا که نیستی،تو غم از دست دادنت هستن. پاشو ببین همه هستن وگل سر سبدشون نیست.خخخخخ
چه تحویلیم میگرفتم خودمو.
اصن ی وضی
"ب"هم جو میداد ومثلا داشت گریه میکرد.گریه ای که منو به خنده انداخته بود.
هی میگفتم دیدین بی خاله شدین؟؟؟دیدین بی مونس شدین؟؟؟؟خدایا منو جوون بردی.
دلت اومد من کلی آرزو داشتم آخه.داشتم برای کنکور94برنامه ریزی میکردم.
خدا منو زود بردی زود بود خــــــــــــدا.زود بود خخخخخخخخخ
یعنی خودم ترکیده بودم از خنده بلندگو رو دادم به "ب" تا یه کم اون بخونه مثلا.
بلاگرفته منو تا سر حد مرگ خندوند اولش رو اینجوری شروع کرد:خــــــــــــدا نمیبخشمت خخخخخخخخ
خاله امو بهم برگردون.همین الان خـــــــــدا.من خالمو میخوام آخه چرا کشتیش خـــــــــــــدا؟؟؟؟
چیکار کرده بود ؟؟؟کنکور قبول نشده بود دیگه خخخخخخخخخخخخ
وای یعنی ترکیدم وقتی گفت چرا خاله مو کشتی.فک کن خدا منو بکشه خخخخخخخخخ
بعد مثلا تو سرش میزد ومیگفت:پاشو بریم خاله.اینجا نخواب.بریم خونه جاتو بندازم خونه بخواب.
خخخخخخ اینجا هوا سرد میشه خخخخخخخخخخ.گفتم" ب" این چه روضه ای میخونی آخه.
ینی اشک از چشمام میومد ها. دوباره شروع کرده خاله آخه چرا مردی؟؟؟
یه دونه زدم پس کله اش ومیگم:آخه من الان چه جوری جوابتو بدم مثلا من مردم هاخخخخ میگه آهان.
پس خاله چرا رفتی زود بود خاله زود رفتی.پاشو بریم خونه واسه تو زود بودآخه خاله.
پاشو بریم خاله.پاشو خخخخخخخخ یه جوری میگفت انگار من باید مثلا از تو قبر میومدم بیرون با هم
میرفتیم خونه خخخخخخخخخ بعد شروع کرده به شعر خوندن
لحظه ی وداعمون اون روز تماشایی بود ... بعد میزنه رو سرش و شونه هاشو به حالت گریه تکون تکون
میده یه ذره مثلا ملت دادو بی داد میکنن و"ب" باز میخونه تو سکوت هر دو تن سرود تنهایی بود
ای وای خالهههههههه منم خودم بدتر از" ب" صدامو بلند کرده بودم و ای وای ای وای میگفتم.
یهو این دختر یه چی گفت من منفجر شدم از خنده یهو گفت:
خــــــــــــــدا من به مردن خاله ی کی خندیدم که خاله ام مرد....خخخخخخخ
وای وای وای انقد خندیدم سر این حرف .انقد خندیدم نا نداشتم حرف بزنم.
گفتم بهش "ب" عوضی این حرفا رو از کجا در میاری میگی بیشور.منتظر بودی من بمیرم.
آقا من از الان میگم من مردم این" ب" رو نیارین سر خاکم حرص منو در میاره بلند میشم میزنم لهش میکنم ها.
بعد دوباره شروع کرده که خدا اون روز که میگن همین روزه.
منم مثلا با گریه میپرسم کدوم روز؟؟؟میگه همون روز قیامت که میگن یه بچه به دنیا بیاد تا شب
پیر میشه امروزه.... امروز قیامته خدا"د" امروز پیر میشه خخخخخخخخ.
وای خدا یعنی دیگه اصن انقده خندیدم که صدام در نمیومد. ینی خواب از چشام پرید رفت ها بعد
دیدیم از "ف." صدایی در نمیاد بهش میگم فاطمه تو هم یه چیزی بگو من خاله تو هم بودم ها.
قربونش برم دیدم سرشو کرده تو بالش و های های داره گریه میکنه.
قیافه من
قیافه ب
قیافه ف عزیزم.
مثل داداشش" س" اصن دل نداره که.داشت مثل ابر بهار گریه میکرد.بهش میگم خاله چرا گریه میکنی؟؟؟
مرگ حقه .دیر یا زود داره اما سوخت وسوز نداره خخخخخخخخخ
بعد دیدم نه این بچه دیگه منو مرده فرض کرده.گفتم" ف"خاله نمردم ها.برای چی گریه میکنی؟؟؟
ینی میخوای بگی انقد منو دوس داشتی؟؟؟؟یه کم سربه سرش گذاشتم تا بالاخره میگه خاله
این حرفو نزن.خدا نکنه تو بمیری.
من دچار احساسات شدم در آن هنگام گفتم به" ب"یاد بگیر.نصفه توء.تو منتظر بودی من بمیرم
و شروع کنی خخخخخخخخخخخ خلاصه یه کم دیگه مسخره بازی از خودمون در آوردیم و وقتی کامل خواب از سرمون پرید پاشدیم اومدیم بالا.
سریه بازی کردن با بچه ها تا مرز مردنم رفتم.
اصن ی وضی