سلاااااااام بر و بچ
میدونید یه باری رو دوشم سنگینی میکنه که باید برم انجامش بدم و بیام.
آقو ما یه اشتباهی کردیم به این زن داداشه شوخی شوخی گفتیم بعد اسباب کشی میام خونتون چن روزی می مونم.
حالیا
شوخی شوخی حرفمو جدی گرفته.ینی دهن مبارکمان رو آسفالت کرده.هر هفته میاد
میگه خاتون دوماهه اسباب کشی کردین بیا بریم دیگه.بعد من میگم باشه حالا
کار داریم.دیدم نه که نه این ول کن ما نیس که نیس.
خعلی باهاله این زن داداشمم.
فکر کنم تو کامنتا به بهار گفتم اگه زن داداشت خوب باشه عمه ی خوبی میشی.
جدی میگم.زن داداش من خعلی باحاله.مثلا بچه اشو جلوی چشاش پر پر میکنم خخخخخخخخخخخ
فک کن.پرپر کنم هیچی نگه
مگه داریم؟؟؟مگه میشه؟؟؟
مثلا جلوی چشاش بچه هاشو می آزرم میگه خوب کردی حقشه خخخخخ اینقـــــــــــدر روشن فکره ینی
.یا گاهی میگه خاتون بلند شو بزن این بچه های منو له کن.خسته ام کردن
به این میگن زن داداش.
اما امان از اون یکی.واه واه اصلا به اونا حس عمه گی ندارم و این درست برمیگرده به زن داداشه.
این خوبه اسمش "ف".قبلنا همین که میومد خونمون میگفتم باز اومـــــــــــدی؟؟؟میگفت آره میریم .یه دو ساعت اومدیم بشینیم میریم.
جدیدا
تا وارد میشه قبل اینکه چیزی بگم میگه اصلا به تو چه اومدم که اومدم خونه
تو که نیومدم.بعد به بابام میگه عـــــــــــمو نگاه خاتون رو!!!میگه برو
خونتون
کل خونواده روکه به جون من میندازه بعد میاد میگه عمو به خاطر من ولش کن ایندفعه رو.من گذشت میکنم.خبط کرده .خطا کرده.
.بعد من آن هنگام بلند میشم می افتم به جونش خخخخخ
باور نمیکنید میزنمش؟؟؟باور کنین میزنمش و یه جوری جیغ میکشه ملت میگن رحم کن خاتون.بعد که میرم اونور میگه چیه فک کردی ترسیدم ازت
.راست میگی بیا جلو حالیت کنم
.بعد من همین که برمیگردم طرفش بیخود و بی جا جیغ میکشه عمو بیا عروستو کشتن و میره تو اتاق و الکی شلوغش میکنه
.همه اینا با خنده است هاااا.ینی یه جوری میخندیم پخش زمین میشیم
.بعد من میگم تا نگی غلط کردم میزنم لهت میکم.از پشت در میگه بمیری هم نمیگم.فک کردی ازت میترسم.نهههههه نمیترسم کور خوندی
.بعد من میگم حالا میبینی تا 3میشمرم.
همین که میگم یک میگه باشههههههههههه غلط کردم منو نزن.بچه هامو بی مادر نکن.رحم کن
.بعد میاد بیرون و این حرکت چن بار تکرار میشه و هی میگه فک نکن ازت میترسم هاااا میزنم تیکه تیکه ات میکنم
همین
که میرم سمتش دوباره از نو.... تا بالاخره یکی میاد منو اونو از هم جدا
میکنه.بعد جالبش اینه که سالار پسر بزرگش میاد کمک من میگه حملهههههه بزن
مامانمو بکش خخخخخخخخخ
کف کردین.حالا
هی بگین عمه بدی هستی.من که خودم دارم اعتراف میکنم عمه خوبی هستم نسبت به
این دوتا."سا"و" د"اما نسبت به اون دوتا نه .عمه گی در نمیارم
ها.کلا کاریشون ندارم.
خلاصه حالا من میخوام برم یه مدت خونه اونا بمونم بلکه دست از سرم برداره.نمیدونید با وسوسه های شرم آورش چطوری مخ منو شستشو میده.همش وعده و وعید بستنی 5نوبت در روز
و کرانچی فلفلی 3نوبت در روز
وکاکائو و پختن انواع و اقسام غذاهای دلخواه منو
تو
گوشم زمزمه میکنه و منو وسوسه میکنه.باورتون میشه من میرم اونجا چاق میشم
میام.همش میگه بیا اینو بخور کالری نداره.وقتی هم نمیخورم میگه آهان
افتخار نمیدی
.داری خواهر شوهر بازی درمیاری داری میگی من بهت هیچی ندادم و فردا مادر شوهره رو میندازی به جونم
.شب که داداشت اومد میخوای.....بعد من میگم "س" بیا برق این مامانتو بکش سوخت خخخخخخخخخ.
بعد میگم نفس بکش.آروم باش. باشه میخورم تو فقط مخ منو نخور.
اما...اما...تنها کسی که از رفتن من ناراحته در حد مرگ فقط یه نفره اونم کسی نیست جز" سا".
آخخخخخخخخخخ
تموم تابستون رو التماس کرد عمه بیا خونمون اما مدرسه رفتنی نیا.بسکه من
بهش درس میدم و میچزونمش منو میبینه گریه اش میگیره.داد و بیداد اما کیه که بهش محل بده.داداشم که میگه من نمیدونم عمه اته و خودت
.
زن داداش میگه منم اصلا دخالت نمیکنم عمه خودته فردا میگه برای من زن داداش بازی در میاره.
خیلی بلاست میبینید؟؟؟
بعد من میمونم و نمیخوام نمیخوام "سا" و دو چشم گریون "سا"خنده من و به به....
خب من برم 4تیکه لباس بردارم وچن تا وسیله مسیله و هوتوتووووووو برم هاوایی.
هاواییه اونجا.بعله آقا بعله
این مدت مواظب خودتون باشید و از این هوای پاییزی لذت ببرین.
تادرودی دگر بدرود
سلام. ادامه مطلب ...
یادم آمد شب بی چتر و کلاهی که به بارانی مرطوب خیابان زدم آخر...
آهسته بگفتم چه هوایی ست خدایی...
من و آغوش رهایی...
سپس آنقدر دویدم طرف فاصله تا از نفس افتاد نگاهم به نگاهی..
دلم آرام شد آنگونه که هر قطره ی باران...
غزلی بود نوازشگر احساس که میگفت فلانی!!!
چه بخواهی ،چه نخواهی به سفر می روی امشب!!!
چمدانت پر باران شده امشب....پیراهنی از ابر به تن کن و بیا ...
پس سفر آغاز شد و نوبت پرواز شد و راه نفس باز شد و قافیه ها از قفس حنجره آزاد و رها در من شاعر...
من بی تاب تر از مرغ مهاجر....به کجا می ر وم اقلیم به اقلیم؟
خدا همسفرم بود و جهان زیر پرم بود سراسر...
که سر راه به ناگاه مرا تیشه ی فرهاد صدا زد:نفسی صبر کن ای مرد مهاجر...! قسمت می دهم ای دوست!
سلام من دلخسته ی مجنون شده را نیز به شیرین غزل های خداوند،به معشوق دو عالم برسان...
باز دل شور زد آخر...
به کجا می روی ای دل؟؟؟
که چنین مست و رها می روی ای دل؟؟؟؟
مگر امشب به تماشای خدا می روی ای دل؟؟؟؟
مشغول همین فکر و خیالات پر از لذت پر جاذبه بودم که مشام دل من پر شد از عطر غریبی که نوشتند، قبل اذان سحر جمعه پراکنده از آن دشت خدایی ست...
چشم وا کردم و خود را وسط صحن و سرا...عرش خدا...کرب و بلا....مست و رها در دل آیینه جدا از غم دیرینه ولی دست به سینه....
بله دیدم من سرتا به قدم محو حرم ....بال ملک دور و برم...یک سره مبهوت به لاهوت رسیدم....
چه بگویم که چه دیدم....
که دل از خویش بریدم...به خدا رفت قرارم...
نه ...به توصیف چنین منظره ای واژه ندارم....
سپس آهسته نشستم و نوشتم...
فقط ای اشک امانم بده تا سجده شکری بگذارم...
که به ناگاه نسیم سحری از سر گلدسته ی باران و اذان آمد و یک گوشه از آن پرده،در شور عراقی و حجازی به آمیخته را پس زد و چشم دلم افتاد به اعجاز خداوند....
به شش گوشه ی معشوق
خدایا تو بگو ...این منم آیا که سراپا شده ام محو تمناو تماشا؟؟؟
فقط این را بنویسید رسیده ست لب تشنه به دریا...
دلم آزاد شد از همهمه دور...از همه مدهوش...غم و غصه فراموش....
در آغوش ضریح پسر فاطمه، آرام سرانجام گرفتم...
+++از متن بالایی توی یه وبلاگی مدتها قبل،نمیدونم کی بود این متن رو خوندم و کپی کردم
شب سوم هم رسید.چه شبی...مثل هرسال.این ده روزم گذشت.بقیه روزها ش هم میگذره.
نمیدونم شما هم تا حالا به این فکر کردین که اصل عزاداری تازه بعد از دهه اول محرمه یانه؟؟؟
اما من الان 5-6سالی هست که بعد از عاشورا میگم اصل عزاداری تازه باید از امروز به بعد باشه نه ایام گذشته.مصیبت بعد از ده روز شروع میشه نه قبلش.
ایشالا که عزاداریهاتون مورد قبول خدا واقع بشه و تونسته باشیم این ایام رو یه کم بهتر و بیشتر از قبل درک کرده باشیم.
امسال خیلی حال و هواش خاص بود.همچی هواش مرحم بود واسه دل من.
کاش همیشه دلم اینجور حال و هوای زیبا داشت.
هععععععییییییی روزگار...
دیشب شب عجیبی بود.
صورت های آشنا .آنقدر آشنا که نمیشناختمشان از آشنایی زیاد.
دیشب رفته بودیم در خیابان تا دسته ببینیم.مزیت این خانه ی جدید دیدن تعداد زیادی از هیئت های عزاداریست نسبت به آن یکی خانه.
فکر میکنم تا مدتها من در حال مقایسه این خانه و آن خانه باشم.
به سر کوچه که رسیدیم دسته ای ایستاده بود و چه زیبا عزاداری میکردند.
خدایا این صورتک ها چقدر برای من آشناست.آن یکی که در وسط دسته است ...آن یک نفر دیگرهم.
نکند دسته خودمان است.چقدر این آدمها آشنا هستند.چقدر من اینها رو میشناسم.آن یکی را زمانی دیدم که ...زمانی دور بی شک.سالها پیش دیده بودم.اما...اینجا که هیئت ما نیست.اینها که آشنایان ما نیستند .به خواهر هایم نگاه کردم.شاید "ل" و "س" بگویند آن که آن وسط است فلانی است هااااا
اما همه چیز عادی بود و فقط من همه رو به چشم آشنا می دیدم.مگر میشود؟؟؟
آنکه پرچم دارد به دست چقدر شبیه پسر عمویم است و آن یکی که طبل میکوبد چقدر شبیه علیرضا پسردایی کوچکم است .
آه پسر دایی.همبازی گروه سه نفره مان که حالا برای خودش آقایی شده است.او را که دیدم یاد دایی" ه"افتادم.
دایی حسابی اینروزها جایت خالیست.دایی جان... محرم جای خالی تو را بیشتر به رخ ما میکشد.کاش بودی...کاش بودی و پیش از همه حرکت میکردی و با اینکه از درد پاهایت مینالیدی پا به پای هیئت می آمدی.آخ دایی...چقدر دلتنگتم دایی.
کاش بودی...کاش بودی و بار دیگر مرا که از دور میدی میگفتی باجی قیزی گلدین...دایی چقدر مظلوم بودی...آن دنیا چه خبر است که تند تند میروید آن دیار؟؟؟خودت که رفتی و حالا دوستانت را هم میبری؟؟؟ما زنده ها تا کی باید با جای خالیتان روزگار بگذرانیم؟؟؟
تا چشم باز کردیم همگی بار سفر بستید...دایی جان یادت گرامی....تو تنها کسی هستی که فراموش نمیشوی از
خاطره ها...آخخخخخخ کاش بودی دایی....چقدر دلتنگتم اینروزها...مدتی ست که دیگر
به خوابم نمی آیی...دلم حسابی برایت تنگ است...
میدانی؟؟؟خواهر زاده ها به داشتن داییشان مینازند؟؟؟اما من حالا به چه کسی باید بنازم دایی؟؟؟
باز هم آدمک ها...باز هم صورتک های آشنا.چقدر صورتک.اینها دیگر که هستند و از من چه میخواهند.آن بچه را ببین و آن خانم همگی برای من آشنا هستند.دسته به داخل کوچه ای میروند.چقدر این کوچه زیباست.چقدر آرامش بخش
است.علمی که پر های سبز دارد.چراغ های سبز که محله را با نور افشانی تبدیل به یک فضای معنوی کرده.طبل هایی که با هر بار زدن دلهای ما را میلرزاند و ...صدای نوحه ی پسری جوان...
تو شهریاری و فاطمه تباری...
مانند حیدر ...همتا نداری
ای روح احساس...رنگ و بویت از یاس
یا کاشف الکرب...اکشف کربی عباس
گل کردی عباس کوه دردی عباس
ساده بگویم...خیلی مــــــــــــــــــــــردی عباس
و این زمزمه ی آشنا را همه میخوانند و صدای طبل ها غوغای دگر به پا کرد.شوری دگرآغاز شد...اشک راه خودش را پیدا کرد عاقبت...
دسته ای دیگر وارد میشوند و آه ...منظره ی باشکوه سلام کردن علم ها.چرا اینقدر این صحنه ها زیباست؟؟؟چرا هر علم ما را یاد تو می اندازی عباس؟؟؟چرا هر بار علمی میبینیم میگوییم قربانت بروم یا ابوالفضل...
میدانی آقا افتخار ما ترک زبان ها این است که ما را با اسم ابوالفضل میشناسند.میدانی که میگویند ترک ها را باید از
دوست داشتن نسبت به عباس شناخت.اسم ما در کنار تو زیباست پهلوان پهلوانان.یادت می آید یک وقتی از تو سخن
گفتیم و چندنفر به میان حرفهایمان پردیدندو پرسیدند شما ترک هستید؟؟؟ما هم گفتیم آری چطور مگر؟؟؟گفتند از صحبت
کردن از آقایمان عباس.آنهم با اینهمه شور و شوق.این جور حرف زدن ها مختص به ترکهاست که اینچین شور انگیز سخن
میگویند از عباس.چقدر با شنیدن این سخن آنروز ذوق کردیم و بار دیگر به داشتن تو بالیدیم.اینبار جوردیگر.
آنزمان ما تعجب کردیم و اما بعدها هم فهمیدیم همه برای عباس شوق دارند اما ترک ها یک جور دیگر ...ای علمدار کربلا...ای تشنه لب ...ای که آب خجالت زده ی روی تو شد آقا...
وقتی کسی وسط دسته داخل هیئت القاب تو را صدا میکند همه میگوین ابوالفضل انگار تمام در و دیوار از شنیدن نام زیبایتو به لرزه در می آید...راستی تو چگونه این چنین عشقی در دل ما می اندازی عباس جان...ای به فدای چشمهای زیبایت...
و چه زیبا میخواند استاد سلیم موذن زاده برای تو ای دلاور دشت کربلا...ای یکه تاز میدان کربلا...و چه جاودانه شد هر چه برای
شما و مولا امام حسین (ع) میخواند...
بسنده میکنم به این شعر زیبا که روز تاسوعا و دربین هزاران هزارآذری فریاد برمی آورند:
ِِِِِ
هانسی گروهین بله مولاسی وار شیعه لَرین حضرت عباسی وار
کدوم گروهی همچین مولایی دارد؟ این تنها شیعه هاهستندکه حضرت عباس رو دارند
بازهم خاطره ای دیگر.عموی ناتنی ام را به یاد می آورم که چقدر ذکر تو را درمیان دسته ها میگفت.آنطرف عمو" ا"و اینطرف بابایم.راستی با اینکه برادر نبودند چقدر شبیهه هم بودن واین شباهت گاهی خاطره های جاودانه میساخت
برای دور هم جمع شدن ها و تعریف اینکه اینها را اشتباهی گرفته اند با هم. وقتی رفت بر سنگ قبرش حک کردند سینه زن حسین.البته به آذری.
خدایش بیامرزد.
راستی آقایونی که شاید این مطلب را بخوانید میدانستید که شما چقدر خوشبختید؟؟؟میدانستید که در دل هر یک از ما بانوان چقدر آرزوی این بوده و هست که کاش ما هم میتوانستیم در دسته شرکت کنیم و زنجیر به دست عزاداری کنیم؟؟؟و حتی اینکه بتوانیم طبل بزنیم .آنهم از آن بزرگها...
همیشه با نگاه حسرت بار به شما نگاه کردیم و اگر آرزو کردیم گاهی،پسر می بودیم فقط در محرم ها بود که عشق به حسین(ع) وزنجیر و دسته و سینه زنی داشتیم...
چقدر اینروزها لباس سیاه به همه می آید...روزهای دگر اینگونه نیست اما اینروزها طوری دیگریست...آدمها در این لباس عاشق دیده میشوند و انگار آبرو میخرند...همه چیز اینروزها جور دیگریست...
دیشب سنت شکنی شده بود...
من خودم دیدم...
.با دو چشم خودم...
دوست دارید بدانید چه شده بود؟؟؟
دخترانی در ته صف عزادارها پا به پای دیگران زنجیر زنی میکردند.باورتان میشود؟؟؟دخترانی که نهایت سنشان به ده
میرسید...
آنهم زیبا بود و بالاخره آنها این سنت را شکاندند و همراه هیئت به زنجیر زنی پرداختند.زیبا بود و چه عشقی میکردند آن وسط و نوحه خوان دیگری که فارغ از دیگران انگار داشت با خودش عشق بازی میکرد و ناگهان اوج میگرفت و شوری دگر....
دیگر صورتکی برایم آشنا نبود.هیچکس را نمیشناختم .تمام آشناها نا آشنا شدن.راستی حکمتش چه بود؟؟؟
شاید بی شک زنده کردن یاد کسانی که بودند زمانی و حالا نیستند...
هر چه بود شب عجیبی بود...
روی نیازم کجاست؟سوی حسین است و بس
قبله ی قلبم کجاست؟کوی حسین است و بس
بوی بهشت خدا از حرمش می وزد
بوی حسین خدا...بوی بهشت است و بس
التماس دعا: خاتون
الله الله
همه حرفای دلم که گفتنی نیست
مولا مولا
یه زمین خورده که حالش دیدنی نیست
من بیمـــــــــــــــــــارم...
دردمن کرب و بلاست خوب شدنی نیست
آقــــــــــــا آقـــــــــــــــا...
مویی از تو رو به کهکشون نمیدم
جزتو آقــــــــــــــــــــــا...
دست خالیمو به کسی نشون نمیدم
آقـــــــــــا آقـــــــــــــــا...
نبینم تا کربلات رو جون نمیدم
فرارسیدن ایام جانسوز محرم رو به همه شیعیان جهان تسلیت میگم.
مثل سالهای پیش این شعر و گذاشتم که از بار اولی که شنیدمش تا به امروز بدجور با دل من بازی کرده.
میخوام مثل سال پیش یاد کنم از سید ذاکر و بازم یاد آور بشم از وقتی ایشون نوحه خوند تحول بزرگی تو وجود همه ی ما به وجود آورد ومن خودم اونزمون بود که فهمیدم چقدر راحت تر میشه با امام حسین (ع)صحبت کرد.
خدا بیامرزدش.با نوحه هاش غوغایی به پا میکرد.هنوزم که هنوزه نوحه هاشو گوش میدم.
از همه شما ها میخوام اگه یادتون افتادم برای منم دعا کنید.
کاش امسال درک کنم این ایام رو و آدم شم واقعا.
کاش اینروزا همینجوری نگذره و بره و حداقل بتونم تو این مدت بیشتر این ایام رو درک کنم و توشه ای برای خودم جمع کنم.
ای اهل عالم غدیر گذشت وخبر از یار نیامد
برزخم دل فاطمه غمخوار نیامد
چند روز دگر مانده که با ناله بگوییم
ای اهل حرم میر و علمدار نیامد
سقای حسین سید وسالار نیامد
+++دوستای بلاگفاییم که لطف میکنن و سر میزنن به من باید بگم که سیستم بلاگ اسکای یه کم متفاوته.اینجا برای خصوصی گذاشتن تیک نداره که بخواین تیک خصوصی رو بزنین.سمت بالای وبم یه گزینه ای میبینید که نوشته تماس با من .وقتی روی اون گزینه کلیک کردین حتما باید ایمیل داشته باشین(قابل توجه فصل دوم)که ایمیل نداشته باشین ارسال نمیتونین کنید.بعد از اسم و ایمیل پیامتون برای من خصوصی میاد و نمایش داده نمیشه.این از این که پرسیدن خصوصی بلاگ کجاست.
+++التماس دعا
سلاااااااااااااااام.
به خونه جدید من خوش اومدین.
البته جدید جدیدم نیس.اونزمون
که بلاگفا خراب شد من اینجا مدتی نوشتم.با همه سرویس دهنده ها وب ساختم اما ترجیحا
اینجا رو بیشتر پسندیدم برای نوشتن.حالا که بلاگفا دوباره مطالبمون رو پرونده تا
مدتی نمینویسم تو بلاگفا تا اگه دیگه درست درست شد برگردم خونه سابقم.فعلا اینجا
در خدمت شما هستیممممم.
خب بالاخره عمده کارهای اسباب کشی هم تموم شد.البته باز یه
ماهی جاداره که کامل کامل شبیهه خونه بشه.
بزارین کمی از اونروز بگم که شروع کردیم به آوردن وسایل.روز
سختی بود اما بالاخره دل کندیم از خونه کودکی هامون.چن روز بعدترش شب بود که به
خونمون همون خونه سابق برگشتیم تا آخرین بار خونمونودیده باشیم.
ولی خدایییییییی داغون بود هااا.همین که رو سرما خراب
نشده بود جای شکر داشت.
کلی عکس از جای جای خونمون انداختیم.نه که من خیلی بیتابی
میکردم برای خونمون همه انتظار داشتند بزنم زیر گریه و من خیلی خوشحال بودم .به
هرحال سالهاست که آرزو داشتم یه جای خلوت زندگی کنم.خلاصه از تموم زاویه ها تا خود
راه پله هم عکس انداختیم برای یادگاری.برای اینکه سالها بعد خونمون دیگه این نیست
و بی شک تبدیل میشه به آپارتمان.بعد از اون هر بار که از جلوی خونمون رد میشیم نا
خودآگاه لبخندی هر چند تلخ رو لبهای هممون هست.اما خب دیگه....
آدما خیلی عجیبن.آدمایی که به بودن کسی عادت میکنن حتی به درو دیوارها هم عادت میکنن.ادمها به همه چی میتونن عادت کنن حتی به درد کشیدن.
دوسه روز اول که اومدیم خونمون یعنی تا یکی دوهفته هم میشد که همین که غروب میشد هر آن منتظر بودم که برگردیم
خونه سابق.انگار این خونمون تا غروب قابل زندگی بود بعدش باید میرفتیم اون یکی خونمون.
خب آخه بابام تو خونه سابق
یه ایوون درست کرده بود که ما غروب ها زیراندازی پهن میکردیم و اونجا میشستیم و چه
شبهای تابستونی که شبهاش بیرون یعنی همون ایوونمون غذا خوردیم.یادش بخیر و شادی
باشه همیشه.
بذارید از این خونمون براتون بگم.یه حیاط بامزه و جمع و جور
داره.تو حیاطمون یه درخت انار داریم.تا به امروز چندین بار محصولاتش رو
خوردیم.جاتون خالی انارهای خوشمزه ای هم داره.
یه ایوون خوشگلم پایین داره ولی طبقه بالا یه بالکن کوچیک
داره.تو خونمون یه گلخونه هست که مامانم گلدون گذاشته و برگهاش تا طبقه پایین
آویزونه.منو سمیرا هم اتاق شدیم و بالاخره بعد سالها اتاق دار شدیم خخخخخخخخ.یه
بالا پشت بوم با صفا داریم که به همه جای خونه های و محل های دور و بر دید
داره.بالاخره ما هم خونمون تو کوچه شد.از همه قشنگتر اینکه تو کوچمون
یه مسجد داریم .به به.
همسایه های روبه رویی و بغل دستی اومدن و ازمون استقبال
کردند و خوش آمد گفتن.
وااااااای پایین خیلی باحاله.یه جایی مثل دوبلکس داره که یه
میز گذاشتیم اونجا.بعد اصلا نگاه که میکنی هاااا دلت غنج میره بری بشینی رو صندلی و
بخوای که کتاب بخونی یا پرده رو بکشی کنار و به غروب وپاییز و خلاصه برگ ریزون خدا
نگاه کنی و البتههههه یه موسیقی آروم هم ضمیمه اش باشه.
راستیییییی همون روز اول دیدیم که یه گربه ای بچه هاش رو
گرفته به دندونش رو میبره تو زیرزمینمون.یعنی فکر کنم بالا پشت بوممون بچه هاش رو
به دنیا آورده بود.منو بچه ها رفتیم پایین هر چی گشتیم پیداشون نکردیم .براش شیر
ریختم گفتم اگه اینجا باشن میخورن حتما.صبح به محض بیدار شدن رفتم دیدم
خوردن.انقذه ذوق کرده بودیم انگار تو عمرمون گربه ندیده بودیم اصلا.اما از دوروز
بعدش مادر بچه گربه ها خودش رو نشون داد و ما بهش غذا دادیم و خلاصه بعد از مدتی
هم بی خبر رفت.
شنیدن که میگن گربه بی چشم رو ئه؟؟؟وقتی غذا میذاشتیم جلو
گربه ،گربه چشماشو میبست و میخورد مامانم گفت ببین چشماشو میبنده که یعنی من
نمیبینم شما غذا دادین و نمک نشناسه.دیدین که میگن هر قدرم به گربه محبت کنین آخر
بی حیاست پنجه میکشه روتون....حالا این
سوال اینجا به وجود میاد که
آیا متولدین سال گربه هم دارای این خصوصات
هستن؟؟؟
وااااااااااای باورتون میشه ما دیروز شمال بودیم. پریروز
تصمیم گرفتیم یه روزه بریم شمال و برگردیم.
صبح 6بلند شدیم و رفتیم چالوس.وای خدایاااا شمال همه جاش
زیباست.رفتیم کنار دریا و "ل" افتاد رو ماسه ها و ما انقدههههههه خندیدیم انقذه
خندیدیم که غش کردیم خودمونم.خیلی جالب آخه افتاد.انقدر خنده دار بود که
نمیتونستیم بریم کمکش.
بعد از کمی گشتن تو شهر زیبای چالوس رفتیم عباس آباد و
بعدشم رفتیم جاده 2هزار .چقدرررررررررررررررررررر خوشگل بود خدااااا.آدم پیر نمیشه
اینجور جاها.
بعد رفتیم و نهار خوردیم و یه کمی خرید کردیم.راستی من اولین بارم بود که داشتم باقالی قاتق میخوردم .خوب بود بسی.
برگشتنی هم "م"گفت میخوام از جاده کلار دشت برگردیم.
واااای خدایا بینظیر بود اصن.چقدر زیبا بود مسیرمون.همش
درخت بود و روی کوه ها هم درخت.تاب هایی که سوارشون میشی میبرتت روی دره ای که زیر
پات.البته دیر شده بود ما سوار نشدیم و فقط به دیدن بسنده کردیم.خلاصهههه خیلی خوب
بود.آدم از سرسبزی یه کم خزون زده ی شمال سیر نمیشد.
بیشتر از همه یاد فصل دوم بودم به دلایلی.
خب اینم از اعلام وضعیت ما.تا زمونی که بلاگفا یه کم خودشو
جمع و جور کنه اینجا مینویسم و از شمام ممنونم که بهم سر میزنید و منو میخونید.
+++یه سری نقاشی میذارم بعدا براتون از دوران نوجوونیم که تو اسباب کشی پیدا کردم.
+++تسلیت میگم به همه اونایی که عزیزانشون رو تو فاجعه منا از دست دادن.خیلی سخته که با هزار امید و آرزو عزیزانتون رو بفرستین که به آرزوی ده ساله برسن و برگردن اما خبر بشنوید که طفلی ها با چه وضعی دنیا رو ترک کردن.آددم نه میتونه خوشحال باشه نه غمگین.خوشحال بابت اینکه مثل کودک تازه به دنیا اومده دنیا رو ترک کردن و ناراحت از اینکه فرصت خداحفظی با عزیزانشون رو پیدا نکردن و چشم براه موندن.خدا باعث و بانیشو لعنت کنه به حق این روزای عزیز در راه.
+++با آرزوی سلامتی برای تک تک شما دوستای عزیزم
خیلی عادت ندارم به خواب ظهر.برای همین اغلب خودمو مشغول به کاری میکنم اما امروز هوا یه کمی
خنک بود و گرفته.
یه کم فکرم به گذشته ها پر کشید.
امروز که داشتم به این چیزا فکر میکردم خوابم برد.
توی خواب با بچه های دبیرستان بودیم و داشتیم نهار میخوردیم.یه جایی بیرون از خونه.
من و الهام دیر رسیدیم و خانمی پول غذای ما رو حساب کرد و منم میگفتم اگه پولشو نگیری نه من نه تو .
تو خوابم قیافه سمیه رو تداعی میکرد برام.یکی از همکلاسی هام.
خورده و نخورده دست منو الهام گرفت و رفتیم به مجلسی که انگار آقایی که اونجا بود از اینایی بود که
سخنرانی میکنن و حرفایی میزنن.تا ما رو دید یه کمی نگامون کرد.بعد الهام از پیشم رفت و این یارو
همچنان مات و مبهوت بود.بعد من رفتم نشستم پشت میزی و این آقا بلند شد خواست برای من
درسهایی از زندگی رو بده.منتهی یه جوری بود که من خوشم نیومد و حواسم به حرفاش بود اما نگاش
نمیکردم.بعد یارو ناراحت شد و گفت من دارم برای کی حرف میزنم؟؟؟چرا نگام نمیکنی؟؟؟
گفتم گوشم با شماست اما عادت ندارم و نمیتونم زیاد به کسی خیره بشم.ناراحت شد رفت و نشست.
همه از رفتار من تعجب کردن که چه جوری شده دست رد به سینه ی این آقا زدم.تو خوابم انگاری یه آدم
معروف بود.
بعد دیدم رفتیم تو حیاط و دوباره برگشتیم به مجلس.اینبار یه پسر بچه اومد طرفم.همینجوری نگام میکرد و
لبخندی به لب داشت.گفت میشه ازت چیزی بپرسم؟؟؟منم چون گفتم بچه ست یه کمی لحنم رو
صمیمی کردم و گفتم بپرس اما سخت نباشه هااااا کوچولو.(6-7ساله بود)
یه چند لحظه نگام کردو گفت...میشه بگی چرا انقدرررر چشمات غم داره؟؟؟میشه بگی چه اتفاقی
تو زندگیت افتاده که انقدر غمگینی اما به روت نمیاری و میگی و میخندی؟؟؟
میدونی خانم چشم های آدما غم دلشون رو فاش میکنن.هر قدرم که بخوان به روشون نیارن نمیتونن.
پس لطفا به من دروغ نگین باشه خانم؟؟؟
قیافه ی من یهو تو خواب اینجوری شداول اینجوری بود
انگاری انتظار همچی سوالی رو نداشتم و یهو پنچر شدم.
من بچه رو نگاه اون منو.و قیافه ی پسر بچه انقدر مصمم وجدی بود که انگار باید چیزی میگفتم.
یه کم معطل کردم و دیدم دست بردار نیس و با چشماش داره میگه بگو دلیلش رو بهم.
سرمو انداخم پایین و گفتم میدونی خیلی حرفا رو نمیشه گفت.خیلی چیزارو نمیشه تعریف کرد.
خیلی نگا ها رو نمیشه تفسیر کرد .من از بچگی هر چی بوده ریختم تو دلمو و هیچ وقت نخواستم این راه
رو بیام و مجبور شدم.من از کودکی هام مسیر رو گم کردم...
بعد سرمو بلند کردم و دیدم لبخند از لباش پرید و خیلییییی تلخ نگام کرد.اینجای خواب داشتم فقط با
چشمام باهاش حرف میزدم.
انگار که غمم رو دید.انگار فهمید دارم چی میگم که صورتش بدجور رفت تو هم.فکر کنم تو خواب یه چند
دقیقه ای به هم نگاه کردیم و یهو مامانش اومد گفت تو چرا اینجوری شدی پسرم بیا بریم...
همچنان که خیره بود رفت.
خیلی از حرفا رو با نگاه میشه به هم گفت.حتی وقتی نخوای لب از لب باز کنی.و ما اینجوری با هم حرف زدیم.
خیلی هم حرف زدیم با هم.
من تو خواب با کسی درد ودل کردم که واقعی نبود.ندیدمش و حتی تو دنیای واقعی حسش نکردم.
اما از خواب که بیدار شدم حس کردم چقدررررر سبک شدم.چقدر انگاری حرف زده بودم با اون پسر بچه.
جالبه خیلی جالبه.آدمی تو خواب با کسی درد و دل کنه که تو عالم بیداری نیست همچین کسی.
این خواب خیلی بهم آرامش داد و دوس داشتمش و بعد از مدتها آروم شدم.حس سبکی حس پرنده ای
در حال پرواز.
ممنونم ازت خدا بابت این خواب قشنگم.
دلم میخواست این حس آرامش رو که امروز تجربه کردم اینجا ثبت کنم.
یه ماجرایی برام پیش اومد چند روز پیش که کلی خندیدم بعد از مدت های مدیدی.
البته اسمش رو بذارم خنده از روی عصبانیت بهتره
ماه رمضون از اونجایی که روزا بلند بود و سخت میگذشت،من خیلی وبلاگ میخوندم که نفهمم چقدر داره سخت
میگذره.خب یکی از علاقه هامم وبلاگ خوندنه.ولی الان دیگه زیاد این علاقه رو ندارم.چون همش شده شعر و
جملات و ....
بگذریم.تو ماه رمضون یه وبی رو بازکردم که هروقت فرصت شد بخونم.یه دوسه روزی گذشت تا به وبلاگ مذکور
رسیدم و اون آقا فقط یه لینک گذاشته بود و من روش کلیک کردم و وارد تلگرام شدم.
یه محفلی بود تشکیل شده از شاعرها و کسایی که به شعر علاقه داشتن.منم زیاد تو بند شعر نیستم زیادولی میخونم اگه باشه.
خب گروه خوبی بود و شعر میذاشتند و کسی به کسی کار نداشت.منم خوشم اومدو دیگه این گروه رو حذف
نکردم.
مدتها گذشت ودوسه هفته پیش بحثی پیش اومد و این مدیر گروه یه کمی بحث کرد و من اون موقع
آنلاین بودمو ولی فرصت خوندن نداشتم و دیدم یهو اومد تو خصوصی و نوشت عه شما از خوانندگان وب
من بودی؟؟؟حذفت کردم اشتباهی.
منم نوشتم نه فقط یه بار اومدم تو وبتون لینک داشتین اومدم گروه.گفت صبر کن چن دقیقه میارمت
تو گروه گفتم نه ممنون به زحمت نیافتین.اونم نوشت نفرمایین دختر گل گلاب!!!
هی وای من شما نمیدونید چقدر جاخوردم از حرف زدنش آخه شما نمیدونین چقدر مبادی آداب تو
گروه صحبت میکرد و من تو تصوراتم یه مرد خشمگین و عصبی میدیدم که نباید تو گروه جز شعر چیزی
گذاشت.یه چنددقیقه ای گذشته بود که یه لینکی رو فرستاد و گفت بیا تو گروه .
خب منم کلیک کردم و رفتم.
تو این مدت هم شاید 2یا 3تا شعر گذاشتم اونم اونایی بود که دوسش داشتم من جمله
بی تو مهتاب شبی...
نهایت 5تا شعرگذاشتم توگروه.
این مدت روم به دیوار یه خواستگار سمج داشتم هاااا.یعنی سمج میگم سمج میشنوین اصلا.
از اونایی که از در میندازی بیرون از پنجره میاد داخل.آقا ما هم از این یارو خوشمون نمیومد و جواب زنگ
و اس ام اس هاشو نمیدادم.
زد و این یارو گوشی اندروید خرید .از فرداش دردسرای منم شروع شد.کسی رو هم ندارم بگم بهش
بزنگه و شرشو کم کنه.به داداشامم که اصلن روم نمیشه بگم.
خلاصه تو لاین پیام گذاشت بلاکش کردم تو واتساپ گذاشت بلاکش کردم تو وایبر گذاشت بلاکش کردم.
فقط تو وایبر گفتم نمیدونم چرا انقدر مزاحم میشین.منو مجبور میکنین 10باره بلاکتون کنم.لطف کنید مزاحم
نشین .دیدم داره برام مینویسه مهلت ندادم و بلاکش کردم.
بعد از مدتها فاطمه یکی از دوستانم برام یه شعر فرستاد و منم دوبیت اول رو خونده نخونده گفتم بذارم
تو این گروه شعر.
آقا کپی کردیم و تا اومدیم بذاریم تو گروه سروکله این خواستگار سمج پیدا شدتو تلگرام و من به قدری
ناراحت شدم برای اینکه سریع بلاکش کنم نفهمیدم کجا اینو کپی کردم و تازه بعد کپی دیدم چه گندی
زدممممممم.
وای شما فکر کن به کسی که نمیشناسیش اصلا ،یهو یه شعر عاشقانه بفرستید خخخخخخخخخ
یعنی دیدم که تو خصوصی این مدیر گروه فرستادم داغ کردم داشتم از عصبانیت و ناراحتی منفجر
میشدم.بلافاصله نوشتم وااای شرمنده ببخشید اشتباهی فرستادم داشتم میفرستادم تو گروه شرمنده
اومد توخصوصی شما
اونم بلافاصله نوشت نه خواهش میکنم خیلی هم خوب و عالی بود .تا باشه از این اشتباها.
گر و گر عرق میریختم.
نوشتم به هر حال شرمنده .نوشت بله پیش میاد ولی نه دشمنتون شرمنده دختر گللللل گلاب خودتو
ناراحت نکن عزیزخیلی هم خوب بود
منم گفتم نکنه این یارو فکر کرده من برای اون فرستادم نوشتم جناب آقای فلان البته هر چند این شعر
کپی بود و حالا که خوشتون اومده قابل شما رو نداره ولی من داشتم میفرستادم به گروه و بلافاصله هم
فرستادم به گروه
بعد دیدم نه مثل اینکه متلفت نشده نوشتم ممنون شما لطف دارین شبتون بخیر من باید برم کار دارم خخخخخخخخخ
تا چند روز آفتابی نشدم تو گروه اما اونشب به خاطر همین یارویی که باعث شد اشتباهی به یکی
دیگه پیام بدم عصبانیتموسرش خالی کردم و تهدیدش کردم من همه جوره حتی پیامک هاتونو بلاک کردم
و قسم خوردم اگه اینبار مزاحم بشه میدم بابام صحبت کنه.
حالا بماند که افتاده بود به غلط کردن و ببخشید و این حرفاااا ولی منم بلافاصله بلاکش کردم و نذاشتم ادامه بده.
ولی از عصبانیت داشت خون خونم رو میخورد حالا بعد از همه این حرفا تازه رفتم شعر و خوندم.
تازه یه کمی داشت یادم میرفت که بلافاصله با خوندن شعر دوباره داغ کردم و انقدرررررر به خودم و اون
یارو بد وبیراه گفتم تا بالاخره آروم شدم.
بعد به خواهرم میگفتم شیطونه میگه حرفای خودم و مدیر گروه رو عکس بگیرم بفرستم به گروه و بگم
منو ومدیر سخت گیر و عصا قورت دادنتون همین الان یهویی خخخخخخخخ
خدایی اونشب خیلی حرص خوردم اصلن.حالا ببینید من چه گندی زدم و چی فرستادم برای اون آقای مدیرررر
آسمان وقت قرار منو تو ابری بود
تازه با رفتن تو وضع هوا بدتر شد
این متانت به دل سنگ تو تاثیر نکرد
بلکه برعکس،فقط رابطه ها بدتر شد
چاره دارو و دوا نیست،که حال بد من
بی تو با خوردن دارو ودوا بدتر شد
روی فرش دل من جوهری از عشق تو ریخت
آمدم پاک کنم عشق تو را بدتر شد
الان دیگه میتونین درک کنین من چه حالی داشتم.
از اون روز به بعد کلا همه چی رو تا به آخر میخونم و با احتیاط برای کسی میفرستم.
یعنی من با این تلگرام هاااا خدای سوتی دادن شدم.دوباره دو روز پیش تو همین گروه بحث افتاد و اینبار
آقای مدیر خودش رو از گروه حذف کرد.منم گفتم خب خدارو شکر که این گروه هم پرونده اش تموم شد
که چند دقیقه نگذشته بود که دیدم وارد شدم تو یه گروه که باز مثل اینکه گروه تشکیل داده بود و اینبار
فقط چند نفر رو دعوت کرده بود .همین چند نفر 60نفری میشدیم از گروه 200نفری گروه سابق
راستش دیگه دل و دماغ این گروه بازی ها رو نداشتم.شعرها و متن های خوبی داشت حوصله نداشتم
بنویسم رفتم تو خصوصیش نوشتم آقای فلان با عرض سلام واینا منو از گروه حذف کن.نوشت چرا دختر گل
گلاب چرا میخوای بری؟؟؟
گفتم حوصله ام نمیکشه بخونم.لطف کنید حذفم کنید مطالبم نپره.باز اگه خواستم وارد میشم.
بعد نوشت باشه ولی لینک رو بهت میدم هر وقت خواستی بیا.
بیا هاااااا.نوشتم باشه سر فرصت .خوشحال شدم از آشناییتون و خداحافظ
آخیششششششششششششششش راحت شدمااااا.
خلاصه از من به شما نصیحت حواستونو خوب خوب جمع کنین و اینجوری سوتیییییییییی ندین.هنوزم
یادش می افتم از خجالت آب میشم
اوففففففففففففففففففف
هفته خوبی داشته باشین
دوبار سلام.دوباره اشک ،دوباره مرگ را را ناز کشیدن...
کاش اینجا بودی ...زیر این سقف...رو در رو... مثل آن وقت هاکه پدربزرگ می نشست ودرجنب وجوش ماگم می شد.این جا هوا بارانی است.شایدباران.......شایدبرف......
شایدهیچ کدام.اگربرف باشدبهتراست. باران وقتی به زمین می رسد همه جافقط خیس می شود همین.
برف اما رنگ وبوی زمین راعوض می کند.برف جای پای آدمها را نگه می دارد.زودآن را فراموش نمیکند.
از برف وباران بگذریم.چه کار میکنی با تنهایی باغریبی بابی وفایی های ما؟؟؟
راستی چرا دائم ازاین شهر به آن شهر می روی؟؟؟
نگران نامه هایم نیستم که مبادا به دستت نرسد می دانم نامه هایی که آدرسشان توی پاکت بعدازسلام
نوشته شده باشد حتما وخیلی زود چشم های تورا زیارت خواهند کرد.
اما دلم می خواهد بدانم چرا یک جا نمی مانی.یک روز می گویند مکه ای...
یک روز خبر میاورند که در مدینه دیده شده ای...
یک روز کربلایی ها را ذوق زده می کنی...
یک روز بوی تورا که در مسجد کوچک وقدیمی محله جامانده بود شناسایی می کنند...
فکر میکردم فقط ما آرام وقرار نداریم.گویا تو از ما ناآرام تری نمی خواهم گلایه کنم چون اصلا دل ودماغ این
کار رو ندارم ولی باور کن به ما خیلی سخت می گذرد.سخت نیست بی تودرمیان دشمنان تو بودن؟؟؟
سخت نیست ناز هرنازیبایی راکشیدن وپای هرعلف هرزه ای جوی عمربستن؟
آخرچقدرتنهایی؟چقدردلتنگی؟چقدرجمعه های دلگیر؟چقدر خندیدن به روی آنان که گریه تو را نمی شناسند
وعکس سیاه وسفید خودرا در اشک رنگین تو نمی بینن؟
همه ی اتفاقات مهم زندگی ما درخانه سالمندان می گذرد.
این راهم بگویم که جدیدا مرگ خیلی خوش سلیقه شده.نمی دانی چه نازی میکند.
همیشه دیرتراز عجل میرسد وزودترازآرزوها. این جا همه دست به کارشده اندکه روی عکس تو
آگهی های تبلیغاتی بچسبانند. خداحافظ تا نامه ای دیگر.تاسلامی وگریه ای دیگر
سلام امام خوبم ...
سلام مظلوم ترین مظلوم ها...
سلام دردانه فاطمه(س)....
سلام یه روسیاهی که اسمش خاتونه رو بپذیرآقا.متن بالا یادت رو میاد؟؟؟
یه زمونی هر روزززز چند بار میخوندمش.خیلی وقت بودم میخواستم بعد از ماه ها برات بنویسم و شاید
سالها.
آخرش نفهمیدم چی شد که اینجوری شد بینمون اینهمه فاصله افتاد.خیلی وقتا دلم خواسته بنویسم و
فقط دلم خواسته ولی امروز بد هوس نوشتن نامه به شما رو دارم.انگشتام بازی میکنن برای نوشتن هر
کلمه ای که میخوام بگم.مثل قدیما که تند تند براتون مینوشتم .آخخخخخخ یادتونه؟؟؟چقدر براتون پرحرفی میکردم!!!
سه شنبه ها، یادت کوچه ی دلتنگی منو آذین میبنده به یاد سه شنبه های جمکران.سه شنبه ست
و دلم هوای مسجد مقدس و دیدن گنبد فیروزه ایت رو کرده.
بارها خواستم بنویسم گفتم شاید بگن تظاهره ولی اینبار میگم بذار بگن.وبلاگ من پشیزی
ارزش نداره وقتی نامی از تو توش نباشه مهدی جان.من دارم برای دل خودم مینویسم
وامیدوارم وقت کنید و نوشته هام رو بخونید.یه چیزایی هنوز بین ماهست....
مگه نه آقا؟؟؟میدونم که شما هنوز منو یادت نرفته و من ...
سخت ترین اعترافمو میکنم و میگم که من یادم رفته شما رو...
این دیده نیست قابل روی دیدار تو
چشمی دگر بده که تماشا کنم تورا
تو درمیان جمعی و من در تفکرم
کاندر کجاروم و پیدا کنم تو را...
از بچگی که چشم باز کردیم و یه کمی حالیمون شد، تناقض بزرگی تو وجودمون با ما رشد کرد.
اسم تو رو میشنیدیم و دلمون میخواست بدونیم تو کی هستی؟؟؟میگفتیم امام زمان کیه؟؟؟
میگفتن آخرین امام ما که ظهور میکنه و بعدش همه خوب میشیم با هم.تو ذهنمون تو رو خوب تصور کردیم .
کم کم که بزرگتر شدیم یه سری حرفای دیگه میزدن میگفتن دعا کنین امام زمان بیاد اما اگه بیاد جنگ
میشه و همه میمیرن و ...
راستی آقا اینا چی بود که میگفتن؟؟؟از همون بچگی ما رو از اومدن شما ترسوندن.اگه امام زمان بیاد
جنگ میشه.فکرکردیم قصد از اومدنت فقط کشتن ماست.خداییش حق داری دلت بشکنه از ما.
نگفتن وقتی تو بیایی همه چی درست میشه...
نگفتن تو بیایی زندگی هامون سامون میگیره...
نگفتن تو بیایی دنیا گلستون میشه...
نگفتن تو بیایی تموم افسانه هایی که از بچگی شنیدیم و خیالی بود به واقعیت تبدیل میشه...
نه ...نگفتن آقا ...
درمقابل اسم ظهورت مساوی بود با کشتن ما.دوستت داشتیم اما ازتم میترسیدیم.نه میتونستیم بگیم بیا
نه میتونستیم بگیم نیا.میترسیدیم از اومدنت از کشته شدنمون توسط تو.ولی ته دلمون آرزو میکردیم نیایی
یه وقت مارو بکشی.اینم از حرفای بزرگون راجع به تو ای عزیز جان.ای مظلوم دو عالم.
ما از تو چی میدونیم آقا؟؟؟اینکه امام دوازدهمی!!!اینکه یه جمعه ای گفتن میایی!!!اینکه یه جمکرانی
هست که بیاییم دلی سبک کنیم!!!
حال میکنی آقا چقدررررررررر ازت میدونیم؟؟؟راضی هستی از اینهمه اطلاعات؟؟؟
آقا "تقصیر" شما نیست
که "تصویر" شما نیست
من آیینه ای پر شده از
گرد و غبارم...
ما هیچوقت نتونستیم لبخندی به لبهات بیاریم ،حداقل خود من.اما تاتونستیم گریوندیمت آقا...
تا تونستیم دلت رو شکستیم آقا...
تا تونستیم و از دستمون کاری بر میومد خون به جیگرت کردیم آقا...
تا تونستیم و در جریانی که ابدا دریغ نکردیم ...
آقا ما مهمون نواز خوبی نبودیم... نه نبودیم.شرمنده ایم....رسم مهمون داری رو به جا نیاوردیم ای غریب
دلشکسته.ما خودمونیم تو شهر خودمون غریبم.حبس شده در روح و جسم.حبس شده در باید و نباید های
غلط،حبس شده در خواستن و نخواستن.ما خودمونم نمیدونم چی میخواییم و صبح تا شب دنبال چی
هستیم!!!آقا تو پیدامون کن.دست ما رو به زور هم که شده بگیر و بلند کن.
آخ آقا قربون دل شکسته ات برم .غریبی آقا.خیلی غریب.غریبی سخته نه؟؟؟حق داری.
اگه تو نمیخواستی مهدی جان منم الان غریبه تر از اینی بودم با شما،که هستم.
چند سال پیش ،شبی از شبهای تابستون.من و کاروان وسوسن و نازی و اون شب رویایی...
هنوزم لذت اون سفر کوتاه با منه.تاثیر گذاشت به حالم.یادش بخیر و بعد از اون در دوستی من با شما باز شد.
بزرگ شدن همانا و دور شدن همانا.
نامه های هر روزه کجا و نامه های سالیانه کجا؟؟؟
اینروزا بدجور دلم برات کبابه آقا...
به اینکه شما یه نفری نگران همه ی مایی و ما همه هیچکدوم اصلا به فکرت نیستیم و اصلا یادمون رفته
که هستی.یادمون رفته باید منتظرت باشیمو برای ظهورت دعا کنیم.تازه دعا میکنیم دیرتر هم بیایی
بلکه بتونیم به همه لذت هایی که توش گناهه رو تجربه کنیم یه وقت خدایی نکرده ناکام از دنیا نریم...
یه پات تو کربلاست و دلت خون...
یه پات تو سوریه ست و دلت خون...
یه پات مکه ست و دلت خون...
آقا جمعه شبا که سرمیزنی به کربلا چه میکنی با مصیبت ها؟؟؟
چقدر دیگه میخوای به حال امتت گریه کنی آقا؟؟؟
شنیدم دلت بدجور از دست ما خونه آقا
آره خون.بدجور حق داری از دست ما ناراحت بشی.حق داری از دستمون خسته بشی و آه های مداوم
بکشی از کارای ما...
آقا روسیاهیم.یه وقت روتو ازمون برنگردونی!!!
آقا پیر شدی از دست این بشر دو پا.آقا پیرت کردیم.مهدی جان شرمندتیم.
اینروزا حسابی سرت شلوغه.خودتم نمیدونی به درد کی برسی...دست کی رو بگیری...
آقا به امید کی میخوای ظهور کنی؟؟؟کی میخواد همراهیت کنه ؟؟؟من!!!یا همه کسایی مثل من.
مایی که خودمون حتی خودمون یادمون رفته آقا.مایی که تموم داخوشیمون شده یه گوشی.
مهدی من...
مارا به جبر هم شده سر به راه کن
خیری ندیده ایم از این اختیارها...
آقا خبر داری خودت که چه جوری جوونا رو سرگرم کردن.
یکی رو با گوشی،
یکی رو با مواد،
یکی رو با گناه...
روم نمیشه آقا روم نمیشه بگم.پرونده ی من از همه سیاهتره.بس که به روم نیاوردی گستاخ تر شدم
و غافل تر از تو...
همین رو سیاهی بود که نمیذاشت بنویسم برات.یادت میاد قبلنا چقدر برات مینوشتم آقا؟؟؟
اون موقع توام مهربون بودی و به حرفام گوش میکردی .الانم مهربونی اما خب مشکلات زیاد شده آقا.
سرت حسابی شلوغه.دائم در حال رفتن از اینور دنیا به اونور دنیایی.
آقا شرمندتم من یکی ،که گناهام باعث میشه ظهورت به تاخیر بیافته...
آقا پرونده شونه راستیه من خیلی سبک تر از چپی ست.اما اگه تا به امروز میگفتم تاخیر کن حالا نیا.
حالا میگم تعجیل کن و زودتر بیا .نذار این شونه راستی من هر روز سبک بشه و درعوض شونه چپی سنگین.
منی که گناه کردم به مجازاتمم میرسم بهتر از اینه که بارم سنگین تر از اینی بشه که هست.
آقا بیا بسته...
تو تنهایی تا کی میخوای جور ما نااهلان رو به دوش بکشی
تا کی میخوای خون جگر بخوری و دم نزنی آقا؟
من اصل انتظار تو را از یاد برده ام....
با انتظار های فراوانم از شما...
آقا همینطوری بخوای صبر کنی دیگه حتی به زور میتونیم یادمون بیاد که ما باید منتظر شما باشیم نه شما.
شما رو به خدای بزرگ میسپارم و ازتون از ته دل میخوام منو آدم کنین به معنای واقعی کلمه.
دردونه فاطمه...
عزیز فاطمه...
نور چشم فاطمه...
گل نرگس خوشبو...
به خدا میسپارمت و بابت همه ی گناهام ازت شرمسارم.
تو خوبی و به مهربونیت به دل ترک ترک شده ات از دست ما قسمت میدم یه وقت حتی ثانیه ای ما رو به حال خودمون رها نکنی.
دردانه نرگس
التــــــــــــــــــــــــــــــــــــماس دعـــــــــــــــــــــــــــــــــا
امشب که سری زدی به غریب الغربا،پادشه خوبان،سلطان مردم
ایران،فرمانده قلب و دل جان... سلام مارو هم بهشون برسون و بگو ضامن آهو
مشتاق دیدارتیم .وعده ی دیدارمون که یادت نرفته احیانا...
+++متن اول از کتاب نجوای شبانه که قستیش رو حذف کردم.
+++اگه اذان انتظار رو نشنیدین دانلود کنید و لذت ببرین از شنیدنش.التماس دعا داریم شدید.
امضا:خاتون ناخلف
خاتون زشتوی جذاب به شما دخملای گل سلام میکنه
روزتون مبارک دخترااااااااااا هوررررراااااااااا به افتخار خودمون
امروز صبح رفتیم پارک بانوان.منو دوتا آبجیام و "ف".بعد از اینکه چایی خوردیم ...نه نه درحین چایی خوردن
صدای خوندن ترانه ای سنتی رو شنیدیم همراه با د ف
طبق معمول باز من خودشیفتگیم گل کرد و گفتم بچه ها گوش کنید دارن واسه من میخون هاااااا.
به مناسبت روز دختر.
آبجیم گفت باز خودشو تحویل گرفت.گفتم خو راس میگم اصلا چرا امروز دارن میخونن؟؟؟؟
خو واسه خاطر منه دیگهههههه
خلاصه یه کم با دوتا خانمی که درجوار ما تو آلاچیق نشسته بودن حرفیدیم و بعد بلند شدیم آماده رفتن شدیم.
تو مسیرمون آلاچیق اونایی که دف میزدن و میخوندن رو دیدیم.بعد من گفتم به آبجیا بچه ها اونا دارن
واسه من میخون من برم یه تشکری کنم.بعد بدون اینکه منتظرشون باشم رفتم تو آلاچیقشون نشستم
بعد از سلام و احوالپرسی و دیدم منتظرن عرضم رو به خدمتشون برسونم که گفتم :
بابا منم دیگه خاتون داشتین صدام میکردین؟؟؟باتعجب نگام کردن
گفتم باباگفتین پاشو بیا آلاچیق ما میخوایم به مناسبت روز دختر برات بزنیم و بخونیمممممم
تازه دوزاریشون افتاد وگفتن آهاااان آره آره یادمون اومد
بعد از کلی خنده(نمیدونم اونم واسه چی)دف به دست شروع کردن واسه من خوندن
بعد از چند دقیقه چن نفرم اومدن و اون دو تا خانم هرکی میومد میگفتند داریم واسه دخترمون جشن میگیریم.
خانم مسن باهال هم به اینا میگن هااااا
چند تا این ریز بچه ها هم برایمان هنرنمایی کردند و الکی الکی پذیرایی هم شدیم و جدی جدی هم
گل سر سبدشون گشتیم.
کلی کیف داد.
بعد از تشکر فراوان اونا از ما و ما از اونا اومدیم خونه.
++همین الان یهویی یاد این متن زیبا افتادم .بخونید و از دختر بودنتون لذت ببریددددد
اولین صبح عروسی،زن و شوهر توافق کردند که در را به روی هیچکس باز نکنند.
ابتدا پدر ومادر پسر آمدند.زن و شوهر نگاهی به همدیگر انداختند .
اما چون از قبل توافق کرده بودند هیچکدام در را باز نکردند.
ساعتی بعد پدر و مادر دختر آمدند.
زن و شوهر نگاهی به همدیگر انداختند.
اشک در چشمان زن جمع شده بو،نتوانست خود را کنترل کند و در این حال گفت:
نمیتونم ببینم که پدر و مادرم پشت در باشند و در را روبه رویشان باز نکنم.
شوهر چیزی نگفت و در را برویشان گشود.
اما این موضوع را پیش خودش نگه داشت.
سالها گذشت...
خداوند به آنها چهار پسر داد
پنجمین فرزندشان دختر بود.
برای تولد این فرزند،پدر بسیار شادی کرد.
چند گوسفند را سر برید و میهمانی مفصلی داد.
مردم متعجبانه از او پرسیدند:
علت اینهمه شادی و میهمانی دادن چیست؟
مرد به سادگی گفت:
چون این همون کسیه که در را به رویم باز میکند...
بعله ما همچین موجودات دوست داشتنی و با وفایی هستیم
+++خلاصه دخملای گلم روزتون مبارکککککککککککک