بـخـت خـواب آلـود مـن

بـخـت خـواب آلـود مـن

ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت،،،،،انقدر بابخت خواب آلود من لالا چرا؟؟؟
بـخـت خـواب آلـود مـن

بـخـت خـواب آلـود مـن

ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت،،،،،انقدر بابخت خواب آلود من لالا چرا؟؟؟

پریروز تیام یکی  از بچه های فامیلمون مرد.

میگن 13 سالش هنوز نشده بود.آبان امسال تصادف کرد و چن وقتی تو کما بود.بعد از کما اومد بیرون و حالش بهتر شد.یعنی دستش رو میگرفتی میفهمید و واکنش نشون میداد.دکترا هنوز با قاطعیت نمیگفتن خوب میشه.اما همه امیدوار بودن. تا اینکه بعد از 5ماه پریروز صبح خبر دادن تیام مرد.(تیام اسم پسره)

دیشب که آخرشبی دور هم بودیم و مامانینا تعریف میکردن مامانش چه بی تاب بود و خاله هاش و بقیه همه غصه دار بودن به این فکر کردم که چه زود راحت شد از این دنیا.

بعد رو کردم به همه و گفتم دیدین چقدر زود رفت و راحت شد؟ حتتتتتتتی به سن تکلیف هم نرسیده بود ..اومد بازیهاشو کرد،خوشیهاشو کرد و آب تو دلش تکون نخورد و رفت.اصن چی فهمید؟؟؟خوش به حالش.کاش منم 12 سالگی میمردم و انقدرررررر فشار روم نبود.درسته 3سالی میشد که به سن تکلیف رسیده بودم اما اونقدر زیاد نبود که گناهام .

یهو همه ساکت شدن و "س"گفت یه جوری گفتی راحت شد که انگار من راحت شدم  از این همه فشار.منم یهو دلم خواست که بمیرم.

"ب"گفت عاره خاله.یه جوری از مرگ و آرامش گفتی که یهویی همه دلمون خواست که میمردیم.

گفتم والااا.خودش که گناهی هم کنه به پاش نمینویسن .رفت و راحت شد و بزرگ نشد که درداشم بزرگ بشن.حالا فقط رفتنش داغ ابدی میشه و می مونه رو دل مادر و پدر و خواهر و بستگانش.

خوشاااا به سعادتش واقعا.

به امید این زنده ام که یه روزی بالاخرهههههه.......این دردا و اضطرابها و مصیبت ها تموم میشه و من میمیرم و راحتتتتتتتتتت میشم.

وااااااای که چه احساس خوبیه.سبکبال و فارغ. البته همه اینا زمونیه که بار گناهات کم باشه نه مثل من که بار گناهام مثل یه کوه رو دوشمه.

ولی خدایی حسی که اون موقع به ادم دست میده و میفهمه تموم شد.....لذت بخش و شیرینه.بعد از اون میریم سراغ مراحل بعدی.

اوووووووف خدایی ظلمه که هم تو این دنیا بکشیم هم تو اون دنیا.


+++دیشب خندوانه چه فضای سنگینی داشت علیرغم تموم تلاشهای جناب خان.وقتی کیومرث...فامیلش یادم رفت ،از دوران مدرسه اش میگفت من خیلی دلم براش سوخت و حال همگی گرفته شد.منم بچه بودم هم زبونم میگرفت و هم صدام همیشه گرفته بود.خداروشکر کسی به خاطر این چیزا مسخره ام نکرد که از درس و مدرسه زده بشم که حتی بعداز این همه سال مثل کیومرث که هر بار به بچه مدرسه ای ها نگاه میکنم ،نگم خدارو شکر من مدرسه نمیرم.

 معلم خیلی تاثیر  داره تو زندگی آدم.

منم  از معلم کلاس  دوم و چهارم و پنجم متنفرررررررررررررم ولی عاششششششق معلم اولم هستم .

سوتی های نوروزی

عرضم به حضور محترمتون که بازم عیدتون مبارک و امیدوارم تا حالا بهتون خوش گذشته باشه(الکی مثلا انقدر
زندگی خوب عالیه که تا حالا به هممون خیلی خوش گذشته و شادو خندونیم)
میبینم که همچنان در سکوت به سر میبرید.
اومدم سوتی های این چن روزه رو بنویسم براتون.
من زیاد عادت به روبوسی با بزرگا رو ندارم چه برسه به کوچیکتر هااااا."س"نه که مهربونه بچه مچه ها رو هم
میبوسه و این لج منو درمیاره .چون اونوقت منم گردن گیر میشم و میبوسم.شب اول عید که داییمینا اومدن خونمون
نوه اش اومد" س" رو بوسید(پسر بچه بود)بعد اومد نزدیک من رو پاهاش بلند شد منم فقط دست دادم .بعد دیدم
یه جوری نگاه میکنه گفتم دلشو نشکونم خخخخخخخ.

گفتم بیا خاله بوست کنم .حالا داشته باشید سوتی بین الملل منو.خب همونطور که میدونیدوقتی میخوای دوتا ماچ
کنی طرف 3بار میماچه.وقتی سه بار ماچ میکنی طرف دوبار.
منم با نیت سه بار رفتم که دوبارش رو ماچیدم یهو پسره رفت و منو داشته باشید که دست پسره رو کشیدم طرف
خودم و سومیشم ماچیدم خخخخخخخخخ.الانم یادش می افتم خنده ام میگیره.فکر کن پسره بگه نه اینکه
نمیماچید نه اینکه ول کنم نیست .بعد رفتم تو آشپزخونه آی گفتم و آی با زن داداشم خندیدیم هاااااااااا.زن داداشم
میگفت الان پسره میگه چقدر خاله ماچیدن دوست داشت.چقدر خاله مهربون بود منم در حالی که واقعا اشک
داشتم میریختم گفتم" ف"وقتی کشیدمش سمت خودم گفت ای بابا خخخخخخخ.بعد گفتم فکر کن داشته تو
دلش میگفته ول کنم نیس هااااااا بعدش برگشتم به "س"گفتم اصلا همش تقصیر تو.ول کن دیگه تو نماچی اونام
 از من انتظار ماچیده شدن ندارن.کصافطططططططط


+++سوتی دوم رو داشته باشید....مامانمینا رفتن عید دیدنی.منو" ف" و "ل"خونه بودیم.زنگ در به صدا در
اومد."ف"رفت ببینه کیست.همینطور که داشت به تصویر مهمونا از تو آیفون نگاه میکرد بی اراده گوشی رو برداشته
به ما میگه وااااااااای فاطینان.
واویلا تصور کنید که چه حالی پیدا کردن فاطی اینا".ف" از این لحاظ گفت وااای فاطینا که میخواست بگه مامانینا
نیستن حالا ما چیکار کنیم؟؟؟؟(دیدین بعضی از مهمونا عزیزترن یه جورایی و باید انگاری پدرومادر باشن تا اونام
باشن.یه کم انگار رودروایسی داریم باهاشون وقتی بابا مامان نیستن؟؟؟؟فاطی اینا از اون دسته ان)حالا این
"ف" مام هول شده اومده به ما بگه فاطی اینان نفهمیده کی گوشی اف اف رو برداشته گفته وااااای فاطی
اینان خخخخخخخخ.تصور کنید قیافه سرخ و سفید "ف"رو.رفت دم در هر کاری کرد نیومدن خونه.فکر کنم خیلی
ناراحت شدن.البته حق داشتن هاااااا اما خب اینم بهشون گفت که هول کرده وگرنه بنده خداها سال تا سال
میان خونمون.خلاصههههه کم مونده اشک این "ف"در بیاد سر این موضوع .اونام گفتن حالا که حاجی اینا نیستن

میریم یه دور میزنیم میاییم.ولی من میدونستم نمیان و نیومدن.


حالا نمیدونیم چطوری به مامان اینا بگیم که فاطی اینا اومده بودن و ما چه کردیم و اینا برن عید دیدنی پس بدن.فکر کن از دیروز تا حالا" ف"دو کیلو لاغر کرده.خدایی هم بی قصد و غرض بود .منم تا یه کاری دارم میگم اگه انجوم ندی به مامان میگم چی کردی!!!

البته مدیونید فکر کنید دارم خواهرشوهر بازی در میارم.



+++این سفره هفت سین ما هستش.مدیونید اگه فکر کنید خدای نکرده من چیدم.اصلا من نبودم اومدم دیدم "س"
 چیده.لامصب سلیقه داره که من ندارم.انقدری واسه اینجور چیزا سلیقه و ذوق داره که برای آشپزی نداره برعکس
 من که اصلاااااا به این چیزا و به کارای خونه کلا علاقه ندارم و متنفرم به جز آشپزی کردن.اصلا از تپلیم معلومه

دیگه خخخخخخخخخخ






+++همیشه از بچگی میگفتم آخه من چرا انقدر هنرمندم.و واقعا بودم هاااااااا.خیلی مبتکر بودم و چیزایی درس میکردم
که فکر نمیکردن کار من باشه.الان دیگه درس نمیکنم.
تا اینکه تو ایام عید فهمیدم من به داییم رفتم. این عکسا رو خوب ببینید.این یه سینی هست که داییم با سکه های
 100تومنی درس کرده .چقدرررررررررر این دایی من هنرمنده.هرسال یه چیزای جدید میبینیم ازش.حالا با این
سینی امسال از مهمونا پذیرایی میکردن.حیف فرصت نشد تا از بقیه کاراش عکس بگیرم.با یه تیکه استخوون سه
تا حیوون درست کرده بود که استخون رو میچرخوندی شکل خرگوش و جغد و کانگورو با بچه ی داخل شکمش رو
میتونستی از اون یه تیکه استخوون تشخیص بدی.خلاصه بدونید که من تو هنرم به کی رفتم

قضیه حلال زده به داییش میره و ایناست دیگه.








ایام خوبی داشته باشید.



یامقلب

در"دلم"یک غم زیباست،خودت میدانی..

یامدبر

شبم از"عشق"چه تنهاست خودت میدانی...

 یامحول

حالم از"رخساره"پیداست..

خودت میدانی..

دریاب دلم را،شبم را، رخم را 

،خودت میدانی!


دوستان سال نوتون مبارک

صدسال به این سالها

+++ببین چه کردم قالبم رو هم به خاطر بهار عوض کردم پیامایی هم که گذاشتین میارم تو نظرات اینجا کپی میکنم.


+++ایشالا که سال خوبی داشته باشید.سالی پراز خبرای خوب خوب و دل خوش و سلامتی.


از اینور اونور

"د" ما دوسالشه.هنوز نمیتونه حرف بزنه.مثلا میگم "د" بالام،یا دانی،یا دانی آل،یا دنیل ...در جواب من که میخواد بگه بله میگه هه یا ها یا  آ  و با اینا نشون میده که میگه فهمیدم منو صدا میکنید.یکی از تیکه کلامای منحصر به فرد من اینه که  خیلی درد میگم و  د  اخرشو تلفط نمیکنم و میگم درت.

هر بار که دانی میگه ها میگم درت هی اون میگه ها  هی من  میگم درت.

تا اینکه دیشب رفتم خونه داداشمینا.من اون یکی اتاق بودم و زنداداش و دانی یه اتاق دیگه.صدای جابه جایی ظرف میومد و یهو صدای افتادن سینی اومد و پشت بندش صدای زن داداشم که میگفتم" د" برو بیرون ببینم.زود باش .اونم بدون اینکه ها و آ کنه برگشت گفت درت .درت. درت

اول کلی خندید و گفت بچه پررووووو.ببین چی داره میگه.عمه اش کم بود خودشم اضافه شد.اونم پشت سر هم میگفت مامان درت.مامان درت زن دادشم میگفت بیا تحویل بگیر بچه اتو

زن داداشمم گفت درت تو دلت دوباره اون گفت درت.منم اون اتاق داشتم قهقهه میزدم هااااااا.آخه یهویی گفت بعد از مدتها که ها هه هو... اینا میکرد.حالا از دیشب تا حالا مخمونو خورده ینی.همش درت درت میکنه.پسرررررررر من است دیگر.


+++امسال خوشحال بودم تا دیشب که برخلاف سال پیش که هی تند تند و خفن سرما میخوردم امسال خوشبختانه مریض نشدم.دیشب  رفتم بالکن و اومدم و لرز من را در نوردید.امروز صبح که بلند شدم و صدام گرفته و گوشامم گرفته بود شصتم خبر دار شد که سرما خوردم.سرفه های خشک .عطسه که میکنم هاااااا انگار حنجره ام پاره میشه.بعد با خودم گفتم منو کی زد؟؟؟ خدا زد؟؟؟


+++الو الو صدا میاد.برای اون کسی که برام خصوصی پیام میزاره باید بگم.من اون خاتونی که فکر میکنی نیستم باوررررررر کن.حالا شاید تشابه اسمی و طرز نوشتنم شبیه اون باشه ولی من نه شما رو میشناسم ونه اون خاتونی هستم که فکر میکنی.عاره درسته تو بلاگفام وب داشتم ولی تا حالا شما پیام نزاشتی و منم نمیشناسمت.


+++آهاااااااان یه چیزی یادم اومد.دیشب تا دم دمای صبح داشتم با زن داداشم حرف میزدیم هی میگفتم بخوابیم هی میگفت  یه چند دقیقه ای بشینیم بعد بخوابیم.بعد حرف از اینور و واونور شد گفت رااااااستی خاتون امروز که با "ع"(داداشش)رفته بودیم بیرون میدونی بهم چی گفت؟؟؟گفتم چییییییییی گفت؟؟؟گفت یه چیز خیلی سری هست و نباید به کسی چیزی بگی!!!منم گفتم باشه بابا بوگو بینیم.گفت یه خاطر خواه پیدا کردی خفففففن.منم چون میدونم سربه سرم میذاره گفتم عاره بابا من خاطر خواه زیاد دارم چیز عادیه واسه من خخخخ.گفت کصاااااافط من دارم جدی میگم.منم گفتم خومنم دارم جدی میگم مگه شک داری گفت نه آخه فکرشم نمیکنی این کیه!!!گفتم پس حالا که فکرشم نمیکنم نگو اصلا.داشتیم از چی میگفتیم؟؟؟

بعد قیافه ش این شکلی شد  گفت کصاااافط حداقل بپرس کیه؟؟؟گفتم باشه حداقل کیه؟؟؟     وووووی اینجوری بود قیافه اش گفت بیشور میدونی کی رو کشتی از علاقه زیاد؟؟؟گفتم کی رو؟؟؟گفت" ک"

عاقو در اون لحظه هر چی فکر کردم" ک" کیه چیه فقط یکی دونفر رو یادم اومد که کوچیک بودن از خودم.


گفتم داره سربه سرم میذاره گفتم کصااااافط داشتی شوخی میکردی؟؟؟گفت نه به جون "د".امروز با "ع" رفتیم گفت "ک"از اون روزی که خاتونو دیده قرار از کف داده و هر بار منو میبینه میگه برو باهاش صحبت کن ببین از من خوشش میاد برم خواستگاریش.


بعد من اینجوری خندیدم گفتم عخیییییی اشتباه گرفته من اصلا "ک" نمیشناسم.گفت بابا فلانیه دیگه.پسر فلانی .من انقدرررررر فکر کردم گفتم جون خودم اشتباهی شده من اصلا ندیدمش!!!شاید" س" رو دیده؟؟؟زن داداشم گفت نه خل اتفاقا "ع"هم چون اخلاق تو رو میشناسه که به پسرا محل نمیدی گفته خاتون به پسرا رو نمیده من دختر خاله ام رو میشناسم.("ع"پسر خاله امه)شاید منظورت "س" اونم گفته نهههههه اون تپل تر از "س"    

دیدید چاقی هم بد نیس منو با این مشخصات میشناسه.خلاصه بعد از تفکرات و نیم ساعت آدرس دادن فهمیدم کیه و کی منو دیده.مرداد ماه  اومده بود بخاری ببره.بعد داداشم زنگ زد به من.منم داشتم کاری انجوم میدادم واز اینکه بهم گفته بود رفیقم داره میاد عصبانی بودم .گفتم بیا خودت بده به من چه.بعد با اخم و تخم هاااا رفتم بخاری رو نشون دوست داداشم دادم واونم بی سروصدا اومدو برداشت و رفت.همون یه بار منو دیده بود و از اون به بعد عاشق و شیدای من شده خخخخخخخخ. حالا به قول ترانه من چی بپوشم؟؟؟؟


خدایی من راضی نبودم 6-7ماه در آتش فراق من بسوزههههبعد "ف"(زن داداشم)گفت"  ع"به پسره گفته نه برو... نه اینکه خاتونو بهت میدن.اونم قسم و آیه که تو روخدا برو به خونواده بگو من برم خواستگاری تحمل فراقم تموم شده"ع"هم از طرف من جواب رد داده.آخههههههه یکی نیست بگه پسر خاله تو دوکلوم با من صحبت کردی ببینی مزه دهن من چیه؟؟؟


منم گفتم به "ف"دستش درد نکنه.بهتر که جواب رد داد.بعد "ف"گفت همین؟؟؟ گفتم عاره دیگه چیز دیگه ای باید میگفتم؟؟؟

گفت اون بدبخت نریمانم اینجوری کردی رفت.هزار نفرو فرستاد از زیر زبونت حرف بکشن تو انگار نه انگار تازه داشتی براش دنبال زنم میگشتی گفتم نریمان کیه؟؟؟؟؟؟؟خخخخخخخخخخخ ینی در این حد عصبانی بود هاااااا(نریمان پسر عمومه)

بعد خواستم صحبتو عوض کنم گفتم گفتی پسره فامیله؟؟؟

اصلا بدون اینکه چیزی بگه بلند شد چراغ و خاموش کرد رفت افق.خیلی رفتارش بد بود مگه نه؟؟؟


+++عرضم به حضور محترمتون که ...یه سال خیلی گندی رو پشت سر گذاشتم.گند میگم گند میشنوی از دل نازکترم اصلا. امیدوارم که سال جدید بر ای همه خوب باشه.

همین دیگه حرفی نیست.از سر بیکاری یه پست گذاشتم.

آقاااااااا من اعتراض دارم چرا شما انقدر تند تند و زود به زود پست میذارید؟؟؟دارم حسادت میکنم هااااآااا

آهااااا استی 4شنبه سوری آرومی داشته باشید و خطر نکنید.بیان خونه ما رو ببینن در جا دستگیر میشیم بس که چیزای عجیب غریبی برای 4شنبه سوری خریدن بچه ها.


+++راستی همچنان در حال خونه تکونی هستید؟؟؟ هیچی فقط خواستم بگم خداااااا قوووووووت




-----------------------------------------

-----------------------------------------


قرارمان باشد برای شب چهارشنبه ی آخر سال...

من می ایستم کنار آتش

و تو از دور نگاهم کن...

من کنار شعله ها برای تو می میرم....

و تو قهر سنگین ا ت را فراموش کن....


قرارمان باشد برای شب چهارشنبه ی آخر سال...

من چادر بر سر می کشم

و بر در خانه ات می کوبم

تو خودت را به نشناختن بزن

و کمی نقل در پیاله ام بریز

من فال گوش می ایستم

و تو برای آشتیمان نیت کن...


نمیخواستم پست جدید بزارم.ته این پست میذارم.

از بین صدها پیام برای چهارشنبه سوری از این بیشتر  از همه خوشم اومد.

چهارشنبه سوریتون مبارک و حسابی بهتون خوش بگذره.خوشحالم که همچین مراسماتی داریم .



تو جه..... توجه.......

سلام بچه ها. این مطلب رو حتما بخونید.یا حرفام براتون آشنا میاد یا اینکه به زودی به سراغ شمام میان.


یه ترم بیشتر با هم نبودیم اما نمیدونم چرا از همون روزای اول دانشگاه همیشه چهره اش تو یادم بود.هیچ وقتم ازش خوشم نمیومد.قبلا البته سر یه سوء تفاهم.

اینو به خودشم گفتم.نه به خاطر چهره اش هاااااکه یه کم بدجنس میزد اتفاقا خیلی دختر پاک و ساده و مهربونی یود.اونو با کسی دیگه اشتباه گرفته بودم.

ترم 4،اونم اواخر ترم 4بود که کمی با هم گرم گرفتیم و فهمیدم دهه هفتادیه .وعجیب بود که من باهاش گرم گرفتم.ریزه میزه بود.اون چن جلسه آخر با عث شد الان سالها از اون روز بگذره و ما همچنان با هم دوست بمونیم.شاید یکی از دلایل دوستیمون این بود که هردو به اجبار وارد این رشته شدیم و پیدا کردن تفاهمات بیشتر...

از اون دوستی های کوتاه مدت که تا حالا ادامه داشته و  شاید دوام بیاره.


چندروز پیش داشتیم با هم از طریق تلگرام میحرفیدیم که یهو گفت چیکار میکنی اینروزا رفتی برای اون کار فرم پر کردی؟؟؟
گفتم آره .هزار تا از این فرمها پر کردیم کار کجا بود؟؟؟تو چه کردی؟؟؟
گفت من دارم میرم سرکار.قلبا خوشحال شدم و براش آرزوی موفقیت کردم .یه کم بعد گفت نمیخوای بری سرکار؟؟؟گفتم کو کار؟؟؟من که دنبالشم و اون فراری از من.


یهو گفت میای با کار من آشنا بشی شاید با هم همکار شدیم کار سختی هم نیس.خلاصه انقدر گفت و گفت تا بلاخره من راضی شدم برم و از نزدیک محل کارش رو ببینم!!!
هر قدر تو اون دوسه روز گفتم بگو کارت چیه گفت باید خودت ببینی!!!


صبح راه افتام سمت مترو و همدیگه رو دیدیم و کلی حرررررف تا بالاخره رسیدیم به محل کار.یه جورایی با دیدن ملتی که ریخته بودن اونجا شصتم خبر دار شد که منو داره کجا میبره.چون تو مسیر هیچ حرفی نمیزد من حتی دوسه بار گفتم "ع" نکنه....و اون گفت نه بابا من تو رو جای بد نمیبرم.همین که داشت با سالن هاش منو آشنا میکرد باز گفتم "ع" حسم بهم دروغ نمیگه بهم بگو حدسم درسته یانه؟؟؟گفت نه.یه کم بعد خواهرش اومد و کلی حرف و اونم گفت خاتون وقتی وارد این جا شدی یعنی وارد موفقیت شدی و اله وبله.


طولانیش نکنم.بالاخره نوبت ما شد و بعد از اینکه کارشناس اصطلاحا اومد و حرفید من همون اولش گفتم دیدی "ع"!!!گفتم که گل کوئیسته!!!تو اومدی گل کوئیستی شدی دختر؟؟؟گفت نه و این اون نیست و گوش کن.گوش کردنم فایده ای نداشت درسته تا آخر به احترام "ع" نشستم اما تصمیم قطعی داشتم که بگم نه و گفتم نه.

یعنی جمعیتی اونجا ریخته بود هااااااا.باورم نمیشد بازم مردم این کارو باور کنن.


شرکت بیز  BIZ!!!

نمیدونم چی بگم .هر قدر من خواستم اونو متقاعد کنم که این همونه زیر بار نرفت.نه اینکه قبلا گل کوئیستی باشم هااااا نه خواهرم بود و من اونزمون اول دبیرستان بودم.بنابراین هنوز چیزایی یادم بود.انقدر این بیز فراگیر شده که شاید به گوش شمام رسیده باشه.تو گل کوئیست شما 500-600میدادی و تمام. اینجا ماهیانه باید 1میلیون بدی جنس بخری و خودت جنساتو بفروشی!!!من اگه ماهیانه 1میلیون حقوق داشتم دیگه چرا باید میرفتم تو این کار؟؟؟اونوقت فکر کن5-6نفر از یک خانواده که ماهانه 6میلیون بدن اونم چی بخرن؟؟؟شامپو و رو تختی و اسانس و عطر و چیزای بیخود واقعا!!!یعنی باید دوره بیافتی این خونه و اون خونه که جنس بفروشی.بعد با افتخار هم میگفتن که نصفه روزوقت میزاری و بعد 5سال بازنشسته میشی و لزومی نداره کار کنی و ....همین کار تموم وقت آدم رو میگره کدوم نصفه روز؟؟.بعد جلسه عاطفه گفت نظرت؟؟؟گفتم نه برگردیم دیره.من هیچوقت این کارو نمیکنم .خیلی خواست متقاعدم کنه در همین زمان خواهرش دنبال یکی بود که منو پرزنت کنه مثلا.


دیدم یه پسر جوونی اومد و دوباره همون حرفا رو زد و جالبه هی میگفت خدا خواسته اینجا باشی و ببین چه کردی که الان این راه جلوی پات گذاشته شده و غیره.تو دلم میخندیدم بهش و گفتم آره تو راس میگی.در آخر گفت موافقی استارت بزنیم؟؟؟برای اینکه از دستش خلاص شم گفتم بد نیست ولی باید با خونواده صحبت کنم .باز این اومد و کلی حرف و حرف دیدم نه ول کن نیستن گفتم من اینایی که گفتین رو به خواهرم میگم اگه گفت آره میام.من انقدر با خواهرم ندارم که اگه بگه آره میگم آره اگه بگه نه میگم نه!!!این حرف آخرمه.بیخود برای متقاعد کردنم وقت نذارید.حالا دوباره از اول شروع کردن که به خواهرت نگو و فلان و ورش دار بیار ما متقاعدش میکنیم.

خلاصه یه 5-6ساعتی کلنجار رفتم تا بالاخره ولم کردن و من اومدم و فرداش با" ل"رفتیم اونجا.میدونستم" ل"وارد بشه میفهمه.اینایی که میگم خیلی خلاصه س.


همین که وارد شدیم و رفتیم تو کلاس "ل"گفت گل کوئیسته؟؟؟"عا" و خواهرش رنگشون پرید و گفتن نه بابا گل کوئیست چیه؟؟؟لیلا لبخند زد و گفت شما خیلی بچه تر از این حرفایید که بگید این چیه و اون چیه بلند شو بریم خاتون من این راه رو سالها پیش رفتم و یه اشتباه رو دوبار تکرار نمیکنم.خلاصه گفتم به خاطر من یه چن دقیقه بشین."ع" گفت "ل"خانوم هر سوالی داشتی بپرس.اینبار یه خانمی اومد و دوباره حرفای دیروزی.اونوقت حرفشم این بود که محصولات داخلیه ولی اسم برند ها و شرکت ها خارجی بود که" ل" گفت پس محصولات ایرانیش کدومه؟؟؟حتما دمنوش هاست.خانمه یه کم دست پاچه شد و "ل" یه نیم ساعتی نشست و گفت "ع"من مشتری دارم باید برگردم.


هر سه نفری اومدیم بیرون و خواهر" ع" رو دیدیم که داره یه نفر رو پیدا میکنه برای پرزنت."ل" گفت آسمون زمین بیاد و زمین بره آسمون من امکان نداره وارد بشم .شمام دارین خودتونو بدبخت میکنین.وایبر و لاین و تلگرام همشون یکیه اما تلگرام اسمش رو زبونهاست .اینم گل کوئیسته اما یه جور دیگه اسمشو گذاشتن.چند تا پسر دورمونو گرفتن که "ل"رو متقاعد کنن.باور کنین بیشتر از 22-23سال سن نداشتند.منم به" ع" گفتم تا دیر نشده برگرد.الان گوشوارتو فروختی ماه بعد چه میکنی؟؟؟هر دوتا خواهر از حرفای" ل" انگاری که بهشون شوک وارد شده باشه وایسادند و "ل " گفت براشون.گفت اینا انقدر رو مخ میرن که تو رودربایستی می مونی.بعد برای اینکه یکی زیر مجموعه ات بشه خودتو میشکنی غرورتو له میکنی به دشمنت رو میندازی.خیلی حرفا شد که شاید تو حوصله نگنجه.فقط یه حرفش جالب بود که میگفت تو خواهرتو میاری خواهرت 6نفر دیگه رو تکلیف اون آخری چیه؟؟؟مثل زنجیر محرم تکلیف آخرین زنجیر چی میشه؟؟؟

تو مغازه داری جنساتو میفروشی این خواهر من چی؟؟؟مغازه داره؟؟؟


خلاصه از اونورم یه عده افتاده بودن دنبال" ل"که متقاعدش کنن که "ل"  امون نمیداد و حرفاشو میزد.خواهر "ع" پرسید یعنی من الان دارم اشتباه میکنم؟؟؟"ل" گفت آره.من از این درخته رفتم بالا و افتادم توام میری یا از تجربه من استفاده میکنی؟؟؟اونم گفت خب معلومه از تجربه شما استفاده میکنم.دیدم جمعیت داره زیاد میشه دورو برمون گفتم "ل" بیا بریم داره شلوغ میشه اینجا.

"ل" برگشت گفت من این همه حرف زدم ولی به محض رفتن به داخل یه جوری شما رو شستشوی مغزی میدن که میگین این یارو داشت اشتباه میکرد.

من این راهو رفتم....

و خیلی حرفای دیگه....


اومدیم خونه و من گفتم دمت گرم "ل".من دیروز نمیتونستم بگم .گفتم یکی رو ببرم که حداقل اگه گفتن تو از کجا میدونی مسئله رو براشون باز کنه.

و طی این چند روز دائم دارم میشنوم که این و اون رفتن.همکارای "س"هرروز تو بیمارستان جنس میارن و التماس که دستمال و شامپو ...از ما بخرید.یا یکی گوشه آرایشگاهشو جنس ریخته و تو رو خدا از من خرید کنیدو افتادن به التماس.

دیگه از" ع"هم خبر ندارم.حالا برم ارشادش کنم کار برعکس میشه و کار بقیه میگیره میگه تو نزاشتی به آرزوهام برسم.آنچه شرط بلاغت است ما گفتیم.خواه پند گیرد خواه ملال.


به نظرم یا یه محصولاتی رو دسشون مونده دارن با اینکارا به فروششون میرسونن یا میخوان شرکتی راه بندازن که تو یه مدت کم بترکونه.این نظز منه.

تموم اونایی هم که اونجا بودن 73-74یعنی وقتی گل کوئیست اومد اونا داشتم اول دوم راهنمایی بودن و چیزی یادشون نمیاد و حالام دقیقا دست گذاشتن رو اونا.اونام ساده...شنیدم حتی تو چند خونواده هم دعوا افتاده سر این شرکت بیز!!!


خلاصه حواستونو جمع کنید حسابی!!!


بیم خواب آلودگی دارد مسیر مستقیم

راه اگر پر پیچ و نا هموار باشد بهتر است...


+++چه بهار مزخرفی تو راهه!!!تابستون بهتره


خاتون خبیث میشود


میدونید یه چیزایی دست خود آدم نیس واقعا.اینو جدی میگم.

مثلا یه نفر خیلی ناراحت باشه هر کاری هم کنه باز نمیتونه خوشحال بشه و اونکسی هم که خوشحاله(مثل العان من) نمیتونه واقعا ناراحت باشه از دیدن وبلاگها و حرفای شما.

خواهشا منو و این خندهای از ته دلم رو ببخشید!!!
دست خودم نیس خوووووو.انگار قله ای رو فتح کرده باشم از اون بالا دارم نگاتون میکنم.خدایی نگاه از غرور نه هااااااا
جون به سرتون کردم تا دوکلمه مقصودم رو برسونم.
میگن دلت برای کسی نسوزه سرت میاد.خدایی با اینکه نمیخوام دلم براتون بسوزه ولی من خیلی در کنار بدجنس بودنم دختر دلسوزیم .چه کنم با دل خویش؟؟؟
آهااااا خو نزنید العان میگم اصل مطلب رو.
ما امسال خونه تکونی نداریم هورااااااااااااااااااااااااااا.
از اینکه میام و میخونمتون که دارید با چه عذابی دست و پنجه نرم میکنید و آخ و دادتون رفته هوا واقعا لبخندی به پهنای صورت میزم و میگمممممممممم آخیییییییییییییییش خدا ما امسال خونه تکونی نداریم

.هووووووووووف .

بعد با لذت میخونم دارین چه خونه تکونی اساسی میکنین وحسابی خسته شدین.

میدونین که چه لذتی داره خونه تکوی نکردن. در کنار خوندن وب هاتون یه نسکافه هم بخورم و هی دلم براتون کباب بشه.مخصوصا وقتی فرش میشورید من واقعا ناراحت میشم.این شکلی  و یاد سالهای پیش می افتمکه این کار خطیر و سخت گردن من و بابام بود و امسال نیست.مزیت داشتن فرش نو خریدن (کلا اسباب کشی کردن به خونه نو)همینه دیگه.

کاش کلا جا می افتاد تو ایران که فرش خریدین حق شستن فرشهاتونو تا 5سال ندارید.اوففففففففففففففففف عالی میشد هااااااااااا عالی.انقدر برای من عذابه یعنی.
همین دیگه خواستم بگم شما و عذابایی که میکشین رو میخونم و با عر ض شرمندگی باید عرض کنم از این اتفاقات میخندم و سپاس میگویم خدای منان را که امسال ما خونه تکونی نداریم.
با تشکرررررررررررررررررررررررررررررر
خاتون تنبل

چون خسته نباشید انرژی منفی به آدم میده در نتیجه میگم به همتون خدا قوت بچه هاااااااچه خانم ها و چه آقایوندر این حد به فکرتونم ینی


+++ترانه بهاری جان با اینکه مدت زیادی نیس باهات دوستم اما یه وقتایی یه حس هایی به آدم دست میده که تا اولین بار طرف رو میبینی میگی عه تو چقدر برای من آشنایی و و قتی باهاش حرف میزنی بیشتر به این نتیجه میرسی که حتما من قبلا با ایشون آشنا بودم و میشناسمش اصلا،دقیقا این حس رو من نسبت به تو دارم.
این کامنتی که برات گذاشتم و تو جوابشو دادی رو خیلیییییییییییییییییییییییییییییی دوس دارم.خیلی زیاد به دلم نشست.با اجازه ات میذارم تو وبم تا همیشه بخونمش.



سلام عززززززززیزم.
میگم هر قدر متن های من حس نفس کم کنی به عادم میده هااااااا متن های تو حس آرامش میده.
یعنی از چی میتونه باشه؟؟؟  
در حالی که شیطنت از حرفای تو میریزه و مظلومیت از حرفای من
زیبا بود.  


پاسخ ترانه بهاری: سلام بانو
هر چقدر متن های تو به آدم انرژی میده ، متن های من از آدم انرژی میگیره.
به نظرت از چی میتونه باشه ؟
در حالی که شعر از حرفهای من میریزه و احساس از حرفهای تو.

ممنون بانو
 


 عاشقش شدم ینی بهاری جاااان

چشمه آب حیات

فکر کنم قبلا گفته بودم که جدیدا با خریدن کتاب اونم از نوع تاریخیش خیلی علاقه مند شدم.

چن وقت پیش که بابام برای دومین بار به خاطر گرفتن رگهای قلبش راهی بیمارستان شد و رگهاشو باز کردن،یک روز مونده به مرخص کردنش همین طور که داشتم میرفتم سمت بیمارستان،غرفه کتاب رو دیدم .نمیدونم چه مناسبتی هم بود یا نبود که 50درصد آف خورده بود.خلاصه یه چند تا کتاب خریدم و رفتم بیمارستان.موقعی که داشتم برمیگشتم دیدم عه عه عه تو حیاط بیمارستان هم غرفه بوده من این مدت متوجه نبودم.


خلاصه با خودم گفتم:خاتووووون لعنتی فقطططط برو ببین و برگرد .چیزی نخر.بعد برای محکم کاری خودم به خودم قول دادم و بعد به خودم اجازه دادم بره تو غرفه.دائم هم با خودم میگفتم تو برای 5سال کتاب برای خوندن داری.

الانم فقط داری میری که رفته باشی و حواست انقدر پیش کتابا نباشه


با عزم و اراده ی فولادی  برای نخریدن کتاب رفتم داخل غرفه و یه نگاه که مثلا آره و اینا من فقط اومدم تیتر وار عنوان کتابهارو بخونم و برم.نا غافل 5-6تا کتاب بلکه هم بیشتر نمیدونم از کجا جلو روم سبز شدن و از کجا خریداری شده و با من حتی تا خونه اومدن.خخخخخخخ.

بس که من جذابم کتابها هم عاشق خاتون میشوند.به به چه اسم زیبایی.

اگه کسی خواست فیلم بسازه اجازه میدم از این اسم استفاده کنه.


خلاصه چن روز پیش  یکی از این کتابهایی که با پای خودش اومده بود دنبالم رو خوندم.خب دیگه حوصله رمان خوندن رو ندارم و این کتاب رو هم فقطططططط به خاطر اینکه نوشته بود  ماجرای شهری اسرار آمیز خریدم.

نمیدونم شاید این کتاب و خونده باشین و شایدم نه.


کل کتاب راجع به شهری بود توی ایران با گنج های فراوون که انقدر زیاده که کسی طلا براش ارزش نداره.و همه در آسایش و آرامش زندگی میکنن و خلاصه انقدر راجع به این شهر گفته بود که عادم دوس داشت (مولا)بیاد دستشو بگیره و ببره تو اون شهر.مولا کسی تو داستان بود که اون شهر رو اداره میکرد و آب حیات رو در اختیار داشت.


اونجام کسایی بودن که این آرامش رو نمیخواستن و خواستار طلای زیاد و عیش و نوش در اروپا و دست یافتن به آب حیات بودن که سالیان سال زنده بمونن و خوش بگذرونن.خاک تو سرشون.خوشی زده بود زیر دلشون.والااااااا.کشور به اون خوبی.همه صاحب خونه و ماشین و کار و زندگی بودن.دعوا نبود.تراتفیک نبود،اراذل و اوباش نبود،فقیر و غنی نبود،بیماری نبود،درد نبود،بلا نبود،انار داشت دونه هاش اندازه ی گردو،سیب داشت اندازه طالبی، احتمالا نارنگی هم داشت به وفوررررررررر.جووووووووو نارنگی حیف شد نارنگی هم تموم شد.کاش نارنگی 4فصل بودمثل خیار

کلی هم از نظر اطلاعات و به روز بودن جلوتر از همه کشورای دنیا بود.

خود مولا 250-300سال عمر کرده بود


من بالاخره از مقدمه نویسنده و کل داستان نفهمیدم اینا خیال پردازی هستش یا راستونکیه.یه جایی تو دل کویر که هیچ کس نمیتونه اونجا رو پیدا کنه.و این کشور کوچیک تمام فناوری های روز دنیا رو داشت.برای همین از چشم نامحرم  به دور بود.

به هر حال از مولا میخوام که اگه از آیینه جهان نماش داره ایران و آدماش رو میبینه ، میخوام بیاد و منم به کشور نورستان ببره.

عاقای مولـــــا من قول میدم به آب حیات فکر نکنم و فکر خیانت به شما رو نداشته باشم.

بیا دست منو بگیر و این چند صباحی از عمر باقیمونده ام رو ببر به کشورت تا ببینم همه دنیا بد نشده و یه جایی هم هست برای خوب بودن و خوب زندگی کردن.اصلا مریدت میشم.جون مادرت بیا منم به اون کشور نورستانت ببر.


نویسنده کتاب هم فوت شده.باز زنده بود سفری به اصفهان میداشتم و خلاصه از زیر زبونش میکشدم که ببینم عایا این داستان سرکاریه یا راستونکی.حیف شد واقعا.زود رفتی آقای داد فر  زوووووووود رفتی.74سال عمری نبود که.


+++اسم کتاب هست چشمه آب حیات نوشته حمزه سرداد فر.باز اگه کسی از مولا یا کشور نورستان خبری داره به منم خبر بده بارو بندیل ببندیم به سمت کویر و کشور مولا.قول میدم این راز بین خودمو بمونه.


من اومدمممممممم


همیشه دوس داشتم تو زندگیم طعم داشتن پدر بزرگ و مادربزرگ داشتن رو بچشم.حداقل طعم داشتن

یکیشونو.من توی زندگیم حسرت داشتن خیلی چیزا رو خوردم.از جمله اینکه همیشه دلم میخواست منم مثل

بقیه دوستام پدر بزرگ و مادر بزرگ داشتم.

دوس داشتم منم مثل بچه ها که 5شنبه از راه میرسید،از لحظه ورود به کلاس دائم میگفتم کی امروز تموم

میشه برم خونه مامان بزرگم.

هر چن اگه من مامان بزرگ هم داشتم، شهرستان زندگی میکرد ولی میدونستم که  هست حداقل.مثلا

بابابزرگم منو از بقیه نوه هاش بیشتر دوست داشت و نمیذاشت کسی نگاه چپ بهم بکنه.

از این پیرمردایی بود که هرکسی با دیدنش تو سینه اش نفس بند میومد از ترس ولی باطنا یه بابا بزرگ مهربون

و خوش قلب بود و شبا برام قصه میگفت.دست رو موهام میکشید و لوسم میکرد.وقتی بابام یا مامانم از گل

کمتر بهم میگفتم بلند میشد با کمربند میافتاد به جونشون و من هر هر میخندیدم خخخخخخخ فکر کن.

نه دوس داشتم وقتی مامان و بابام بهم از گل کمتر گفتن اخماش تو هم بره و بگه کسی حق نداره به نوه گلم

چیزی بگه وگرنه حسابش با منه.آخخخخخ چی میشد اصن.



مثلا زمستون که از راه میرسید بارو بندیلی میبستم و میرفتم دهاتمون.اونوقت مامانبزرگم منو رو چشماش

میزاشت و کلی از دیدنم خوشحال میشد.گوسفند جلوی پام قربونی میکرد.اسپند دود میکرد خلاصه 7شب و 7روز جشن و سرور و پایکوبی و....خخخخخخخ.شوخی نمودم.

شبا کرسی به راه بود وبرام داستان تعریف میکرد.

بعد من میگفتم مامان بزرگ چی شد که تو شدی زن بابا بزرگ؟؟؟بعد اون اول با کمی من من شروع کنه به

تعریف و بعد یواش یواش شروع کنه به گفتن قصه خاطر خواهی و بابابزرگم لبخند قایمکی بزنه و هی بیاد تو

حرف مامان بزرگم و خلاصه بگن چی شد که همدیگه رو خواستن.بعدش مامان بزرگم پاشه بره از صندوقچه ای

که توی دیواره برام بادوم بیاره و بگه بشکن بخور دختر عزیزم.بعد بابابزرگ پاشه بره رادیوشو بیاره و تنظیم کنه رو

آهنگ و برام پفکی که بعداز ظهر خریده با تخمه بده بهم بگه بخور قند عسلم داری میمیری از لاغری.

مثلا اونا منو خیلیییییییییییییییییییی لاغر ببینن.خیلی لاغر و مردنی و ضعیف نحیف همچی.

بعد صبح ها برام کره محلی بیارن و من نخورم خخخخخخخ.عوضش شیر بیارن و من بخورم.کره و مربا نخورم

اما وااااااااای پنیر دهاتی بخوووورم در حد مرگ.در حدی که کبدهام خراب شه خخخخخخ.بعدشم کارای دیگه

و تا خود عید چتر میشدم خونشون.اومدنی هم غصه اشون میگرفت از دوری من.
یا مثلا چی میشد عـــــــــــــمه داشتم.می دیدم واقعا این حکایت عمه داشتن چیه؟یه کمی گیس و گیس

کشی راه مینداختیم و اون کلی منو میدید حرص میخورد و می افتاد به جونم و نیشگونم میگرفت و منم به خاطر اینکه بزرگه حرص میخوردم اما چیزی بهش نمیگفتم تا سر یه فرصت زهرمو بهش خالی کنم.اونم هر جا

میرفت از من بد میگفت و دشمن آشکار هم میشدیم خخخخخخخخ.

تا وقتی عمه نشده بودم،البته منظورم دوم ابتدایی نیست هاااا به معنای واقعی وقتی "سا" به دنیا اومد

فهمیدم که عمه ها واقعا دلسوزن و همونطورم که قبلاگفتم این بد بودن و نبودن عمه برمیگرده به عروس

خونواده.عروس دوم ما خعلی خوب بود و دست و بالمونو باز گذاشت برای اینکه عمه گی کنیم خخخخخخ

البته صحت گفته های من که عمه خوبی هستم یانه کسی نمیتونه باشه جز خود بچه ها.بله من قبلنم گفتم

بچه ها رو میزنم باهاشون بازی میکنم.(یه بار خاله" سا"سر "سا"داد کشیده بود.اونم با اخم و تخم رفته بود

به زن داداشم گفته بود که چرا خاله سرمن داد کشید؟؟زن داداش منم برمیگرده میگه چی شده مگه؟چرا عمه

هات میزننت یا دعوات میکنن چیزی نیس ؟؟؟"سا" نه گذاشته نه برداشته گفته آخه عمـــــــه های من

صاحبای منن!!! اونا میتونن منو بزنن حتی بکشن اما خاله ام نه) به جوووون خودم عین حقیقته و اینکه این

بچه این حرفا رو از کجاش درآورده گفته هنوزم تو کفش موندیم.

یا مثلا چن تا خاله داشتم .نزدیکم بودن نه اینکه یه دونه اونم اون سر دنیا.یا یه دایی اهل حال.یا یه عموی

پایه.البته دایی دارم.اونم یه دونه.ولی هیچ کدومش به دایی "ه"خدابیامرزم نمیرسه که اونم وقتی اول

دبیرستان بودم فوت شد.عموهم زیاد داشتم منتهی اونام نموندن و فقط یه عمو دارم که سال تا سال شاید

ببینمش.

و داشتن خیلی چیزای دیگه حتی...


بزرگترین نداری من همون نداشتن پدر و مادر بزرگه و بزرگترین داراییم داشتن پدرو مادر و خانواده ی خودمه.هر چن داغون باشن بازم خونوادمن.

هوووووووم.

این عکسه شاید همون خونه میشد که من میرفتم زیارت پدربزرگ و مادر بزرگم.اونی هم که دم در وایساده منم



+++سلاممممممممممممممممممممممممم بر دوستان گلم.خوبید؟؟؟ خوشید؟؟؟ما رو نمیبینید خوش میگذره؟؟؟الکی مثلا بگید نه نه اصلا خوش نمیگذره

+++ای بابا دوستان گلم من که تو پست قبلی نوشته بدم که هر وقت معلوم نبود کی برمیگردم مینویسم تا درودی دیگر بدرو د چه زود یادتون رفت آخههههههه

700 و خرده ای بازدید کننده .ایول بابا دمتون حسابی گرم که به فکر من بودین و بهم سر زدین

+++بیام بهتون سر بزنم

رفیقم کجایی؟؟؟دقیقا کجایی؟؟؟

سلام همطای  پاییزی
این دومین نامه من است که برایت مینویسم و میدانم که هرگز به دستت نخواهد رسیدمانند آن دیگری.البته شاید روزی آدرس اینجا را به تو دادم و آمدی و خواندی و فهمیدی من هرگز تو را از یاد نبرده ام.حتی در این دوران دوری و هجرانمان از هم.


بگذار مانند کسانی که برای هم نامه مینویسند اول جویای حالت بشوم.راستی حالت خوب است؟؟؟روزگار را خوش میگذرانی؟؟؟


راستش دلم برایت خیلی تنگ بود و امروز با شنیدن آهنگی تنگ تر شد.امروز با شنیدن این آهنگ که میخواند رفیقم کجایی؟؟دقیقا کجایی؟؟؟ یاد تو و رفاقتمان افتادم.مانند ترانه قدیمی ترش که وادارم کرد برای نوشتن نامه اول.

رفیق روزهای خوب    رفیق خوب روزها... که آنهم به دستت نرسید.نکند چاووشی هم مانند من و تو رفیقی دارد که هر ازگاهی به یادش نغمه ها میخواند؟؟؟


ما چه روزها و چه شبهایی را گذراندیم و چقدر خاطره ها برای هم ساختیم.آنقدر که حالا که خودت نیستی افتاده اند به جان من.


میدانم که اینروزها داری خوابم را میبینی چرا که تو هم ماه هاست مهمان شبانه ی خواب من شده ای.هرشب به خوابم می آیی.چرا انقدر حالت خراب است؟نگرانتم .دیشب هم مهمان خواب شبانه ام بودی.
مادرت میگفت دلتنگ من شده ای من به او نگفتم من هم...چون خواب دیدنهایم پیش تر دستم را برایت رو کرده است.


برای خودمان هم عجیب است اینکه هروقت به هم فکر میکنیم و به یاد هم هستیم محال است خواب یکدیگر را نبینیم.چقدر این روزها و ماه ها به یاد همیم!!!قصه آدمها جالب است.در خواب با معرفت تر هستیم تا در واقعیتمان.


جالب است مگر نه؟؟؟هر دو در این شهر و زیر سقف  یک آسمان نفس میکشیم و انقدر از هم بیخبر و جدا مانده ایم.کاش هرگز آرزویمان نبود که بزرگ بشویم و مانند آدم بزرگ ها رفتار کنیم.کاش به آنزمان برمیگشتیم و قهرکردنمان دوساعت یا نهایت دو روز طول میکشید.رویای بزرگ شدن اصلا رویای خوبی نبود .
میدانی چند وقت است که از حال هم بیخبریم؟؟؟


وقتی  "سولماز" برایم گفت که به او زنگ زده ای و از دلتنگی من گریه کرده ای راستش...راستش...خیلی خوشحال شدم .نه از گریه کردنت از اینکه هنوز هم به یادم هستی و مانند من به من فکر میکنی.


چرا ما آدمها فراموش میکنیم گاهی که اگر از کسی دلخوریم برویم و خودمان از دلش در بیاوریم نه اینکه حرفایمان را از این و آن به گوش یکدیگر برسانیم؟؟؟آخر دختر خوب،، من کی تلفن را به رویت قطع کرده ام که این بار دومم باشد؟؟؟کاش خودت با من حرف میزدی آنوقت شاید آنقدر از پشت تلفن جیغ جیغ میکردیم تا دلمان سبک میشد از اینهمه حرف تلنبار شده بر روی دلمان.


جایت حسابی در زندگی من خالیست و جای من هم...کسی تا بحال نتوانسته جایت را برایم پر کند همانند من ...


دیوانه بازی های من فقط برای تو بود و دیوانه بازی های تو فقط برای من.ما در کنار هم، خودمان بودیم.برای هم ادا و اوصول در می آوریم. میخواندیم شب تا صبح حرف میزدیم.از تاریخ برایم میگفتی و من هم از کتابهایی که خوانده ام.چقدر استعداد هایمان در کنار هم شکوفا میشد.یادت هست چقدر مرا تشویق میکردی؟؟؟


خودت خوب میدانی که چه میگویم.هیچکس نفهمید چه شد و چگونه شد که منو و تو با هم یکدفعه ای انقدر دوست شدیم.یادت که هست بسیار از هم بدمان می آمد.اول دبیرستان آغاز دوستی ما بود.سه دختر پاییزی که وعده شان هر روز نوبتی مهمان کردن دو دوست به صرف بستنی بود.


هر قدر از رفیق بد بگویم میدانی که جای تو محفوظ است و هرگز تا به امروز کسی نتوانسته برای لحظه ای حتی جایت را برایم پر کند.هیچ میدانی بهترین رفیقم بودی؟؟؟

کاش آنروزها انقدر سریع نمیگذشتند.کاش روزهای خوبمان انقدر راحت تمام نمی شدند.
رفیقم...به رسم عادت قدیم میگویم خیلی بی معرفتی.خودت میدانی باعث این کدورت فقط تو بودی و من دخالتی نداشتم.میدانم...میدانم که خودت هم قبول داری و بارها گفته ای پشیمانی از این پیشامد اما به که؟؟؟به هرکسی جز من؟؟؟احوال مرا از همه میپرسی جز خود من؟؟؟


حالا چرا هر بار که مسیرت به خانه قدیمی مان می افتد میروی و می ایستی رو به رویش و گریه میکنی؟؟؟مگر من مرده ام؟؟؟میدانم یاد خاطره ها و شب و روزهایمان می افتی...خانه ی جدید ما فقط کمی با خانه سابقمان فاصله دارد.نترس بیا.شاید بر سرت فریاد بکشم اما هرگز تو را از خانه بیرون نمیاندازم.


یادت هست هنوز این جمله خودت را که میگفتی خاتون رفیق روزهای خوب آدم نیست.بلکه رفیق روزهای سخت است؟؟؟یادت که نرفته؟؟؟


حالا که تو باید باشی و رفیق روزهای سختم باشی کجایی؟؟؟حالا که اینروزها سخت به وجودت احتیاج دارم کجایی؟؟؟حالا که اینروزها حالم خوش نیس کجایی؟؟؟حالا که میتوانی مرهمی باشی برای دردهای قلبم کجایی؟؟؟رفیقم کجایی؟؟؟دقیقا کجایی؟؟؟کجایی که مانند گذشته بنشینی و خوب به حرفهایم گوش کنی.تو بگویی من بشنوم ،من بگویم تو بشنوی؟؟؟


اینروزها و ماه ها حال من هیچ خوب نیست.خوب است که هرشب خوابهای آشفته ای هم از من میبینی.از من نترس بانو.من یکی هستم مثل خودت.


میدانی باید به گذشته برگشت و از نو این دوستی رو بنا کرد.دوستی که در آن قید بشود کارهای دیگران نباید تاثیری بر روی دوستیمان بگذارد.باید این دوستی ازنو ساخت.از اول.نه اینگونه سست.نه اینگونه...


نامه را تمام میکنم.میدانی این جمله ی کلیشه ای را میخواهم بگویم .خسته ام.خیلی.آنقدر که حرفهای زیادی برای گفتن و نوشتن داشتم که دیگر نمیتوانم حتی بنویسمشان برایت.


خسرو میگفت حال همه ی ما خوب است تو باور مکن

من چیز دیگری میگویم

حال هیچکداممان خوب نیس .باور کن...


تا نامه های پست نشده بعدی تو را به خدا میسپارم.مواظب خودت باش و همان "سوسن"شاد و بشاش گذشته باش و بدرخش .حتی بدون من....




+++خب دیگه یه وقتایی از زندگی خسته میشیم و میرسیم به آخر.این الان از اون یه وقتاست

+++آهنگ رفیقم کجایی رو هم گذاشتم همون گوشه سمت چپ.دوس داشتین گوش کنید.
+++قدر با هم بودنمونو بدونیم.دیروز یکی مرد که خیلیییییییییییی جوون بود.خدا رحمتش کنه.28سالش بود و یه بچه کوچولو داشت.خدایا مردن چقدر آسون شده.


+++واعظ مکن دراز حدیث عذاب را
این بس بود که بار دگر زنده میشویم...

+++دوستان تا درودی دیگر بدرود.

آنتــــــــــــــــــراک

سلام.این پست چیز خاصی جز حرف زدن ساده نیست و من همین اول کاری بهتون میگم اگه دوست ندارید میتونید نخونید و حتی از نظر ندادنتونم اصی و ابدی ناراحت نمیشم 

اصن این پست آنتراکه منه.همینجوری میخوام بنویسم.هیچ چیز خاصی هم نیست اصلا.حتما که نباید موضوعی پیش بیاد بخوام بنویسم.

امروز اینطرفها بارید .چه بارون خوبی.اونطرفه چطور؟؟؟

ای خدااااااااااا چقدر بد که داریم به بهار و تابستون نزدیک میشیم.یعنی وحشتناک تر از اینم میتونه باشه که بهار و تابستون با اون روزای بلند و کسل آورش و اون هوای دلگیر بهار که اصلا معلوم نیس با خودش چن چنده،داره از راه میرسه؟؟؟

فکر کردن به بهار مخصوصا ،،موجب تبخال زدن من میشه حتی.ینی تا این حد.

---دیروز تولد "ف" بود.12 سالش شد.بر اش جشن نگرفتیم که ییهو 26 بهمن تولد 4نفر از بهمنی ها رو با هم بگیریم ماشالا بهمنی زیاد تو خونه ما موج میزنه.

---همیشه دوس داشتم یه کار اداری داشته باشم که متاسفانه نه رشته ام خورد نه پارتی داشتیدم خخخخخخخ

خب یه کم از شخصیتم بگم.....اوممممم خب من خیلی آدم باشخصیتی هستم.خخخخ خو بابا بی شخصیتم

خو جدی میگم خیلی آدم جدی هستم.کم لبخند میزنم.اما اگه رو مودش باشم زیاد میخندم و زیادی میخندونم.

---بعضی وقتها نمیتونم عصبانیتمو کنترل کنم.به خاطر همین یکی رو رنجوندم.اه لعنت به من. 

---میخوام رو موهام حنا بزارم.میگن ریشه مو رو سفت میکنه.نشدم از بیخ میزنم.مو میخوام چیکار

---گفته بودم رنگ سبز رو دوست دارم؟؟؟آره خو عاشق رنگ سبزم جدیدا از آبی هم خوشم میاد.

---برام غیر قابل باوره که به زیتون علاقه مند شدم.دیگه چی میشد که یکی دوتا اونم فقططططط زیتون پرورده میخوردم الان مثل خوره افتادم به جون زیتونامون.اعتیاد پیدا کردم.دبـــــــه دبـــــــــه فک کن زیتون میخورم.

میگم نکنه این تغییرات باعث بشه از آبگوشت هم خوشم بیاد؟؟؟بلا به دور.آخه آبگوشت چیه دیگه؟؟؟

من بچه که بودم نوک زبونم میگرفت.همیشه میخواستن من آبگوشت بخورم میگفتن آبگوشت غذای لذیذه.بعد من با زبون گرفتگیم میگفتم نمیخووووووورم آبگوشت غذای یزیده.

ل رو نمیتونستم بگم و فکر میکردم آبگوشت غذای یزیده.لبم حتی نمیزدم.

اصن جدیدا مشکوک شدم به خودم.من کتلتم میخورم حتی.یا للعجب شگفتااااااا واقعا.کتلتم حکم آبگوشت رو برای من داره.

---داریم با خونواده یه سری کارتون های قدیمی رو میبینیم از جمله جودی ابوت،حنا دخملی در مزرعه،دختری به نام نل.

---دوس داشتم طرفای شمال یا حتی طرفای خودمون تبریز و میانه تو یکی از روستاها یه خونه میداشتیم اصلا اندازه یه اتاق نه بیشتر اما یه جای آروم میداشتیم و الان من بارو بندیل رو میبستم و میرفتم اونجا فقط یه نفر بود برام نهار شام درس میکرد نمیرم از گرسنگی.

همین...فقط  همین.عایا چیز زیادیه؟؟؟

---یه فرم عینک خریدم.باس وقت بگیرم برم ببینم چقدر نابینا شدم از سه سال پیش تا الان.میخوام چشمامو عمل کنم.خسته شدم از عینککککککک .کاش ثابت شه زودتر برم زیر تیغ عمل جراحی.

---سالها پیش از مشهد یه پلاک زنجیر نقره خریدم که متاسفانه نقره بهم نساخت و گردنمو زخم و زیلی کرد.بعد من تصمیم گرفتم از بابا مامانم پول بگیرم بدم طلاشو بسازن.خیلی کوچولو موچولو.فک نکنید بزرگه و دارم زور میگم هاااااا.هنوز ندادم بسازن.

---خب فکر کنم دونستید که قالب فعلیمو خودم ساختم.خیلی امکانات نداره.مثلا نمیشه موسیقی گذاشت.فردا شاید قالب وبمو عوض کنم.

قالبمو گشتم پیدا کردم هااااا.عاشق قالب فعلیمم اما خو امکانات نداره.باز اگه از اون یکی خوشم نیومدباز اینو میذارم.

---آقا اگه قصد افق رفتن دارین بگین خوووو.مث من که گاهی وقتا معلوم نیس کی میام آخرش مینویسم تا درودی دیگر بدرودوالااااا

---میگن افق جای خوبی شده بس بزرگ و زیبا.دوس دارم یه سفری برم افق.

---خب دیگه پاشم برم دنبال کارم.فقط این تا یادم نرفته عکس شالگردنی که مادر عزیز زحمت کشیده و برام بافته.خدایی بهترین هدیه ست و من تا آخر عمرم حفظش میکنم.خدایی حسش نبود که هنری بندازم.البته به اندازه کافی هنری هست.




فعلاااا