بـخـت خـواب آلـود مـن

بـخـت خـواب آلـود مـن

ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت،،،،،انقدر بابخت خواب آلود من لالا چرا؟؟؟
بـخـت خـواب آلـود مـن

بـخـت خـواب آلـود مـن

ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت،،،،،انقدر بابخت خواب آلود من لالا چرا؟؟؟



حکایت آدمها ،حکایت عجیب و غریبیست.

حکایت آدمهایی که از تنهایی و تنها بودن و تنها زندگی کردن، میترسند....

حکایت آدمهایی که به راحتی فراموش میکنند ولی از اینکه فراموش بشوند میترسند...

حکایت آدمهایی که از مرگ گریزانند ولی این زندگی را هم نمیخواهند...

حکایت آدمهایی که خودشونو یادآوری میکنند تا از یاد نرن...

آدمها از ترس هم میترسند....


الحق و الانصاف تنهایی فقط برازنده خودته .

تورو به تنهاییت قسم...تنهامون نزار...این ماه رمضونم داره تموم میشه.دست خالی اومدیم نزار دست خالی برگردیم...


+++ینی جونم دراومد تا این چند خط رو بنویسم.یه وقتایی که خود به خود این جمله ها میاد تو ذهنم کسی نیس اونا رو بنویسه.مسئولین رسیدگی کنن دیگههههه.خدا بهتون رحم کرد که مفصل ننوشتم

+++از  چن شب پیش که اسدالله خان رو آوردن تو خندوانه و از تنهایی شکوه میکردو از فراموش شدن،از اونشب میخواستم یه پست بزارم و رسید به امروز اونم به زوررررررررها.

اصن خسته شدم بابت این چن خط.


حواستون به تنها موندن آدمهای زندگیتون باشه.

+++پیشاپیش عیدتونم مبارک.فکر نکنید من از اون آدمام که زرنگم و پست میزارم تند تند

+++من هنوز زنده ام و خدا کنه این چن روزم زود بگذره


خاکِ باران زده و کاهگل و نان و تنور ،

همه خوب است ولی بویِ تو چیز دگری ست ...



 




 .........


زن داداشم بهم میگه چرا انقدر کتاب میخونی؟؟؟اینو خیلیا میپرسن.بهش میگم برای اینکه نفهمم دور و برم چه خبره.قبلا ولی کتاب خوندنو دوست داشتم نه برای اینکه غافل شم از دنیای بیرونم.صرفا چون عاشق کتاب خوندن بودم.

 

حقیقتشم همینه من کتاب رو میخونم تا انقدر توش غرق بشم که نفهمم دورو برم داره چی میگذره.چه اتفاقات تلخ و کشنده ای داره تو اطراف من رخ میده،چه ساعت های بیهوده ای  داره میگذره که شب بشه و بعدش صبح و بعدش یه صفحه از برگ زندگیم مهر باطل شد، بخوره.اینا نمایش نیست،حرف الکی نیست،ادا نیست،عین واقعیته.

 

گاهی که به "سی" و" می"و" ب"و" ف" فکر میکنم،به اینکه با چه هیجانی دارن برای آینده شون برنامه میچینن ،به خودم میگم باورم نمیشه من هم یه روزی اینجوری بودم و چقدر برنامه ریزی کردم برای آینده ام.رویا میدیدم.خودمو تو شغلی که دوست داشتم میدیدم و...  .الان گاهی فکر میکنم نکنه اونا خیال بود؟؟؟

پس چی شدمن هیچ هدف و برنامه ای ندارم دیگه؟؟؟

 

انقدر مشکلاتمون زیاده که گم شد آرزوهای من توش.نیست و نابود شد همه هدفام. اگه بگید درکت میکنم با قاطعیت میگم نمیتونی حتی خودتو یه لحظه جای من بزاری.انقدر زیادن که من رویاهامو فراموش کردم و به جایی رسیدم که میگم اصلا من رویا داشتم یا اینا  توهمه؟؟؟

 

من قبلن  هم گفتم وبلاگ زیاد میخونم .وقتی نوشته هاتونو میخونم میگم کاش من الان جای شما بودم و شما فقط چن دقیقه جای من.انقدر منصف هستم که بگم فقط چن دقیقه جای من باشید و ببینید کدوممون  زندگیش سخت تره.اونوقت شاید به مشکلاتتون نگید مشکل.البته یه وبلاگایی هم بودن که بیشتر از من مشکل داشتن ولی روی حرف من با اغلب وبلاگهاس که چه روشن میخونم و چه خاموش.

 

اینا رو نمیگم که فکر کنید دارم ناله میکنم نهههه.چیزی با ناله و درد و دل درس نمیشه که اگه میشد الان همه خوشبخت بودیم.بس که اینروزا هر جا میریم و هر کاری میکنیم ،فقط ناله میشنویم.دیگه حتی حرف زدن معمولی یادمون رفته .فقطططططط در حال ناله کردنیم فقطططططط.

دوس ندارم فکر کنیددارم مشکلاتمو به رختون میکشم.آدم خوشبختی رو به رخ میکشه نه مشکلاتشو.اینارو میگم بر ای اینکه قدر الان زندگیتونو بدونید.این مسیر توسط من قبلا طی شده.یا بهتر بگم توسط من ها.اون اوایل که مشکلاتمون مثل شما کوچیک ولی از نظر خودمون بزررررررگ بود.مشکلاتی که میکشیددر برابر مشکلات من هیچه.باقاطعیت میگم.چون مشکلات شما رو خوندم .همدردی کردم اما گرفتاری خونواده من کجا و شما کجا.

 

گاهی که به گذشته بر میگردم میگم مثلا 6سال پیش وضع بهتر بود.یا گاهی انقدرررررر سخت تر میشه  که میگم حتی یکسال پیش بهتر از الان بود .میخوام بگم بر ای شما یه مشکلی پیش میاد و رو همون شاید سالها  به نشد یا شدش فکر کنید اما مال ما اینجوریه که با اینکه سال پیش بد بود اما بدتر از  امسال نیست.برای همین میگم کاش سال پیش بود.

 

شاید سال بعد هم بگم سال پیش یعنی امسال بهتر بود انگار اوضاع.یعنی انقدر رو به وخامت میره اوضاعمون.

 

یه وقتایی فکر میکنم دیگه به شب نمیرسم،الانه س که قلبم از زندگی کردن وایسه.یه وقتایی هم از خدا میخوام که به صبح نرسم اما همچنان زنده ام.اونم یه زنده متحرک.(نه مرده متحرک)هر کی میمیره قبل از اینکه بگم خدا بیامرزه میگم خوش به حالش راحت شد.

 

من زیاد اهل درد ودل نیستم.الانم دردو دل نمیکنم .فقط میخوام بگم از نظر من شما الان خوشبختید.حرفم اینه قدر الان زندگیتونو بدونید و الکی برای خودتون بزرگش نکنید .اگه این مطلبو نوشتم برای اینه که بعد اینهمه مدت خواستم بگم گول ظاهر نوشته های منو نخورید و فکر نکنید من یه آدم خجسته دل و بی غمی هستم.یه آدم شاد و پر انرژی.نه نیستم فقط گفتن یا نگفتن مشکلاتم دردی و دوا نمیکنه.

 

خواهرم همیشه میگه تو در معرض سکته ای چون هیچوقت خودتو خالی نمیکنی.این همه فشار رو ما یه جوری خالی میکنیم اما تو نه.

 گاهی هم فکر میکنم اونا هم خوشبختن که میتونن خودشونو با گریه با داد و بی داد،با حرف زدن، خالی کنن و من این آپشنم ندارم حتی.

 

کتاب میخونم.کتاب میخونم.میخونم  تا حداقل ساعتی فارغ از این دنیا باشم.میخونم تا خودمو تو شخصیتهاش جا بزنم.کتاب خیلی خوبه.کتاب بخونید.هیچکسم قضاوت نکنید.کتاب بخونید.


چندیست از تو غافلم ای زندگی ببخش

چنگی به دل نمیزنی این روز ها تو هم!!







موضوعی که میخوام اینبار درموردش بنویسم ،یه موضوعی هست که تموم وبلاگ نویسا تجربه اش کردن تا به امروز.

موضوع سوءتفاهم...موضوعی که باعث شده خیلی از دوستی ها به خاطرش از هم پاشیده بشه.


ببینید من خیلی با مجازی بودن این فضای مجازی موافق نیستم.شاید اگه سالها پیش بود قبول میکردم این فضا پر از دروغه و همه پشت نقابن و ... ولی الان میبینم که از طرز نوشته ها و افکار وبلاگ نویسارو نظرم کاملا برگشته،اینکه همه یه جورایی تو این فضا صادقن و کمتر دروغ میگن.اون کسی هم که دروغ میگه خیلی زود معلوم میشه.خود من هیچ فکر نمیکردم که یه روز بخوام از طریق دوستی با وبلاگ دوستم، بخوام شمارمو بدم.


حتی بارها وبلاگایی رو خوندم که توش نوشتن که تو فضای مجازی با هم دوست شدن و خارج از فضای مجازی قرار گذاشتن و چون درتمام این مدت با هم صادق بودن و دروغی نگفتن،این رابطه منجر به ازدواج  شده و الان سالهاست که باهم خوب و خوشن.چه عیبی داره؟؟؟دوتا آدمن که تو این فضا هم رو پیدا کردن.

 

این مقدمه ای بود که برسیم به اصل ماجرا.تو هر خونه ای یه دستگاه کامپیوتر هست و پشت هر دستگاه یه کسی از جنس آدم نشسته.درسته تو فضای مجازی داره قدم میزنه اما اون یه آدمه.احساس داره.میفهمه.دوس داره و با حرفی ناراحت و با حرفی از خوشحالی عرش رو سیر میکنه.

 

میخوام بگم دوستی هامون تو این فضا عمیق شده مسلما.گاهی انقدر حرف هم رو تو این فضا میفهمیم که فکر میکنیم نکنه قبلا هم رو تو یه جایی دیده باشیم و با هم حرف زده باشیم؟؟؟


اما یه چیزی که وجود داره و من سالها بهش فکر کردم اینه که هر قدرم تلفنی حرف بزنیم و هرقدرم برای هم نوشته باشیم اون نتیجه ای که من با دوستم تو فضای غیر مجازی داره رو اینجا نداره.چرا؟؟؟چون اونی که تو واقعیت باهاش دوستم وقتی میگم ای بابا...اونو بد نمیخونه به معنی کلافه شدن یا عصبانیت.میدونه که منظورم ای بابای ساده س.حالا اینو من برای دوست وبلاگی بنویسم.خب مسلما چون اون این حرف رو از دهن من نشنیده و لحن منو نشنیده، حتما بد برداشت میکنه و یا بهم میگه عصبانی نشو یا که جواب منو میده نه اونطور که من انتظارشو داشتم.


گرفتین اصل این پست رو؟؟؟موضوع من موضوع طرز بیانه.کسی که نمیدونه من با چه لحنی حرف میزنم ممکنه بد برداشت کنه در صورتی که من با همین لحنم بنویسم برای دوستانم یا خواهرام هیچوقت بد برداشت نمیکنن و میدونن من این حرفا رو چه جوری دارم میگم.یا طرف یه حرف عادی از دهنش در اومده بیرون خیلی عادی مثلا ....مثلا چی؟؟؟؟مثلا گیر نده.شاید این گیر نده رو بارها و بارها به عنوان یه حرف کاملاااا معمولی گفته اما خب طرفی که نه اینو دیده نه صداشو شنیده مسلما فکر میکنه داره باهاش بد حرف میزنه و توهین میکنه.و این میشه که طرف یه نقطه کوچیک تو دلش می افته و بد ها این نقطه بزرگ و بزرگتر میشه و اصن منجر به دعوا میشه.سر یه حرف معمولی که برای طرف کاملا معمولی بود و برای طرف مقابل یه حرف زشت بود.


من بارها خوندم وبلاگایی رو که سر این موضوع پست علیه هم گذاشتن و در آخرشم میفهمن که هیچ کدوم منظور بدی نداشتن در مورد هم، اما انقدر حرف کش اومده که دیگه رغبتی برای ادامه دوستی با هم رو ندارن.


برای همین هم از این قضیه مستثنی نبودم.منتهی من از همون اول نوشتم که من آدم رکی هستم و نظراتمو میگم هر چند ناراحت بشید و البته با این کلمه اینجور نبود که رعایت حال دوستان رو نکنم و خیلی صریح نظرمو بگم.رعایت کردم و بد حرف نزدم اما مخالفت کردم و الکی هم تایید نکردم حرف نویسنده رو. این مورد واسه من خیلی اتفاق افتاده.یعنی من خودم خدای سوء تفاهم هستم.یه تیکه کلامای خاصی دارم که اغلب سوء تفاهم برانگیزن.یعنی دائم باید توضیح بدم که منظور من بد نبوده و واقعا هم همینطوره.البته از این موردا کم نبوده که منم بد خوندم و فکر کردم با لحن بدی بهم گفته مثلا.


 

و حرفمم اینه که اگه چیزی رو بد برداشت کردین ،اگه طرف مقابل گفت من همچین منظوری نداشتم سعی کنید باور کنید.چون ارزش دلخور شدن باعث اذیت و آزار خودتون میشه.حیفه اینهمه مدت دوست بودن سر یه حرف به هم بخوره.

این چن وقته خیلی از این موردها دیدم که با یه سوء تفاهم دوستی ها تبدیل به دشمنی شده.

سعی کنیم همدیگه رو تو این فضا هم درک کنیم و بفهمیم هر چن خعلی سخته.

 

+++"د"میگه خاتون جوون.وقتی سالار اذیت نمیکنه میگه پــَـیـــی اما وقتی اذیت میکنه میگه پــَــیــــی جون سالارو ،خارتامو نیده (کارتامو نمیده)

وقتی هم گریه میکنه خود جوش میگه مامان جون منه...به مامانش

+++من همچنان دارم گوجه سبز میخورم افطارها .شما چی؟؟؟

+++باز زدم قالبو داغون کردم.لینکاش کار نمیکنه 

+++کی ماه رمصون تموم میشههههههه.پوفففففففف

+++خدارو شکررررررررر این بهار هم تموم شد

+++و خصوصا ماه گند خرداد



تو همان چُرتِ خوشِ اوجِ سحرگاه منی

که به اندازه ی عید رمضان می چسبد!










شانه ات را دیر آوردی سرم را باد برد

 خشت خشت و آجر آجر ، پیکرم را باد برد

من بلوطی پیر بودم پای یک کوه بلند

نیمم آتش سوخت ، نیم دیگرم را باد برد

از غزل هایم فقط خاکستری مانده به جا

بیت های روشن و شعله ورم را باد برد

با همین نیمه ، همین معمولی ساده بساز

دیر کردی نیمه ی عاشقترم را باد برد

بال کوبیدم قفس را بشکنم عمرم گذشت

وا نشد بدتر از آن بال و پرم را باد برد





چن وقتی میشه که این فکر به سرم افتاده که اگه یه روزی مُردم، مسلما تو دنیای واقعی که همه خبردار میشن و میفهمن که دیگه بازگشتی وجود نداره و تمام....

اما اگه یه روزی مُردم دوستان مجازی چی؟؟؟ تا ابد خبردار نمیشن.هیچوقت...


با اونا که بیشتر دوس بودم هر روز بهم سر میزنن و از اینکه به کامنتاشون جواب نمیدم دلخور میشن بعد یه مدتی.
بعد یواش یواش نگران میشن.برام کامنت میذارن که نگرانتیم و کجایی و باز رفتی تو لک؟؟؟بعد که جوابی نمیشنون ،از هر روز سر زدن میرسن به سه چهار روز سر زدن و بعد از یه مدت با خودشون میگن این که سر نمیزنه چرا ما باید الکی نگرانش بشیم؟؟؟


بعد شروع میکنن یه کم به پیاماشون لحن تند اضافه کردن که چرا پس جواب کامنت ها رو نمیدی؟؟؟ینی یکبار هم سری نزدی به وبت؟؟؟و باز جوابی نمیشنون....اما باز دوهفته یکبار و نهایت ماهی یکبار سر میزن ویواش یواش دیگه  خبری ازشون نمیشه.


اما من دائم تو ذهنشونم که دیدی چه بی خیال بود؟؟؟حتی نکرد پیامها رو تایید کنه!!! بعد عصبانی میشن و تهدیدمیکنن خودشونو که اگه اومد هم تا نیاد سر بزنه و توضیح قانع کننده ای نده بهش سر نمیزنیم.


و عاقبت چند سال بعد یه روزی دارن به گلهاشون آب میدن و یا پای کامپیوترشون نشستن و یا در حال نسکافه خوردن باشن و یا شاید فصل پاییز باشه یهو یه جرقه تو ذهنشون میاد و چن لحظه چشماشون رو هم میره که یادشون بیاد چی الان اومده به ذهنشون؟؟؟ و بعد یاد من می افتن.یه کمی لبخند .اونم لبخند تلخ میزنن و زیر لبی میگن نفهمیدیم چی شد و چه اتفاقی افتاد که دیگه رفت که رفت هاااااا.عجب بی معرفت بود.آره دیگه دنیای مجازیه دیگه .آدماشم مجازین.اینم مثل بقیه.همه ی با معرفت بودناشم الکی بود.همش ادعا. همش حرف.


یه سری ها از اون اولش که دوماهی گذشت و نیومدم اسم وبم رو پاک میکنن از لینکهاشون.بعضی ها که دیگه خیلی وفادار باشن تا 6-7ماه منتظربرگشت من میشن و بعد هم مثل قبلی ها پاک میکنن.و فقط یه عده خیلی کمی که از انگشت یه دست هم کمترن تا آخر عمرشون به یاد من خواهند بود.یاد حرفامو و حرفاشون و اینا می افتن و نهایت تا چند سال بعد یاد من می افتن و تمام!!!


واین همیشه مسکوت می مونه که،، من بالاخره چه اتفاقی افتاد که یهو بریدم . اونزمون من دارم  آماده میشم برای پاسخگویی گناهایی که مرتکب شدم و هیچ یادم به شما نیست.به وب نیست،به گوشی عزیزم نیست، و فقط در حال تموم شدن هستم.


و اینجوری میشه که انگاری نه کسی اومده و نه کسی رفته....
چه مرگ سوت و کوری خواهم داشت در وبلاگستان...
دنیای مجازی هم دنیای عجیب غریب و پیچیده و سردی هستش.

و حالا فکر کن من قبل از مرگم بگم به یکی که بیاد خبر مرگم رو بده.اونوقت یا شما شوخی میدونید و یا بعد مدتی باورتون میشه و به دوساعتی ناراحت من میشید و یه کمی غصه میخورید و شاید بعضیاتون یه پست برای من به یادبود بزارید و در اخرش بنویسید خاتون جان به یادت هستیم....

و دسته دوم هم تا ابد فکر میکنن این یه شوخیه و تا روزی که این وب سرجاشه هی میان پیام میدن مسخره بازی در نیار...تو هنوز مردی؟؟؟پ کی زنده میشی بیایی جواب ما رو بدی.دیگه شورشو در اوردی و یواش یواش همونایی که بالاتر گفتم پیش میاد.و من دستم کوتاست از جواب دادن به شما...


راستی شما چی؟؟؟تا حالا به این موضوع فکر کردین؟؟؟

هووووووووووووووم خدایا بیامرزدم.



+++این مدت که دوباره وب رو باز کردم نیومدم اولش سر بزنم خودم بهتون  که ببینم واقعا کی یاد منه و دائم سرمیزنه؟؟.آخه خیلیا میگفتن هی سر میزدیم میدیدیم نیستی و اینا.و خب خیلی چیزا دستگیرم شد بسی .بعله


+++لینکهامم درس شد.بعله خاتون باهوش میباشد یک عدد


+++هفت ملیارد نفر دور هم اند اما باز

برترین دغدغه ی نوع بشر تنهاییست...




هفته پیش همین روز بود که  دیدمت.

همین که ما رو دیدی بغض کردی ...

اول من باهات حرف زدم.

بهت گفتم اگه تا حالا نیومدم برای دیدنت  ،به خاطر این بود که نمیخواستم تو رو اینجا تو این وضعیت ببینم...

نفسم بالا نمیومد وقتی داشتم اینارو میگفتم....

نگام کردی و سرتو تکون دادی وهیچی نگفتی.فقط گریه کردی....

نگات کردم ومنم دیگه نتونستم چیزی بگم ومنم  گریه کردم....

از گریه ما بقیه هم گریه کردن و من حتی نتونستم ازت خداحافظی کنم...


+++خدایا اگه صدامو میشنوی تو رو به این ماه عزیزت گره از مشکلات همه باز کن ...جز تو هیچکس درد ما رو نمیفهمه.

خاتون شیرازی

 



سلام به شما دوستان گلم
حالتون؟؟؟احوالتون؟؟؟ دلم میخواست خیلی چیزا بنویسم ولی دیگه حسم نمیادش العان.
این مدت رفتیم شیراز.جاتون خالی. بسیار زیاد خوش گذشت.دلم میخواست براتون سفرنامه ام رو بنویسم.اما العان گفتم چه کاریه اصلا؟شما حوصله خوندن ندارید و از خدا چه پنهون منم حوصله نوشتن ندارم.فقط تو این مدت با یکی از دوستان وبلاگی در ارتباط بودم و سفرنامه ام رو براش فرستادم.قرار بود براش خلاصه بنویسمو مفصل شد.
برای آقا مجتبی گل که خیلی باشعوررررر تشریف داشتن و خیلی لذت میبردن از خوندن سفر نامه من.
ترجیح میدم تو دفترم بنویسم که هم خودم هربار که میخونم لذت ببرم هم شما حوصله تون سر نره.
 
چند تا نکته در مورد شیراز...
1-اینکه اواخر فروردین یا اول اردیبهشت برین شیراز.بعد اون به شدت هوا گرمه
2-شیراز شهر خیلی گرونیه.به هیچکس وعده سوغاتی ندین
3-این راسته که شیرازی ها خونگرم و مهمون نوازند
4-و اینم راسته که قبول دارن خودشونم که تنبل هستن
5-آقایونشون خیلی زبون میریزن خیلی هاااااااااااا
6-شیراز خیلی مسجد داره
7-شیراز شهر تمیزی هستش
8-اگه هوای گرمش نبود عااااالی بود.
9-یه جوری برنامه ریزی کنید که بتونید به همه جاش برید.ما که نتونستیم به همش بریم

10-سعدیه غریب تر از حافظیه بود.حافظیه رو فقط باید شبا رفت.

11-کلی یادم بود شاه چراغ که رفتیم برای تک تکتون دعا کنم.اما یادم رفت.شاید چون انقدر خواستم و نشد دیگه خیلی وقته دعا نمیکنم برای خودم در ثانی برای شما هم دعا نکردم. به دل نگیرید یه وقت

12-شیرازی ها آدمای خیلی شادی هستن

 13-دلم حسابی برای شیراز تنگ شده
 
براتون چند تا عکس میزارم.نه همشو فقط حافظیه رو و ارگ  کریم خان و مسجد وکیل.که چون زیبا انداختم میزارم.خودشیفته میباشم من یک عدد خاتون. جمله بندی روووووووو
هرکسی درونش یه شیرازی داره منم الان شیرازی بازیم گل کرده.
 
همین دیگه.ممنون که این مدت بهم سر میزدین.یه کمی طولانی تر از اونچه که فکر میکردم شد غیبتم.
 
 

 

+++آقای محمد علی انشاالله هر جا هستی خوب و خوش باشی.باعث افتخارم بود که اینهمه مدت منو میخوندی.ایمیل هاتون بدستم رسید و براتون میل زدم اما نمیدونم عاقبت رسید یانه.بله قبول دارم وبلاگ نوشتن هم حوصله میخواد.و اینو بدونین حتما خواستم با کسی حرف بزنم خبرتون میکنم.از اینکه گفتین بازم سر میزنید به من هم ممنون و مفتخرم.


ادامه مطلب گذاشتم عکسهارو تا اگه کسی نخواست نبینه.اگه هم کسی شارژ نتش کم بود نپره.


+++عه عه عه چرا لینکهام پرید؟؟؟ینی به خاطر قالبه؟؟؟



ادامه مطلب ...




این وبلاگ در حال راه اندازی مجدد میباشد لطفا کمی صبر بفرمایید...



خاتون گمگشته باز آید به وبلاگ غم مخور
کلبه ی وبلاگ شود روزی گلستان غم مخوررررررر

گوشی




دیشب یعنی در واقع دیروز که داشتم کمدم رو مرتب میکرد(الکی مثلا من خیلی مرتبم ) چشمم خورد به گوشی سابقم.انقدر هواشو کردمممممممم.
درآوردمش بیرون و کلی چیزای خوبی یادم اومد.شب یعنی در واقع آخر شب بود که گوشی رو یادم اومد.گفتم بچه ها راستی یه چیز جالب.رفتم گوشیمو اوردم و کلی ذوق زده شده بودیم. میگفتم یادتونه تازه بابا گوشی از این نوکیا ها خریده بود من چقدر باهاش بازی میکردم و اون توپ نارنجی  رو  تا اخرین مرحله رفتم و انگار قله فتح کرده بودم؟؟؟
بعدم "س"گوشی گرفت از این تاشو هاااا.وااای ذوق میکردیم دستمون بود ."س"رفت دانشگاه و من انقدررر به بابام گفتم تا بالاخره برای من گوشی و سیم همراه اول خرید.اون موقع تازه ایرانسل اومده بود و من دوسش نداشتم دقیقا برعکس الان.


گوشی من سونی اریکسون بود و من کلی گشته بودم تو نت تا این چشمم رو گرفته بود.آقا گوشی من سالاری بود واسه خودش .دوربین و کیفیتش عالی بود و انقدر پز میدادم.به جرات میتونم بگم تموم زیر و بم گوشیم رو درآورده بودم .یعنی برنامه ای نبود که من تا تهش نرفته باشم کلی هم مردم آزاری کردم  مثلا باهمون دوستم "سو" قهر بودم پیامهایی به صورت ایمیل میفرستادم که ناشناس بود  و منو نمیشناخت خخخخخخخ.یا به خیلی های دیگه.انقدر سرکار میزاشتم ملت رو.


ولی بعدش میگفتم منم.جز به "سو".اونم بعد مدتی گفت من میدونم تویی.چون تو فقط انقدر میتونی ته این گوشی و کاربردشو درآری .و من بازم انکار کردم. بعد اس ام اس هاشو بگو.تم های رنگی رو.کیفیت پخش صدا وخلاصه رم هم تازه اومده بود.من انقدر حال میکردم با گوشیم ،انقدر دوسش داشتم.کلی باهاش کتاب خوندم اما با فرمت جاوا.


بعد از سالها ابجی بزرگم اولین گوشی لمسی رو گرفت.انقدر خوشم اومده بود ولی هنوز گوشیمو دوس داشتم.بعد "سی"خرید و بعد "ب".مال "ب"انقدر بزرگ بود که تصمیم گرفتم منم بخرم.بعد "س" خرید که دیگه فکر میکردم بزرگتر از این گوشی دیگه نیست اصلا .و بعدها من گوشی "س" رو خریدم نزاشتم بفروشه به کسی.


ولی خدایی هیچی به پای گوشی ساده ما نمیرسه که راه ارتباط پیشرفته اش همون اس ام اس بود.چقدر وقت میذاشتیم دنبال پیدا کردن صدا برای اس ام اسش.یا صدا برای زنگش.هرکی هم زنگ میزد ما الکی خنده مون میگرفت.یکی هم زنگ میزد دوکلمه حرف میزد ذوق مرگ میشدیم دیگه.مال من تمش متحرک بود انقدر دوسش داشتم.هوووووووم.چقدر مجله های اس ام اس میخریدم من.





+++قرار بود مثلا پست آخرم چیز دیگه ای باشه که  چی شد اصلا.
خب دوستان گلم من این چن وقته یه مقدار سرم شلوغه و نمیرسم که پست بزارم و یا بهتون سر بزنم.چون به کامپیوتر دسترسی ندارم.منم پست هایی که میزارم از طریق کامپیوتره.
یه چیز خوب که بلاگ اسکای داره اینه که میشه فعلا از دسترس خارج بشه تا دوباره خواستم فعالش کنم.منم میخوام یه مدت اینکارو کنم.حالا نمیگم آدم فعالی هستم که تند تند پست میذارم هااااااا.ولی دوس هم ندارم که همینجوری بمونه وبم گردو خاک بگیرتش.
برای همین یه مدت کوتاهی نیستم.و این به منزله کلا تعطیل شدن وب من نیست.حالا ممکنه کارم یه هفته طول بکشه یا کمی بیشتریا هم کمی بیشترتررررررر. من برمیگردم و خونه امیدتون رو ناامید نمیکنم.الکی مثلا اینجا خونه ی امید شماست. 
دیگه نخواستم دونه دونه سر بزنم و بگم مدتی نیستم برای همین اینجا گذاشتم که همگی بخونید.تنبلم دیگه تنبل. 

 
+++عکس گوشیمه.ببینید بعد از 6سال چه با سلیقه نگهش داشتم 


امامزاده حسن

دیشب با "ل" قرار گذاشتیم امروز بریم امامزاده حسن و ساعاتی رو اونجا بگذرونیم . بلکه سبک تر بشیم و برگردیم به مشکلات سابق.

یعنی به نظرتون از چی میتونی باشه که هوای مکان های زیارتی و اون سکوتش و حتی هیاهوش همچی دل آدم رو آروم میکنه؟؟؟

امامزاده  حسن....یکی از امامزاده های کرجه که مردم زیادی نسبت بهشون ارادت خاصی دارن .


انقدرم خوبه آدم بره بشینه و هیشکی باهاش کاری نداشته باشه. ولی چون همیشه قدیمیا راست میگن که از هرچی بدت میاد سرت میاد  هر کی اومد پیشمون بچه داشت که( من خیلی بدم میاد) هم اینکه هی میگفتن حالا که شما اینجایین مثلا این کیف یا این کیسه اینجا بمونه بریم بیاییم همش حواسم به امانتی ها بود.


عرضم به حضور محترمتون خوب بود.آروم بود اما زیارت کننده زیاد بود.بعد از زیارت هرکدوم از ما یه جزء قرآن خوندیم.و بعدش من برای بار دوم رفتم وکنار ضریح و شروع کردم با خودم زمزمه کردنو و اینکه میگفتم من دارم این پارچه های گره زده به ضریحت رو باز میکنم توام به خاطر اینکه رومو و روشونو زمین نندازی با این کار من دیگه مجبوری حاجت هاشونو بهشون بدی و برآورده کنی.دیگه من دارم این گره ها رو باز میکنم.نا امیدشون نکن.اونا به امید شما اومدن اینجا و گره زدن تا شما بهشون نگاه کنید و حاجت روا برگردن.

یه عادت قدیمیه که شنیدم گره ها رو باز کنی خوبه.


همینطوری که حرف میزدم دونه دونه گره های یه پارچه سبز رو باز میکردم.بعد گره ها باز شد و یهو چادرم افتاد و خم شدم برش داشتم و یه کم رفتم اونور تر که اون یکی پارچه رو باز کم.بعد یهو یه خانمه اومد(مسن بود) و یه برقی تو چشماش بود.بعد نگاهش به من افتاد و گفت من چند دقیقه پیش اینجا بودم و این گره ها بسته بود اما حالا باز شده همشون باز شده.


انقدر صاف و صادق این جمله ها رو میگفت که روم نشد بگم من بازشون کردم.احتمالا خودشم گره زده بود به نیتی که انقدر خوشحال شده بود.خودمم یه جوری شدم و باز شروع کردم به زمزمه که آقا بیا خوشحالیشو کامل کن و نیتش رو برآورده کن.دیدی چقدر خوشحال شد؟؟؟

بعد دوباره زیر زیرکی اون خانمه رو نگاه میکردم که اون پارچه رو داره با چه ذوقی نگاه میکنه و بعد برش داشت و به ضریح متبرکش کرد و فکر کنم با خودش برد.میدونست که توسط یکی از ما باز شده و به تک تک ما نگاه میکرد.

خدا کنه خدا خوشحالیشو کامل کنه و نیتشو برآورده کنه.انشاالله.

خوب بود و حالم خوب است.

+++خدایی پارچه گره میزنید دیگه بیخیال نخ گره زدن بشید .من اصلا نمیتونم نخ گره شده رو بازکنم.همون پارچه خوبتره تا نخ خخخخخخخ



فاطمه خانم این قرار من.عکساسی" د" بعد از حمومش.

وووووووششششششششش چقدر این بچه خوشمل و به دل نشینه خو آخه شبیه منه

خدا این اعتماد به نفس و خود شیفتگی رو از من نگیرهههههههههههههههه



حموم کردن خسته اش کرده بود و درحال خواب رفتن بود



هرچقدرررررراز بهار بیزار باشم هاااااااا عاشششششششق گوجه سبزو باقالیشم.


ووووویییییییی چقدر گوجه سبز دوس میدارم.حتی به خاطرش تو خونواده دعوا افتاده  خخخخخخخ.چو ن من همه رو یهو خوردم و چیزی واسه کسی نمو نده و بهم گفتن همه رو تنها تنهااااااا؟؟؟ کی بشه ارزون تر بشه برم کیلو کیلو بخرم


میوه محبوب منه.بعدشم نارنگی.این گوجه سبزاایی که گوششون خرابه هااااا دیگه نگم چقدر دوسشون دارم.انقدر که خوشمزه هستن.

باقالی رو بگوووووووووووو   بگیری بیاری با پوست بندازی تو قابلمه و یه کم نمک بزنی و هی ده دقیقه به ده دقیقه سرک بکشی و داغ داغ یکی رو بندازی بالا .وااااااااای چه شوووووووود.

کلامن عاشق میوه ام و دوس دارم نهار و شام میوه بخورم و به جای آب شیر


+++دیشب داشتیم با دوستامون میومدیم خونه چند تا از این تبلیغات دیدم عکس روش گلهای قالب وبلاگ من بود.کلی ذوقیده شدم.


+++روز و روزگارتون گوجه سبزی و باقالیییییییییییییییییییییییییییییییییییی باشهههههههههههههه