خب مطلبی که امروز میخوام بذارم تو وبم یه انشاست از "ب"دخترم.
دیشب داشت برای خاله اش انشاهای سال پیشش رو میخوند ومن حیرت زده از اینکه چه زیبا مینویسه.
من تا جایی که یادم میاد تا سوم راهنمایی همش رو مینداختم به "ل" و "س"برام بنویسن و منم در عوض به کارای که اونا میگفتم گوش
میدادم. ینی مجبور بودم که گوش کنم.میفهمین بحث نمره بود.خخخخخخ .
اما دیشب دیدم "ب"خانم ما چه زیبا مینویسه و چقدر میفهمه. بله مثل اینکه بهشون گفتن موضوع انشاشون اینه که 24ساعت زنده ای و
چیکار میکنی؟؟؟ من واقعا از انشاش خوشم اومد و دوس داشتم بذارمش تو وبم.
ای مرگ امروز روز توست و توبالهایت را گشودی تا مرادر بر گیری. من ازتو هیچ هراسی ندارم پس بال هایت را بگشا که بی هیچ کینه ای
به سوی تو می آیم. (اینو به عنوان مقدمه مامانش بهش گفته بود بنویسه)
چه خبر ناگواری!اینکه فقط تا 24ساعت دیگر زنده ام،بدترین خبری بود که در تمام عمرم شنیدم.
میخواهم گریه کنم ولی نمیتوانم. در آن لحظه تمام گناهانم حتی از کودکی را به یاد می آورم که چه حرف هایی زده ام و چه کارهایی کردم.
گوشیمو برمیدارم وبه سرعت از خانه بیرون می روم.به دوستانم وفامیل هایم زنگ میزنم و حلالیت میطلبم و میگویم که از دیگران هم از
طرف من حلالیت بخواهند.اگر از من بپرسند به آنها خواهم گفت که به سفری دور خواهم رفت. هنوز ساعات زیادی را وقت داشتم.
به خانه می روم و دراتاق را به روی خودم ودیگران میبندم. گوشه ای مینشینم و با خدای خود خلوت میکنم. از کارها و حرف هایی که زده ام
میگویم،از آرزوهایم،از آینده و رویاهایی که برای خود ساخته بودم به او میگویم.
او فقط گوش میدهد...
اول برای آخرت دیگران بعد برای آخرت خودم دعا میکنم. چشمانم را به سقف اتاق میدوزم ولی به جایش آسمان را میبینم.
خدایا یعنی تمام شد؟؟؟ به خدا میگویم :خدایا مرا میبینی؟ نمیدانم به خاطر اینکه به سمت تو می آیم خوشحال باشم یا به خاطر بار سنگین
بار گناهانم بترسم؟ یک لحظه بدنم خالی میشود وهمه ی وجودم پر از گریه. حالا درک میکنم که مردم اکثرا موقع مرگ میترسند و گریزانند.
ولی من به بخشایش خدا شکی ندارم و بعد از کمی هم با امام زمان خلوت و راز ونیاز میکنم و به او میگویم که برای آمدنش چقدر انتظار
کشیدم. به ساعت نگاه میکنم فقط 1ساعت تا پایان عمرم باقی مانده.
از اتاق بیرون می روم ومیخواهم از پدر ومادرم خداحافظی کنم. جدا که لحظه ی خداحافظی چه انرژی عظیمی می خواهدبرای کنترل اولین قطره
اشک برای نچکیدن!
سرم را روی زانوی مادرم میگذارم و میگویم:مادر از من راضی هستی؟ موهایم را نوازش میکند و میگوید :آری... خوشحال میشوم و دستش
را میبوسم و سپس دست پدرم را می بوسم.پدر بوسه ای بر پیشانی ام میزند و چشمانش را به من می دوزد.
بعد از شب بخیری به رخت خواب می روم و دراز میکشم وبه تیک تاک ساعت گوش میدهم. به خاطر لحظه هایی که از دست دادم
دیگر به این دنیا فکر نمیکنم.
می گویند آن دنیا هم برای خود سرزمینی ست.انتظار میکشم که زودتر بروم و خواب مرا در برمیگرد.
دریاب که از روح جدا خواهی رفت در پرده اسرار فنا خواهی رفت می نوش ندانی از کجا آمده ای خوش باش ندانی به کجا خواهی رفت بله .ببین چه جوری خاله شو ترکوند این بچه خیلی قشنگ نوشته بود انصافا "ب" 12سالشه و بعد "سی"این "ب" که شریک خرابکاریهای منه.
دیشب بهش گفتم که عزیزم من به تو افتخار میکنم بابت این انشای زیبات.
++آقا جدیدا به اسم سهراب حساس شدم. ینی دیگه یه جوریه که اسم سهراب رو میشنوم همینجوری خنده ام میاد
. بگم بهتون چرا؟؟ آقا این سهراب سپهری بنده خدا در زمان حیاتش اومد چن تا شعر گفت و بیچاره باورکن منظور خاصی هم نداشته .اگه میدونست در آینده چه میشه هیچ اونم نمیگفت والــــــــــــــــا...
یعنی جدیدا هر شعری میخوام بخونم اولش اینجوری شروع میشه تو کجایی سهراب؟؟؟ آی سهراب با تو هستم بابا ولش کنین این بنده خدارو.
حالا یه چی گفته دیگه.بیچاره روزی 100بار تو قبر میلرزه
+++ممنونم از کسایی که برای پست پایینی نظر برام گذاشتند چه اونایی که تایید شد چه اوونایی که خصوصی شد و نگرانم گردیدن. بله بنده هنوزم ناراحتم اما چه میشه کرد این تنها من نیستم که اینجوریم. بیخیال... من الان خوبم.
++++راستی تسلیت میگم به همه طرفداران مرتضی پاشایی. بهشت برین قسمتش باشه...
صدای زیبایی داشت خدابیامرزتش
آدما خیلی عجیبن!!!
عجیب تر از هر چیزی که خدا آفریده.
صبح از خواب پامیشی نسبت به چیزی و یا کسی احساس بدی داری و فقط با یه حرف خوب حالت خوب میش
ه و بعضی وقتا هم حالت بد میشه با یه حرف بد.
آدما خیلی عجیبن!!!
در دقیقه حس و حالشون دائم در حال تغییره.
خودشونم برای خودشون عجیبن.
خدایا خیلی مارو عجیب آفریدی...
خیلی عجیبیم با اینهمه زندگی بازم برای خودمون غریبیم.
حس و حالمونو بگم که عجیب تر از همه ست.بارها اتفاق افتاده که میگیم دیگه من اینکارو نمیکنم.دیگه عمرا
حرفشم نزن چن وقت حتی چن دقیقه بعد حالمون عوض میشه.
بعضی وقتا پر میشیم از یه احساس بد.انقدر که تموم فکر و اندیشه مون بد میشه.بد میبینیم.بد میخونیم.اما
شده دیگه براتون اتفاق افتاه که تو لحظات تنهایی از یه دوست یه خبر خوب میشنوید و به یکباره تموم زشتی ها
زیبا میشن.
یه وقتایی تنهایی و دلت پره ها ..اما کافیه فقط یه دوست بعد از مدتها بیخبری بهت سر بزنه و بگه خوبی؟؟؟
اونوقت دلت شاد میشه که کسی هست انگار.کسی منو میبینه .
غم یوهویی(یهویی)از دلت پر میکشه میزنه بیرون.
اینایی که میگم مثالن.
صحبت من راجع به عجیبی آدمهاست.
راجع به حس عجیبه.
عجیبی حسی که خدا تو وجودما گذاشته.
گاهی با یه حرف حس شیرین وخوبی به آدم دست میده و گاهی فقط با یه حرف بد احساس میکنی نفس کم
میاری وتموم دنیا پر شده از سیاهی.همه چی برات بد میشه.
آدما خیلی عجیبن!!!
عجیب ترم میشیم دم به دقیقه.
ما تو طول روز هزارتا فکر میکنیم هزارتا نقشه هزار تا افسوس.هزار تا رویا.هزار تا تصمیم جدید. با هر کدوم از اینا
حس و حالمونم عوض میشه.
یهویی دوس داری دست بکشی از همه
یهویی دلت تنگ میشه برای همه
اینا حس های عجیبین.
اینروزا دارم به این حس ها فکر میکنم.
+++چن روز پیش مامانمو بردم دکتر.6صبح رفتیم و هوا اونموقع خیلی سرد بود.منم به خاطر عجله پالتوم رو
نپوشیدم.بعدش پوشیدم.بعد که رفتیم تو بیمارستان به خاطر اینکه هی اینور واونور میرفتم برای کارای مامان
گرمم شد و پالتوم رو در آوردم.وقتی اومدیم بیرون از سوز هوا لرزیدم. به خونه نرسیده احساس درد عجیبی
کردم. مامانمینا رفتن سر آش .تا منم چن ساعت بعد برم.یهو احساس درد شدیدی تو معده ام کردم.گفتم یه
کمی بخوابم درس میشه اما به قدری این درد وحشتناک بود که من تا به حال این مدل دردی رو نکشیده
بودم.انقدر بد بود که نمیتونستم برای لحظه ای از جام بلند شم.یهو به خودم گفتم نکنه دارم میمیرم؟؟؟ یاد
انشای ب افتادم.راست میگفت تموم گناهای کرده و نکرده ام میومد جلوی چشمام. خلاصه بعد از گذشت
3-4روز حالم بهتر شد.زیاد ماجرا هست که گفتنشم لطفی نداره.مطلبم این بود که حالا که خوب شدم یکی از
اون حس هام دم به دقیقه بهم میگه برای این دنیا میخواستی زنده بمونی؟؟؟چی میخواستی واقعا؟؟؟بیا این تو واین دنیات.همینو میخواستی دیگه.
حالا میفهمم ارزش نداشت واقعا. با اینکه مردنی تو کار نبود و منو توهم گرفته بود و میگفتم نکنه واقعنی دارم
میمیرم و...خلاصه تو اون حالتم هم هزار تا فکر وهزار تا احساس داشتم.
آدما همیشه و درهمه حال عجیبن.
حتی موقع درد کشیدن.
موقع جون دادنم ینی بازم هزار تا فکر میخواهیم بکنیم؟؟؟
اون موقع حسمون ینی چیه؟؟؟ حتما پشیمونی اولیشه.
بعدم اینکه کاش هیچ گناهی نداشتیم یا شاید کاش به این زودی نمیمردیم.
زندگی خیلی عجیبه!!!
آما خیلی عجیبن!!!
حس هامونم خیلی عجیبه!!!
خدایا ازت ممنونم که تو شدی خدای من.
تو شدی آفریننده من .
خالق حس های ناب.
خالق حس های خوب حتی تو این دوره زمونه بد
خالق روزهای زیبا و بد.
ازت ممنونم که بازم با تموم گناهام داری برام خدایی میکنی و بازم نادیده میگیری و آبروم رو نمیریزی.
درست برعکس آدمهات که منتظرن چیزی دیده و ندیده به راحتی آبرو میریزن.
خدایا آدممون کن.
بافتن را
از یک فامیل خیلی دور یاد گرفتم
که نه اسمش در خاطرم است نه قیافه اش
اما حرفش هیچوقت از یادم نمی رود می گفت:
زندگی مثل یک کلاف کانواست از دستت که در برود می شود کلاف سردرگم.
گره می خورد میپیچد به هم گره گره می شود
بعد باید صبوری کنی گره را به وقتش با حوصله وا کنی زیاد که کلنجار بروی گره بزرگتر میشود
کورتر میشود یک جایی دیگر کاری نمیشود کرد باید سر وته کلاف را برید
یک گره ظریف کوچک زد بعد آن گره را توی بافتنی یک جوری قایم کرد
محو کرد
یک جوری که معلوم نشود
یادت باشد گره های توی کلاف همان دلخوری های کوچک وبزرگن
همان کینه های چند ساله باید یک جایی تمامش کرد
سروتهش را برید
زندگی... به بندی بند است به نام"حرمت" که اگر آن بند پاره شود کار زندگی تمام است
"بانو سیمین بهبهانی"
تموم این چیزایی که میخوام بگم توی همین متنه.
زندگی یعنی همین.
اینکه باید یه جایی بگذری و این مشگل به وجود اومده رو گنده نکنی.
باید رهاش کنی.با یکی حرفت میشه انقدر کش دارش نکن.
زندگی هامون شده چشم وهم چشمی.شده قهر وقهر بازی.
بابا جان با یکی حرفت میشه وقتی دلت باهاشه،وقتی همش تو فکرته،منتظر چی هستی پس؟؟؟
قرار نیست که تمام عمرت منتظر بشینی طرف مقابلت بیاد جلو.یه بارم تو برو جلو.
یه بارم تو گذشت کن.یه بارم تو کوتاه بیا. دیدی تو زندگیت یکی تا دوساعت پیش زنده بود ها یهو 2ساعت بعد
تمام..تو می مونی ویه عمر حسرت.تو می مونی ویه عالمه محبت که تو دلت می مونه واسه همیشه.
یه عالمه حرفی که قرار بود بهش بزنی.. و حالا...
حالا هی برا خودت بگو.هی سر مزارش برو.حالا برای جسم بی جونش بگو.
اونوقت هزار تا ای کاش میگی و ای کاش که 2ساعت پیش رو قدر میدونستم ها.
کاش نگاهش رو دیده بودم ها.کاش حواسم بهش می بودها.کاش اینبار من میرفتم برای آشتی.
کاش اینبار من کوتاه اومده بودم.وکاش های دیگه که هر گز التیام بخشت نیست.
رابطه ای که به هم میخوره میشه همین کلاف.همین که پیچیده میشه.
یه جایی باید دست نگه داشت و واقعا یه قیچی برداشت و این کلاف سر در گم رو قیچی کرد.
به خدا که گاهی اوقات کوتاه اومدن چیزی از ما کم نمیکنه.
امروز با قاطعیت تموم میگم که دنیا ارزش اینهمه کینه وغرور و قهر رو نداره.
کافیه یه نگاهی به دور وبرمون بندازیم. هممون تنهاییم هممون داریم گله میکنیم از این دنیا...
از این دنیایی که که یه بخشیش رو ما داریم تشکیل میدیم.این همه سردی انعکاس رفتار ماست.
این سردی های بینمون از همین هاست. یه جایی تو زندگی باید نگاهتو عوض کنی.
یه جایی باید خودت رو بزنی به فراموشی . به خدا که شدنیه.
یه جایی تو فیلم شرک هست که شرک میگه:یه جای باید چشمتو ببندی و یه رابطه رو از نو شروع کنی.
الحق که یه حرف درست وحسابیتو این کارتون ها زده شد که یعنی کل این همه چیزایی که من نوشتم
لعنت به این غرور که هرچی بگی سر این غروره. سر این حرفه که اگه من برم کوچیک میشم.
سر اینکه من چی هستمو اون چی هست.هیچکدوممون هیچی نیستیم.
اصلن دوستی این حرفا رو برنمیداره. هیییییییییییی.
خودمم از این حرفایی که میزنم دور نیستم.خاتون چند سال پیش با الانش زمین تا آسمون فرق میکنه.
نگاهمو عوض کردم. به این رسیدم که واقعا واقعا واقعا دنیا ارزش نداره که بین دو تا دوست که
سالها دوستن یه حرف یه کار باعث شه کار به جدایی و قهر چند ساله بکشه.
اگه با کسی قهری،اگه با کسی حرفت شده.اینبار تو برو جلو.تو از دلش درآر.دنیا ارزش اینهمه
دور موندن از هم رو نداره.
آخر حرفام میرسه به اینکه میگه
بگذر که جهان جای گذر است و گذر گاه
والسلام...
4شنبه با "ب" و "ف" رفتیم طبقه پایین.
سر ظهر بود وهمه لالا جز ما 3تا .
یه کم که طبق معمول برای خاله شون حرف زدن و اتفاقات کل هفته رو مو به مو تعریف کردن
"ف" بهم گفت خاله بیا یه کم با ما بازی کن. منم چون چشمامو یواش یواش داشت خواب
میگرفت گفتم "ف" خاله ات دیگه 25 سالشه.
دیگه از من گذشته که بخوام با شما بازی کنم.
من دیگه وظیفه ی خاله گی رو در حق شما تمام وکمال به انجام رسوندم وبه وقتش بازی کردم،
به وقتش استعداداتون رو پرورش دادم،حتی به وقتش کتکم زدمتون.
دیگه الان حقی به گردن من نیست.
"ف" بازم گفت خاله تو با ما بازی نکنی کی با ما بازی کنه؟
ما به خاطر تو از اول هفته رو میشماریم بشه 4شنبه بیاییم اینجا
. دیدم ول کن نیست و این خواب گران خیلی داره منو وسوسه میکنه .
همچی یه صدای غم آلود همراه با آهی از ته دل از خودم درآوردم که هی خاله،دیگه خاله ات پیر شده.
دیگه من اون خاتون جوونیام نیستم.دیگه باید این حقیقتو قبول کنی.
دیگه الان وقت بازی کردن من نیست که!الان من یه پام لب گوره به جای بازی باید برم دیگه
کم کم آماده بشم برای رفتن.الان من باید این زندگی رو ببوسم بذارم کنار.خخخخخخخخ
بعد دیدم هر دوشون ساکت شدن منم گفتم بذاریه کم پیاز داغشو زیاد کنم.
گفتم(همچی شبیهه روضه مانند)دیگه پیاله عمرم سرریز شده آخ آخ آخ
دیگه رفتــــــــــــنی شدم آخ آخ آخ دیگه بـــــــــــی خاله شدین
آخ آخ آخ یه کم جو دادمو صدامو بلند کردم وگفتم:خدایــــــــــــــــــــا چرا انقد منو زود بردی؟؟؟
خخخخخخخخخ
چرا بچه ها رو بی خاله کردی؟؟؟؟ اینا دیگه خاله کوچیکه ندارن آخ آخ آخ
یهو دیدم "ب" بلند شد رفت یه بلندگو که خراب بودآورده میگه خاله بیا با این حس بگیر
الان این خواهر زاده ست من دارم؟؟؟؟؟
منم بلند گو رو گرفتم وشروع کردم: عجب روزیه امروز همه جمعن،آبجیا جمعن،رفقا جمعن،
همه هستن و خاتون خوابه آخ آخ آخ خاتون بیدار شو ببین همه اومدن وتو نیستی.
پاشو ببین حالا که تونیستی جمعشون جمعه. اونایی که تو خوشیت نبودن،
پاشو ببین حالا که نیستی،تو غم از دست دادنت هستن. پاشو ببین همه هستن وگل سر سبدشون نیست.خخخخخ
چه تحویلیم میگرفتم خودمو.
اصن ی وضی
"ب"هم جو میداد ومثلا داشت گریه میکرد.گریه ای که منو به خنده انداخته بود.
هی میگفتم دیدین بی خاله شدین؟؟؟دیدین بی مونس شدین؟؟؟؟خدایا منو جوون بردی.
دلت اومد من کلی آرزو داشتم آخه.داشتم برای کنکور94برنامه ریزی میکردم.
خدا منو زود بردی زود بود خــــــــــــدا.زود بود خخخخخخخخخ
یعنی خودم ترکیده بودم از خنده بلندگو رو دادم به "ب" تا یه کم اون بخونه مثلا.
بلاگرفته منو تا سر حد مرگ خندوند اولش رو اینجوری شروع کرد:خــــــــــــدا نمیبخشمت خخخخخخخخ
خاله امو بهم برگردون.همین الان خـــــــــدا.من خالمو میخوام آخه چرا کشتیش خـــــــــــــدا؟؟؟؟
چیکار کرده بود ؟؟؟کنکور قبول نشده بود دیگه خخخخخخخخخخخخ
وای یعنی ترکیدم وقتی گفت چرا خاله مو کشتی.فک کن خدا منو بکشه خخخخخخخخخ
بعد مثلا تو سرش میزد ومیگفت:پاشو بریم خاله.اینجا نخواب.بریم خونه جاتو بندازم خونه بخواب.
خخخخخخ اینجا هوا سرد میشه خخخخخخخخخخ.گفتم" ب" این چه روضه ای میخونی آخه.
ینی اشک از چشمام میومد ها. دوباره شروع کرده خاله آخه چرا مردی؟؟؟
یه دونه زدم پس کله اش ومیگم:آخه من الان چه جوری جوابتو بدم مثلا من مردم هاخخخخ میگه آهان.
پس خاله چرا رفتی زود بود خاله زود رفتی.پاشو بریم خونه واسه تو زود بودآخه خاله.
پاشو بریم خاله.پاشو خخخخخخخخ یه جوری میگفت انگار من باید مثلا از تو قبر میومدم بیرون با هم
میرفتیم خونه خخخخخخخخخ بعد شروع کرده به شعر خوندن
لحظه ی وداعمون اون روز تماشایی بود ... بعد میزنه رو سرش و شونه هاشو به حالت گریه تکون تکون
میده یه ذره مثلا ملت دادو بی داد میکنن و"ب" باز میخونه تو سکوت هر دو تن سرود تنهایی بود
ای وای خالهههههههه منم خودم بدتر از" ب" صدامو بلند کرده بودم و ای وای ای وای میگفتم.
یهو این دختر یه چی گفت من منفجر شدم از خنده یهو گفت:
خــــــــــــــدا من به مردن خاله ی کی خندیدم که خاله ام مرد....خخخخخخخ
وای وای وای انقد خندیدم سر این حرف .انقد خندیدم نا نداشتم حرف بزنم.
گفتم بهش "ب" عوضی این حرفا رو از کجا در میاری میگی بیشور.منتظر بودی من بمیرم.
آقا من از الان میگم من مردم این" ب" رو نیارین سر خاکم حرص منو در میاره بلند میشم میزنم لهش میکنم ها.
بعد دوباره شروع کرده که خدا اون روز که میگن همین روزه.
منم مثلا با گریه میپرسم کدوم روز؟؟؟میگه همون روز قیامت که میگن یه بچه به دنیا بیاد تا شب
پیر میشه امروزه.... امروز قیامته خدا"د" امروز پیر میشه خخخخخخخخ.
وای خدا یعنی دیگه اصن انقده خندیدم که صدام در نمیومد. ینی خواب از چشام پرید رفت ها بعد
دیدیم از "ف." صدایی در نمیاد بهش میگم فاطمه تو هم یه چیزی بگو من خاله تو هم بودم ها.
قربونش برم دیدم سرشو کرده تو بالش و های های داره گریه میکنه.
قیافه من
قیافه ب
قیافه ف عزیزم.
مثل داداشش" س" اصن دل نداره که.داشت مثل ابر بهار گریه میکرد.بهش میگم خاله چرا گریه میکنی؟؟؟
مرگ حقه .دیر یا زود داره اما سوخت وسوز نداره خخخخخخخخخ
بعد دیدم نه این بچه دیگه منو مرده فرض کرده.گفتم" ف"خاله نمردم ها.برای چی گریه میکنی؟؟؟
ینی میخوای بگی انقد منو دوس داشتی؟؟؟؟یه کم سربه سرش گذاشتم تا بالاخره میگه خاله
این حرفو نزن.خدا نکنه تو بمیری.
من دچار احساسات شدم در آن هنگام گفتم به" ب"یاد بگیر.نصفه توء.تو منتظر بودی من بمیرم
و شروع کنی خخخخخخخخخخخ خلاصه یه کم دیگه مسخره بازی از خودمون در آوردیم و وقتی کامل خواب از سرمون پرید پاشدیم اومدیم بالا.
سریه بازی کردن با بچه ها تا مرز مردنم رفتم.
اصن ی وضی
سال اشتباه نکنم86بود که سوم دبیرستان بودیم.
من کلا بچه آرومی بودم باورررررررررر کنین.
شلوغ نمیکردم.از اون دست بچه هایی بودم که تو خونه شلوغ کاریهاشون رو میکردم و بیرون مظلوم عالم بودم.
اما سوم دبیرستان نمیدونم ییهوووو چه بلایی سر من اومد.
کار حتی به یکبار فرار کردن از مدرسه هم رسید!!!
سوم دبیرستان هر روز دفتر بودیم ومنو الهام.
اوایل که پام به دفتر نرسیده بود اونجا رو سیاهچالی دگر میدیدم اما همینکه پام به اونجا رسید ترسم ریخت
و باکی ازاسم دفتر نداشتم. حالا هرروز نه یک روز درمیون خدمت ناظم و مدیر بودیم و اونا از خجالت منو
الهام در میومدن و بیشتر الهام رو تنبیه میکردن چون اون شلوغ بود از اول و فکر میکردن منو از راه بدر کرده.
سوم دبیرستان توفیر داشت با سال های دیگه.آزاد تر بودیم و چون سال آخر بود کلی خوشحال بودیم که
بالاخره راحت شدیم از این مدرسه کوفتی.
باورتون نمیشد روزای آخر من دیگه ثانیه ها رو هم میشمردم.
خود مدرسه بد نبودهااااا ما چون طراحی و دوخت بودیم دائم در حال نمایشگاه به پا کردن و میزبان این
مدرسه و اون مدرسه و توضیحات دادن بودیم و باید سرعت عمل شدید میداشتیم مخصوصا تو اردیبهشت
که فوج فوج اول دبیرستانی ها رو میاوردند تا مثلا بارشته های ما آشنا بشن و کارای کامپیوتری و نگار گری
و عرضم به حضور محترمتون فرش بافی رو ببینن.
خلاصه سال آخر یه روز من رفتم پای تخته وبه بچه ها گفتم بچه ها ما الان دانش آموزیم و روز دانش آموز
یادمون میمونه همیشه .بیایید سال 90جلوی مدرسه با هم قرار بذاریم و همدیگه رو ببینیم.
همه استقبال کردن و الحق که سال 90اومدن .نه همشون بعضی هاشون ازدواج راه دور کرده بودن ولی
15-16نفری میشدیم و چقدر خوب بود و یادم میاد بعداز ظهرش چه بارونی بارید.13آبان 90که چون 13افتاد
جمعه ما 14جمع شدیم.
حالا چن وقتی هس که تو این موبایل ها گروهی تشکیل دادن و بچه ها اونجا جمعن.
البته هنوز داریم بچه های دیگه رو پیدا میکنیم و تا به الان 7نفر پیدا شدیم. این از مفیدات گوشیه .
ولی من قراره یه پست مفصل راجع به موبایل بذارم حتما تو وبم. خلاصه دیشب که باز شروع کردیم به حرف
زدن.من تقریبا آخراش رسیدم و داشتن میرفتن بچه ها .
دیشب یکی از بچه ها همش یه کسی رو اد میکرد و طرف میومد میگفت من از بچه های کلاس شما نیستم
و دختر خاله اش هستم.
من فکر میکردم شاید جاریش باشه.آخه دوتا از بچه هامون با هم جاری شده بودن.
بهش گفتم سمیه هستی؟ گفت نه .من دختر خاله شم.
خلاصه حسابی کفر بچه های گروه رو درآورده بودن و این اد میکرد دختر خاله شو اون حذف میکرد خودشو.
هر قدرم گفتیم اگه دختر خالته که نباید میاوردیش.ماهمه همکلاسی هستیم. برامون معرفیش کن.اونم نگفت
و دفعه آخر اومد و اسم گروه رو عوض کرد!!!
نوشت فاطمه و همکلاسیهاش
یکی از بچه ها گفت نگاه نیومده اسم گروه رو هم عوض میکنه بچه پرررررو.
منم رفتم و بلافاصله اسم گروه رو زدم یار دبیرستانی ام
بعد نوشتم نظرتون چیه؟؟
دو سه نفر گفتن خوب نیست ولی سمیرا و الهام و مخصوصا الهام گفت دمت گرم کیف کردم و یواش یواش
بقیه هم دوزاریشون افتاد.
بله یاد روزای آخر دبیرستان که من دائم این شعر رو تو کلاس میخوندم و همه هم یاد گرفته بود ییهو گروه
رو هیجان برداشت و هرکسی شروع کرد به تایپ این شعر
. روزای آخر دبیرستان هم وقتی از مدرسه تعطیل میشدیم تو راه این شعر رو با رهبری من میخوندیم
خخخخخخخ.حتی سال 90هم وقتی جمع شدیم آخراش شروع کردیم به خوندن شعر یار دبستانی من....
یاد باد آن روزگاران یاد باد...
من نوشتم یاردبستانی من با من و همراه منی
الهام نوشت: چوب الف بر سر ما بغض من و آه منی
سمیرا هم بلافاصله نوشت: حک شده اسم منو تو رو تن این تخته سیاه
نیاز هم ادامه داد: ترکه بیداد و ستم مونده هنوز تو تن ما
بعد همگی از این شکلکها گذاشتن و همشون حالی به هولی شده بودن
بعضی هاشون همچنان داشتن ادامه شعر رو مینوشتن تا رسید به اونجا که میگفت یار دبستانی من ولی
همگی نوشتیم یار دبیرستانی ام....
سمیرا حالش بد شد و نوشت بچه ها اشک تو چشمام جمع شده.
چه روزای خوبی بود!!!
الهام نوشت من در حال اشک ریختنم و
بی باک نوشت کاش هیچوقت بزرگ نمیشدیم
منم نوشتم بچه ها دمتون گرم خوب همکاری کردین ولی این یادآوری به قدری حال همه رو بد کرد و برد به
گذشته ها که نتونستن ادامه بدن و گفتن حالمون خوب نیس و باید یه کم با خودشون خلوت کنن.
اینجوری بود که بنده هم به هیجانشون آوردم و هم حالشون رو گرفتم.
به قول جناب خان تو خندوانه آخییییییییییییییییییییییییییی
یار دبستانی من،با من و همراه منی
چوب الف بر سر ما،بغض منو آه منی
حک شده اسم من وتو
رو تن این تخته سیاه
ترکه ی بیداد و ستم
مونده هنوز رو تن ما
دشت بی فرهنگی ما
هرزه تموم علفاش
خوب اگه خوب ،بد اگه بد
مرده دلای آدماش
دست منو تو باید این
پرده ها رو پاره کنه
کی میتونه جز منو تو
درد ما رو چاره کنه
یار دبیرستانی ام ...
با منو همراه منی
چوب الف بر سر ما
بغض منو آه منی....
دلم میخواد اینجا بنویسم.
دلم اصلا نوشتن میخواد.نه دروغ گفتم دلم نوشتن نمیخواد.اصلا نمیدونم دلم چی میخواد.دروغ نگفتم.
با این ادا و اصول های بلاگفا واقعا شوق نوشتن رو از دست دادم.شاید مطالبم رو بیارم اینجا.اون چندتایی که دوسشون دارم.
آره فکر کنم این بهترین راهه.همش مشکل پیدا میکنه ودست آدم سر میشه به نوشتن