بـخـت خـواب آلـود مـن

بـخـت خـواب آلـود مـن

ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت،،،،،انقدر بابخت خواب آلود من لالا چرا؟؟؟
بـخـت خـواب آلـود مـن

بـخـت خـواب آلـود مـن

ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت،،،،،انقدر بابخت خواب آلود من لالا چرا؟؟؟

هدف والای من از به دنیا آمدن


هر از گاهی که از زمین و آسمان به تنگ می آیم و ذله میشوم از دست خدا ،یعنی این روزا که خیلی کلافه هستم و از زندگانی کردن سیر شده ام،

می روم مدتی از روی دیوار کوتاه اپن به مادرم خیره میشوم که یا درحال پاک کردن سبزی است یا در حال بار گذاشتن ناهار و یا هر کار دیگری.


بعد کم کم که از دیدنش سیراب شدم میگویم مادر تو در زندگی خوشبختی؟؟؟

از بالای عینکش که کل صورتش را گرفته با آن فرم دورتا دور مشکی اش نگاهی به من میاندازد ومیگوید:آری.فرزندان خوب و همسری دارم که گرچه گاهی تند میشوند اما در کل راضی هستم.

میگویم مادر خسته نشده ای از این کارهای تکراری.صبح به فکر صبحانه ،ظهر به فکر نهار و شب به فکرشام.تازه با اینهمه زحمت دوقورت و نیم ماهم باقیست.

میگوید تو مادر نشده ای که بدانی .زندگانی زیباست.یاد گذشته های دور میکند و باز هم صدباره خاطراتش را برایم تعریف می کند.میگوید در دوران بچگی چه کرده و چه شاد بوده و بناگاه به خود آمده عروس گشته و آمده به این دیار.یاد همسایگان قبلی می افتد که من فقط نامشان را شنیده ام.خاطره ها میگوید.

خنده ها میکند و گاهی خدابیامرزی می گوید.میگوید زمان ما همه یکرنگ بودن و کسی زیر آب کسی را

نمیزند و به ناحق برای کسی حرف در نمی آوردند اما حالا ....

سپس آهی از درون سینه بیرون می دهد و میگوید روزهای خوش چه زود تمام شدند.

میگویم مادر جان باز خوش به حال تو که دور گردون دوروزی بر مرادت گشت و زیبایی هایی را هم از این دنیای فانی دیدی.ما را بگو که هیچ خوشی نداشتیم.میگوید آری به راستی زندگی شیرین بود در گذشته ولی الان دیگر نیست. از مشکلاتی که کشیده از اینکه 13ساله بود و شوهر کرد و ز اینکه بچه هایش یعنی خواهر و برادرهای رفته از دنیایم نمانده بودند ،میگفت.باز هم پای حرف زهرا خواهر از دنیا رفته ام

به میان آمد و گفت تو نمیدانی که زهرا چقدر دختر زیبارویی بود.یادم است وقتی رفته بودم داروخانه از من خواستند تا از زهرا عکسی بگیرند.بعد از اینکه فوت شد من تا سالها میرفتم در داروخانه و نگاه میکردم به عکس زهرا و بسیار گریه مینمودم.تا میخواهد از دیگر بچه های از دست رفته بگوید میگویم:مادر برای چه اصرار می ورزیدی که بچه دار بشوی.نانت کم بود آبت کم بود دردسر میخواستی چکار؟؟؟

میگوید کفر نگو دخترم.خانه بدون بچه عریان و خالیست.کلی دوا و درمان کردیم تا بالاخره "م" به دنیا آمد و

بعدش هم یکی مرد و سپس "ط".بعد از آن دیگر بچه دار نمیشدم .باز هم به میان حرفش پریدم و گفتم  دِ آخر نوکرت بشوم،

مادر من خودت میگویی که دیگر بچه دار نمیشدم چرا به زور از خدا ما را خواستی؟؟؟

همان دوتا کافی بود برای نگه داشتن چراغ خانه ات.نمیخواستی که چلچراغ بزنی به خانه ات عینکش را جا به جا میکند و میگوید.آری به خدا.میخواستم چه کنم شما را.اما دختر عمویت دائم به من میگفت مگر اجاقت کور است ؟؟؟گفتم خدارو شکر معنی اجاق کوری رو هم دانستیم.

رشته ی سخن را بدست میگیرد و ادامه میدهد:داشتم میگفتم دختر عمویت مرا دائم به این دکتر و آن دکتر برد تا بالاخره "ل"متولد شد.گفتم مادر تو نباید اجازه دخالت میدادی .دوتا خوب بود و بس چرا پای ما را به این دنیای جهنمی باز کردی؟؟؟

چرا اینقدر به حرف مردم اهمیت میدادی؟؟؟گفت چه کنم دختر آنزمان همه پشت سر هم بچه می آوردند گفتند یعنی که چه تو فقط 3بچه داری.گفتم آی آآی مادر چه بگویم حداقل بعد از "ل"دیگر ما را به دنیا نمی آوردی حالا که "س" آمد من را نمی آوردی
میخندد و میگوید آره والا.تو را واقعا نمیخواستم.(حالا بشنوید از حکایت به دنیا آمدن من)میگویدخودت که

میدانی چرا تو را آوردم.بگذار بار دیگر بگویم.پسر عمه ام برداشت اسم پدر مرا گذاشت روی پسرش من هم گفتم پسری می آورم که نام پدرت را میگذارم رویش.

نخندید اصلا خندیدن ندارد.این حال من گریه دارد میفهمید گریه دارد

مرا اینگونه ننگرید من بسیار هدفمند به دنیا آمدم.آمده بودم که پسر بشوم و انتقام گیرنده از پسر عمه مادرم

که نام پدر بزرگ مرا ربوده و بر فرزندش گذاشته بود.گناه کبیره!!!اما کاش واقعا پسر میشدم.چرا خداوند نظرش برگشت و مرا دختر آفرید؟؟؟

نمیدانم در دوران بارداری چقدر به پسر بودن من می اندیشیدو چقدر در گوش من پسرم پسرم نجوا کرده

بود که من تا کلاس پنج دبستان آرزوی اول و آخرم پسر شدن بود و فقط کارهای پسرانه انجام میدادم.

من حتی آنزمان با برادرم به سرکار میرفتم باور کنید.اما در خانه دست به سیاه و سفید نمیزدم.اما از یک طرف هم خوشحال شدم که پسر نشدم.میگوید میخواست نام مرا مجید بگذارد.آخر مجید هم شد اسم؟؟؟میگویم مادر میخاستی با اینهمه بچه چه کنی؟؟؟


میخواهم کمی سر به سرش بگذارم لذا میگویم کاش مرا میدادی به خانواده ای دیگر و من سالها بعد شمارا پیدا میکردم و چه هیجانی داشت.اصلا من از تو نمیگذرم که مرا به دنیا آوردی و انقدر غرغر و نق میزنم که به زبان شیرینی مادری (ترکی)همچین بد و بیراه هایی به میگوید که باز پشیمان میشوم از حرف زدن هایم.

میگوید بچه بود ونبودش یکیست.بچه به آدم وفا نمیکند.چقدر خوشبختند آنهایی که بچه ندارن و کم عقلند اگر به خاطر بچه پی هزار درد بی درمون میروند.

بعد اوج میگیرد و خودش را لعنت ونفرین میکند که چرا ما به دنیا آورده و یکی یکی بالا میرود و به عزیز دردانه ی خود یعنی داداش مهدی را هم نفرین میکند و مارا به دست شوم روزگار میسپارد و بدترین عذابها رو از خدا برای ما میخواهد و اینکه ما را عاقبت به خیر نبیندو به زمین گرم بخوریم و  آواره شویم و روی خوش دنیا را نبینم وعاقبت بخیر  نشویم تا ابد و  روانه ی   قبرستانمان میکند وچه و چه و.... چه زود از ما سیر گشت.البته اینها که از ته دل نیست.وگرنه تا به حال من باید زمینگیر میشدم دور از جانم


آخر سر میگوید کاش به جای اینکه تو را به دنیا بیاورم (من وسط حرفش میپرم و میگویم خدا به تو یک تکه سنگ سیاه میداد حداقل ازش استفاده میکردی. میگوید آری.سنگ را میتوانستم استفاده کنم.
من که لجم در آمده میگویم:مادر با این حرفها من آرام نمیشوم .من از تو در آن دنیا شکایت خواهم کرد که مرا این گونه در این دنیا آواره کردی و بدون اینکه مهلت حرف زدن بدهم سراسیمه به طبقه  پایین میروم و قائله ختم به خیر میشود.

اینهم امروز ما.



+++ولادت پیامبر بر همگان مبارک.ما که سالهاست یا آوری کردیم خودمان را به دیگران و نتیجه ای حاصل نشد.اما باز اگر یادتان به من افتاد مرا نیز دعا کنید.

+++به امید خدا روزه های گرفته ام رسید به شانزدمین روز.خداوند مدد کند چیزی تا سی روز باقی نمانده



نظرات 17 + ارسال نظر
فاطمه سه‌شنبه 8 دی 1394 ساعت 19:09

سلاااااااام خاتون جون
اوخی چقده دلم باز شد با این قالب خوشمل و روشنت.خیلی خوب شده.دلباز شده.
وااااای خدا نکشتت چقدر خندیدم واسه نفرینای مامانت.
مگه مرض داری سربه سر هووی من میذاری آخه
وای خدا ترکیدم از خنده روحت شاد شه کلی خندیدم.

سلامممممم فاطمه جووووون
آری خودمان هم خوشمان می آید از قالبمان
نه باواااااا چه مرضی؟؟؟خودش سربه سر من میزاره خوووووو
بخند بخند اما...نه نه نخند.گریه داره میفهگی گریه داره
فعلا که روح تو شاد شده.بخند بخند.نوش جوووونت این خنده هات

فاطمه سه‌شنبه 8 دی 1394 ساعت 19:14

ئه ئه ئه یادم رفت بگم عید توام مبارک
من دعات میکنم حتمی. تو سی روز روزه داری مگه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟نکنه کل ماه رمضونو روزه نگرفتی به امید زمستون قبول باشه خانممممممممممم

ممنونم عیدشمام مبارک.
ممنووووون.نه باوااااا.روزه های چن ساله رو جمع کردم .اینبار قصد کردم که 30 روزو بگیرم قالشو بکنم
ممنون.قبول حق باشه

بابا جان سه‌شنبه 8 دی 1394 ساعت 19:34 http://http://farhadmehrbina.blogfa.com

سلام واقعا" شیرین می نویسی خاتونم لذّت می برم می خونمت آفرین به توصیه ات در مورد نحوه فاصله گذاری عمل کردم

سلام بابا جان
ممنوووووووونم ازتونانقده خوبه تعریف میکنین
لطف کردین بابا جان

یه دونه سه‌شنبه 8 دی 1394 ساعت 23:10 http://WWW.bi-esm55.blogfa.com

ولادت پیغمبرمبارک خانوم.
بجه نباشه یه درده باشه هزاردرد.
هم خوبی داره هم بدی.
ولی مادروپدر٬بچه هاشون سرخونه زندگی خوذشون برن وعروس دوماداربشن باز جوش بچه شومیخوره

ممنووون.
یه جوری گفتی انگار 6تا بچه بزرگ کردی
بعله میفرمودی مادر جان

یه دونه سه‌شنبه 8 دی 1394 ساعت 23:12 http://WWW.bi-esm55.blogfa.com

اهنگ وبلاگت وبرداشتی؟؟؟

نه برنداشتم.قالب وبم پشتیبانی نمیکنه

امیر چهارشنبه 9 دی 1394 ساعت 07:07 http://tanha4all.blogsky.com

عیدت مبارک

ممنون

بی اسمم چهارشنبه 9 دی 1394 ساعت 11:36 http://bi-esm13.blogfa.com

سلام

پرسیده بودی درمورد واسونک
یه نوع شعرهای شیرازی هس که واس عروسی می خونن

در ضمن بچه خیلی خیلی چیز مزخرفی هس!

سلام یعنی تو الان داری میگی بچه مزخرفی هستی؟؟؟
خوبه.اعتراف خوبیست

آذر چهارشنبه 9 دی 1394 ساعت 13:56

سلام خاتون جان خوبی؟؟؟؟
دیشب کامنت دادم اما حدس میزدم که نرسه دستت
هم سرعت نتم پایینه و هم ازوقتی قالب قبلی و همچنین این قالب گزاشتی کامنت دادم برام سخت شده و قسمت کامنتش رو صفحه هی قطع و وصل میشه

روزه هات هم قبول باشه انشالا
راستی پست پایین رو قشنگ نوشتی
واجب شد رمانتو بخونم

سلام آذر جووون خوبم
نمیدونم چرا برای تو سخته.فقط تو میگی نمیتونی کامنت بزاری برام.
ممنون قبول حق.
نوشتن الانم خوب شده اون موقع افتضاح بود.

آذر چهارشنبه 9 دی 1394 ساعت 17:44

قبلا کامنت دادن واقعا راحتر بود
خب اون نوشته ها در پیشرفتت بی تاثیر نبوده
راستی تولد خواهرزاده عزیزت هم مبارک

شاید قبلا سرعت نت تو هم بیشتر بود هااا؟؟؟
اون که بعله.
ممنوووووونم

محمدعلی چهارشنبه 9 دی 1394 ساعت 18:20 http://tamameman64.blogfa.com

سلام خاتون خانم شب خوش
خیلی عالی نوشتید.خیلی خوب بود.پس این نفرینا همه گیره دارد.من فکر میکردم شاید این تنها مادره منه که از دستم عصبانی میشه منو نفرین میکنه
پس قضیه به دنیا اومدن شما این بوده.حالا میفهمم که چرا انقدر گاهی پسرونه و خشک رفتار میکنید با من و بقیه
حتما تاثیر داشته این پسرم پسرم گفتن مادرتون به شما و نتیجه اش این رفتاراتونه
شوخی کردم .پیشاپیش اگه ناراحت میشید عذر میخوام
موفق باشید

سلام سید.شب شمام خوش
بعله همه مادرا یه جورن آخ آخ شمام مادرو می آزارید؟؟؟
عه عه عه عاره راس میگین شاید بی تاثیرم نبوده باشه
حتما نتیجه داشته.میبینید که
نه ناراحت نشدم ولی خدارو شکر کن نزدیکت نیستم وگرنه لهت کرده بودم.
البته من بسیارررررر انتقاد پذیرم

MANANDE MAH پنج‌شنبه 10 دی 1394 ساعت 14:46 http://manandemah.blogsky.com/

خخخخخخخخ

سلاممممم یر خاتون

خیلی پست زیبایی بود .

اینقدر با مامان ک کل نکنن

همیشه شاد باشید به منم سر بزنید

سلام بر مانند ماه
ممنوووونم
من مظلوم آخه با مادر چه کار دارم.اون با من کار داره و کل کل میکنه
ممنوووووونم

ترانه بهاری پنج‌شنبه 10 دی 1394 ساعت 20:27 http://taraneh-bahar.mihanblog.com

سلام
خوبی بانو ؟
خدا نکشدت دختر
چقدر خندیدم
با مزه نوشته بودی
منم یه وقتهایی سر به سر مامانم میذارم . هم دلم براش میسوزه که حرص میخوره هم دلم شاد میشه ! :))
آزار هم پسر همسایه داره
والا

سلام ترانه بهاری
ممنونم
قالل یو رو نداره .
عه عه عه پس من تنها نیستم در این عمل
والاااااا.دخترا مظلوم،دخترا بی آزار،

محمدعلی شنبه 12 دی 1394 ساعت 13:53 http://tamameman64.blogfa.com

سلام خاتون خانم
گفتم بعد از ماه ها از راکدی بیارمش بیرون
ممنونم از نظر و حضورتون.سعی میکنم بازم از اینکارا کنم.اوامر دیگه؟
شاد و مسرور باشید

سلام پسرم
خو مگه چیه مادر از پسرش کوچیکتر یاشه؟؟؟ علی بالام.
بالام یعنی بچه.
خواهش میشود.بازم از این کارا کن و از اون مطالب روانشیناسی هم بزار هر از گاهی.نظرات رو هم تایید کن.عرضم به حضور محترمت دیگه اینکه...
امر دیگری نیست تا باشد اگر کاری و نظری بود به خدمتتان میرسانم.
همینطور شما.

محمدعلی شنبه 12 دی 1394 ساعت 13:55 http://tamameman64.blogfa.com

در ضمن در انتقاد پذیری شما شکی نیست باید شکر خدارو به جا بیارم که همشهری نیستیم

آورین آورین احسنت که فمستی من انتقاد پذیرررررررم
عاره برو شکر کن.وگرنه العان نبودی که بخوای پیام بزاری برام و فردا شب سومت بود البت دور از جون شوما

vahid یکشنبه 13 دی 1394 ساعت 08:19 http://vahidmahmoodiyan.blogsky.com

با سلام و احترام

خداوند همه شما را و پدر و مادرتان را برای شما حفظ کند.
پست خوبی بود.اگر یه کم روی همین پست دقت کنیم به خیلی از مسائل خلقت هم میتونیم پی ببریم و راز آفرینش خودمونم بدونیم.
خداوند که جهان خلقت را به بهترین صورت آفریده ،در جهان خلقت موجوداتی قرار دارند که عاری از گناه هستند و جز خصائص نیک ندارند . چنین موجوداتی تنها خدا را عبادت می کنند و نافرمانی از او ندارند . این موجودات همان فرشتگان الهی اند .خاتون اُونا همگی بدون اختیار راه سعادت را میپیمایندو دارای اختیار در انجام خوب و بد نیستند، بلکه سرشت آنها تنها بر خوبى آفریده شده است. غیر از فرشتگان ، در این عالم خلقت مى‏تواند نوعى خاص وجود داشته که همه مقاماتى که فرشتگان دارا هستند، دارا شود، اما با اختیار و انتخاب خود، و این تنها در صورتى میسر است که راه خوب و بد براى او باز باشد و میان خوب و بد، خوب را انتخاب نماید و به مقام فرشتگان و حتى برتر از آنها دست یابد. اگر قرار بود سرشت این موجود به گونه‏اى باشد که داراى اختیار نبوده و فقط راه سعادت را بپیماید وعاری از گناه باشد و جز خصائص نیک نداشته باشد ، دیگر تفاوتى بین این موجود و فرشتگان نبود، بلکه همان فرشته بود، حال آنکه فرشته قبل از آن وجود داشت و نیاز به خلقت جدید نبود. هم چنین فرض اختیارنیک و بد معنا نداشت. اختیار انتخاب نیک و بد در زمانی است که هر دو بتواند تحقق یابد . در حالى که این موجود، نوعى جدا از فرشتگان است و موجودی دارای اختیار و انتخاب آفریده شده و اقتضاى فیض نامتناهى این است که در جهان خلقت (که بهترین جهان ممکن است) چنین نوعى وجود داشته باشد و با فرض چنین نوعى، جهان کامل تر و زیباتر و بهتر خواهد بود.
یادمان باشد که ما میتونیم با اختیار خودمون خاتون بهترین باشیم.بهترین.
خاتون برقرار باشی و مستدام.

سلام
مطمئنید پستم رو خوندید؟؟؟
در هرحال ممنونم.هم از نظر و هم حضورتون

محمدعلی یکشنبه 13 دی 1394 ساعت 17:51 http://tamameman64.blogfa.com

سلام خاتون خانوم
از نظر شما که از من کوچیکترید منو پسر خودتون بدونید شاید احساس خوبی باشه اما برای من داشتن مادر اونم چن سال از خودم کوچیکتر اصلا احساس خوبی نیست
چشم سر فرصت مطلب هم میگزارم

سلام سید.
آخ جوووووووون بازم نقطه ضعف دادین دستم
ولی نه شوخی کردم باشه نمیگم بهتون.
روز دختر مسعود بهم پیام داده بود کجای دنیا بچه آدم روز دخترو به مامانش تبریک میگه آخهههه
لطف میکنید.چشمتون بی بلا
موفق باشید

غروب شنبه 19 دی 1394 ساعت 18:38

سلام

واقعا استعداد نویسندگی را دارید،آفرین بر شما،اگر این استعداد خود را پرورش دهید نویسنده خوبی خواهید شد.

راستی من هم ترکم و از اینکه اشاره به زبان مادری خود ترکی کردید بسی کیفور شدم،درود بر شما.

آرزوی موفقیت و پیروزی برای شما و تمام فرزندان آذربایجان دارم.

سلام.
خیلی ممنونم.
شما چقدر باشعور تشریف دارین از من تعریف میکنید آخهههه همشهری جان
بعله اقا بعله ترکی را پاس بدارید فارسی را زاپاس
ممنونم منم برای شما آرزوی موفقیت دارم.آدرس نزاشتید سر بزنم بهت همشهری

امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.