بـخـت خـواب آلـود مـن

بـخـت خـواب آلـود مـن

ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت،،،،،انقدر بابخت خواب آلود من لالا چرا؟؟؟
بـخـت خـواب آلـود مـن

بـخـت خـواب آلـود مـن

ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت،،،،،انقدر بابخت خواب آلود من لالا چرا؟؟؟

مهم نیست دیگه

میگه فلانی رو یادت میاد؟میگن جدیدا خیلی افسرده شده و هیچی حالشو خوب نمیکنه.

هیچی نمیگم.

اون یکی میگه فلانی همکلاسیمون طلاق گرفته خبر داشتید؟

هیچی نمیگم ولی خبر داشتم یعنی اولین نفر به من گفت.

سومین نفر میگه:برادر فلانی معتاد شده

هیچی نمیگم.


تعجب میکنن.خاتون پرحرف، کم حرف شده .انتظار دارن چیزی بگم بالاخره بعد مدتها نگاه به من و سکوت مرموز میگم خب به من چه؟؟؟من گفتم بره معتاد شه؟؟؟من گفتم بی فکر کاری رو انجام بده و افسرده بشه؟؟؟من گفتم طلاق بگیره؟؟؟نمیخواید باور کنین این خاتون دیگه خاتون سابق نمیشه؟؟؟

باورشون نمیشه اینهمه بی تفاوتی منو.


از وقتی یادمه از 15-16 سالگی شدم یه پا مشاور برای خودم.نمیدونم اونوقتا اون حرفا رو از کجام درمیاوردم میگفتم ولی انقدر اثر بخش بود که خیلی ها رو از یه ذهن بیمار یه راه اشتباه یه تصمیم غلط نجات دادم.


یادم میاد تو بحرانی ترین لحظات کنارشون بودم .کنار اونایی که به خواهر خودشون اعتماد نداشتن و من شدم همه کارشون.نه اینکه من بخوام نه!!! اونا خواستن و این اعتماد رو خودشون بهم کردن .


یادم میاد یه روزی  سوسن بهم گفت خاتون تو وخواهرت بهترین مشاورایی هستین که من تو زندگیم دیدم.پراز حس خوب بود که از خونمون رفت.پر از انگیزه بود که از خونمون رفت.


از این حرفا زیاد شنیدم.انقدر باورم شده بود خودمو که دوس داشتم روانشناس بشم.منتهی نشد.

راسش خیلی وقتا خیلیها رو دیدم و روزها و شاید ماه ها رو مخشون پیاده روی کردم تا نزاشتم بیراهه برن .نزاشتم بی هدف سیر کنن.حتی یکیشون بهم گفت حرفات باعث شده امسال بخوام برای کنکور شرکت کنم.


شما دوستای مجازی من تو زندگی واقعی من نیستید که بدونید مشکلات واقعی من چیه و خب مسلما از شما انتظاری نمیشه داشت اما ادمای واقعیم و درست همونایی که حرف میزنم ازشون واقعین و مشکلات واقعی منو میدونن.


حالا که قراره همه چی یه طرفه باشه از طرف من،به راحتی میگم از این بعد هیچی برام اهمیت نداره.دیگه ساعتای زندگیمو اختصاص نمیدم به اینکه کلی انرژی مثبت و حرفای خوب و وقتمو صرف این و اون کنم.


ودیگه ابدا برام مهم نیست کدوم دوستم افسرده ست و دائم از این و اون پیغام برام میفرسته که دلش تنگ منه...ابدا مهم نیست برام که کدومشون داره طلاق میگیره...مهمم نیست که کدومشون بچه اش مریضه و کدومشون در به  در  دنبال شماره من میگرده.

وحتی سوسنم ( بچه های قدیم میشناسنش) برام مهم نیست که به هرکی میرسه از مهربونی من که نیستم میگه. 


حتی تو دوستای مجازی هم انقدر حرف زدم و نوشتم که فکر نمیکردم انقدر بی چشم و رو باشن که تو لحظات سختی که اینجا ثبت کردم باهام همدردی نکنن.(این برای زمونی بود که بلاگفا بودم)

دیگه مهم نیسسسسسسسست.شاید بگید دور از مسلمونی و این حرفاست ولی اشکال نداره از نظر من بگید.


کسی که تو شادیهاش یاد من نیست بیخووووووود میکنه که تو سختیاش اولین کسی که تو ذهنش میاد من هستم ،می افته.


زین پس خاتون ابدا غصه کسی را نخواهد خورد و دیگر ناراحت کسی نخواهد شد.


+++ نسبت به همه بی تفاوتم جز مامانم و بابام .غم اینارو نمیتونم نادیده بگیرم.ولاغیر


+++ دوتا پست غم انگیزم خیلی از شما رو ناراحت کرده.خودمم هر بار میبنم ناراحت میشم.پاکش میکنم بازم ممنون از اونایی که همدردی کردن باهام.

نظرات 23 + ارسال نظر
فاطمه چهارشنبه 3 آذر 1395 ساعت 20:14

سلام خاتون عزیزم.
آدمایی که خوبن نمیتونن بد باشن مثل تو.میدونم دو سه روز بیشتر سر حرفت واینمیستی.چون همیشه میگی رو من حساب نکنین اما همیشه هم خودت باعث میشی روت حساب کنند.
نمیدونم شاید اشتباه فکر میکنم.چون تو دنیای واقعی تو نیستم.شاید اونجوری که باید بشناسمت نمیشناسمت
امیدوارم حالت بهتر بشه.چون فکر میکنم این چند وقته اعصابت نا آرومه برای همین یه ذره داری با ما نامهربون بازی درمیاری

واااای من چقدر ازتون متنفرم که انقدر بیشوزانه منو میشناسید
عاره حرفاتو قبول میکنم.هر کاری میکنم باز نمیتونم براحتی بگذرم.
دقیقا کصاااافط دقیقا.اعصابم مخدوش گردیده این چند وقته
عززززززیزم.شما ببخشید و تحمل کنید.هوب میشم

بهار چهارشنبه 3 آذر 1395 ساعت 23:39 http://likespring.blogsky.com

اوه اوه...خاتون هم عصبانی می شود.من کاملا بهت حق میدم...کار بسیاااااااار درستی انجام میدی...از یه جایی به بعد لطفی که میکنی بهشون میشه وظیفه ولی خودشون انقد بی چشم و رو هستن که ....کارت درسته آبجی.من تاییدت میکنم به عنوان خواهر بزرگترت

به به باهار خانم.
همین که تو تاییدم میکنی میکنی با قدرت به جلو میرم چون پشتم به تو گرمه خواهر جوووون

فروغ پنج‌شنبه 4 آذر 1395 ساعت 06:21

سلام مهربون

همین پستتو هم سر دلسوزی نوشتیخودم میدونم

اینو روانشناس درونم تشخیص داد

درضمن دوستت دارم و ممنونم بخاطر اون توضیحات

سلام عزیزم.
ازت بدم میاد و متنفرم ازت که حرفای دلمو خوب میفهمی کصافط بی تربیوت لعنتیعاره کاملا درست میگی بس که بیشوری

عزیرمی.خواهش میکنم

آذر پنج‌شنبه 4 آذر 1395 ساعت 18:09

سلام
خوبی خاتون جان
رویه خوبی رو در پیش گرفتی
اول خودت بعد دیگران
اینروزا زیاد خوب بودن هم اصلا خوب نیست

سلام آذر خانم.
خوبم توتم خوب باشی بهترم میشم
کم پیدا شدی خانم؟سر سنگین شدی بابا.
دقیقااااا

گاو مش حسن جمعه 5 آذر 1395 ساعت 15:08 http://kolandarivari.blogsky.com

سلام خاتون.
هر چه بیش‌تر بگریزی، نزدیک‌تر می‌شوی به آن‌چه از آن گریخته‌ای. تعقیبگر نه در پشت سر، که در پیش روست. باید گریخت، اما نه به قصد فرار، که از برای مواجهه. سرکوب‌ها هماره بازمی‌گردند آ جایی خاتون خفتت را می‌چسبند که هرگز انتظارش را نداشته‌ای؛ درست هنگامی که گمان می‌بری از فلان مرحله گذر کرده‌ای. مرحله‌ای وجود ندارد خاتون. گذشته در پیش روست با تمام حساب‌های تسویه ناشده. پشت سر خالی‌ست،
پشت سر
خالی خاتون.
خاتون گاهی یک قدم برمی‌داری که به غایت کافی‌ست آگاهی هزار قدم که به غایت ناکافی. اما مشکل اصلی در شمردن قدم‌هاس؛ در وسواس آ حسابگری.
انسان خُب همیشه خُبِس.ذاتی.حتی اگر بگوید بد میشَوَم.
بعــــــــــــــــله خاتون یه بارم نهنگه ماروُ خورد... ولی نه ژپتوُ شدیم نه یونس!!!...
عاره خلاصه نهنگی که ماروُ خورده بود؛ داش میخواس،
دس به یه کار بزرگ بزنه، ولی یادش اُومد نهنگا دس ندارن...
میخواس سرشوُ بکوبه به دیوار، حالا مگه تو دریا به اون بزرگی،
دیوار پیدا میشه؟؟؟... هیچی دیگه... میاد رو آب نفس میگیره،
میره تا ته تاریکی دریا، هرچی ماهی بوده میخوره،
هرچی میخوره سیر نمیشه، از یه طرف دلدرد میگیره،
میخواسته بره دششّوری، آفتابه نداشتِس، یادش میاد دس نداره دوباره...
که ینی حتی اگرم آفتابه میداشت، به دردش نمیخورد!!!...
نابود میشه... همه ش سر چی؟؟؟... هیچی... الکی...
سر یه خواسته‌ نامناسب... که ردّشو بگیری میشه همون کلن دری وری های من!!!....

سلام آقای محمودیان.
درسته .حرف حساب جواب نداره.منم همیشه به این چیزایی که میگین فکر کردم و رسیدم.هر چی از موضوعی فرار کردم جلوتر از خودم جلو پام سبز شده.منم سالها پیش به این نتیجه رسیدم که فرار بسه و باید مواجهه شد.
انسان موجود عجیبیه خیلی عجیب...
ممنونم از حرفای خوبتون

مجتبی جمعه 5 آذر 1395 ساعت 16:34

سلام خاتون خانم
امیدوارم خوب باشید
خوشبحالتون چقد تاثیرای مثبت تو زندگی دیگران داشتین، البته
این حس و تاثیر اگه دوطرفه باشه خیلی خوبه، یعنی همون اثر مثبتی که در دیگران داشتین به خودتونم برگرده خودتونم حس خوب داشته باشید اگه نباشه آدم بعد از مدتی حس میکنه که روح و روانش ذره ذره مصرف شده، امیدوارم این حسو نداشته باشین چون متاسفانه من داشتم.

همیشه به یاد شما و وبلاگ قشنگتون هستم هرچند که مشکلات زیاد که قطعا برا همه هست گاهی توفیق مصاحبت رو ازم میگیره

آدینتون بخیر و خوشی

به به ببین کی اینجاست همین روزا خبری اگه ازتون نمیشد آگهی باید میدادم برای پیدا کردنتون

سلام آقا مجتبی.خوبم انشاالله شمام خوب باشید.

دقیقا همین طوریه که میگین.اگه یکی تو زندگی من پیدا میشد که مثل خودم بود شاید اینهمه راه اشتباه رو نمیرفتم.
پس هم دردیم.مثل خیلی چیزای دیگه که مشترکیم تو درکش.هوووووم.

شما نسبت به من و وبلاگم لطف دارین آقا مجتبی.منم همیشه بهتون گفتم که دیدن کامنتاتون خوشحالم میکنه.
انشاالله همه چی رو به راهه دیگه؟؟؟نگر ان که نشم؟؟؟

ممنووووووووونم

فاطمه شنبه 6 آذر 1395 ساعت 14:15

صبحی برای کاری بیدار شدم .گفتم بزار به خاتون بگم منم سحر خیزم بعدش تا 12 خسبیدم

صد درصد برایwc بوده

مجتبی شنبه 6 آذر 1395 ساعت 14:48

ممنون منم خوبم

در مورد خودم شاید اشتباهم در انتخاب دوست و هم صحبت بوده که باعث شده این نوع ارتباط انقدر یک طرفه باشه، البته از حق نگذریم ادم در طول زندگی بیشتر انتخاب میشه تا انتخاب میکنه و بسیار از مسائل و قدرت و اختیار ما نیست،یک هو متوجه میشیم که اشخاصی وارد زندگیمون شدن برامون اهمیت پیدا کردن که در انتخابشون نقشی نداشتیم البته من سالهاست که سعی میکنم نزدیکانمو خودم انتخاب کنم و این حرفها مال گذشته ست و الان خداروشکر دوستان و نزدیکان خیلی خوبی دارم.

البته کوچیک تر از اونم که بخام چیزی به شما بگم و شما خودتون به همه این چیزا واقفید.
..............

ممنون از لطفتون
همه چیز تقریبا روبراهه ، خب طبیعیه که هیچوقت نمیشه گفت همه چیز کاملا روبراه و بر وفق مراد.

خداروشکر که خوبین.نگرانتون شدم هاااااا

آخهههههه شما چرا انقدر خوب حرف میزنید آقا مجتبی.روان و ساده خیلی خوب گفتید و منظور رو رسوندید.
عافرین.خدارو شکر که دور و برتون رو دوستای خوب گرفتن.خوشحالم از این بابت.

++خدارو شکر که روبه راهه.ما به تقریبشم راضی هستیم.
همیشه به یادتونم همیشههههههههع و براتون آرزوی سلامتی و نوفقیت دارم

مارال شنبه 6 آذر 1395 ساعت 16:24 http://maralvazendegi.blogfa.com

کار خوبی می گنی خاتون جان.بهتره کمی به فکر خودت و راه هایی برای هرچه شاد بودن باشی.می بوسمت که انقدر خوبی

بله بله دقیقا همینه که میگین.
ووووییییییی شما چقدر باشعورید عزیزمی

مجتبی شنبه 6 آذر 1395 ساعت 23:39

نه نگران نباشید

بله واقعا خداروشکر بخاطر کسانیکه دوستمون دارن و دوستشون داریم.
منم صمیمانه آرزو میکنم که تو زندگیتون روزهای خوب, خیلی.خیلی بیشتر از روزای بد بشه و اونجوری بشه که خودتون دوس دارین

ممنووونم

زهرآ یکشنبه 7 آذر 1395 ساعت 13:40

منم همیشه ازین حرفا میزنم. چون خیلی هم صدمه دیدم

اوهوم

بهار دوشنبه 8 آذر 1395 ساعت 09:06

سلام
دو چیز را همیشه فراموش کن
بدی هایی که دیگران در حقت کردند
خوبی های خودت که در حق دیگران کردی

چقدر تاسف باره
منظورم شمانیستی
آدم هایی که خوبی های دیگران رو از یاد می برند

خدا همه کارهای خوبی که در حق دیگران کردی فراموش نمیکنه

مهم نیست دیگه.

دوستانه دوشنبه 8 آذر 1395 ساعت 15:46 http://doostaneh7985.blogsky.com

سلام خاتون جان
خیلی خوب درکت میکنم . دقیقا منم همین حال الان تو رو دارم . پست کار خیر سیری چند رو خوندی ؟ منم تصمیم گرفتم دیگه هیچ کس برام مهم نباشه فقط خودم باشم و خانواده خودم . اینقدر تو این سالها ضربه خوردم که حد و اندازه نداره دیگه نمیخوام دوباره یه فکر و خیال جدید برای خودم دست و پا کنم
تو هم خیلی تصمیم عاقلانه ای گرفتی .

سلام عزیزم.
بله یادمه پستتون رو.باید منم سر حرفم بتونم وایسم.
دقیقا آدم خودش مهمه و خانواده اش.
میفهمم چی میگین بانو....
ممنونم

بهار دوشنبه 8 آذر 1395 ساعت 16:50

بابا جان دوشنبه 8 آذر 1395 ساعت 20:40 http://farhadmehrbina.blogfa.com

سلام خاتونم نبیمت غمگین باشی ها

سلام باباجان.
نیستم

نورا سه‌شنبه 9 آذر 1395 ساعت 10:27 http://eskelet.blog.ir

سلام رفیق جان مجازی خوب
اینجوری که گفتی دلم گرفت ولی به نظرم این خیلی درست تره چون کمتر آسیب میبینی هیچوقت دلم برا کسی نسوخته ولی اگه از من کمکی ساخته بوده انجام دادم اما نگران هیچکس نشدم
ولی تو خیلی بهتری مطمئنم این حرفا رو هم از رو عصبانیت و ناراحتی زدی

سلام نوراجان.
آره اینجوری بهتره.هر چیزی که دوطرفه نباشه مخربه.
عزیزمی.نظر لطفته

بهار سه‌شنبه 9 آذر 1395 ساعت 17:43

سلام
شما نسبت به خونواده ت وظیفه ای داری
اما از قدر نشناسی دیگران دلسرد نشو
اگه قرار باشه کار خیر و خیرخواهی بخاطر چند تا آدم قدر نشناس تعطیل بشه که واویلاست

توقع و انتظارت به جاست
ممکنه اون آدم ها در شرایط خوبی نبودند.توجیح نمیکنم رفتارهاشون.
خدا کنه دلت شکست خدا آروم کنه

سلام.
دقیقا از این به بعد فقط خانوادم بر ام مهمه.
از این به دوطرفه باید باشه هر چی هست.

بهار چهارشنبه 10 آذر 1395 ساعت 17:56

امام علی علیه السلام:
عاجزترین مردم کسیه که از به دست آوردن دوست عاجز باشه، و عاجز تر از او کسیه که دوستی پیدا کنه و او را از دست بده

هه.
شاید بگی خودشیفته س خاتون اما هرکسی منو از دست بده بزرگترین اشتباه رو تو زندگیش مرتکب شده.
بارها ثابت شده س

ترمه پنج‌شنبه 11 آذر 1395 ساعت 14:50

شاید حرفم تلخ و ناراحت کننده باشه برات....اما اگر اون کارا رو برای بقیه کردی، در حالی که هدفت بهتر شدن حال خودت نبوده، اشتباه بزرگی کردی...
اگر به کسی لطفی میکنی باید بدون توقع و چشم داشت باشه وگرنه بعد از یه مدت روحت بیمار میشه و احساس میکنی حقت رو از زندگی نگرفتی! این ظلم به خودته :(

نه تلخ نیست.چون دقیقا حالم خوب میشد که اونکارا رو میکردم.
منتهی یه وقتایی هم خوبه یه کسایی عین خود من تو زندگیم باشن.
تا حالام چشم داشتی نداشتم!!!

آذر شنبه 13 آذر 1395 ساعت 21:33

سلام خوبی خاتون جانم
امیدوارم همیشه دلت شاد باشه
اومدم دیدم پست جدید نزاشتی گفتم کامنت بدم و برم
شبت خوش

سلاممممم آذر جووووون
لطف کردی خانم

فروغ یکشنبه 14 آذر 1395 ساعت 07:11

سلام خاتون

سلام فروغ جان

آبگینه دوشنبه 22 آذر 1395 ساعت 07:34 http://abginehman.blogfa.com

بنظره من بهترین کارو الان میکنی
چه دلیل داره غم و غصه دیگرانی رو با خودت حمل کنی در حالیکه زمان شادیشون به یادت نیستن
همون حواسمون به پدر مادر و اقوام نزدیک باشه هنر کردیم

دقیقا...
من بعد فقط به فکر خونوادم هستم.

دوستانه جمعه 26 آذر 1395 ساعت 16:40 http://doostaneh7985.blogsky.com

خبرت هست که آن طاق معلیٰ اُفتاد
ناگهان کُنگره‌یِ سنگیِ کسریٰ اُفتاد
 
خبرت هست ستون‌های یهودا اُفتاد
خبرت هست هُبَل خورد شد عُزیٰ اُفتاد

خبر این است زمین پُر شده از آب حیات
آی بر احمد و بر آلِ محمد صلوات


یک نفر آمده تا بارِ جهان بردارد
پرده از منظره‌ی باغ جنان بردارد

تاکه از گُردیِ ما یوقِ گران بردارد
از کران تا به کران بانگِ اذان بردارد

آخر از سمتِ خدا آنکه نیامد آمد
چهارده تَن همه با نامِ محمد آمد


شب شکست و به زمین بارشِ مهتاب آمد
عشق برقی زد و بر هر دلِ بی تاب آمد
 
جبروت و ملکوتیست که در قاب آمد
فالِ حافظ زدم و این غزل ناب آمد

"گلعُزاری زِ گلستان جهان ما را بس
زین چمن سایه‌ی آن سَروِ روان ما را بس"


حق بده دیدنِ این معجزه حیرت دارد
فقط این ابر به باریدنش عادت دارد

نفسش گرم خدایا چه حرارت دارد
سایه اش نیست و در سایه قیامت دارد

انبیا را بنویسید پیمبر این است
قبله‌ی روز و شبِ حضرت حیدر این است


کیستی ای نفست پاک‌تر از پاکی ها
غرقِ تسبیحِ بزرگیِ تو افلاکی ها

اَشهَدُ اَنَّ که حیرانِ تو بی باکی ها
نوری و نور پراکنده بر این خاکی ها

ای نَفَس‌های علی ای همه هست زهرا
عالمی دستِ تو بوسید و تو دستِ زهرا


تو درخشیدی و انوارِ حیات آوردی
سیزده رشته قنات از عرفات آوردی

سیزده چشمه‌ی جوشان نجات آوردی
سیزده مرتبه بانگِ صلوات آوردی

آخرین باده‌ات از این همه خُم می‌آید
با دُعایت عَلَم چهاردهم می‌آید


ششمین آینه‌ات آمد و پروانه شدیم
سر زلفیم که با مرحمتش شانه شدیم

مرد این راه نبودیم که مردانه شدیم
شیعه‌یِ جعفریِ خادم این خانه شدیم

آسمان را کلماتش سخنش پر کرده
و خداوند بر این جلوه تفاخر کرده


گرچه از عطر تو این دشت شقایق دارد
چقدر دور و برت شهر منافق دارد

چه غریبی که فقط چند تن عاشق دارد
دلِ زهرایی تو صحبت صادق دارد

تو بشیری و به شور ازلی می‌آیی
سر هر صبح به دیدارِ علی می‌آیی


باز پیچیده در این شهر پیامت آقا
پشت یک خانه تو هستی و قیامت آقا

عادت صبح تو شد عرض سلامت آقا
و سلام است فقط تکه کلامت آقا

از تو داریم سلامی پُر عطر و برکات
باز بر احمد و بر آل محمد صلوات

به بههههههه
عیدتووون مبارک

امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.