بـخـت خـواب آلـود مـن

بـخـت خـواب آلـود مـن

ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت،،،،،انقدر بابخت خواب آلود من لالا چرا؟؟؟
بـخـت خـواب آلـود مـن

بـخـت خـواب آلـود مـن

ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت،،،،،انقدر بابخت خواب آلود من لالا چرا؟؟؟

صبر...

از سحر دوستم تو پست قبل کمی گفتم.سحر از من کوچیکتره و خودش میگه از وقتی یادشه داره کار میکنه.منم از 18-19سالگیم که باهاش آشنا شدم یادمه که سرکار میرفت.

ینی ببینید من چقدر بامعرفتم اون از من بامعرفت تره.یه کار براش کنی صدتا کار برات انجام میده آخرشم میگم آ جی ببخش نتونستم جبران کنم.بمب انرژیه هر جا میریم دائم میگم سحر آرومتر حرف بزن.سحر بلند نخند.سحر...سحر...


چند وقت پیش عاشق شده بود.رفته بودیم پارک و شام ساندویچ خریدیم و در حین خوردن سحر یهو آروم میشد.بعد خیره جایی رو نگاه میکرد.بعد یا نگاه میکرد به ما و میگفت ینی برمیگرده؟؟؟درسته کار ما زشت بود ولی هربار اینومیگفت من میخندیدم و میگفتم سحر خل شدی؟نکنه راس راسی عاشق شدی؟؟؟راس راسی عاشق شده بود.ایندفعه با دفعه های دیگه فرق میکرد انگاری.لرزیده بود دلش.میگفت خاتون بخدا دروغ نمیگم .منو دوهفته دیگه ببین اگه سحر قبلی بودم.گفتم این دوهفته اگه بلایی سرت بیاری اسم منو نیار من با کسایی که ضعیفن کاری ندارم.اونشب بالاخره فهمیدم جدی جدی دلش رفته برای اون پسره.دائم هم براش آهنگ انگار عاشق شدم عاشق رو میذاشتیم که هر آدم ناعاشقی هم به قول سمیرا این آهنگ و میشنید ناخودآگاه حس میکرد که عاشقه چه برسه به سحر که خود به خود عاشق بود.


براش حرف زدم براش مثال زدم .تو لحظه هایی که داشت دیوانه میشد انقدر حرف زدم که آروم شد.میگفت هر بار یادش می افتم نفسم بند میاد.ما تا آخرش رفته بودیم چرا ییهو اینجوری شد؟؟؟دختره احمق حتی میخواست خودشو نابود کنه!!!بهش گفتم سحر وقتی پات میشکنه مگه به این زودی جوش میخوره؟؟؟میتونی به ماهرترین دکترا بگی یه روزه خوبش کنن؟؟؟اون زخمت بازه و زمان میخواد تا یواش یواش پوست پات هم بیاد و خوب بشه،درد عاشقی و فراغم همینه .باید صبور باشی.صبوری از صبر کردن میاد.یه روزی که دور نیست میشینیم به این حال هات میخندیم دوتایی.شبا میرفتیم هیئت تو محرم.قدم میزدیم و انقدرررررررر حرف میزدیم و خسته میشدیم که تا میرسیدیم جایی برای فکر نبود و بیهوش میشدیم.

بهش جمله ای رو گفتم که سالها تو یادم مونده......

پرنده ای رو که دوسش داری رهاش کن بره!!!اگه برگشت بدون که مال تو بوده و اگه برنگشت بدون از اول هم مال تو نبوده!!!


هر روز تقریبا میرفتیم بیرون.کور بود میدونن عاشقا که چی میگم.تا حالا عمیقا اینجور عاشق نشده بود.هر روز غروبا میزدیم بیرون و من دائم حواسشو پرت میکردم.قرار بود جداییشون دوهفته طول بکشه انقدر طولانی شد که رسید به روز عاشورا.بالاخره یارو زنگ زد و سحر تازه به خودش اومد و دید از وعده دوهفته گذشته و نمرده هنوز.فهمید دیگه اون احساسات سوزانو نداره!!! فهمید که بدون اونم میتونه زندگی کنه.فهمید تو آتیشم تونست که نسوزه.فهمید تو دریا میتونه باشه و غرق نشه.فهمید کوه میتونه باشه و خم نشه.فهمید اگه کسی یه بار رفت ،منتظر رفتن های بعدیشم باشه.فهمید مرد هیچوقت حرف از رفتن نمیزنه ولی به محض رفتن داره خودشو از چشم میندازه.سحر خیلی چیزا تو این مدت فهمید.سحر پخته شد .سحر صبور شد.


اینو به  شما دوستان هم میگم که زن اگه میگه میخوام برم  بدونید که داره میگه مانعم شو نازمو بکش و نزار برم ولی مرد اگه میگه چه معنی میتونه داشته باشه؟؟؟جز اینکه هوایی غیر از هوای تو، توی سرش میتونه باشه؟؟؟غیر اینکه یکی دیگه جای تو اومد تو زندگیش؟؟؟

آآآآآی این حرفا رو ول کنید که طرف میگه من برای خوشبخت شدنت میرم!!! من میرم که تو راحت باشی نهههههه باور نکنید. اگه قرار بود برن چرا اومدند؟؟؟؟اون موقع نمیدونستند که چشم و دلشون سیرمونی نداره و با یه تازه وارد دیگه رو هم میریزند؟؟؟

مردای الانی مرد نیستند.دائما در حال نازو نوز کردن و رفتنن.نمردیم ودیدیم جای اینا با هم عوض شد.


به هر حال بعد اینهمه وفاداری سحر ،سحر گفته تکلیف منو روشن کن  اون احمق و بهتر بگم نامرد بعد از یکسال وعده و وعید گفته همینی که هست میخوای بمون میخوای برو!!!

سحر الان خیالش راحته که یه عمر با یه آدم قهر قهرو زندگی نمیکنه.سحر الان حالش خوبه و داریم دوتایی به اون روزای بد میخندیم .سحر میگه دیدی خاخور جان چه ساده دل بودم!!!داشتم برای کی خودمو نابود میکردم؟؟؟منم بهش میگم از کی  داری حرف میزنی؟؟؟اونی دیگه وجود نداره.سحر اون نامرد پشیمون میشه  یه وقتی که خیلی دیره...خیلی دیر.


+++دوستان من خوبمم.سعی میکنم خوب باشم.این چن وقت در حال بردن مامان از این دکتر به اون دکتر و بعدش بردن بابام از این دکتر به اون دکترم.برای همین یه کمم نه که تنبلم نوشتنمم به سختی میاد


+++خیی چیزا بود بنویسم یادم رفت...آهاااا  هیچی.میترسم بگم به خودتون بگیرید حرفامو


+++یه دونه بالاخره رفتم کتابخونه ثبت نام کردم که زیاد کتاب نخرم.البته یه دوماهی هست ثبت نام کردم منتهی یادم رفت بگم.مثل همیشه که خیلی چیزا یادم میره بگم.

بیایم امروز بخوانمتان


+++ یکی از دوستانم پرسیده که حکم کسی که یه باره وبش رو حذف میکنه چیه از نظر من؟؟؟همونطور که گفتم اولن  درررررردمیدونم که منظورش منم.اما بزار بگم که هر بار رفتم از قبلش گفتم که برمیگردم و گاهی وبم دچار مشکل میشه و نهایت دوروز غیر فعالش میکنم.از بیخبر رفتن متنفرم و از کسایی که بیخبرم میرن همینطور.

من برای خودم ارزش قائلم که برای دیگرونم قائلم.اگه کسی برای خودش ارزش نداشته باشه دیگرونم براشون بی ارزشن.مثل خیلیا که بیخبرمیرن.در نتیجه برای منم بی ارزش میشن.بعله بعله میفرمودم خخخخخخ

مثل بعضیا که دوساله دارن وب میزنن و هنوزم نزدن.

بعدم یه وقتایی حسش نیست بنویسم.ولی بیخبر تاحالا نرفتم و از قبل گفتم نگفتم آیا؟؟؟از هر چی بدم بیاد مطمئنا انجامش نمیدم.بگم باززززز؟؟؟

نظرات 26 + ارسال نظر
سیاوش جمعه 7 آبان 1395 ساعت 16:05 http://shabhayetangak.blogfa.com

درودبرشماچشم ...روی چشمم ..منبعدساده مینویسم که برای خوندن چشماتون اذیت نشه...چشم خدابحق علی که چشماتون همیشه روشن باشه به دیداروجمال عزیزانتون.....زنده باشی انشاا.....

سلام آقا سیاوش.
چشمتون روشن و بی بلا
شما لطف میکنی واقعا که هوای کورهایی مثل منو دارید

فاطمه جمعه 7 آبان 1395 ساعت 18:09

تو خیلی خوب حرف میزنی خاتون.بهت حسودیم میشه.حرفات ادمو آروم میکنه.
همیشه تو لحظه های سخت حواست به بقیه هست.از تو خیلی کمیابه خاتون.امیدوارم خدا اونطور که دوس داری بهت نگاه کنه.
مامان بهتره؟ مواظب هر دوشون باش.

تو هم خیلی خوب باشعوری
ولی هیچوقت تو لحظات سختم کسی نبوده
جدا از این حرفا ممنون تو همیشه به من لطف داری عزیزم
ممنوووونم
بد نیست.حتما

نورا جمعه 7 آبان 1395 ساعت 19:04 http://eskelet.blog.ir

هعی خاتون جان دلم گرفت
انگار واقعا مردا جاشونو با ما عوض کردن ...عجب دوره زمونه ایی شده هااا
خدا بد نده دکتر چرا؟انشالله همیشه زیر سایه جفتشون بیای اینجا برامون بنویسی خاتون خانوم

عزیزم
آخر الزمانه دیگه زن ها مرد شدن مردا با اون سیبلاشون و صدای کلفتشون زن شدن
بد نبینی دختر جان
ممنونم

. شنبه 8 آبان 1395 ساعت 13:08

همه مردا بد نیستن..........

فروغ شنبه 8 آبان 1395 ساعت 13:13

ایشالا مامان و بابات زود زود خوب بشن

نمیدونم چی بگم ولی کاشکی اون معادی که میگن حقیقت داشته باشه و عادلانه باشه

کاشکی ما دخترا خودمون بیشتر مراقب احساسات پاک دخترونمون بودیم

ممنووووونم
واقعا باید وجود داشته باشه.

آره دقیقا

ღدوستانهღ شنبه 8 آبان 1395 ساعت 13:21 http://doostaneh7985.blogsky.com

خدااااای من عجب داستانی دقیقا همین اتفاق برای یکی از دوستان من افتاده که اتفاقا اسم دوستم سحره
14 سال همدیگه رو میخواستند ولی به خاطر اشتباهاتی که هر دو مرتکب شدند بهم نرسیدن
خیلی دردآوره خیلیییییییییی
خدا برای احدی نیاره

و این وسط که تو چقدر خوب بودی نذاشتی دوستت تنهایی بار این غصه رو تحمل کنه خدا حفظت کنه خاتون جان

اوفففففف 14سال!!!
نه خدارو شکر مال اینا یه سال شد.

وووووووی خانم باشعورخجالتم ندیدی.شما خوبید که منو خوب میبینید

تازه وارد شنبه 8 آبان 1395 ساعت 19:50

سلام چه ماجرایی.
اولن از بابت همراهی که با مادر و پدرت میکنی دستت درد نکنه به تو میگن دختر خوب و دوستداشتنی و واقعن با معرفت، کاش سمیرا اینا هم ازت یاد بگیرن.
برای سحر هم والا نمیدونم چی بگم، بگم چه خوب شد حالا متوجه شد یا باید بگم از اول نباید توی این ماجرا گرفتار میشد، نمیدونم. ولی آدمیزاده و دلش ناخواسته هزار جا میره. خود منم یه روزی دلم سخت یه جایی گیر کرد ولی نتیجش خوب بود، خداروشکر.
اینکه بعضی از آقایون ناز دارن و اینا(مرده شور مردی رو ببره که ناز داره) تقصیر خانمهاست، برای اینکه خانم ها تا دیدند یه مردی ناز داره باید بندازنش توی سطل اشغال اونوقت قضیه درست میشه.
راستی خیلی کار خوبی کردی اون عکس قایق بادبان شکسته رو از اون بالا برداشتی این برگهای پاییزی چنار خیلی زیبا هسن. کاش یه روز بیام ببینم عنوان فارسی وبلاگتم شده "بخت بیدار من".

سلام.ممنونم وظیفه مو دارم انجام میدم . ولی من اجازه نمیدم درمورد عزیزترینهام اینجوری حرف بزنید.من همینارو هم از سمیرا اینا یاد گرفتم.الفبای زندگی رو آدم از بزرگتراش یاد میگیره.شک نکن منم از سمیرا اینا دارم یاد میگیرم و درس پس میدم.
اینهمه ازم تعریف کردید معلومه که آدم باشعوری هستید.
خب از نظر من خیلی خوب شد چون زود شناختش و نرسید به زندگی مشترک.
کدوم بادبان؟؟؟یه بار گفتم اون چیه اون مترسک بود مترررررسک.
دقیقا باید انداخت سطل آشغالی.
خب خداروشکر بر ای شما پایان خوبی داشت و خوشبخت شدید
فکر نکنم هیچ وقت عنوان وبمو عوض کنم چه بسا امکان درج اون مترسک هست هنوز و این عکس به خاطر پاییز گذاشتم.
شما هنوز به سوالات من جواب ندادید!!!هرچند یه حدسایی میزنم.ولی دوس داشتم خودتون جواب بدید.از اینکه از کسی چیزی بپرسم و جواب نده هیچچچچچچ خوشم نمیاد!!!

سیاوش شنبه 8 آبان 1395 ساعت 21:38 http://shabhayetangak.blogfa.com

درودبرشماخاتون جاندرودبرشما....
وقتتون بخیر ....
خوبی انشاا....؟؟؟؟؟
خاتون جان دست به قسمی باشماندارم ...باورکنیدکه
این روزهابهیچ وجه من الوجود
فرصت نمیکنم درست وحسابی حتی به دوروبریهام ونزدیکانم مثل دوست واشناوفامیل هم لاقل یک سری بزنم ....
خاتون جان
اینکه عرض میکنم بیش ازحد...
باورکنید
که واقعابه معنای واقعی کلمه

دارم عرض میکنم ...
که اصلابرام فرصت ووقتی نمیذاره ..
خوب حالاشاید
برات این سوال بوجودبیادکه پس چطوروقتی کارت وقت وفراغتی برات نذاشته چطوریه که میایی تووبلاگت وووووووو
وچطوریه که برای نوشتن مطلب تووبلاگت وقت داری!؟!؟!؟

سلام آقا سیاوش.
با اینکه متوجه منظورتون نشدم اما میتونم درکتون کنم و هرگز با خودم نمیگم که چطور وقت میکنید به وبلاگتون سر بزنید.هیچکس تو زندگی کسی نیست.
اگه سر شلوغیتون بابت کارای خوبه که انشاالله همیشه سرتون شلوغ باشه اما اگه خدای نکرده خیر نیست انشاالله که هر چه زودتر مشکلاتتون حل بشه.

ایشالا حال دلتون همیشه خوب باشه

فاطمه شنبه 8 آبان 1395 ساعت 21:45

چیزی جز حقیقت نیست حرفام خاتون جان.خوشحالم که دوستی مثل تو دارم عزیزم.
برای من یه دنیا ارزش داری عشقم
میدونم از کلمه عشقم بدت میاد اما نهایت احساسمه بهت خوب

ممنوووووون عزیزم لطف داری .اینجوریام نیست واقعا.
باشه اینبار بهت هیچی نمیگم

تازه وارد یکشنبه 9 آبان 1395 ساعت 05:56

سلام
نه، هیچ حدسی نزن. من یه غریبه تازه واردم پارسال همینطوری یهویی کلیک که کردم دیدم توی وبلاگ شما هستم قبلنم شمارو ندیدم و نمیشناسم. بعد که وبلاگتونو بیشتر خوندم دیدم چه خانم مهربان و صمیمی هستین. همین.
ماجرای سمیرای گرامی و بزرگوار (اینا) هم جنبه تفنن داره ایشون رو هم نمیشناسم الهی خدا هردو شما رو حفظ کنه و موفق باشین و سلامت و الهی خدا پدر و مادرتون رو هم براتو حفظ کنه آنهم با سلامتی کامل. من ساکن جنوب کشور هستم و از شما خیلی خیلی دورم فقط همین نت رابط ماست و دل مهربان شما که پنجره ی دوستی و مهربانیست. خوبی شما اینه که اهل پز دادن نیستین مثل آب رودخانه صاف و زلال. اینطوری خوبه.
باشه، اون مترررررسک رو هم کار خوبی کردی برداشتی . اولین برفها که سمت شما اومد عکسی از برف سفید بگذار.
پس دیگه هیچچچچچچ نگران و دلخور نباش نازنین.

سلام.
پارسال نبود عید بود به گمونم که سر سفره عید پیام گذاشتید.البته شایدم از کمی قبل تر میخوندید.
اینجوری که تعریف میکنید دیگه خیلی دارید باشعور میشید ها
نه فقط سمیرا اینا بلکه رو تک تک اعضای خونوادم حساسم.
سری های پیش منم به مزاح جواب دادم ولی اینسری ناراحت شدم از حرفتون.
ممنونم خدا خانواده شما رو هم براتون حفظ کنه.
چقدررر جالب منم حدسم این بود که جنوبی هستید!!!یعنی اونی که تو ذهنمه جنوبیه.
همیشه سعی کردم که دروغ نگم و تظاهرنکنم امیدوارم بتونم همینجورم ادامه بدم
حالا کووووو تا برف؟؟؟
وسوالهای من هنوز بی جواب!!!سوالای سختی نپرسیدم!!!

تازه وارد یکشنبه 9 آبان 1395 ساعت 11:32

بازم سلام
فقط یه سوال توی ذهنم مونده
سوال: " قبلا هم یکی با اسم تازه وارد اگه اشتباه نکرده باشم برام نظر گذاشته بود اونم تویی؟؟؟یا تو یه تازه وارد دیگه ای؟؟؟"
جواب: من اون تازه واردی هستم که اولین بار روی پست شما - سوتی های نوروزی یکشنبه 8 فروردین 1395 ساعت 21:58براتون کامنت گذاشتم.
بازم سوال دیگه ای مونده؟

بازم علیک سلام.
راسش بعد از اینکه تایید زدم نظرتون رو یادم افتاد تو این کامنت آخری جواب دادیدتقریبا هر چی رو که پرسیده بودم و فقط یه سوال مونده.شما خانم هستین یا آقا؟

به زحمت افتادید رفتید اینهمه گشتید تا پیدا کردین.اونو که همون زمون جواب دادید

یه دونه یکشنبه 9 آبان 1395 ساعت 12:46 http://WWW.bi-esm55.blogfa.com

سلام چه عجب خانم خانما!
خوبی؟
عاشق بد دردیه
البته گرفتارنشدم
ولی مطمئن باش این زخم عاشقی وداره ختی اگ بخنده به ظاهر.
انشالا مامان وبابا سلامت باشن همیشه وبلادوره.
چه خوب خوشحال شذم واقعا. بار علمیت انشالا روزب روز بره بالا

سلام عزیزم.
ممنونم.
معلومه از بد دردی گفتنت
یواش یواش کهنه میشه.
ممنونم.خدا پدرو مادرتو برات نگه داره
سلامت باشی.دیدی دختر حرف گوش کنی هستم

تازه وارد یکشنبه 9 آبان 1395 ساعت 14:00

چاکر شما
(آقای)تازه وارد
Sincerely yours

خب باز به خودم امیدوار شدم .پنجاه درصد فکر میکردم خانمید50 درصد آقا
ممنون که صادقانه و چاکر وارانه جواب دادید

ترمه یکشنبه 9 آبان 1395 ساعت 15:52 http://Oriental-lady.blogfa.com

وااای خیلی با حرفات موافقم... هیچ مرد صادق و عاشقی دختر مورد علاقه اش رو ول نمی کنه به امون خدا... همش حرف و دروغه
کسی که ی بار میره ینی رفته خوب گشت هاش رو بزنه اگر چیز بهتری بود بره پی اون!

دقیقا همینطوره.فقط چون هنوز انقدر قبیح نشدن که راحت بگن دلم جای دیگه ست میگن میریم چون میخواییم تو خوشبخت شی .همه این حرفا باد هواست خواهر.
عاورین دقیقا همینه.چشم و دلشون که سیرمونی نداره

فاطمه دوشنبه 10 آبان 1395 ساعت 00:05

بله بله حق با شماست دوست عزیزاون منم که بدون گفتن مطلبی وبم رو برای همیشه حذفیدم .اما چن وقت بعدش که بهت گفتم.
نه دیگه ادامه نده.آبرومو نبر.واقعن حس نوشتنم نیست.فقط وبلاگ تو و چند تا وبلاگ دیگه رو میخونم.علاقه ام به کلی به نوشتن از بین رفته ولی خوب یهویی میام میبینم وبتوحذف کردی یه جوری میشم.میترسم از نبودنت

معلومه که حق بامنه بی تربیوت اصن دوست داشتم تاصبح میرفتم برات پای منبر سخنرانی میکردم.
بله ولی قبل حذفت باید میگفتی.
چرا باید بترسی؟؟؟چند وقت که بگذره از یادت میره.لطفا دیگه از این حرفانزن

آذر سه‌شنبه 11 آبان 1395 ساعت 13:26

سلام خوبی
خوشبحال سحر که همچین دوستی داره
از طرف من بهش بگو خوشا بحالت :))
درضمـــــــــن چه کسی قراره دوسال وب بزنه اما هنوز نزد؟؟

سلام ممنون آذری.
فکر کنم باز یه دوهفته ای باشه که پاکش کردم.
فاطمه قراره دوساله وب بزنه

موسی سه‌شنبه 11 آبان 1395 ساعت 20:07

سلام دوست قدیمی!
سر نمیزنی دیگه به ما!
سرسنگین شدی خانم!

ببین کی اینجاست!!!
خوبین؟؟؟
بودم از اول

سیاوش سه‌شنبه 11 آبان 1395 ساعت 21:53 http://shabhayetangak.blogfa.com

باعرض سلامی دوباره

سلام

امیر سه‌شنبه 11 آبان 1395 ساعت 22:33 http://tanha4all.mihanblog.com

خدا رو شکر که دوستت حالش خوبه

سیاوش چهارشنبه 12 آبان 1395 ساعت 09:11 http://shabhayetangak.blogfa.com

باعرض سلام مجدد...
داشتم عرض میکردم که....(البته خاتون جان بایدازآغزحرفهای من رابخونی که آغاز وشروعش ازکامنت خودت شروع میشه که من زیرکامنت خودت جوابت دادم وچون طولانی شده ادامه اش راآوردم اینجا....)
داشتم عرض میکردم که اول که سپاسگزارم ازلطفت وبعداینکه خواستم بگم خاتون جان مامریدی اون مردی هستیم که باوجوداینکه اقیانوس بی پایان علم ودانش بودفرمودهرکس یک جمله به من بیاموزدمرابنده.خودکرده...وبه تبعیت ازمولامون من نیزازشماسپاسگزارم..زنده باشید...

سلام آقا سیاوش.
بله رفتم خوندم.
ممنون از وقتی که گذاشتیددیگه چوبکاری نفرمایید. من ممنونم که متواضعانه به انتقاد من گوش کردید.

معلم پنج‌شنبه 13 آبان 1395 ساعت 18:40 http://Www.Shirinbeyan.mihanblog.com

سلام..خوبید ؟؟

سلام.
نه متاسفانه

بهار جمعه 14 آبان 1395 ساعت 00:00 http://likespring.blogsky.com

سلام عشق من.
با همه حرفات در مورد عشق و عاشقی موافقم.امروزه مرد واقعی خیلیییییی کمه.اینکه دخترا رو مسخره میکنن که دنبال شوهرن واقعا ایراد دخترا نیست.ایراد از کمبود مرد واقعیه.بله آبجی...اینجوریه.
خدا بد نده.ان شاالله حال مامانت زود زود خوب خوب شه.به حق این ماه عزیز.

سلام بهار جونم.
چه حرف قشنگی زدی.تا حالا از این زاویه بهش نگاه نکرده بودم.
بد نبینی عزیزم

بابا جان جمعه 14 آبان 1395 ساعت 17:19 http://farhadmehrbina.blogfa.com

عاشقی دردیه که تا کسی خودش بهش گرفتار نشه نمی تونه بفهمه چقدر سخته تحمل دردش مگه اینکه بهش برسی ، ما که نرسیدیم ولی اوسا کریم هر کی که الان عاشقه به عشقش برسون بالاغیرتا"

زهرآ جمعه 14 آبان 1395 ساعت 21:59

سلام عزیزم ایشالا پدر و مادرت همیشه سالم باشن در مورد دوستتم نمیدونم چی بگم..

سلام زهرآ جان.
ممنون.

مارال یکشنبه 16 آبان 1395 ساعت 10:16 http://maralvazendegi.blogfa.com

آفرین خاتون جان خیلی خوب دوستت و راهنمایی کردی و از همه مهم تر این که تو روزهای سختش کنارش بودی.تو این دوره زمونه دیگه همچین دوست هایی پیدا نمی شن.امیدوارم عمر دوستیتون طولانی بشه.امیدوارم بابا و مامان گلت همیشه سلامت باشن و دیگه نیازی به دکتر نباشه

ممنونم.
زنده باشید.خدا پدر ومادرتونو بیامرزه

ترانه بهار چهارشنبه 19 آبان 1395 ساعت 05:15 http://taraneh-bahar.mihanblog.com

سلام خاتونی
شتوری؟ (همون چطوری شما )

ادامه ی کامنت در مطلب بعدی

سلام عزیزم.

امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.