بـخـت خـواب آلـود مـن

بـخـت خـواب آلـود مـن

ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت،،،،،انقدر بابخت خواب آلود من لالا چرا؟؟؟
بـخـت خـواب آلـود مـن

بـخـت خـواب آلـود مـن

ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت،،،،،انقدر بابخت خواب آلود من لالا چرا؟؟؟



مسافــــــــــــــرت


رفته بودیم مسافرت این چن روزو. نمیخواستم برم اولش، اما لحظه آخر گفتم میرم.خوب دِهِ مون آب نداره و من فکر کنم از همون وقتا بود که ترس از نبود آب گرفتم.بزرگترین ترس من نبود آبه.


رفتیم و رفتیم تا رسیدیم به زنجان.همینکه خریدهامونو کردیم و مایحتاج این چن روز رو خریدیم اومدیم بیرون شهر و ادامه راه.

ساعت تقریبا 7 یا یه خورده بیشتر بود .هوا داشت یواش یواش تاریک میشد.یه آفتاب بیجونی هنوز بود،نه بیجون مثل افتاب پاییز. شاید باورتون نشه تا خود شب که تو راه بودیم من تو یه حال و هوای دیگه بودم.


از زنجان که اومدیم بیرون ،بابام حال داد و ننداخت تو اتوبان و از جاده قدیم رفت ،من رفتم به چندین سال قبل.یه هوای خیلی قشنگی بود.یه هوایی که باید مدتها استشمامش کنی تا بدونی چی میگم.هوایی که به هیچ هوایی شبیه نیست جز هوای دِهِ مون.


قصد سفرنامه نویسی ندارم اما میخوام اون چیزایی که یادم اومد تو او ن چن ساعت رو بگم.که هر وقت میخونم غرق لذت بشم.


اینورو نگاه میکردی پر از زمین های سبز کاشته شده از جارو بود و تیکه دیگه زمین گندم زار بود که از اون بالا زرد و سبز و قرمزی جاروهای رسیده رنگ و نگاری به هم زده بود  که دلت غش میرفت برای زیباییش.اونطرف رو نگاه میکردی کوه های چن رنگ چشمتو نوازش میداد.


فکرم پر کشید به سالها قبل.میدونید یه چیزایی باید یه زمونایی باشه که نیست متاسفانه.میتونستیم خیلی بچگی کنیم که نشد.

متاسفانه اونزمون ما خودمون خونه نداشتیم و اغلب مهمون خاله و زن عمو بودیم و به علت تعداد بالای اعضای خونواده و اینکه جز ما مهمونای زیاد دیگه ای هم بود،  فقط چن روز میموندیم.کلاس سوم ابتدایی بابا برامون یه خونه خیلی کوچیک و جمع و جور ساخت و اون تابستونی که فکر کنم 56 روز موندیم .و او ن ایام یکی از بهترین ایام من بود.وقتی میومدیم کل دِه دلتنگ بودن.خاله ام گریه میکرد و میگفت یهویی نرید دیگه نیایید ها.


با دختر خالم عالمی داشتیم.منو میبرد تو باغ های کوچیک که فارس ها میگن بوستان و ترکها میگن بستان.

هوووووم گوجه های کال رو میچیدیم و میخوردیم.زرد آلو از درخت میچیدیم .البالو میچیدیم.یه وقتی از باغ دزدی میکردیم و صاحبش میفهمید دنبالمون میکرد.و ما تا لحظه آخر  میوه ها رو حفظ میکردیم و خلاصه میدوییدیم تا میوه هارو ببریم لب رود خونه.


گردوهایی که میدزدیدیم رو بگو.هنوز نرسیده بود داخلش ولی ما کم طاقت بودیم و عجله داشتیم برای خوردن.اما خب حیفشونم میکردیم.ولی خداییش چقدر مال دزدی به آدم میچسبه لامصب


یه درخت گردو بود که طفلکی خیلی پیر شده.درست مثل ما.قبلا جوون بود.کلی از روزا و ساعتا من رو اون درخت سپری شد.میرفتم بالاشو چشم به جاده میدوختم تا بابام بیاد بابام بعد اینکه ما رو میزاشت خودش برمیگشت کرج تا هر وقت ما بگیم بیاد دنبالمون.چون کارش اداری بود و مرخصی نداشت.


نون پختن های توی تنور و نشستن و تماشا کردن خاله و زدن نون داغ با پنیر و ماست دهاتی همون جا بغل تنور هوووووم .بهترین ماست و پنیری که خوردم دسترنج خاله جونمه.باورتون نمیشه که به خاطرش کشته هم میدیم

رفتن با چن نفر به صحرا برای اسپند چینی . همیشه سعی میکردم اونایی که روشون قرمز شده رو بچینم چون مامانم میخواست بهم تور درست کردن رو یاد بده.تور با اسپند.


اون چن روزی که سوسن با مامانش اومد خونمون و تمرین سوت زدن با انگشتامون و یاد گرفتن داریه.چقدر سخت بود یاد گرفتنش و من اولین کسی بودم که سوت زدن رو یاد گرفتم و اخرین نفر که داریه رو یاد گرفتم.


گل بازیا و گچ بازیامون که خونه درست میکردیم.

اون وانتی که جنس میاورد و اون ذوق زدگیامون  که چی میخواییم بخریم. کل کل با دخترا.


مهمونی هایی که برگزار میکردیم.خالم استاد ابگوشت بود.ظهر ما اونجا بودیم شب اونا خونه ما ماکارانی مهمون بودن.چون اونا عاشق ماکارانی بودن و فکر کنید این وسط من چه عذابی میکشیم بابت آبگوشت


شبا همگی گوشامون تیز بود برای شنیدن قصه های مامانم و با قارا  آت(اسب سیاه) آرزو میکردیم کاش اون اسب برای ما بود.یکی از بهترین قصه هایی بود که شنیدم.


غروبابعد برگشتن گوسفندها چوپونشون درست رو به روی ما پیش خونه یکی مینشست و چقدر زیبا نی میزد.تا شروع میکرد به نی زدن ما میرفتیم تماشا.آهنگ زیبای سارای رو میزد و برامون میخوند.همیشه فکر میکردم عاشق بوده قبلا که انقدر باسوز و گداز میزنه.یه وقتایی ام اون میزد و مرد همسایه میخوند


شبا دور اتیش جمع میشدیم .تابستونا میرفتیم گاهی کمک به اونایی که عدس چینی داشتن.عجیب این عدس چینی سخته.قدر بدونید که حاضر و اماده میخورید.جون آدم درمیاد تا یه زمین تموم بشه.عدس چینی با دسته.


دوچرخه سواری من و آرزویی که موند به دلم.ارزوم این بود که با دوچرخه ام یه پنجشنبه ای برم دِه بی بی و خرما خیراتش کنم.این دوچرخه هم با هام راه نیومد که نیومد.اینم بگم هر پنج شنبه ما سرخاک میرفتیم .هر پنج شنبه و تازه این جزو تفریحات ماهم به حساب میومد.


عروسی و عزا برامون تفاوت چندانی نداشت چون ما در حال خوش گذروندن بودیم.

تماشای دخترایی که  ظرفاشون و لباسها رو تو رود خونه میشتن.


دِهِ ما مثل اکثر روستاها آب نداشت .دِه مون همیشه کم اب بود.تو مدت روز یک ساعت آب رو باز میکردن و ما تو اون یک ساعت باید هر چی دبه و منبع و خلاصه هرچیبود رو پر میکردیم تا روز بعد. شرایط خیلی سختی بود اما چیکار به اون شرایط بود انقدر خوش بودیم که با جون و دل اینکارو میکردیم و شاد بودیم.

عروسی هاش چن روز بود واقعا.ما با اینکه خودمونم اونجا چند صباحی می موندیم اما خونمون مهمونم میومد که بمونن.تو اون خونه کوچیک و جمع و جور و تنگ.


خونمون یه ایوون کوچولو داشت که میشد قشنگ جاده رو دید .رو به رومون درختهای خوشگل خودنمایی میکردن.

حالا دیگه اون ایوونمون نیست.


یاد اونسالی که تنور درست کردیم بخیر.مامانم با کمک خاله ام یه تنور تو حیاطمون درست کرد.منو مامان هر روز راه می افتادیم و میرفتیم خونه اونایی که بُز داشتن و از پشمشون میچیدیم و همراه گل لگد میکردم  .باید حتما موی بُز بود تا پشم گوسفند. ،انقدر باید لگد میکردم که گلش برای ساخت تنور آماده میشد،بعد از درست شدنش مامانم اسم همه ما رو دورش نوشت.حالا گاهی مامانم وقتی میره برامون نون میپزه.خیلی روزای خوبی تک و تنها من با مامانم تو دِه موندیم و کنار هم خوش گذروندیم.مامانم از خودش میگفت از من و بچگیام  از کل خاطراتش.وقتی نون میپخت شبا که تنور کمی سردتر شده بود میشستیم کنارشو برام حرف میزد.مامانم اون وقتا سر حال تر بود .ای خداااااااااا کاش یه بار دیگه میشد فقط به انروزای تنهایی من و مامانم برگشت..


ساختن یه حوض کوچولو پایین خونمون و تلاش منو سمیرا و سینا و مامان.چه حوض جمع و جور زیبایی بود که پارسال به خاطر اینکه موش افتاده بود توش خرابش کردن.حیف...


کاشتن درخت آلبالو و سیب  تو حیاطمونو و بار دادنش.

کلا حال و هواش.اون بادهایی که از ساعت 5-6شروع میشد و چه سرررررد بود شبهای تابستونمون.

یه بارم گرگ اومده بود ده مون.

کی میدونه ما چه روزایی رو گذروندیم و چه لحظه های خوبی داشتیم؟؟؟کی میدونه چقدر قدیما خوب بود


خلاصه یاد خیلییییییی چیزای خوبی افتادم و تا شب بشه حال و هوام خوب بود و چشمام سیراب میشد از منظره های دورو برم.

شب رسیدیم به ده و روز بعدش که گشتی زدم خیلی دلم گرفت.چون تموم اون خونه کاهگلی ها  حالا خیلیاشون تا دوطبقه با نمای سنگ شده.دیگه نمای روستا کاملا روستایی نیست.جاده های خاکیش آسفالت شده و ترق ترق صدا نمیده.درخت قشنگمونم پیر شده طفلک و کرک و پرش ریخته.فخر فروشی تا اونجاها هم کشیده شده.چشم و هم چشمی .هوففففففف.کجا رفت واقعا اون دوران.


الان تنها چیزی که منو از صمیم قلب خوشحال میکنه  فقط آب بود.دیگه دِهِ ما هم برای همیشه آب داره و تموم اون بدو  بدوها  تموم شد .از این بابت  خوشحالم فقط.

دوروز آخر با سمیرا ماشینو برداشتیم و زدیم جاده.خیلی کیف داد.منم یه کمی روندم.میدونید که من خیلی بی احتیاطم تو رانندگی برای همین زیاد به من ماشین نمیدن.اون دو روز صدای ضبط رو میبردیم بالا و 6میزدیم بیرونو 8میومدیم خونه و عجیب اون دوروز "مخصوصا "بهمون خوش گذشت.همه چی آروم و خوب بود و خوشبختانه من خودم از زنجان به اونور آنتنم رفت تا روز برگشتن.

اینا عکسایی هست که هم تو راه رفت گرفتم و هم دو روز آخر.






ببینید چقدر چشم نوازن








این اولیه عکس درخته پر خاطره گردومونه.ببینید چه کرک و پرش ریخته
اون گوشه همون تور با اسپنده که من همیشه اینجوری درسش میکردم.اما یه تور خیلی بزرگ هم درست میکنن که من هیچوقت یاد نگرفتم
اونجایی که عکسشو گرفتم همون جایی بود که ظرف و ظروف و لباس توش شسته میشد.الان خشکه خشک شده.و اون گردآلویه هم عکس تنورمونه که با جون و دل من گل های توشو لگد کردم.انقدر بوی نون پختن خوبههههههههه شب آخر نزدیکیهای سحر از خواب بیدار شدم و بوی خوش تنور داغ رو حس کردم.باید بوش کنی تابدونی چی میگم.بوی قشنگ زندگی
اینم خاطرات من از یادآوری.


سلام بر آذر خانم گل.انقدر این دو سه روزه سرم شلوغ بود که وقت نداشتم بیام و مفصل بهت بگم حرفامو.واقعا خواب منو دیدی؟؟؟چه شکلی بودم اون وقت؟؟؟ برام یه کم از قیافه ام بگو.بعدش اینکه یه پیام دادی و گفتی پیام خصوصی بعدی رو بخونم متاسفانه هیچ پیامی برای من نیومده و من اولشو نفهمیدم فقط از اونجایی پیامت رو خوندم که نوشته بودی من اومده بودم یه مدتی تو شهر شما زندگی
 کنم.و بعد خانواده ام اومدن منو ببینن. و یه پیام دیگه که دوس داشتی بازم خواب منو میدیدی.
میدونم برات سخته دوباره نوشتن ولی بازم از اول خوابتو برام تعریف کن لطفا

++++آقو مجتبی صبر کنین دارم برای شما مفصل تر سفر نامه ام رو مینویسم.رمزشم عوض کردم تا کامل شد بتونید بخونینش.اندکی صبر فقط

+++++عاقا پاییز اومد هااااااااااااا. ای ژوووووووووووووووونمی  ژون.پاییزتون مبارک به قول این جدیدی هاااااااااااا
نظرات 22 + ارسال نظر
زمزمه باران... چهارشنبه 31 شهریور 1395 ساعت 16:32 http://www.baran-bahari.mihanblog.com/

سلااااام
به به
این همه گفتی گفتی
سوغاتی م چی شد؟؟؟

سلاااام.
سوغاتی؟؟؟سلامتی منه دیگه

فاطمه چهارشنبه 31 شهریور 1395 ساعت 17:17

به بهههههه چه عکسای خوشملی. میام میخونم
رسیدن بخیر

سلامت باشی

زمزمه باران... چهارشنبه 31 شهریور 1395 ساعت 17:43 http://www.baran-bahari.mihanblog.com/

همه متن یه طرف
زرد آلو یه طرف
بدجور چشمک میزنه
شکمو خودتی

عاره باوا همه میدونن من شکموام

زمزمه باران... چهارشنبه 31 شهریور 1395 ساعت 18:19 http://www.baran-bahari.mihanblog.com/

پاییزی پاییزی
پاییزت مباااااااارک
کی تفلده ته

پاییز توام مبارک زشتوی پاییزی
تولدم؟؟؟میگم حالا زوده

بهار چهارشنبه 31 شهریور 1395 ساعت 19:23 http://likespring.blogsky.com

خاتووووووووووون ...من توام؟یا تو منی؟ما چقدر روحیاتمون شبیه همه.توام با این چیزا حالت خوب میشه.آاااخ که چه عشقی کردیییییییییییییییی...خوش به سعادتت...روستا بهترین جا برای زندگیه.اصلا ادم زنده میشه.منم این چیزا رو دیدم حالا نه دقیقا این شکلی.ولی مادربزرگای منم تنور داشتن...عمه ام...بعد تو عالم بچگی من و دختر همسایمون یه تنور کوچولو درست کردیم و توش نون میپختیم...یه بار توش ابگوشت پختیم...واااااای باید اینا رو تو وبلاگم بنویسمممممم
بوی اون نون تازه با پنیر محلی رو خوب میشناسم...یه عطر مست کننده...یادش بخیرررررررررررررررر...
راستی یه بار بیا با هم بریم دهاتتون.اخه از شهر ما گذشتید و رفتید اونجاسر راهت منم بردار خواهر.
حرفاتو خوندم و یه بغض نشست بیخ گلوم.واقعا اون روزها کجان؟
به قول شهریار :من قاییدیب بیرده اوشاق اولایدیم،
بیر گول آچیب اوندان سورا سولایدیم.

یه روحیم در دو جسم
عاره منم تا به حال اینجوری خودمو نشناخته بودم که از اون هوا لذت میبرم.
وای چه جالب یه بارم منو دختر خالم خمیر کش رفتیم و همین حرکتو کردیم اما خراب شد
عاره عاره بنویس تو قشنگ مینویسی
باوشه قدمت سر چشم.
به به به به چه شعر زیبایی.
باهار میدونستی من عاشق شهریارمحتی اسم وبلاگمم از رو یه بیت شهریار برداشتم.
ممنووووونم از شعر زیبایی که برام گذاشتی.کلی باهاش حال کردم

زهرآ چهارشنبه 31 شهریور 1395 ساعت 20:42

خاااااتون. چه پست دلچسبی چه کودکی خوبی داشتی خیلی خوب ما را تو گذشته ت سهمیم کردی. زندگیت همیشه شاد

نوووووووش جون.
عاره روزگار خوبی داشتم یادش بخیر و شادی....
ممنونم.زندگی توام همیشه شاد و لبت همیشه خندون

یه دونه پنج‌شنبه 1 مهر 1395 ساعت 01:12

سلاممممم
خانم صفاسیتی خوش گذشت!!
منم خیلی دوسداشتم ی خونه تو روستا داشتیم
عکسات همون چیزاییه ک من با لذت نگاشون میکنم وقتی میبینم

سلام.
عارههه بد نبود خوب بود.
خوشحالم که از دیدنشون لذت بردی

مجتبی پنج‌شنبه 1 مهر 1395 ساعت 15:12

سلام
رسیدن بخیر
انگار حسابی خوش گذشته، منم بچه ی روستام خیلی چیزایی که نوشتین برام ملموس بود .من تا هشت سالگیم تو خونه بابا بزرگم زندگی کردیم و اون هشت سال بهترین سالهای زندگیم بود.
متاسفانه همین چند وقت پیش خونه ی بابابزرگ رو خراب کردن که میدون بسازن ، هر جایی که ازش خاطره ی خوب دارم داره از بین، واقعا که زمان چقدر بی رحمه.

سلام.
ممنوووون.
بعله بیشتر اون ارامش و اضافه اومدن ساعتها و سرگزم بودن بهم چسبیده.اون حال و هواش
وااااااای خوش به حالتونپس به شما بیشتر خوش گذشته
حیف...

فروغ پنج‌شنبه 1 مهر 1395 ساعت 16:13

خاتووون
هوای دهتونو میخوام
چه روزای خوشمزه ای داشتیا
از همون روزایی که من به خدا میگفتم:" خدایا از این بهترم میشه مگه؟بهشت چه مزه ایه؟"
یادش بخیر بچگیامون
چه پست خوشگلی نوشتیا
دلم رفت
به قول خودت:"با احساسات من بازی میکنی؟"

فرووووووغ
اگه بدونی چه هوای قشنگی داره
عاره خیلی خوشمزه بود .جات خالی.
عزیییزم
نوش جوووووونت.
عاره همش که نمیشه شما با احساسات من بازی کنید یه بارم من بازی میکنمبعله

فروغ پنج‌شنبه 1 مهر 1395 ساعت 20:38

ای ژووووووون

سلام خوبی؟
پاییزی چند روز به تولدت مونده؟؟

یعنی هر کاری میکنی از زیر زبونم بکشی بیرون
نوموگم تا وقتش.
سلاااااام

خاتون این چه کاریه؟؟؟
چرا این کار کردی؟؟
چرا رفتی بالای درخت زردآلو چیدی تهنایی خوردی خب
.
.

میگم تولدت تو چه روزی می افته(شنبه، یکشنبه و....)؟؟

حواسم پرت نمیشه.
تنها نخوردم با فریده خوردیممن فقط بالای درخت گردو رفتم
یکی از روزای خدا.

عه
مگه الان گردو ها رسیده اند؟؟؟
به به
چشم مامان روشن
پس بگو چرا از گردو ها هی کم میشه


عجب پاییزی هستااااا
قشنگترین روز پاییز اگه گفتی کی هست؟؟

همه روزای پاییز قشنگن.همه روزای مهر همه روزهای آذر و همه روزهای آبان

امیر جمعه 2 مهر 1395 ساعت 16:19

چه عکس های قشنگی

فاطمه شنبه 3 مهر 1395 ساعت 11:27

سلام خاااااتون جون معلومه که حسابی بهتون خوش گذشته.
عزیزم چه خاطره های خوب و شیرینی داشتی.حسودیم شد که تو اینروزها رو داشتی. چقدر مطالبت خوب بود درمورد تنور.من تا بحال نشنیده بودم و ندیده بودم.
انشاالله به حق این روز و شبا خدا مامانتو خوب کنه.اونجایی که نوشتی کاش به اون زمون برمیگشتم و بامامان بودم خیلی دلم گرفت و از ته دلم برای سلامتیشون دعا کردم
کودکی شیرین و در عین حال جذابی داشتی.پس میشه گفت سختی هایی هم کشیدی.مرسی که برامون نوشتی.خوندنش لذت بخش بود چه برسه به تجربه کردنش

سلااام فاطمه حون.
ممنون که دعا میکنی بر ای مامانم.
خیلی خوووب بود فاطمه اونروزا خیلیییییی

فاطمه شنبه 3 مهر 1395 ساعت 11:29

راستی عزیز جان عکسهاتم فوق العاده بود.خیلی خوب میشد فهمید وقتی میگی از دیدنشدن لذت میبرم یعنی چی داری میگی
عاشق اون تور و اون درخت خاطره هاتون و اون تنور خوشگلتون شدم.ایشالا کم ابی رفع شه و بازم رودخونه تون پر آب بشه.
راااااستی منم خوابتو دیدم هاااااااااااااااا

نوش جونت.
عه چی شده همه دارن خواب منو میبینن؟؟؟

خاتون به آذر شنبه 3 مهر 1395 ساعت 20:43

سلام عزیزم.
باشه عیب نداره که یادت نمیاد.اینم میزنم به حساب اون یکی ها
ایشالا هر چه زودتر سلامتیتو به دست بیاری و حالت خوب خوب بشه.خیلی مواظب خودت باش و حسابی استراحت کن.

بابا جان یکشنبه 4 مهر 1395 ساعت 08:12 http://farhadmehrbina.blogfa.com

سلام انشاالله همیشه به تفریح

سلام .
ممنون

زهرآ دوشنبه 5 مهر 1395 ساعت 13:11

رمزم رو دوبار فرستادم؟؟

نه یه بار فرستادی عزیزم.
ممنون بابت اعتماد کردنت و رمز دادنت

دوستانه سه‌شنبه 6 مهر 1395 ساعت 09:22 http://doostaneh7985.blogsky.com

سلااااااام خاتون عزیز
چه عالی بود خاطراتت منو هم بردی به دوران کودکی و شیطنتها با دختر عموها و پسرخاله ها چقدر اتیش میسوزوندیم
پاییزت مبارک . ان شالله این پاییز یکی از بهترین پاییزهای عمرت باشه

سلااااام زهرا جاااااان
همه از این شیطنتا داشتن انگاری
پاییز شمام مبارک همینطور بر ای شما

مارال شنبه 10 مهر 1395 ساعت 06:56 http://maralvazendegi.blogfa.com

عزیزم همیشه به سفر...خیلی خیلی جاهای خوشگلی بودن...کیف کردم از عکسا

ممنونم ازتون.
نوشششش جونتون.جای شما سبز

گمشده پنج‌شنبه 15 مهر 1395 ساعت 03:19 http://light-star.blogsky.com/

چون خونه نداشتین بچگی نکردین؟ البته اینو نگفتی اما پشت سر هم گفتی آدم خود به خود این به ذهنش می رسه. منم بچگی نکردم. اما به بچه های الان که نگاه می کنم می بینم ما حتی اگه بچگی هم نکردیم واقعا معصوم و بچگانه بودیم من حتی تا 23 سالگیم انگار یه بچه ی 15 ساله بودم.

" اخرین نفر که داریه رو یاد گرفتم." داریه چیه؟

منم فک می کنم هر کی صداش سور داره حتما خودش عاشق بوده نه از اونا که دیگه یادشون رفته. از اونا که یه چیزی برای همیشه از عشقشون ته دلشون مونده.

یه بار یه کتاب فک کنم روان شناسی بود می گفت آدم هایی که بچگی شون تو دوران جمگ جهانی و قحطی بوده لعدن بزرگ شدن خود به خود خسیس شدن چون همیشه فک می کنن اگه یه چیزی تموم بشه چی کار کنن؟
از رو همین می خوام بگم شاید چون آب نداشتین و سخت بوده ترس نبودن آب گرفتی

بچگی نکردم یعنی اینکه حب زود باید برمیگشتیم و تا میخواستیم بازی کنیم وقت رفتن میبود.نشد اونجوری که باید راحت و اسوده بازی کنیم.

داریه همون اصوات صوتی هست که قبلا به جای آهنگ استفاده میشد.با دست نواخته میشه.اصلاحا میگیم دایره اما درستش داریه س.

چه جالب و تامل برانگیز.اره نوشته بودم که از اون وقتا ترس از نبود اب گرفتم و همیشه فکر میکردم که مثلا یه ماه تا دوماه میریم میمونیم و برمیگردیم اما اونایی که اونجا ساکنن همیشه وضع همینجوریه.

امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.