بـخـت خـواب آلـود مـن

بـخـت خـواب آلـود مـن

ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت،،،،،انقدر بابخت خواب آلود من لالا چرا؟؟؟
بـخـت خـواب آلـود مـن

بـخـت خـواب آلـود مـن

ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت،،،،،انقدر بابخت خواب آلود من لالا چرا؟؟؟



کتابخوانی



خب دارم خوشبختانه این روزا کتاب خوندن بچه ها رو میبینم  .کتاب خون شدن همشون."سی" که هر روز کتابخونه میره و جدیدا "ف" رو هم میبره.این وسط "سا"رفته کتابخونه ثبت نام کرده که دیده و شنیده شده که فقط یه روز رفته کتابخونه و به گفته خودش تو 5-6ساعت فقط یه کتاب کم حجم رو به سختی خونده و جالبه که میگه چیزی هم نفهمیدم ازش خخخخخ.تا همین جاشم خوبه.حداقل روخونیش خوب میشه.بیتا هم زیاد وقت نمیکنه و اونم علمی میخونه


تا یک سال پیش کسی از بچه ها که با نت کار داشت باید صبر میکرد من کارامو انجام بدم بعد بیام بشینم کنارشون و اجازه ورود به نت رو بدم.

نمیتونستم بزارم تنهایی وارد این دنیا بشن.من خودمو مسئول میدونستم چون بیشتر از همه افراد خانواده  ،من با نت سروکار داشتم.

این" ب" طفل معصوم رو انقدری از نت ترسونده بودم یه هفته صبر میکرد بیاد خونمون بعد با نت گوشی خودش جلوی من وارد نت میشد و کارشو انجام میداد.ینی یه جوری از این محیط ترسونده بودمش که جز منم با کسی همراه نمیشد و من باید کنارش میشستم تا کاراشو کنه.


خب به هر حال میدونید که یه کلیک میکنین 10 صفحه چه مجاز چه غیر مجاز باز میشه و اعتمادی به این صفحات مجازی نیست.منم خیلی دوس دارم که بچه ها سالم بزرگ بشن تو این سن بسیار حساس.حالا یه شش ماهی میشه که "ب"رو سپردم به مامانش که خودش مراقبش باشه.

حالیا اینا بازهم تا منو میبینن اجازه میخوان و جدیدا به کتاب هم کشیده شده.ینی شما فکر کنین آخر هفته ها7-8جلد کتاب  میارن اگه من تایید کنم میخونن.رسما شدم کتابخون بچه ها دیگه.


"ف" چن تا کتاب ترسناک برام آورد "سی" کتابی درمورد شاهنامه و "سا"چن تا کتاب داستان اورده .منم ناچارا همه رو خوندم و تایید کردم.

یه کتاب جالبی از آر استالین خوندم که جالب بودو موضوع نوشتن امروز منم هست. اینه که دختر و پسری قرار میزارن که دفتر خاطرت بنویسن تا نمره Aرو تو کلاس بگیرن .


پسره دفتری پیدا میکنه و تصمیم میگیره که توی اون دفتر بنویسه.همون موقع دفتر رو باز میکنه و میبینه که با دستخط خودش مطلبی نوشته شده. قضیه از این قرار بود که برنامه فرداش،،  شب نوشته میشد بدون اینکه پسرک نوشته باشه ..هر شب نگاهی بهش میندازه و با دستخط خودش،برنامه و اتفاقات فردا رو میخوونه.خیلی جالب بود.جالب تر اینکه آخرین صفحه این کتاب نوشته شده بود مرده.و در واقع روز آخر زندگیش بود.


بعد از اتمام این کتاب فکریدم که خب اولش جالبه که بدونی فردا قراره چه اتفاقی بیافته.مثلا تو اون دفتر از امتحاناتی خبر میداد که مثلا معلم یهویی میگیره از بچه ها و کسی جز این پسره خبر نداشته.اما خب یه سری اتفاقات بدی هم میافته که پسره نمیتونه جلوگیری کنه.وهر کاری میکنه که بتونه جلوگیری کنه  ولی نمیشه.و خیلی ها هم بهش مشکوک میشن بابت رفتاراش.و حتی یک بار اون رقیب دخترش دفتر رو ازش میدزده.


داشتم فکر میکردم به اینکه خب اگه منم داشتم اون دفتر رو به جز هیجان های اولیش، حتما وابسته میشدم و با اینکه شایدمثل این پسره بارها تصمیم بگیرم بندازمش دور تا خبرهای بد رو ندونم.اما همون موقع حس کنجکاوی دونستن اینکه فردا قراره چه اتفاقی بیافته روز از نو و روزی از نو میشد.تصورشم وحشتناکه حتی.اینطور نیست؟؟؟؟اینکه بدونی فردا تصادف میکنی یا اینکه میدونی دوستت تصادف میکنه و تو هر کاری میخوای کنی تا این اتفاق نیافته ،باز می افته.این وحشتناکه که از دست تو هیچ کاری بر نمیاد و حتما اون اتفاق چه بخوای و چه نخوای می افته.هر اتفاق بدی هم میخواست بیافته باز این کنجکاویه اساسی یقه منو میگرفت که نخوام اون دفتر رو دور بندازم.فقط اون مرگه ترسناک بود.این که بدونی با آخر این دفتر تو هم میمیری.


به نظرم کتاب جالبی بود.متفاوت بود کمی.قبلا این جور داستان و فیلم ها رو دیده بودم و خونده بودم اما اونا باز میتونستن تغییری بدن تو روند اوضاع اما این کتاب نه!!!باید ا ن اتفاق ها می افتاد.

خوبه فکر کردن به این موضوع شمام فکر کنین و دوست داشتین نظرتونو بگید که شما چیکار میکردین اگه این دفتر رو داشتین.


+++به "د"میگم منو دوس داری یا "ل" رو؟؟؟میگه لی لا رو.میگم پس منم میرم خونمون .با یه حالت منت گذاشتن میگه عمه جان تو روهم دوس دارم بیا بازی.اصن فحش بده بهتر از اینه

خدا میدونست که تا حالا به این نیم وجبی زبون نداده بود.

+++نتایج کنکور اومد ."س"فکر نکنم امسال بتونه قبول بشه.


+++چن روز دیگه تولد "سا" و" بی" به فاصله دو روز


+++کتاب بخونید خیلی خوبه.


+++واااااااااای من یه چیزی میخواستم بگم یادم رفت.


+++آهان منم یه ایده ای اومده تو ذهنم که حس نوشتن رمان رو  ندارم العان .ولی خب خوب بود بسی .بعد مدتها یه ایده اومد تو ذهنم


نظرات 10 + ارسال نظر
فاطمه جمعه 22 مرداد 1395 ساعت 19:55

سلام بر خاتون جانمان.انقدر خوشحال شدم پست جدید گذاشتی
باریکلا.افرین.به تو میگن یا خاله درست و حسابی خوووووب و مسئول.منم یه دو سه روزی شده که دارم یه کتاب میخونم.ولی واقعا 1 ص میخونم و بعدش یه چزخی تو نت میزنم باز 5ص میخونم و دوباره.اینه که هر کتابی جذب کننده نیست.ولی خیلی دوست دارم این کتابی رو که تو خوندی رو بخونم.اسمش چیه؟یه کم هیجان لازمه.دلم میخواد واقعا بخونم اما نمیتونم.حوصله ندارم.

سلام بر فاطمه جانمان
ممنون لطف داری.من زندگیم با بچه ها گذشته.
کتابای مرحوم سردادور رو بخون .خیلی جذابه.یه مدت طولانی حتما نخوندی که حالا حوصله خوندن نداری.
اسمش من مرده ام هستش.اونقدر طولانی نیس و مخصوص نوجوناست.

فاطمه جمعه 22 مرداد 1395 ساعت 20:09

یه سوال دارم خاتون آخرش میمیره؟چه حیف که ادم وقت مردنشو بدونه.
یه وقت زیاد سرزنشش نکنید سینا رو.سال اولی بود ایشالا سال بعد.
قربوووووون اون دانی برم.یاد بچگیای نسرین افتادم.وقتی حرف میزد من دلم میرفت براش.
خاتون بنویس.خواهشنننن بنویس.انقدر ذوق دارم بخونم انقدر تنبل نباش دیگه.
خاااااااااااااااااااتون

نه از خواب بیدار میشه و میبینه داره خواب میبینه.بعد دوباره اون خوابه تکرار میشه.اما در واقعیت.خیلی بده واقعا.خدا دونسته که زمان مرگ رو نگفته.
نه بابا چه سرزنشی.دیگه کاریه که شده.امیدوارم سال بعد بجنبه و قبول شه.
مرسیخاله فاطمه جون.
باور کن حس نوشتن ندارم.

زهرآ جمعه 22 مرداد 1395 ساعت 22:24

سلاااام چه پست پر محتوایی. متعجب شدم پست جدید نصبیدی:))))
اخی شما چه خاله وعمه خوبی هستی... بیچاره بیتا را چه ترسوندی؛). ماشالا نوه های مثبتی دارین. ..کتاب و نت تحت کنترل

سلااااااام زهرآ جان. حسم اومده جدیدا مینویسم.
ممنونم.خب من خودم تو سن پایین خاله و عمه شدم و بیشتر نیازهاشدن درک میکنم و مواظبشونم.
آره خداروشکر خوبن.کاش همینجور بمونن

زهرآ جمعه 22 مرداد 1395 ساعت 22:34

عجب کتاب جالب و مهیجی... من اگه اون دفترو داشتم احتمالا ااز سر کنجکاویم همه صفحاتشو میخوندم و دنبال اتفاقای خوب میگشتم ولی خاتون یه ترسی اومد تو جونم که اگه اتفاق ناراحت کننده دیگه باشه بین اون روزا چیکار کنم، شاید اصلا دفتر رو دور مینداختم!!! خخخخ اخه چه سوال سختیه میپرسین:))
خاتون جان اخر این داستان چی میشه؟

نه کل صفحات رو نمینوشته.دفتر خالی بود و فقط کارهای روز بعد رو میشد دید.
اتفاقای خوب داشت اما خب بدهم همینطور.
دقیقا به خاطر این موردی که گفتی متم گرخیدم.چون هیچ جوره نمیشد جلوی اتفاقات بد رو گرفت.
خخخخخخ عاره سوال سختیه اما شما خوب جواب دادی.

زهرآ جمعه 22 مرداد 1395 ساعت 22:35

اخره داستان در جواب شما به فاطمه خانوم را خوندم

بله منم چون این پیامتو خوندم دیگه طولانی نکردم جواب رو.

زمزمه باران... شنبه 23 مرداد 1395 ساعت 06:38 http://www.baran-bahari.mihanblog.com/

سلام
رئیس مجمع تشخیص کتاب
عه
رئیس شورای تایید محتوای کتاب

احساس مسئولیت این روزا کمتر شده

ترس چیز خوبی نیست
آگاهی دادن بهتره
هر چیزی رو میشه هم خوب ازش استفاده کرد و هم بد
بستگی به خودمون داره
نت هم همینطوره
سایت های خوب بهشون معرفی کن(چه برای تحقیقات،چه بازی و سرگرمی و...)
در مورد اطلاعاتشون تو این زمینه بالا ببر که برای آمدن به نت بهت وابسته نشن

اما در مورد اون دفتر
اگه ساعت برنارد هم بود دیگه فردا و زمان کلا تو دستمون بود
فردا همون امروزی هست که دیروز منتظر اومدنش بودیم(به به..فیلسوفانه بود)

چی یادت رفت؟؟

پیش پیش تولد بیتا و سینا مباااارک

ترس خوب نیس اما هیجان گاهی لازمه.اونم تو این سن.و اینکه من میدونم این سن بحرانی ترس رو رد کردن.
زیاد با نت سروکار ندارن الان دیگه.اوتوقتا برای تحقیق و عکس برای درس بود که استفادشون زیاد شده بود.
من خودم یه کتاب آموزشیم
دیگه خیلی پیچیده اش نکن.هنوزم زوده باید فعلا درسشونو بخونن.
یادم اومد دیگه.نوشتم یه ایده اومده تو ذهنم برای رمان نوشتن.
نه این با ساعت برنارد فرق میکرد.جالب بود.
ممنوووووووووونم
تولد بیتا و سالاره نه سیناممنووووووونم

فروغ شنبه 23 مرداد 1395 ساعت 06:38

سلام سلام

یاد سریال ساعت برنارد افتادم
و اونیکی سریاله که واسه آقاهه روزنامه ی یه روز بعدو مینداختن تو خونش اسمش یادم نمیاد

منم خیلی به این چیزا فکر میکردم جوون که بودم
اون وقتا دوس داشتم ساعت برناردو با خودم ببرم سر جلسه کنکور

به به فروغ خانممممممممم
سلام به روی ماهت دختر مردادی
ولی این با ساعت برنارد فرق میکرد.اون روطنامه رو یادم نمیاد چرااااااااااا
منم خیلی جاها اگه ساعت رو داشتم میبردم حتما.

زمزمه باران... شنبه 23 مرداد 1395 ساعت 16:49 http://www.baran-bahari.mihanblog.com/

ببین تبریک تولد بیتا و...یادم بود
اما یادم نیومد سینا بود یا سالار
عمه خاتون
این فراموشی مسری بود خب

خو من نوشتم اسمشو
اسمش...نیست سالاره
داری مثل خودم پیر میشی

فاطمه شنبه 23 مرداد 1395 ساعت 22:55

خیلی تنبل شدی خاتون.قبلا اینجور نبودی.

قبلا رو بیخیال الانو بچسب.

یه دونه یکشنبه 24 مرداد 1395 ساعت 09:55

بیشتره اتفاقات فردارو میتونه جلوشو بگیره
مثلا تصادف از اون خیابون ردنشه
معلم قراره پای تخت کنه پس میشینی میخونی وخیلی اتفاقات دیگه
یه پیشنهاد
کتابایی که میخونی وهمیشه خلاصه ای ازاون اینجا بنویس خیلی خوبه

نه دیگه این هر کاری میکرد نمیتونست جلوشو بگیره چون دقیقا تو اون زمون انگار بی اراده داشت اون کارو انجام میداد.عه چه جالب داشتم میزاشتم.

امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.