بـخـت خـواب آلـود مـن

بـخـت خـواب آلـود مـن

ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت،،،،،انقدر بابخت خواب آلود من لالا چرا؟؟؟
بـخـت خـواب آلـود مـن

بـخـت خـواب آلـود مـن

ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت،،،،،انقدر بابخت خواب آلود من لالا چرا؟؟؟



اندر احوالات گذشته من



گفتیم بیاییم یه خونه تکونی کنیم و یه سری بزنیم اینجو. با روزای بلند و کسل کننده تابستون در چه حالید؟؟؟

دیشب باز از همون شب بیداری هایی بود که با زن داداشه گرم صحبت بودیم و حرف به گذشته ها کشید. من

همیشه فکر میکنم که یه آدم خیلی آرومی بودم و درواقع هنوزم اعتقاد دارم.اینو هر بار میگم میگن بهم تو آروم بودی؟؟؟و من عمیقا الان هم اعتقاد دارم که بله من یه بچه آرومی بودم و هستمکاری به کسی نداشتم و ندارم.درسته که دوست های دختریم کم بود و اغلب دوستام پسر بودن اما یادم نمیاد که دخترا رو اذیت کرده باشم اما دیشب حرفای زن دادشک چیز دیگری بود انگار.


میگفت تو که میومدی دِه ،، ما از ترسمون نمیدونستیم چیکار کنیم.تو خیلی قلدر بودی و زیاد زور میگفتی.منم با چهره بسی تعجب زده گفتم من؟؟؟ کی؟؟؟من هیچی یادم نمیاد .گفت یادته چقدر حیوونا رو اذیت میکردی؟؟؟ اونجا بود که یه چیزایی یادم اومد و یه فلش بک کردم به گذشته و گفتم نههههههه.اصلن من بچه حیوون آزاری نبودم.راستش خیلی هم دلسوز بودم.الان میگم چرا .


مثلا یکی از کارایی که میکردم این بود که اردک خاله ام رو میگرفتم و سوار فرغون میکردم و روشو میکشیدم که سردش نشه خخخخخخخخ.خو میگفتم حیوونکی سردش میشه.ده ما شباش خیی سرد بود و عیدا که میرفتیم اونجا دلم میسوخت میگفتم سردشونه این اردک ها.به زور میگرفتمشون و اول یه زیر انداز مینداختم و بعشدش اردک رو میزاشتم و بعدشم روش یه چیزی میکشیدم که سردش نشه.یا اونوقتا که خیلی زیاد دوست داشتم مثلا اسب سوار شم این حرکت رو روی گوسفندا پیاده میکردم و میخواستم سواری ازشون بگیرم.و خب این در نظر من بایدددددد مثل اسب بهم سواری میداد.تصور کنید که من به زور میخوام سوار شم و جمعیتی داد و بیداد که میفهمیدم منظورشون اینه که انقدر این زبون بسته رو اذیت نکن.گفتم که ترکی بلد نبودم و میگفتم پس این چرا راه نمیره هی حیوون هییییییییی.خخخخخخخخ.


خون به جیگرشون میکردم ینی.خلاصه با هزار تا وعده و وعید منو از روی گوسفندا پایین میاوردن.

یا مثلا واقعا منظوری نداشتم وقتی سر به سر سگ عمو نیت اینا میزاشتم.دوست داشتم بیاد پاچمو بگیره ببینم منو تو این مدت شناخته یانه؟؟؟یا مثلا اگه جوجه های مرغی رو برمیداشتم تا مادرش بیاد دنبالم،ففقط به این خاطر بود که ببینم واقعا بچه هاشو با اون یکی بچه های مرغ بغلی اشتباه میگیره یا نه.اینا هیچکدوم و مخصوصا اون خوابوندن اردکه جدا میگم در نظر من اصلا آزارو اذیت نبود .محبت بود،عشق بود،صفا بود.هر چند میدونم که میخواین بگین حیوون آزاری بود ولی من واقعا در فکر و نظرم محبت بود. مثلا یه وقتایی هم مورچه ها رو مینداختم تو آب و بعد چند دقیقه فکر میکردم دکترم و و مثلا میومدم از تو آب نجاتشون میدادم خخخخخ.بعد با خیال راحت از اینکه باعث نجاتشون شده بودم راحت میخوابیدم.


من جوجه و جوجه اردک هم دوست داشتم.دوس داشتم بزرگشون کنم.یه بار سر حسادت اردک همسایه مونو رو کشتم.چون همش میومد غذای اردکای منو میخورد.بعدها رفتم و ازشون حلالیت خواستم و هنوزم یادم بهش می افته میمیرم و زنده میشم.البته واقعا قصدم کشتنش نبود فقط میخواستم کمی اذیتش کنم.بهتره که زیاد ننویسم.هنوزم حالم بد میشه یاد اون نادانی خودم میافتم.


شاید از اون اتفاق بود که من دیگه جوجه رنگی و جوجه اردک نخریدم و الانم تا میان سمت من به شدت میترسم .منی که عاشق حیونا بودم الان از یه مورچه گازی هم میترسم و این البته باعث نمیشه که نخوام مارمولکی ببینم و نکشمش.


بعد از این ماجراها که کم نبود یادم انداخت که یادته بادکنک میخریدی و به ما نمیدادی؟؟؟من بازم یادم نیومد.آخه من اغلب چیزایی که دیگرون یادشون نیست یادمه.البته یادمه که بادکنک خیلییییییییییی میخریدم و الان "د" زیراکس منه.اینو یادم نمیاد که میگفت به ما نمیدادی و حالا یه بار قایمکی ازم کش رفته بود و من اومدم بیرون از خونشون و اونو درآورده و باد کرده و ناغافل من چیزیم مونده خونه خاله و برگشتم تا برش دارم دیدم بادکنک من دست زن داداشک میباشد و همونجا مثل اینکه زدمش به گفته خودش و بعد بادکنک رو ترکوندم خخخخخخخ.به هیچ عنوان هر چی زور زدم به این واقعه یادم نیومد که نیومد.


و خب خیلی حس های خوب و بد داشتم از اون دوران وبازم میگم من اغلب کاری به کسی نداشتم و از همون اولم درون خودم با خودم بازی میکردم تنهایی.منتهی شیطنت نداشتم یعنی ذاتی نبود حالا گاهی میشد البته




+++جدیدا پی بردم که وقتی ناراحتم یا عصبانی بدون اینکه بفهمم لبمو می کَنم.اصن امروز دیدم لبام شده جگر زلیخا خخخخ.







نظرات 31 + ارسال نظر
معلم یکشنبه 10 مرداد 1395 ساعت 19:42 http://shirinbeyan.mihanblog.com/

اینهایی که گفتی مهر ومحبت حیوونه است
یه ژن خاصی که بعضی ها دارن. وبقیه ندارند..

متوجه نشدم منظورتونو.

زمزمه باران... یکشنبه 10 مرداد 1395 ساعت 20:08 http://www.baran-bahari.mihanblog.com/

اصن آبجی خاتون حیوون آزار نیست
مگه داریم
مگه میشه
آخه
گوسفند سوار شدن کجای دلم بذارم

باور کن حیوون ازار نبودم.اینو واقعا جدی گفتم.میدونستم حرفامو باور نمیکنین.من در نظرم محبت میکردم.
یه جا جاش بده دیگه.سواری نمیداد خووووو.
ده ماهم اسب نداشت

زمزمه باران... یکشنبه 10 مرداد 1395 ساعت 20:09 http://www.baran-bahari.mihanblog.com/

عه
منم مث خودت لبو میشم

برای کندن لب عایا؟؟؟

زمزمه باران... یکشنبه 10 مرداد 1395 ساعت 20:14 http://www.baran-bahari.mihanblog.com/

ببین اگه حیوون دیگه ای جا مونده بگو هاااا

نه دیگه بقیه اشو نمیگم

زمزمه باران... یکشنبه 10 مرداد 1395 ساعت 20:24 http://www.baran-bahari.mihanblog.com/

برعکس خودنم
من عصبانی میشم یا ناراحت سرخ میشم
حواسم نبود.ببخشید

اهان.
اون برای قبلنا بود .جدیدا به این مرض گرفتار شدم که لبامو میکنم.

زمزمه باران... یکشنبه 10 مرداد 1395 ساعت 20:39 http://www.baran-bahari.mihanblog.com/

یه عادت هست
میشه ترکش کرد ولی باید حواست باشه
معمولا تو ناراحتی میشه حواسمون باشه اما تو عصبانیت واقعا هنر میخواد
من تو عصبانیت مغزم قفل میشه

اون موقع هایی که دارم این عمل رو مرتکب میشم در واقع جلوی خودمو دارم میگیرم که پرخاش نکنم و چیزی نگم.مشغول میکنم خودمو اینجوری.

MANANDE MAH یکشنبه 10 مرداد 1395 ساعت 21:33 http://manandemah.blogsky.com/

سلامممممم
خوبی؟
:))
سوارش شدییی؟؟؟؟؟؟کشتمت:)))

سلامممم
ممنونم.
عاره حرکت نکرد حتی یک قدم

دوستانه یکشنبه 10 مرداد 1395 ساعت 21:34 http://doostaneh7985.blogsky.com

سلام بر خاتون حیوان دوست اما به سبک خاله خرسه

وااای دختر من فکر میکردم تو دنیا فقط پسر دایی من شره که دیدم نه یکی شرتر از اونم هست

سلام بر زهرا بانو محافظه کار.

بابا باور کنین من شر نبودم.ای خداااااااااا.من خعلی مهربون بودم. منتهی مهربونی من به صرر حیونا تموم میشد

+++ممنون بابت رمز
+++در مورد پیام دومتون :خخخخ دور از جون شما .جون مزاحمام درآد.شما که صاحب اختیارین
شما هر قدر دوست دارین پیام خصوصی بزارین

ی دوست یکشنبه 10 مرداد 1395 ساعت 21:56

سلام.چقده تو لجبازی دختر.ایمیلمم که برات گزاشتم باز جواب ندادی.باشه منم این بار خصوصی نمیپرسم ازت.ولی خواهشا تایید کن تا بدونم چه غلطی باید بکنم وجواب بده حالا که من خصوصی نمیزارم.خواهشا فقط عصبانی نشو.
آیدی تلگرام لاین حتی وایبر اگه داری بده.شماره اتم نخواستیم .وقتی ادت کردم میفهمی کی هستم.چقدر تو ناز داری!!!
والا من جونم در اومد بس که تو جواب منو ندادی.اگه جز من مزاحمی داری بگو حلش کنم.جدی میگم.

سلام.
جوابتو میدم.من نه لاین دارم نه وایبر.ایدی هم ندارم.اصلا من دوستی مثل شما ندارم.جواب کامنتاتونم نمیدم. یعنی فکر کردی شمارمو میدم بهت؟؟؟ غیر از تو هم مزاحم دارم .منتهی خودم از پس همه تون برمیام.نیازی به شما نیست.تو شر نرسون خیرت پیشکش.

فاطمه یکشنبه 10 مرداد 1395 ساعت 23:58

سلاااام خاتونننننننننن
دختر تو چه شر بودی بیچاره حیوانات از دست تو چی میکشیدنمن یه دونه از این کارای تو رو نکردم با گوسفندا چرا اینکارو میکردیسوارشون میشدی دمت گرم .حال داد این پستت به من.عااالی بود یعنی کیف کردم واااای مرغ آزار جوجه آزارررررررر هاپو آزاربزار یه بار دیگه بخونمش

سلام.
دررررررررررد برای چی انقدر میخندی.میگم شر نبودم داشتم محبت میکردم خوووو
میخواستم سواری بگیرم ازش

فاطمه دوشنبه 11 مرداد 1395 ساعت 00:07

قااااااااااااتل
تو یه قاتل هستی قاتل پیدا شد.خدایی من اصلا شهامت تو رو نداشتم.از اولم میترسیدم از ایک جونورا اونوقت تو کشتیشون قاتللللللل
اون مورچه کشیت منو کشت اصلا خانم دکتر

نکن اینکارو .انقدر به بدنت آزار نرسون.حرص نخوووووووور خواهری

درررررد نخند انقدر
من خاتون یک عدد قاتل من جسور بودم اما الان ترسو هستم.
درد خانم دکتر .
بیشوررررر

سعیمو میکنم خو

فروغ دوشنبه 11 مرداد 1395 ساعت 04:18

چه بچه ی تخس خوش قلبیینی عاشقتم
یه پسرخاله دارم تومایه های خودتحیووون آزاااااررررر
منم یه جوجه ی سبز داشتم وقتی مرد انقد ناراحت شدم

تخس خوش قلب
عزیزان من من حیوان دوست بودم نه حیوان آزاررررر
من از این مردنا زیاد دیدم و سبب مردنشونم خودم بودم
شما که خودت یه روانشناس باحالی باید بدونی کار من محبت بوده نه آزار

بابا جان دوشنبه 11 مرداد 1395 ساعت 11:58 http://farhadmehrbina.blogfa.com

سلام خاتونم خیلی وقت بود سری نزده بودی و چون بلاگفایی هم نبودی آدرست رو در فهرست لینکم نداشتم ، می دونستم شیطونی ولی نه اینقدر ، آفرین به قلم شیرینت

سلام آقای مهربینا
منم ادرس شما رو نداشتم و از کامنت ها پیدا کردم.
بخدا من شیطون نبودم.خیلی اروم بودم .مهربون به جای شیطون کلمه خوبیه برای من
ممنونم

kargar دوشنبه 11 مرداد 1395 ساعت 13:54 http://karigar.parsiblog.com

یک کارگر را همه می شناسند.

من نمیشناسم متاسفانه

مداد آسمان دوشنبه 11 مرداد 1395 ساعت 17:43

قلدر بودن چه حسی داره؟
منم یه دوست دارم که لبشو میکنه.

احساس فکر کنم خوبی داشته باشه که همه بترسن از ادم. یاشایدم یه حس زورگویی.به هرحال میگن من قلدر بودم اما من خودم اینجور فکر نمیکنم.
عاره حتما اونم موقع عصبانیت لبشو می کنه.

معلم دوشنبه 11 مرداد 1395 ساعت 20:35 http://Www.shirinbeyan.mihanblog.com

محبت انسانها به حیوانات....

خوش خنده شدین جدیدا آقای معلم.

vahid دوشنبه 11 مرداد 1395 ساعت 20:52 http://vahidmahmoodiyan.blogsky.com

سلام و شب بخیر
روزها و شب ها می ایند و میروند.
و ما تا چشم می آییم بر هم بزنیم عمرمان رفته.
انسان قاعدتن موجود عجیبیست.خودم را میگویم.تا وقتی کودکیم دوست داریم بزرگ شویم و وقتی بزرگ میشویم دوست داریم کودک شویم.
قدر روزها و شب هایتان را بدانید.
نگذارید ساده این روزها بگذرند که حسرتش جانفرساس.
روزهاتون پر ازیاد خدا، لبتان همیشه خندان

سلام .
ولی من هیچوقت دوست نداشتم بزرگ شم هیچوقت هیچوقت هیچوقت...
این ساده نگذرید رو نمیفهمم.چه بخوایم نخوایم داره میگذره.
ممنون

آذر دوشنبه 11 مرداد 1395 ساعت 22:06

سلام
من که فکرکنم ازهمون بچگی ازارم به حیونا نمیرسید
حتی الانم
بچگی هات معلومه بچه شجاع بودی و بقیه ازت میترسیدن
حق هم داشتن

سلام.
منم ازار نمیرسوندم محبت میکردم.
الان میترسم.
عاره خیلی شجاع بودم.خیلی هاااااا.اگه بگم از کجاها افتادم و چکارا کردم
چرا حق داشتن بیشووووووور؟؟؟

مارال سه‌شنبه 12 مرداد 1395 ساعت 18:39 http://maralvazendegi.blogfa.com

ای شیطوووون.
باید بیام روی لبات فلفل بمالما

حیوون دوست بودم در واقع
لبای جگر زلیخام رو؟؟؟دلتون میاد؟؟؟مامانم بچه بودیم میگفت میریزم تو دهنتون هیچوقتم نریخت

زمزمه باران... سه‌شنبه 12 مرداد 1395 ساعت 21:33 http://www.baran-bahari.mihanblog.com/

سلام آبجی خاتون.خوبی؟
ببین حیوون جدیدی رو مورد محبت قرار ندادی عایا
من هنوز تو سواری گرفتن از گوسفنده موندمااا

سلام عزیزم.ممنون
جدیدا نههههه ولی قبلا بز ها رو اذیت میکردم محبت نه هاااااا اذیت .چون بدم میومد ازشون شاخشونو میگرفتم و میکشیدم
هنوزم بدم میاد ازشون

آذر چهارشنبه 13 مرداد 1395 ساعت 13:02

برات یه کامنت نوشتم اما پاکش کردم.

حتما اینجور صلاح دونستی دیگه.

فروغ پنج‌شنبه 14 مرداد 1395 ساعت 04:41

سلام عزیز دل
روزت مبارک
آجی مجرد هم اگر داری از طرف من بهشون تبریک بگو

سلام خانم خانما
ممنوووووووونم

یه دونه پنج‌شنبه 14 مرداد 1395 ساعت 11:44

سلامممممممممممممممممم.خوبی؟
چه عجب افتخاردادی واومدی
روزت مبارک خانم انشالا همیشه شاد وسربلند وموفق باشی عزیز
منم شیطناتتو نسبت به حیوونا داشتم وهنوزم دارم بقول معروف دوستی خاله خرسه
تا گفتی چیزی رو اردک مینداختم یاد خودم افتادم
هنوزم بزرگ نشدم واین اگه یه روزی این حیوونا رو بیارم خونه همینکارو باز باهاشون میکنم.
ولی بت نمیاد قلدر باشیا

سلااااااااااام عزیزم.ممنون ایشالا که توام خوب باشی.
فعلا که شما نیستی خانممممممم.
ممنونم فاطمه جان.
باور کن من از صمیم قلبم بهشون محبت میکردم.
عخخخخخخییییییی الان تو این سن و سال میشه حیوون آزاری.ولی منم گاهی وسوسه میشم میگم اخه مثلا گنجشکا سردشونه خووووومنتهی خیلی ریز تو ذهنم میفکرم.
منم فکر نمیکنم قلدر بوده باشم.اگه کسی باهام کاری نداشت کاریشون نداشتم ولی اگه پا رو دمم میزاشتن واویلاااااااا میشد

زمزمه باران... پنج‌شنبه 14 مرداد 1395 ساعت 13:23 http://www.baran-bahari.mihanblog.com/

سلام آبجی خاتون سوارکار
عه
با محبت
روزت مباااااارک

سلام قاصدک جان ودرررررررررد قاصدک جان.میدونی اون موقع ها امکانات نبود خووووو
ممنوووووووونم عزیزم

زهـــرآ پنج‌شنبه 14 مرداد 1395 ساعت 17:51

سلام عزیزم روزت مبارک
خاتون واقعا حیوون ازار نبودی؟ بیا در گوشت بگم، بچه بانمکی بودیاااااا اصن حض کردم. شیطونیای الانت چطوریه؟؟

سلام عزیزم.ممنونم
نه به خدا حیوون آزار نبودم،حیوون دوست بودم.
بزار منم درگوشت بگم تو چقدر باشعوری
الان فقط من نقشه میکشم بچه ها اجرا میکنن

ترانه بهار پنج‌شنبه 14 مرداد 1395 ساعت 19:21 http://taraneh-bahar.mihanblog.com

سلام بانو
خوبی؟
روزت مبارک خاتون جان
خیلی طولانیه متنت الان وقت ندارم بخونم
بعدا دوباره میام

سلام عزیزم
سلامت باشی.ایشالا که توام خوب باشی
ممنونم عزیزم
باشه

زهرآ پنج‌شنبه 14 مرداد 1395 ساعت 22:37

آخییییییییییییی یه وبلاگ با یه آهنگ آروم بخش که پلی میییییییییشه
خاتون جون تو این دوره تلگرام و اینستا این کارت محشر وعااااااالیه
آخیش دلم حااااااااااااال اومدا....

خیلی خوشحالم که خوشت اومده و باعث آرامشت شده

فاطمه جمعه 15 مرداد 1395 ساعت 18:46

سلام عشقولی.روزت مبارررررک با یکروز تاخیر

سلام عزیزم.روز توام مبارررررک

بهار یکشنبه 17 مرداد 1395 ساعت 14:54 http://likespring.blogsky.com

سلام عزیزم...
یعنی عاشقتممممممممم که سوار گوسفندا میشدی فکر میکردی اسبنکاش بچگیا دوست منم بودییییی

سلام گل دختر.
نه نه اصلا فکر نمیکردم که اسبن .گفتم ده ما اسب نداشت منم دوس داشتم سوار یه چی میشدم .گیر دادم به گوسفندا..
کاش.اونوقت شاید توام تایید میکردی قلدریمو اونوخ آبروم میرفت

یه دونه دوشنبه 18 مرداد 1395 ساعت 10:18

فک کنم اینجادوباره احتیاج به خونه تکونی داشته باشه ها

مشکلی نیس میتکونیم

مارال سه‌شنبه 19 مرداد 1395 ساعت 10:03 http://maralvazendegi.blogfa.com

منم زیاد به بهار گفتم خخخخ
وای اصلا هلاکم کردی عمرا اگه به اون لبای خوشگلت فلفل بزنم

اخ آخ ترس برم داشت نکنه منم به بچه ام بگم
دست شما مرسیخیالم راحت شد

امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.