بـخـت خـواب آلـود مـن

بـخـت خـواب آلـود مـن

ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت،،،،،انقدر بابخت خواب آلود من لالا چرا؟؟؟
بـخـت خـواب آلـود مـن

بـخـت خـواب آلـود مـن

ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت،،،،،انقدر بابخت خواب آلود من لالا چرا؟؟؟

 
بی بی...
 

سالهای ساله که فکر میکنم من به خواب عمیقی فرو رفتم و هر چی طی این سالها به خودم زور میزنم تا از این خواب عمیق و طولانی بیدار شم نمیشه.تا حالا به این فکر کردین که شمام خوابین؟؟؟


 
*******

من سالها پیش یه بی بی داشتم.بی بی به ترکی یعنی عمه.

بی بی ،بی بی واقعی من نبود.بی بی مامانم بود که ماهم بالطبع بی بی صداش میکردیم  بدون اینکه بدونیم معنیش عمه میشه.اون وقتا ترکی بلد نبودیم.

بی بی یه پیرزن دوست داشتنی و مهربون بود با چروکای زیادی که تو صورتش داشت که نشون از زندگی کردن و زندگی ها دیدن بود.با اینکه زبونشو نمیفهمیدیم اما محبتشو به دل میگرفتیم و محبت با هر زبونی شنیدنی و فهمیدنیه.هر وقت میرفتیم شهرستون دائم میگفتیم بریم بی بی رو ببینیم.بوی مامان بزرگارو میداد.حداقل برای من که بوی مامان برگ رو نچشیده بودم.


 

دِهِ ما با دِهِ بی بی فاصله داشت.نمیدونم کدوماتون پست پدربزرگ مادر بزرگ منو خوندید،اینکه مثلا مادر بزرگم ازگنجه دیوار برای من خوراکی بیاره،خب من هیچوقت پدر بزرگ و مادر بزرگ نداشتم ،اما میدونم طعمش خیلی دلچسبه واون گنجه دیوار رو من از زمون بی بی یاد دارم .تصور میکردم اگه مامانبزرگ داشتم حتما تو خونه اش توی دیوارش گنجه ای پر از خوراکی داشت.


 
هر وقت میرفتیم خونه ش زودتر از مامان و بابا با سرعت خودمونو میرسوندیم خونه بی بی .اول ما رونمیشناخت.چشماش هر بار کم سوتر میشد.میفهمیدیم از حرف زدنش که مارو نمیشناسه و درواقع خیلی کم میبینه و اونوقت منو سمیرا میگفتیم ما دخترای فلانی هستیم .اونوقت بی بی با شنیدن اسم بابام ما رو به یادش میاورد. بلند میشد برامون از گنجه دیوارش بادوم و گردو میاورد و میگفت بخورین برای شما کنار گذاشتم و چه لذتی داشت توی خونه دهاتی و فندق و گردو خوردن.اومدنی هم کلی چیز میز به مامان و بابا میداد از جمله کره محلی.


 
کنار بی بی واقعا لذت میبردیم (بی بی مامان بزرگ سوسن بود و عمه مامانم)زمستونا که گاهی میومد خونه سوسن اینا بابام میرفت و به زور میاوردش.
آخه همیشه سرش دعوا بود.برامون ترکی قصه میگفت و حرف میزد وما هیچی نمیفهمیدیم و الان واقعا افسوس میخورم چرا بلد نبودیم ترکی حرف بزنیم اونوقت شاید الان حرفاشو وقصه هاش یادم بود.پفک خوردنو دوس داشت.به سمیرا هم میگفت سمورا.انقدر پیر بود که  که بابام رو دوشش میاورد.منو سمیرا ساعت ها از پشت پنجره ی خونه سابق به اونور خیابون نگاه میکردیم تا بالاخره بابا و بی بی رو ببینیم.


 

حالا از بی بی فقط یه صورت پرچین و چروک و دوتا چشم ریز و یه چادر که همیشه رو سرش بود و گاه گاهی لبخندی میزد،رو یادم مونده.میگن خانم خوب و مومنی بوده که تنها بچه هاشو مثل یه شیر زن بزرگ کرده بود.


 

دوم یا سوم ابتدایی بودم که یه روز صبح بود یا ظهر که خبر دار شدیم بی بی هم رفت...نمیدونم بهار بود یا  تابستون یا اولای پاییز.مطمئنم که زمستون نبود.من از شدت ناراحتی و هیجان رفتم خونه آبجی بزرگم و خبر بی بی رو دادم.سینا خیلی کوچیک بود.همه ناراحت شدن.


 

سالها قبل وقتی جایی میخواستیم بریم حتما از یکی دوهفته قبل برنامه ریزی میکردیم اما من که تا به حال یهویی نرفته بودم جایی وقتی شب خوابیدمو صبح پاشدم و خودمو تو ده بی بی دیدم شوکه شدم.یه شوک بزرگ که تا به امروز باهامه.برام باور کردنی نبود.اونوقتا راه درازی بود در نظر ما از کرج تا شهرستون.همش فکرمیکنم خوابه....


 
من دارم خواب میبینم و الان اگه بیدار شم باز خودمو توهال خونه قبلی میبینم که دراز کشیده و خوابم برده...
بی بی رو به خاک سپردیمو برگشتیم و من از اونروز و اون سفر یهویی و اون داد و بیداد و اون تصویر شبی که 
پسر خالمو دیدم و....فکر میکنم خوابم.اسم بی بی و یاد بی بی منو یاد این میندازه همیشه که از اون زمون به خواب رفتم و کاش بیدارشم.خیلی وقته که منتظرم چشم باز کنم و خودمو تو همون سن و سال ببینم.
 
خیلی وقته منتظر بیدار شدنم هستم و اونوقت اووووووووووو چقدر کارایی رو نمیکنم که الان کردم.چقدر راه هایی رو نمیرم که الان رفتم...کاش واقعا خواب بود...
 
راستی شمام به خواب رفتین تا حالا؟؟؟
 
 
 
عکس بی بی رو از آلبوم پیدا کردم و گذاشتم.درست همونجور که تو ذهنم مونده.با چادرهمیشه روی سرش.

اون دست سمیراست خخخخخخخخ.خدشو محو کردم دسش موند.


 
 
 
خدا بیامرزه همه اسیران خاک رو.امروز 5شنبه ست .اسیران خاک یادتون نره. همیشه به بی بی فکر میکنم و به یادشم همیشهههههه 
بی بی بخشی از خاطرات خوب ماست که یادش لبخند و چیزای قشنگ رو به یادمون میاره.
 
+++اول اینو بگم که نظر خصوصی خیلییییییییییییییییی خر  است هااااااا خیلیییییییییییییییی.بعدشم فکر میکنم که دارم تبدیل به خاتون سابق میشم و از این بابت خوشحالم.قبلنا خیلی کم نت میومدم و کمتر از این حتی پست میزاشتم.والان فکر میکنم دارم به اون زمون برمیگردم پس دیر به دیر سر زدنتم رو چشم پوشی کنید لطفا. 
 
+++سهم ما از خاک وقتی مستطیلی بیش نیست....
جای ما اینجاست یا آنجا چه فرقی میکند؟؟؟
 
 

نظرات 44 + ارسال نظر
زهـــرآ پنج‌شنبه 24 تیر 1395 ساعت 22:47

سلام خاتون جان جانان.
خدا بی بی رو بیامرزه. مسلما خوش سعادتی بهترازین نیست که شماهایی که عمه مامانتون بوده حتی دوسش داشتین.. خواب؟؟ متوجه سوالت نشدم

سلام زهرآی خوب خوبان
خدا نازنین مادر تو رو هم بیامرزه و بهشت برین نصیبشون کنه
منظورن تینه که شمام تا حالا این احساس بهتون دست داده که فکر کنین خوابین؟؟؟و دارین اینهمه اتفاق روخواب میبینین؟

مداد آسمان جمعه 25 تیر 1395 ساعت 09:58 http://medadekhatereha.blogfa.com

سلام.
خدا رحمتشون کنه.
هی دختر جان کاش خیلیا میفهمیدن زندگی دو روزه آخرش همه میریم تو یه وجب خاک.

سلام.
خدا رفتگان شما رو هم بیامرزه.
اوهوم.یه وقتی میفهمیم که دیگه خیلی دیره.خیلی هااااا

خدا رحمتش کنه

خدا رفتگان شما رو هم بیامرزه

سلام.
حالت خوب باشه کافیه.

سلام.
عاره

معلم جمعه 25 تیر 1395 ساعت 13:58 http://Www.shirinbeyan.mihanblog.com

خدا رحمتش کنه...
اگه خیلی دلت برای بی بی ها تنگ شده یه سر به سرای سالمندان بزن...
برای دل بی بی.....

خدا رفتگان شما رو هم بیامرزه

فاطمه جمعه 25 تیر 1395 ساعت 15:09

من باز سریع اومدم سریعم میخام برم.این عکسه خیلی قدیمیه.باید موضوع جالبی باشه.خیلی این خانم توی عکس مهربونه.می ام میخونم

عکس بی بی منه

فروغ جمعه 25 تیر 1395 ساعت 18:31

سلام خاتونی
فکر کنم این سومین باریه که دارم این پستتو میخونم
حال و هوایی داره این پستت منو بردی پیش مامان بزرگم اون روزا که بود
روحشون شاد
فکر میکنم متوجه منظورت از بخواب رفتن شدم
تو زندگیم یه وقتایی یه اتفاقایی افتاده که دوست نداشتم باورشون کنم یا باهاشون کنار بیام
حالا وقتی به گذشتم نگاه میکنم اون روزا رو درست و حسابی بخاطر نمیارم انگار که مغزم هم داره تلاش میکنه از حافظم پاکشون کنه و حس میکنم که یه خواب بد بوده و یهویی به خودم اومدم میبینم 10سال عمرم رفته....

وای چقد حرف زدم ببخشید

سلام فروغ عزیزم.
عزبزم خوشحالم که خوشت اومده و ممنون که زحمت دادی و خوندی.
خدا رفتگان همه رو بیامرزه و خدا بیامرزه مادر بزرگت رو
یه جورایی شبیه بود به خواب خرسی من.اما من کلا فکر نیکنم از اون سالی که بی بی رفت و من یهویی رفتم ده و اون سریع رفتن باعث شد که فکر کنم خوابم و بیدار شم هنوز تو همون سن هستم
عزیزززززم حرف زدنتو دوس دارم

امیر جمعه 25 تیر 1395 ساعت 19:44

خدا رحمتش کنه

vahid جمعه 25 تیر 1395 ساعت 20:16 http://kolandarivari.blogsky.com

سلام خاتون
خداوند رحمت کنه همه رفتگان را
والا خاتون از خدا پنهون نیس از شوما هم پنهون نباشه دیشب که خوابیدم ، خواب دیدم از مامور جهنم،
24 ساعت مرخصى گرفتم و فرم تعهد پـُر کردم،
بعد تو یه پارتى تو بهشت با یه حوری گرفتنم در حالیکه یه شیشه شرابم از جوبای توی بهشت پُر کرده بودم!!!

سلام آقای محمودیان.
خدا رفتگان همه رو بیامرزه
شام سبک تر بخورید بعد بخوابید.اینا نشونه ی پر خوری دیر هنگامه

بهار جمعه 25 تیر 1395 ساعت 21:52 http://likespring.blogsky.com

عزیزممم...مادربزرگ منم تو خونش یه گنجه داشت.از توش برامون نقل میاورد...یادش بخیر...الان فقط یه مادربزرگ برام مونده.الانم برم خونش عین بچگیام رفتار میکنه باهام.یا بخواد بیاد خونمون برامون کیک و بیسکویت و اینا میاره...
خدا بی بی رو هم رحمت کنه.از چهره اش معلومه خانوم ماهی بوده

خوش به حالت بهار مامان بزرگ داشتی...
خدا برات حفظش کنه دلم خواست منم بیشوووووووور
مرسی عزیزم.لطف داری.آره همینطور خعلی خوب بود

یه دونه جمعه 25 تیر 1395 ساعت 21:56 http://WWW.bi-esm55.blogfa.com

سلام خاتونی.
خدارحمت کنه همه اسیران خاک وازجمله بی بی شما.
من هروقت اشتباه میکنم یا یه چیزی ک به مزاج من خوش نیاد میگم کاش خواب بودم.
من هنوز نشده به خاب برم وبیدارنشم.
امیدوارم توام خیلی خیلی زود ازاون خاب بیدارشی

سلام یه دونه جون
ممنونم خدا رفتگان شما رو هم بیامرزه
نه خواب من با خواب تو فرق میکنه..
ممنونم.منم امیدوارم بیدارشم.

فاطمه یکشنبه 27 تیر 1395 ساعت 11:53

سلام خاتون جان.چه نوشته قشنگی بود.از اون نوشته هایی که میارزه که چن باری بخوای بخونیش.
خدا بی بی مهربونتو رحمت کنه.زنای فدیم شیرزنی بودن هر کدوم واسه خودشون.من از وقتی مامانم رفت فکر میکنم خوابم و همیشه فکرمیکنم بیدار شم کنارمه
ایشالا هر دومون یه روزی از این خواب گرون بیدار میشیم

سلام عزیزم.
ممنونم از تعریف و تمجید و کلا باشعوریت
خدا مادر تو رو هم بیامرزه
خواب تو وحشتناک ترین خوابیه که هر آدمی میتونه ببینه و بشه کابوس.
انشاالله.اونوقت دیگه تو رو یادم نمیاد وقتی بیدار شدم هااااااا گفته باشم

مارال یکشنبه 27 تیر 1395 ساعت 12:42 http://maralvazendegi.blogfa.com

آخی عزیزم چه خوب و شیرین تعریف کردی جریان بی بی رو.خدا بیامرزدش و روحش شاد.براش فاتحه خوندم.من هم همیشه خوابم کلا.باور کن.همش فکر می کنم همه افاق های روزو شبم رو دارم توی خواب می بینم.یه زمانی که از نظر روحی خیلی مریض بودم و قرص های جور واجور می خوردم این حالت خیلی بدتر بود

ممنونم به زیبایی قلم شما نمیرسه بانو
ممنونم که فاتحه خوندین .خدا رفتگان شمارو هم بیامرزه و قرین رحمت کنه انشاالله
عاره دقیقا.منظور منو خوب گرفتین
انشاالله که همیشه حالتون خوب باشه و غم و حال بد نیاد سراغتون

تازه وارد یکشنبه 27 تیر 1395 ساعت 13:00

آخه این چه یساطیه؟ ببین خودت دو ماه ازگار گذاشتی و رفتی و همه رو فراموش کردی و اینا، کسی چیزی نگفت، حالا از گرد راه رسیده شعار ترسیدن از فراموش شدن و اینا میدی، آخه . . . هم خوب چیزیه.
ولی با همه ی این بی مهری و فراموش کاریات، من یکی که فراموشت نکردم . یه وقتایی فکر کردم دیگه برای همیشه فلنگو بستی و رفتی ولی اینروزا یهو یادت افتادم اومدم دیدم خوشبختانه هستی، هورا ... هورا.
و اما چند نکته:
1- عید فطرت مبارک، برای حاجیت هم یه دعایی بکن.
2- خدا رحمت کنه اون بی بی رو، بالاخره همه ما یه جورایی دنبالش میریمو اینا ولی حالا تو عجله نکن، نوبت تو بعد منه، منم صدو بیست سال در خدمتت هستم، حالا خودت حساب کن. ریاضی که بلدی.
3- آخه این بادبان پوشالی چیه گذاشتی اون بالا، بابا ورش دار آدمو(یعنی منو) یاد آدمهایی میندازه که بختشون خواب آلوده و داره آب می بردشون.
4- بابا، محض رضای خدا اون کلمه خواب آلود را وردار مثلن بنویس بیدار آلود، آلو بالود، به آلود و اینا. حالا خیلی دلخوری بنویس مه آلود.

قبلا هم یکی با اسم تازه وارد اگه اشتباه نکرده باشم برام نظر گذاشته بود اونم تویی؟؟؟یا تو یه تازه وارد دیگه ای؟؟؟
چه بساطیه عاخه مگه؟؟؟من ترس از فراموشی ندارم چون فکر میکنم کسی به یاد من نباشه اصلا..من کلی گفتم.خیلیا ترس از فراموش شدن دارن.
آخه....میخواستی بگی خجالتم خوب چیزیه؟؟؟
وااای ببین بالاخره یکی پیدا شد که منو فراموش نکرده و به یادم بوده
واما
1-عید شمام مبارکخدایا حاجت این حاجی بنده خدارو بده بهش
2-خدا رفتگان همه رو بیامرزه.میشه 140سال.بلدم باواااا بلدم
3-مترسک رو میگی بادبان؟؟؟
4-اسم وبلاگمو بارها گفتم که دوسش دارم و از یکی از شعرهای شاعر محبوبم شهریار برداشتم.زیبایی اسمش به کلمات موزونشه که زیباست.
انشاالله بختتون همیشه بیدار باشه

زهرآ یکشنبه 27 تیر 1395 ساعت 13:26

در مورد خواب.. آره من انگار سالهاست خوابم و نمیخوابم باور کنم که زندگیمون ازین رو به اون رو شد

اوهوم

زمزمه باران... دوشنبه 28 تیر 1395 ساعت 18:07 http://www.baran-bahari.mihanblog.com/

خواب نمیدونم
اما یه وقتایی حس میکنم قبلا اتفاق افتاده یه جایی

سلام.

نمیدونم چی گفتی
علیک سلام دختر گلم

فاطمه سه‌شنبه 29 تیر 1395 ساعت 02:52

رفتم به آدرس وبلاگ سابقت چیزی ننوشته بودی.مگه نگفتی برمیگردی بلاگفا
راستی موسی برگشته بلاگفا یادته که بچه پررو رو بهم ایمیل داد و اتفاقا احوال تو رو هم جویا شد

گفتم شاید بنویسم نگفتم که حتما مینویسم.
شاید برگشتم مجید جاننننن گفتم شاید تو بلاگفا نوشتم.
موسی؟؟؟کدوم موسی؟؟؟همون که اغلب با هم جرو بحث میکردید شما دوتا؟؟؟سلامت باشن

ღدوستانهღ چهارشنبه 30 تیر 1395 ساعت 08:20 http://doostaneh7985.blogsky.com

سلام بر خاتون عزیز

تمام خاطرات کودکی منو با پدر بزرگ و مادربزرگهام زنده کردی
اشکم در اومد . به شدت منقلب شدم
یه لحظه آرزو کردم کاش همشون زنده بودن و ما مثل گذشته ذوق میکردیم از دیدنشون

ما به مادربزرگ پدریمون بی بی میگفتیم یه پیرزن مهربوووووون و دقیقا عین بی بی شما یه گنجه تو دیوار داشت که پر از خوراکی های خوشمزه بود خدارحمتش کنه
طبابت میکرد و ماما بود و تقریبا اکثر بچه های ده رو ایشون به دنیا آورده بود چون ار داروهای گیاهی سر در میاورد هیچ وقت دکتر نمیرفت صد سال هم عمر کرد کاش این جور آدما هرگز نمیمردن

جالبه بدونی مادربزرگ مادریم اسم شناسنامه ایش بی بی بود و جالب تر اینکه ایشون رو بی بی صدا نمی کردیم
ایشون بسیار زن صبوری بود صبر وشکیباییش زبان زد خاص و عام بود بسیار مهربون و با محبت
دوسال آخر عمر سکته کرد و از کمر به پایین فلج شد و به قول معروف دیگه خوابید . زخم بسترای وحشتناکی گرفته بود اینقدر صبور بود که ما تو این دوسال یک بار ناله و شکایت ازش نشنیدیم
یادشون بخیر . خدا رحمت کنه همه رو .
بی بی شما هم کاملا مشخصه که یه زن مومن و مهربون و یه زن تمام عیار بوده خدا رحمتش کنه و بر سر سفره و خوان گسترده رحمتش مهمان باشه

سلام زهرا خانم عزیزم
چقدر خوبه داشتن این عزیزان و اینکه الان جای خالیشون یادتون بیاد.من که از اول نداشتم.
خدا بی بی شما رو هم بیامرزه.کلا بی بی ها یه پا همه فن حریف بودن.
خدا همه اسیران خاک رو بیامرزه

ღدوستانهღ چهارشنبه 30 تیر 1395 ساعت 08:22 http://doostaneh7985.blogsky.com

عههههه الان یادم افتاد آخر پستت گفتی کامنت خصوصی خیلییییییییییی خر است

خب من الان یه کامنت خصوصی بهت دادم یعنی الان خررررره ؟؟؟؟

نهههههه بانو.اونایی که میذارن میدونن من منظورم چیه وگرنه پیام خصوصی دوستان از جمله شما حال مارابسی خوب میکنه که مورد اعتماد واقع میشیم.
ممنونم از رمز

یه دونه چهارشنبه 30 تیر 1395 ساعت 09:27 http://WWW.bi-esm55.blogfa.com

چندوقته نیومدی دیگ کلا دستت سردشده برانوشتن

من کلا خیلی دیر میومدم وبلاگ.تو که دیگه آشنایی با من و میدونی دیر به دیر میومدم سابق

زمزمه باران... چهارشنبه 30 تیر 1395 ساعت 18:57 http://www.baran-bahari.mihanblog.com/

سلام آبجی خاتون.
عه
من اون خر ندیدم خب

نظرات خصوصی شما رو نمیگم عزیزم.
بر ای اینکه با دقت نمیخونی خووووو

تازه وارد چهارشنبه 30 تیر 1395 ساعت 19:00

سلام
آره بابا همون تازه وارد قدیمیم. که راجع به سفره چیدن سمیرا و نقره داغ و اینا برات نوشتم و گفتم من بهترشو بلدم. البته من هیچوقت قدیمی نمیشم، همیشه تازه تازه م.
ممنونم که برام دعا کردی.

سلام.
بله بله یادم اومد.
متوجه قدیمی گفتنت نشدم تازه وارد.
خواهش میکنم حاجی

+++الان فهمیدم حرف قدیمیت رو

زمزمه باران... چهارشنبه 30 تیر 1395 ساعت 19:06 http://www.baran-bahari.mihanblog.com/

فدات آبجی.
ممنون که حواست به من هست.
خدایا شکرت به خاطر وجود عزیزی مث آبجی خاتون.
واقعا امروز بخاطر وجودت باید سجده شکر به جا بیارم.

دوس داشتم تایید کنم.
انفدر که خوب بود این کامنتت.
آب شدم دیگه.تو چرا انقدر باشعوری آخهههههههه

زمزمه باران... چهارشنبه 30 تیر 1395 ساعت 19:11 http://www.baran-bahari.mihanblog.com/

بدون تعارف گفتم و جدی.
امیدوارم خوب باشم.
آب چرا
خجالت نداره خب
افتخار خودمی

کسایی که خوبن همه رو خوب میبینن مث تو عزیزم.
عزیزمی

یه دونه پنج‌شنبه 31 تیر 1395 ساعت 10:36

قبل ازاینکه طولانی شه نیومدنت هفته یک بار وگاهی اوقات هفته ای دوباری مینوشتی

خوب آمار منو داری هاااااا
بابا قبل اینکه با تو اشنا بشم سه هفته یه بار یه ماه یه بار پست میزاشتم حالا بهتر شدم کلی.
اگه مطلب قابل نوشتنی باشه مثل سابق مینویسم.منظورم این بود که اگه دیر دیر سر زدم ناراحت نشید.

فاطمه پنج‌شنبه 31 تیر 1395 ساعت 11:12

چه دل و قلوه ای هم میدن بعضیا به همدیگه
خدا شانس بده

باز این حسودیش گل کرد

زمزمه باران... پنج‌شنبه 31 تیر 1395 ساعت 18:25 http://www.baran-bahari.mihanblog.com/

سلام آبجی خاتون عزیز.خوبی؟؟

سلام قاصدک بانوی مهربون.
ممنووووون

زمزمه باران... پنج‌شنبه 31 تیر 1395 ساعت 20:45 http://www.baran-bahari.mihanblog.com/

آغلایارلار گولرلر
گؤز یاشینی سیلرلر
گئچن گونون قدرینی
گلن گونده بیلرلر

گریه می کنند و می خندنداشک های چشم رو پاک می کنندارزش روز های رفته رودر روزهای آینده می دونند

یه کم ترکی سختی بود ما خیلی روون مینویسیم ترکی رو.ولی خب فهمیدم نعنیشو.
ممنووووووووووونم قاصدک بانو

آذر جمعه 1 مرداد 1395 ساعت 15:47

سلام خوبی خاتون جان
من اومدم
جایی نبودما فقط نت ندارم
یعنی نت گوشی دارم اما گوشیم باید نت بسته وصل نمیشه
وفت نکردم برم بدم تعمیر
امیدوارم خوش و شاد باشی
خدا بی بی شمارو هم رحمت کنن و حتما جایگاهشون بهشت هست
از قیافشون معلومه که مهربون بودن

سلام.خوبم سلامت باشی.
خووووووش اومدی.منتظر خبراتم.اتعاقا میخواستم یه پست بزارم بگم آذرررر بیخبرم نزار.
خدا بیامرزه همه رفتگان رو.
خعلی زیاد خوب بود و مهربون.

ترانه بهار شنبه 2 مرداد 1395 ساعت 17:15 http://taraneh-bahar.mihanblog.com

سلام
خاتون منو یاد مادربزرگم انداختی
اگه بگم براش جون میدادم کم گفتم .
یه روز سرد بهمن ماه بابا اجازه امو از مدرسه گرفت و رفتیم خونه مادربزرگ
اونقدر توی راه خوشحال بودم که اندازه نداشت
اصلا فکر نمیکردم به اینکه برای چی این وقت سال ، اونم وسط هفته اونم اینقدر با عجله ...

دلم براش خیلی تنگ شده
هنوزم باورم نمیشه
حس می کنم اگه برم توی همون کوپه ی تنگ و پشت اون در کرم رنگ وایستمو رو نوک پنجه هام بلند شمو زنگو بزنم ، قربون صدقه هاشو از پشت در میشنوم و بعدم خنده هاشو اغوش گرمشو ...
هی روزگار
دلم گرفت خاتون

خدا رحمتشون کنه خدا رحمتشون کنه خدا رحمتشون کنه

سلام.
اینجور که تو گفتی من دلم کباب شد و قشنگ اون بچه ای که تو باشی رو باهمه جیزایی که گفتی رو تصور کردم و راسش دلم لرزید.
خدا بیامرزه رفتگان شما رو الخصوص مادر بزرگ مهربونتو

فاطمه یکشنبه 3 مرداد 1395 ساعت 22:58

یک باره بنویس این وب تعطیل میباشد و خیال خودت و مارو راحت کن دیگه .انقدر سر نزنیم الکی

بد فکری هم نیست.
شاید همینکارو کنم

زمزمه باران... دوشنبه 4 مرداد 1395 ساعت 11:31 http://www.baran-bahari.mihanblog.com/

عه
یه وقت گوش ندی هاااا
هر وقت دوست داشتی بنویس
سلام.

پیشنهاد بدی هم نیست اما باوشه قاصدک جون.
سلام

فاطمه دوشنبه 4 مرداد 1395 ساعت 17:01

ناراحت شدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟:/ خوب راست میگم دیگه.نمیایی.نمینویسی.کوتاه جواب میدی.سرد شدی.بیحوصله شدی. :/ منم گفتم تخته اش کن در این وبلاگ رو برو :(

نه اصن.حرف راست رو گفتی.
قبول دارم
قبول دارم
قبول دازم
تخته اش کنم خیالت راحت میشه؟؟؟
تو فعلا تلگرامتو نصب کن

آذر سه‌شنبه 5 مرداد 1395 ساعت 08:24

شرمنده دیگه نت فعلا خرابه
خبر خاصی نیس و اتفاق خاصی نیفتاد
فرازو نشیب داشته اما چیزخاصی اتفاق نیفتاده
حالا تو دوست پست بنویس من باکمال میل قبول میکنم :بوس

میدونستم بازم نخواهی تونست تصمیم درستی بگیری.یقین داشتم.
ما دخترا همینیم دیگه.
اتفاقا اگه قرار بود پستی بزارم تو اون فقط تو بایدصحبت میکردی.

آذر سه‌شنبه 5 مرداد 1395 ساعت 18:39

منم که حوصله صحبت ندارم
پس بهتر شد پست ننوشتی

فاطمه سه‌شنبه 5 مرداد 1395 ساعت 21:14

حس خیلی خوبی بهم دست میده الان.یاد اون روزایی که میگفتم نصب کن تو نصب نمیکردینصب نموکونوم

درررررررردنصب نکن.تو دلت برای من تنگ میشه نه من خانم

زمزمه باران... جمعه 8 مرداد 1395 ساعت 19:38 http://www.baran-bahari.mihanblog.com/

سلام
اللهم حال دل آ"بجی خاتون هر روز بهتر از دیروز باشه

سلام.
ممنونم قاصدک بانو

بی اسمم جمعه 8 مرداد 1395 ساعت 20:41 http://bi-esm13.blogfa.com

سلام
خوبی

خدا رحتمش کنه
منم نداشتم مادربزرگ
دلم برا مامانم و بابام میسوزه که همیشه خدا مادر نداشتن و یتیم واقعی بودن

سلام علیرضا
خوبم ممنون.
خدا رفتگان شما رو هم بیامرزه
پس قدر پدرومادرتو بدون.

بهار شنبه 9 مرداد 1395 ساعت 00:11 http://likespring.blogsky.com

دخملک کوجایی؟؟؟؟

اینجویم باهار

بی نام شنبه 9 مرداد 1395 ساعت 01:12

دیگه شورشو دراوردین بس که ننوشتین

کسی مجبورتون نکرده که اینجارو بخونین.
پسسسسسس نخونین!!

یه دونه یکشنبه 10 مرداد 1395 ساعت 09:53

سلامممممم
کجایی نیسی

سلامممم
تو غارمم

آذر یکشنبه 10 مرداد 1395 ساعت 13:33

سلام خوبی خاتون جان
اومدم وبت دیدم متن جدید نزاشتی گفتم یه کامنت بزارم و برم و سلام و احوالی کرده باشم
امیدوارن حالت خوب باشه

سلام آذر جون.
دستت درد نکنه ممنونم.ایشالا توام خوب باشی

آذر یکشنبه 10 مرداد 1395 ساعت 13:39

سلام خوبی خاتون جان
اومدم وبت دیدم متن جدید نزاشتی گفتم یه کامنت بزارم و برم و سلام و احوالی کرده باشم
امیدوارن حالت خوب باشه

بابا جان دوشنبه 11 مرداد 1395 ساعت 12:03 http://farhadmehrbina.blogfa.com

من مادر بزرگ داشتم ولی دوسش نداشتم بد اخلاق بود و منو همیشه میداد کتک ، خدا بی بی شما رو رحمت کنه

من نداشتم ولی دوسش میداشتم.
خدا رفتگان شما رو هم بیامرزه

امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.