بـخـت خـواب آلـود مـن

بـخـت خـواب آلـود مـن

ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت،،،،،انقدر بابخت خواب آلود من لالا چرا؟؟؟
بـخـت خـواب آلـود مـن

بـخـت خـواب آلـود مـن

ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت،،،،،انقدر بابخت خواب آلود من لالا چرا؟؟؟


 .........


زن داداشم بهم میگه چرا انقدر کتاب میخونی؟؟؟اینو خیلیا میپرسن.بهش میگم برای اینکه نفهمم دور و برم چه خبره.قبلا ولی کتاب خوندنو دوست داشتم نه برای اینکه غافل شم از دنیای بیرونم.صرفا چون عاشق کتاب خوندن بودم.

 

حقیقتشم همینه من کتاب رو میخونم تا انقدر توش غرق بشم که نفهمم دورو برم داره چی میگذره.چه اتفاقات تلخ و کشنده ای داره تو اطراف من رخ میده،چه ساعت های بیهوده ای  داره میگذره که شب بشه و بعدش صبح و بعدش یه صفحه از برگ زندگیم مهر باطل شد، بخوره.اینا نمایش نیست،حرف الکی نیست،ادا نیست،عین واقعیته.

 

گاهی که به "سی" و" می"و" ب"و" ف" فکر میکنم،به اینکه با چه هیجانی دارن برای آینده شون برنامه میچینن ،به خودم میگم باورم نمیشه من هم یه روزی اینجوری بودم و چقدر برنامه ریزی کردم برای آینده ام.رویا میدیدم.خودمو تو شغلی که دوست داشتم میدیدم و...  .الان گاهی فکر میکنم نکنه اونا خیال بود؟؟؟

پس چی شدمن هیچ هدف و برنامه ای ندارم دیگه؟؟؟

 

انقدر مشکلاتمون زیاده که گم شد آرزوهای من توش.نیست و نابود شد همه هدفام. اگه بگید درکت میکنم با قاطعیت میگم نمیتونی حتی خودتو یه لحظه جای من بزاری.انقدر زیادن که من رویاهامو فراموش کردم و به جایی رسیدم که میگم اصلا من رویا داشتم یا اینا  توهمه؟؟؟

 

من قبلن  هم گفتم وبلاگ زیاد میخونم .وقتی نوشته هاتونو میخونم میگم کاش من الان جای شما بودم و شما فقط چن دقیقه جای من.انقدر منصف هستم که بگم فقط چن دقیقه جای من باشید و ببینید کدوممون  زندگیش سخت تره.اونوقت شاید به مشکلاتتون نگید مشکل.البته یه وبلاگایی هم بودن که بیشتر از من مشکل داشتن ولی روی حرف من با اغلب وبلاگهاس که چه روشن میخونم و چه خاموش.

 

اینا رو نمیگم که فکر کنید دارم ناله میکنم نهههه.چیزی با ناله و درد و دل درس نمیشه که اگه میشد الان همه خوشبخت بودیم.بس که اینروزا هر جا میریم و هر کاری میکنیم ،فقط ناله میشنویم.دیگه حتی حرف زدن معمولی یادمون رفته .فقطططططط در حال ناله کردنیم فقطططططط.

دوس ندارم فکر کنیددارم مشکلاتمو به رختون میکشم.آدم خوشبختی رو به رخ میکشه نه مشکلاتشو.اینارو میگم بر ای اینکه قدر الان زندگیتونو بدونید.این مسیر توسط من قبلا طی شده.یا بهتر بگم توسط من ها.اون اوایل که مشکلاتمون مثل شما کوچیک ولی از نظر خودمون بزررررررگ بود.مشکلاتی که میکشیددر برابر مشکلات من هیچه.باقاطعیت میگم.چون مشکلات شما رو خوندم .همدردی کردم اما گرفتاری خونواده من کجا و شما کجا.

 

گاهی که به گذشته بر میگردم میگم مثلا 6سال پیش وضع بهتر بود.یا گاهی انقدرررررر سخت تر میشه  که میگم حتی یکسال پیش بهتر از الان بود .میخوام بگم بر ای شما یه مشکلی پیش میاد و رو همون شاید سالها  به نشد یا شدش فکر کنید اما مال ما اینجوریه که با اینکه سال پیش بد بود اما بدتر از  امسال نیست.برای همین میگم کاش سال پیش بود.

 

شاید سال بعد هم بگم سال پیش یعنی امسال بهتر بود انگار اوضاع.یعنی انقدر رو به وخامت میره اوضاعمون.

 

یه وقتایی فکر میکنم دیگه به شب نمیرسم،الانه س که قلبم از زندگی کردن وایسه.یه وقتایی هم از خدا میخوام که به صبح نرسم اما همچنان زنده ام.اونم یه زنده متحرک.(نه مرده متحرک)هر کی میمیره قبل از اینکه بگم خدا بیامرزه میگم خوش به حالش راحت شد.

 

من زیاد اهل درد ودل نیستم.الانم دردو دل نمیکنم .فقط میخوام بگم از نظر من شما الان خوشبختید.حرفم اینه قدر الان زندگیتونو بدونید و الکی برای خودتون بزرگش نکنید .اگه این مطلبو نوشتم برای اینه که بعد اینهمه مدت خواستم بگم گول ظاهر نوشته های منو نخورید و فکر نکنید من یه آدم خجسته دل و بی غمی هستم.یه آدم شاد و پر انرژی.نه نیستم فقط گفتن یا نگفتن مشکلاتم دردی و دوا نمیکنه.

 

خواهرم همیشه میگه تو در معرض سکته ای چون هیچوقت خودتو خالی نمیکنی.این همه فشار رو ما یه جوری خالی میکنیم اما تو نه.

 گاهی هم فکر میکنم اونا هم خوشبختن که میتونن خودشونو با گریه با داد و بی داد،با حرف زدن، خالی کنن و من این آپشنم ندارم حتی.

 

کتاب میخونم.کتاب میخونم.میخونم  تا حداقل ساعتی فارغ از این دنیا باشم.میخونم تا خودمو تو شخصیتهاش جا بزنم.کتاب خیلی خوبه.کتاب بخونید.هیچکسم قضاوت نکنید.کتاب بخونید.


چندیست از تو غافلم ای زندگی ببخش

چنگی به دل نمیزنی این روز ها تو هم!!




نظرات 40 + ارسال نظر
زمزمه باران... دوشنبه 7 تیر 1395 ساعت 16:35 http://www.baran-bahari.mihanblog.com/

سلام.
کی گفته میتونم درکت کنم؟
همچین ادعای بزرگی نمیکنم.

مشکلات نمیشه با هم مقایسه کرد و انداخت تو ترازو و بگی وزن این سنگین تر از اونه.
حرفت درسته .وقتی مشکل دیگران می بینیم;میگیم مشکل من در برابر اون هیچه.

خاتون خجسته دل
آبجی از تو بعضی نوشته هات و متنها میشه فهمید که یه چیزت هست.

کاش میتونستی خودت خالی کنی.
تو خودت میریزی و این اصلن خوب نیست.

خاتون جونم قرار نیست تموم بشی.
به خدا نگو مشکل بزرگی دارم
به مشکل بگو خدای بزرگی دارم.

خسته شدی;درسته؟؟
والا کسی توقع کوه بودن نباید ازت داشته باشه.
خواهشا اگه نمیتونی با کسی حرف بزنی
رو کاغذ بنویس;دلخوری ها، حرفهای دلت.
ولی یکی هست حرف نزده صدای دلت شنیده.

سلام.
من منظورم به تو نبود که باید درک کنی چرا به خودت میگیری؟؟؟مگه به تو گفتم؟؟؟
خدا اگه قرار بود ببینه میدید مشکلاتمو
میخوام خودمو خالی کنم نمیشه.مینویسم اما بی تاثیر شده دیگه

خسته؟؟؟خیلی وقته....

زمزمه باران... دوشنبه 7 تیر 1395 ساعت 16:40 http://www.baran-bahari.mihanblog.com/

آبجی اون آخرای کامنت قبلی انگاری بد گفتم.
ببخش.
آبجی اون حرفت حتما آویزه گوشم میکنم "هیچ کس قضاوت نکنید"

یعنی دقیقا کجاش؟؟؟

فاطمه دوشنبه 7 تیر 1395 ساعت 17:04

الهی بمیرم برات خاتون
چرا کسی رو محرم نمیدونی و حرف نمیزنی براش؟خیلی دختر سرسختی هستی که بعد اینهمه سال دوستی نتونستی بامنم درد ودل کنی.تا کی میخوای فقط گوش کنی؟یه بارم تو حرف بزن.قول میدم قضاوتت نکنم
میافتی میمیری هااونوقت من بی خاتون چه کنم

خدانکنهههه این چه حرفیه دخترررررر؟؟؟
مرسی که قضتوت نمیکنی.نشکل از منه که نمیتونم بگم.
بمیرم که خوشبحال تو میشه ابگووووشت میخوری هااااااا

آذر دوشنبه 7 تیر 1395 ساعت 22:36

سلام خاتون جان
درکت شاید نتونم بکنم اما میفهمم چی میگی

سلام عزیزم.
چقدر خوب.
بازم ممنونم از کامنت های طولانیت که حالمو میفهمه.
نفهمیدم فقط تایید کنم یا نه.
میگم خوبه که ما دوتا حال هم رو میفهمیم.

آذر دوشنبه 7 تیر 1395 ساعت 23:24

فدات مهربون
نهههه اوندفعه گفتم کامنت طولانی تایید نشه و فقط برای خودته

باوشه.
منم چون همیشه کامنت خصوصیهاتو دوس دارم دوس دارم ثبت کنم تا همیشه بخونم.
در نتیجه اینبارم تایید نمیکنم.

زمزمه باران... سه‌شنبه 8 تیر 1395 ساعت 00:58 http://www.baran-bahari.mihanblog.com/

منظورم اینه که ادعاست بگم درکت میکنم;نه این که شما منظورت از اون حرف من بوده باشم.
خدا می بینه.
این سختی و مشکلات برای همه هست.هر کسی یه جوری مشکل داره.
بنویس.
شده برو کوه،داد بزن.(اینو همینطوری گفتم)
امیدت از دست نده

دنیا همینه.
مشکلات و سختی ها قرار نیست تا آخر باشن.
إن مع العسر یسرا
دوبار گفته..تا دلمون قرص بشه.

آبجی تو همین سختی ها شادی و لحظات قشنگ نبوده؟
با خودش حرف بزن.شکایت میخوای کنی، به خودش بگو.
بهش بگو خسته م.
حرفهات نزده، شنیدی
اما تو بگو.از همه اون چیزها که آزارت میده
از رویاهایی که میتونست محقق بشه ولی به دلایلی نشد.از همه چیز

اینا رو دیدم.کسی بوده که پدر و مادرش از دست میده;مجبوره برای خرج و سرپرستی خواهر و برادراش از درس و خواسته هاش بزنه.خواهر و برادراش سروسامون میده اما در عوض خودش به اون چیزهایی که تو رویاش داشت نمی رسه.تااازه از شانس بدش این محبتش جای وظیفه به پاش می نویسن و به جای قدردانی طلبکار هم میشن.

آبجی ببخش.خوب شد حداقل چن سطر نوشتی تا کمی حرف زده باشی.

بعلا گفته میاد.ایشالا آسونی بعد سختی مام بیاد ولی انقدر دیر نباشه که بگیم حالا دادی؟؟؟نمیدادی بهتر بود.
نه والا قشنگ نبوده.ببینی که مامانت از درد به خودش میپیچه اصلا لحظات قشنگی نداره.اگه ببینی بابات انقدر زود داره پیر میشه چه لحظاتی خواهد داشت.
ناشکر نیستم دوس دارم هیچکسم ناشکر نباشه.
اخ اخ از این وظیفه نگو که مصداق اون حرفمه که بهت گفتم بیشتر محبت کنی فکر میکنن وظیفه اته.
ممنونم قاصدک بانو از حرفای خوبت و وقتی که برام میزاری.

فاطمه سه‌شنبه 8 تیر 1395 ساعت 04:58

زهر مار زبونتو گاز بگیر خدا نکنه
از عنوان مطلبت بدم میاد میشه برش داری یا عوضش کنی؟

آیکون زبون گاز گرفتن
نههههههه قشنگه.چیزی به ذهنم نیومد اینو نوشتم

خاتون به آذر سه‌شنبه 8 تیر 1395 ساعت 13:30

سلام آذر جون.چون گفتی طولانی هاتو تایید نکنم مجبور شدم برات کاننت بزارم.
با اینکه تا به حال به نعنای واقعی عاشق نشدم اما باید بگم :عشق زیباترین نعمت خداست که خدا به بنده هاش میده و متاسفانه یا خوشبختانه من هنوز دچارش نشدم.
درد من درد عشق نیست.نه.یعنی فرصت عاشق شدن نداشتم.چون فکر میکردم زوده.
من این متن رو ننوشتم که بگم مشکلات من از همهههه بیشتره نوشتم تا به کسایی که اینجا رو میخونن بگم منی که شما رو میخونم و با خودم مقایسه میکنم میبینم که مشکلات شما خیلی کوچیکتراز مشکلات منه.من منتهی آدم درد ودل نیستم و بخوامم بگم انقدر به قول خودت تو لفافه میگم که هیچکس سر در نمیاره.
و اصلا چرا باید بگم؟؟؟همه درد و غصه دارن .نمیخوام کسی غصه منو بخوره.

مطمئنی دردای تو بیشتره؟؟؟ کاش میشد گفت.حرفی که ماه ها پیش به یکی از دوستان گفتم.
گفتم بهش یه میز باشه و دوتا نسکافه.اونور میز تو بشینی و اینور من.بعد تو بگی و من.در آخر ببین تو کجایی و من کجا.
با خواهرم هم درد و دل میکنم.اما درواقع اونا حرفاشونو میگن.من میشنوم.دردای من دردای اونام هست.
امامزاده هم میرم.اما خیلی دیر به دیر.اگرم برم با خیلیا میرم که نمیتونم اونجور که باید خودمو سبک کنم.
کاش واقعا اینجا بودی.....

یه دونه سه‌شنبه 8 تیر 1395 ساعت 13:31 http://WWW.bi-esm55.blogfa.com

این داستان خاتون اعصاب ندارد
عزیزم اینچیزا واینفکرا وحرفا برل همه اتفاق افتاده ومیافته یکی کمتریکی بیشتر.
منم چ برنانه هایی ریخته بودم براخودم ولی الان هیچی ب هیچی.
منم اززندوی سیرمیشم دلزده میشم منم خودم ومشغول میکنم ک متوجه نشم.الان شاید ی چیزی ی حرفی ی کلری باعث اوج عصبانیتت شده امیدوارم حال دلت زود خوب بشه.امشبم با دله پاکت دعاکن برام

گاهی اوقات فکر میکنم اصلا تو نوشته های منو میخونی یه دونه؟؟؟ کدوم لحن عصبانی؟؟؟لحن خستگی داره میباره اونوقت کجاش عصبانیته؟؟؟
منم نگفتم که این اتفاق ها برای من می افته فقط.اصلا منظور من اینا نبود.
کلش این بود که قدر زندگی الانتو بدونید که فکر میکنید یه عالمه مشکل دارید ولی وقتی من میخونمتون هیچه مشکلاتتون.این بود کل پستم.
اگه یادم بود تو رو حتما

خاتون به آذر سه‌شنبه 8 تیر 1395 ساعت 13:36

بعدشم بیشووووور کجای وبلاگ من غمگینه؟؟؟
وبلاگ به این شادی بی تربیووووووووت

آذر سه‌شنبه 8 تیر 1395 ساعت 13:39

چی بگم الان
چیزی ندارم بگم...

حرفای خوبی زدی برام.خیلی خوب میفهمیم

آذر سه‌شنبه 8 تیر 1395 ساعت 13:41

منظور از غمگین همین پست جدید بود
اصلا من دیگه نظر ندم خوبه؟

آهاااان.
ناراحت شدی بیشووووورنازک نتارنجی نباش.از یه دونه یاد بگیر اینهمه بهش میگم هیچی نمیگه

آذر سه‌شنبه 8 تیر 1395 ساعت 13:49

اتفاقا دیشب به این فکرکردم که یدونه زیاد اهل ناراحت شدن نیس اگه چیزی بهش بگیم
چقد خوب که بودی و پیامم زود تایید شد
ذوق زده شدم راستش

آره دخترم باجنبه اس.فقط معرفت نداره که همین جنبه شو برده زیر سوال
از کاشونی ها بیمعرفتی بعید بود واقعا

آذر سه‌شنبه 8 تیر 1395 ساعت 13:57

خدا شانس بده واقعا
چقدم یدونه رو دوسش داری

تورو هم دوس دارم یه دونه ی پاییزی من.
حیف که یه دونه پاییزی نیست که یکم معرفت داشته باشه اما تو بامعرفت پاییزی خودمی
چه جوری فکر کردی تو رو دوس ندارم؟؟؟

خاتون به آذر سه‌شنبه 8 تیر 1395 ساعت 14:01

میدونستی تنها تو و فاطمه هستین که منو به اسن واقعیم صدام میکنید و من چقدر دوس دارم؟؟؟
عزیزم.پروین خم میشه اما نمیشکنه.هنوزم میتونم مقاومت کنم.من فقط برای خونوادم ناراحتم. این صحبتامم دردو دل نبود.منم زدم به بیخیالی.حرفای خودمه اینا.منتهی بعضی وقتا زیاد میشه دیگه.
بله درست میگی هر کسی مشکلات خودشو داره.بر ات امشب حتما دعا میکنم.راستی یه بار نشد درست و حسابی بگی چی شد جریانتون.
ایشالا که با خوبی تموم بشه.

آذر سه‌شنبه 8 تیر 1395 ساعت 14:01

کامنت یدونه رو الان خوندم
اول با کامنت خاتون به آذر فکرکردم چرا من نتونستم خوب بفهممت و ازین حرفا
الان دیدم یدونه که ازمن مردودتر شده
یدونه جون افتخار دادی اومدی خیلی وقته اینطرفا ندیدمت

یه دونه جون با شماست
خواهشن متنامو بخون یه دونهههههههههههههه

آذر سه‌شنبه 8 تیر 1395 ساعت 14:07 http://http:

وااااای مرسی منم پس دوس داری
بحث کلی من از این همه کامنت راستش من میترسم چیزی بگم که تو بگی نه منظورم این نبود
من نگفتم تو دردودل میکنی
گفتم تو لفافه حرف زدی که نه دردودل بود نه بحث عادی
خاتون ما اونقد قوی هست که دوباره به زودی زود حالش خوب خوب میشه
نگرانی برای خانواده برای همه هست مهربون
خودتو انقد ناراحت نکن

عاره باوا تو رو هم دوس دارم.من از اون خانواده هاش نیستماز این خانواده هاییم که دوس میدارم
چرا باید بترسی؟؟؟همیشه باید حرفتو بزنی و البته تو یکی از معدود کسایی هستی که حرف منو خوب میفهمن.اینو بارها بهت گفتم.منتهی اصلا دوس نداشتم که این متنم دردو دل حساب شه.یه سری حرفای معمولی بود منم خیلی وقتا مطلب رو نمیگیرم.نترسسسسسیس و حرفتو بزن.
من خوبم عزیزم .
ایشالا مشکل همه رفع بشه.
چشم چشم

. سه‌شنبه 8 تیر 1395 ساعت 15:50

امیدوارم حالتون و مشکلاتتون حل بشه.

ممنونم

یه دونه سه‌شنبه 8 تیر 1395 ساعت 17:59

من اون عصبانیت ب شوخی ومحض خنده گفتم‌ازخندمم میشه متوجه شد‌.
بعدشم مگه هرکی درداشون هموناس که میگن!!خیلی دردای نگفته دارن ونمیگن.
رمزم من نباید بیام بگم بده خودت با پای خودت بیا ورمز وبزاروبرو

مرز مرض مرظ داری با احساسات خاتون بازی مینمایی؟؟؟
نه درسته حرفت ولی خب خمون کوچیکاشونم زیاد نیس که براش غصه میخورن.
خخخخخخخ پام شکسته نمیتونم بیام

یه دونه سه‌شنبه 8 تیر 1395 ساعت 18:05 http://WWW.bi-esm55.blogfa.com

دوباره خوندمت.
خیلیا اگ ازغم نمینویسن دلیل ودلالت بر مشکلات کمترنیس پس نگو نمیتونید جای من باشید.
هیچکی نمیتونه جای دیگری باشه چون جای مشکلات دیگری باشه مشکل خودش ازهمه کمترمیشه.
قدر زندگی هم میدونیم اگه مشکلات بزاره جون بخای نخای بهشون فکرمیکنیم

لطف کردی عزیزمخب منم از غممام نمینویسم و دلالت بر این نیست من خیلی خوشبختم.خوووب داری میگی هااااا
خو راس میگم نمیتونید جای من باشید نابود میشید اصن.دست از زندگانی فانی میشویید
آورین بدونید قدر زندگیتونو و آهااان قضاوت نکنید!!!!و کتاب بخونید.منم حرفم همینه
یه دانه عصبانی هسته یا نیسته؟؟؟

یه دونه سه‌شنبه 8 تیر 1395 ساعت 18:09

فصل دوم عزیز ممنون منم میام ولی کمتروتوبیشتراینجا میای تا وبلاگ من
توکامنتت نوشته بودی یه دونه کمترناراحت میشه.منم ناراحت میشم ازحرفا ولی همیشه تو خودم میریزم دراصل ی ادم درونگرا هستم ویا زود حرف طرف وفراموش میکنم ومیبخشم اصلا انگار نه انگار ک این ادم من وناراحت کردم.
مثل بعضیا که نمیخامم بگم خاتون هس اسمش کینه ای نیستم

بس که بخیلی که تند تند نمیایی اینجا. میایی هم گذری میخونی و میری یه دونه ی خبیثثثثث
حسودی داری میکنی یعنی
الان به در گفتی که دیوار بشنوه
اوخییییی چرا ناراحت شدی من باید ناراحت شم از دستت .دست پیش میگیری که پس نیافتی؟؟؟
عزیزم من اگه ناراحتت کردم منو ببخش.معذرت میخوامنمیدونستم باحرفام ناراحت میشی.درواقع احساس راحتی کردم که بهت گفتم.
کاش کینه ای بودم.ولی نیستم.

یه دونه سه‌شنبه 8 تیر 1395 ساعت 20:36 http://WWW.bi-esm55.blogfa.com

بچه پرو
ناراحت نشدم کلا ناراحتی درمن نیس.
رمزوندادی.زودتندسریع

تویی پرو دل نازک درون گرا
رمز؟؟؟رامبد؟؟؟شیب ؟؟؟جنگل

زمزمه باران... سه‌شنبه 8 تیر 1395 ساعت 20:41 http://www.baran-bahari.mihanblog.com/

الهی هر چی هست بحق مشکل گشای عالم قفل مشکلات یکی یکی باز بشه و لبخند به لب آبجی خاتون بیاد.

الهی امین.....
ممنونم قاصدک بانو

آذر سه‌شنبه 8 تیر 1395 ساعت 21:10

یدونه جون من زیاد نت نمیام
امروزم که اومدمخب پیش توهم اومدم
ازمن مگه ناراحتی
توهم مث من زود فراموش میکنی ناراحتی هارو :((

زهرآ سه‌شنبه 8 تیر 1395 ساعت 21:30

سلام‌عزیزم . ببخشید وبلاگت که اپ میشه به من نشون نمیده
عزیزم قبول باشه عباداتت و ممنون ازینکه دوستمی و حرفامو میخونی

ایشالاامید واقعی تو دلت بیاد من از دوستای جدیدتم و نمی دونم‌چی اذیتت میکنه فقط میدونم و فهمیدم از یه چیزی تو مدت طولانی میرنجی امیدوارم حل شه
خاتون جون درد و دل کن درسته نمی تونیم ما دوستان مشکلات همدیگه را حل کنیم ولی نوشتن اروممون میکنه
هز چند بنظرم عین منم خوب نیس
امیدوارم کتاب خوندنت دوباره از سر عشق باشه

سلام زهرآ جان.
خواهش میکنم منم ممنونم از تو که میخونی.
دوستای قدیمیمم زیاد در جریان نیستن
چقدر خوب فهمیدی دوست جدیدم دردمو
چه آرزوی خوبی کتاب خوندن از سر عشق.ممنونم

ღدوستانهღ چهارشنبه 9 تیر 1395 ساعت 10:06 http://doostaneh7985.blogsky.com

سلام خاتون عزیز
طاعاتت قبول خانمی
الان با این پستت منو با خاک یکسان کردی
راست میگی بخدا
همه مشکلات دارند ولی یکی کمتر و یکی بیشتر واقعا باید در هرحال شکر گزار خدا باشیم
در مقابل مشکلات و گرفتاری های بعضیا اصلا به این چیزایی که یه نوعی مثل من مشکل فرضشون میکنم مشکل نمیگن . کاش یاد بگیریم از داشته هامون شکر گزار باشیم و به نداشته هامون هم راضی !!! خودمو میگم ها اصلا روم با شما یا بقیه نیست

به هرحال آرزو میکنم خداوند به حق این روزهای مبارک و پربرکت سال آتی رو هرچی خوبی و نیکی هست برامون رقم بزنه خصوصا برای خاتون عزیزمون
ان شالله سال دیگه بیای بگی خداجون ممنونتم از بابت همه گشایشهایی که در کارمون دادی

سلاااام زهرا خانممم
تا این حد ینی؟؟؟
دقیقا.شاید ،شاید که نه حتما کسایی هم هستند که مشکلات من دربرابرشون هیچه.
ب ای همینه تاکیید دارم قدر داشته هامونو بدونیم و انقدر الکی غر نزنیم و بزرگش نکنیم.
ممنونم زهرا جان.انشاالله مشکل اما رفع شه به حق اینروزای عزیز.

فاطمه چهارشنبه 9 تیر 1395 ساعت 13:04

نقطه چین بزارخوب

باشه

فروغ چهارشنبه 9 تیر 1395 ساعت 19:29

"کتاب بخونید کسی رو قضاوت نکنید " اینو دوس داشتم

دوس دارم آدمایی رو که تو اوج ناراحتیشون خوشحالی بقیه رو میخوان بهشون امید میدن و توصیه میکنن که قدر زندگیشونو بدونن

قابل یو رو نداشت عزیزم
منم دوسشون دارم

ترانه بهار پنج‌شنبه 10 تیر 1395 ساعت 03:46 http://taraneh-bahar.mihanblog.com

سلام
خوبی؟
نترس طوریت نمیشه
به هر کس قد پولش آش میدن

با لذت تمام بخورش
فکر ورم معده ی بعدشم نکن
خوب؟

سلام.ممنون.تو چگونه ای؟؟؟
مگه قرار بود طوریم بشه؟؟؟
ما پول نداده بهمون آش دادن اونم پرو پیمون.
هیچ لذتی نداره .دوس داری بدم تو بخور.هوم؟؟؟

زمزمه باران... پنج‌شنبه 10 تیر 1395 ساعت 17:36 http://www.baran-bahari.mihanblog.com/

آبجی سلام.تولدت تو چه روزی از تیرماه هست؟؟
چه آهنگ قشنگیه.

سلام عزیزم.
اگه قول میدی که برام کادو بخری میگم چندمه
آره آهنگه قدیمیه تقریبا.و خیلی خودم دوسش دارم

یه دونه پنج‌شنبه 10 تیر 1395 ساعت 17:41 http://WWW.bi-esm55.blogfa.com

فکرنکن یادم رفته رمزوندادیا.با فصل دوم حرف میزنیدوهی تعداد کامنتاتون زیادوزیادترمیشه
من بدونم چی میگید بهمممممممممممم

اخ اخ میدونم یه حس خیلی بدی داری.
اصن عادم دیوونه میشه
همش داریم از معایب تو میگیم.رمز دادنی نیس آخه .اونوقت با هر دوتامون قهر میکنی

دوستانه پنج‌شنبه 10 تیر 1395 ساعت 19:38 http://doostaneh7985.blogsky.com

ﺑﺮﺍﯾﺘﺎﻥ آخرین پنج شنبه رمضان را ﺍﯾﻨﮕﻮﻧﻪ ﺩﻋﺎ ﻣﯿﮑﻨﻢ :
ﺧﺪﺍﯾﺎ ﮔﻮﺷﻪ ﭼﺸﻤﯽ ﺍﺯ ﺗﻮ ﮐﺎﻓﯿﺴﺖ ﺗﺎ ﻫﺮ ﺭﻧﺠﯽ ﺑﻪ ﺭﺣﻤﺖ ..
ﻫﺮ ﻏﺼﻪ ﺍﯼ ﺑﻪ ﺷﺎﺩﯼ ...
ﻫﺮ ﺑﯿﻤﺎﺭﯼ ﺑﻪ ﺳﻼﻣﺘﯽ .. .
ﻫﺮ ﮔﺮﻓﺘﺎﺭﯼ ﺑﻪ ﺍﺳﺎﯾﺶ ﻭﺍﺳﺎﻧﯽ ...
ﻫﺮ ﻓﺮﺍﻗﯽ ﺑﻪ ﻭﺻﻞ ...
ﻫﺮ ﻗﻬﺮﯼ ﺑﻪ ﺍﺷﺘﯽ ...
ﻫﺮ ﺯﺷﺘﯽ ﺑﻪ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ...
ﻫﺮ ﺗﺎﺭﯾﮑﯽ ﺑﻪ ﻧﻮﺭ ...
ﻫﺮ ﻧﺎﻣﻤﮑﻨﯽ ﺑﻪ ﻣﻌﺠﺰﻩ ...
ﺗﺒﺪﯾﻞ ﺷﻮﺩ ﭘﺮﻭﺭﺩﮔﺎﺭﺍ ﺗﻤﺎﻡ ﻭﺟﻮﺩ ﻭ ﻫﺴﺘﯿﻤﺎﻥ ﺭﺍ ...
ﺍﺭﺯﻭﻫﺎﯾﻤﺎﻥ ﺭﺍ ﻏﺮﻕ ﻣﺤﺒﺖ ﻭﻧﮕﺎﻩ ﻣﻌﺠﺰﻩ ﮔﺮﺕ بفرما ...
ﺁﻣﯿﻦ ﯾﺎ ﺭﺏ ﺍﻟﻌﺎﻟﻤﯿﻦ

ممنونم

یه دونه پنج‌شنبه 10 تیر 1395 ساعت 22:16 http://WWW.bi-esm55.blogfa.com

غیبت نکنید

انقذه شیرینه
انقذه شیرینه لامصب این غیبت

پرویز ستوده پنج‌شنبه 10 تیر 1395 ساعت 23:41 http://binazirha.blogsky.com/

سلام ، خوبین ؟
کتاب بهترین دوستی هست که بی منت با ما صحبت میکنه
در تمام لحظات زندگی بدون هیچ بهانه ای همراه ما خواهد بود
هیچ وقت هم ازمون خسته و دلگیر نمیشه
من هم کتاب خوندن رو دوست دارم کتاب خیلی خوبه

سلام آقای ستوده.
ممنون و ایشالا شمام خوب باشین.
بله هم کتاب خوبه و هم کتاب خوندن

ترانه بهار جمعه 11 تیر 1395 ساعت 03:36 http://taraneh-bahar.mihanblog.com

سلام
دهنی ندوس
تازه
خودم آش دارم با یه خروار روغن روش

سلام.
عه پس همدردیم.

سلام آبجی خاتون.خوبی؟صبح نزدیک طلوع خورشیدت بخیر
آدرس بده قول میدم کادو بفرستم

کیک من فراموش نشه هااااا
اونم خودت پخته باشی خوردن داره.

بهترین ها برات رقم بخوره.

سلام قاصدک جان.عاقبتت بخیر
در این که کادومو میفرستی شکی نیست.اما میخواستم ببینم چقدر حواس جمع هستی.
حداقل من به تو یه نفر بارهاااااا گفتم که من پاییزی هستم من دخمل پاییزیم عزیزم.تیرماهی خواهرمه.
کیک؟؟؟من؟؟؟اونم دستپخت من؟؟؟کوتاه بیا من فقط آبدوغ خیار خوب بلدم درست کماونم که تو پاییز حال نمیده

سلام
قاصدک حواس پرت کجا بود آخه
یه سر خونه آبجی زهرا بودم
شنیدم تیرماهی هستی
خو تعجب کردم اما گفتم لابد باشی

همون آب دوغ خیار هم بدی راضیم.

سلام بعله متوجه شدم از کامنت اول صبحیت که از کجا این فکر که من متولد تیرماهم،آب میخوره.
منتهی خواستم بازم یادآوری کنم دیدی با دقت نمیخونیییییییی.
گفتم خواهرم تیرماهیه.

دقت م پرید هواااا
تولد آبجی مباااارک.

ممنونم

آذر شنبه 12 تیر 1395 ساعت 01:47

طفلی یدونه
ذهنش درگیره رمزه

عاره

مارال چهارشنبه 16 تیر 1395 ساعت 00:03 http://maralvazendegi.blogfa.com

منم هیچ وقت نمی تونم خودم و جای کسی بزارم.به هیچ عنوان این اجازه رو به خودم نمی دم.می دونی گاهی تو زندگی دور و بریام می بینم یه جورایی همه چیزاوکی هستش.ولی تا ذهنم می خواد بره سمت این که خوش به حالش مشکل نداره جلوی خودم و می گیرم.به قول یه دوستم یه وقتا یه نفر ظرفیت کوچک ترین مشکلی رو هم نداره و یه نفر تحمل مشکلات بزرگ و داره و باز طاقت میاره.می دونی که طوفان تو زندگیم زیاد داشتم.ولی این و هم می دونم گاهی ابرای دلتنگی و تیره و سیاه توی زندگی می رن کنار و روزای آفتابی از راه می رسن.جوری که آدم حیرت زده می شه از کار خدا.برات بهترین ها رو می خوام

ممنونم ازتون.هم بر ای دعای خوبتون و هم ب ای حرفای خوبتون.

امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.