بـخـت خـواب آلـود مـن

بـخـت خـواب آلـود مـن

ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت،،،،،انقدر بابخت خواب آلود من لالا چرا؟؟؟
بـخـت خـواب آلـود مـن

بـخـت خـواب آلـود مـن

ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت،،،،،انقدر بابخت خواب آلود من لالا چرا؟؟؟

چشمه آب حیات

فکر کنم قبلا گفته بودم که جدیدا با خریدن کتاب اونم از نوع تاریخیش خیلی علاقه مند شدم.

چن وقت پیش که بابام برای دومین بار به خاطر گرفتن رگهای قلبش راهی بیمارستان شد و رگهاشو باز کردن،یک روز مونده به مرخص کردنش همین طور که داشتم میرفتم سمت بیمارستان،غرفه کتاب رو دیدم .نمیدونم چه مناسبتی هم بود یا نبود که 50درصد آف خورده بود.خلاصه یه چند تا کتاب خریدم و رفتم بیمارستان.موقعی که داشتم برمیگشتم دیدم عه عه عه تو حیاط بیمارستان هم غرفه بوده من این مدت متوجه نبودم.


خلاصه با خودم گفتم:خاتووووون لعنتی فقطططط برو ببین و برگرد .چیزی نخر.بعد برای محکم کاری خودم به خودم قول دادم و بعد به خودم اجازه دادم بره تو غرفه.دائم هم با خودم میگفتم تو برای 5سال کتاب برای خوندن داری.

الانم فقط داری میری که رفته باشی و حواست انقدر پیش کتابا نباشه


با عزم و اراده ی فولادی  برای نخریدن کتاب رفتم داخل غرفه و یه نگاه که مثلا آره و اینا من فقط اومدم تیتر وار عنوان کتابهارو بخونم و برم.نا غافل 5-6تا کتاب بلکه هم بیشتر نمیدونم از کجا جلو روم سبز شدن و از کجا خریداری شده و با من حتی تا خونه اومدن.خخخخخخخ.

بس که من جذابم کتابها هم عاشق خاتون میشوند.به به چه اسم زیبایی.

اگه کسی خواست فیلم بسازه اجازه میدم از این اسم استفاده کنه.


خلاصه چن روز پیش  یکی از این کتابهایی که با پای خودش اومده بود دنبالم رو خوندم.خب دیگه حوصله رمان خوندن رو ندارم و این کتاب رو هم فقطططططط به خاطر اینکه نوشته بود  ماجرای شهری اسرار آمیز خریدم.

نمیدونم شاید این کتاب و خونده باشین و شایدم نه.


کل کتاب راجع به شهری بود توی ایران با گنج های فراوون که انقدر زیاده که کسی طلا براش ارزش نداره.و همه در آسایش و آرامش زندگی میکنن و خلاصه انقدر راجع به این شهر گفته بود که عادم دوس داشت (مولا)بیاد دستشو بگیره و ببره تو اون شهر.مولا کسی تو داستان بود که اون شهر رو اداره میکرد و آب حیات رو در اختیار داشت.


اونجام کسایی بودن که این آرامش رو نمیخواستن و خواستار طلای زیاد و عیش و نوش در اروپا و دست یافتن به آب حیات بودن که سالیان سال زنده بمونن و خوش بگذرونن.خاک تو سرشون.خوشی زده بود زیر دلشون.والااااااا.کشور به اون خوبی.همه صاحب خونه و ماشین و کار و زندگی بودن.دعوا نبود.تراتفیک نبود،اراذل و اوباش نبود،فقیر و غنی نبود،بیماری نبود،درد نبود،بلا نبود،انار داشت دونه هاش اندازه ی گردو،سیب داشت اندازه طالبی، احتمالا نارنگی هم داشت به وفوررررررررر.جووووووووو نارنگی حیف شد نارنگی هم تموم شد.کاش نارنگی 4فصل بودمثل خیار

کلی هم از نظر اطلاعات و به روز بودن جلوتر از همه کشورای دنیا بود.

خود مولا 250-300سال عمر کرده بود


من بالاخره از مقدمه نویسنده و کل داستان نفهمیدم اینا خیال پردازی هستش یا راستونکیه.یه جایی تو دل کویر که هیچ کس نمیتونه اونجا رو پیدا کنه.و این کشور کوچیک تمام فناوری های روز دنیا رو داشت.برای همین از چشم نامحرم  به دور بود.

به هر حال از مولا میخوام که اگه از آیینه جهان نماش داره ایران و آدماش رو میبینه ، میخوام بیاد و منم به کشور نورستان ببره.

عاقای مولـــــا من قول میدم به آب حیات فکر نکنم و فکر خیانت به شما رو نداشته باشم.

بیا دست منو بگیر و این چند صباحی از عمر باقیمونده ام رو ببر به کشورت تا ببینم همه دنیا بد نشده و یه جایی هم هست برای خوب بودن و خوب زندگی کردن.اصلا مریدت میشم.جون مادرت بیا منم به اون کشور نورستانت ببر.


نویسنده کتاب هم فوت شده.باز زنده بود سفری به اصفهان میداشتم و خلاصه از زیر زبونش میکشدم که ببینم عایا این داستان سرکاریه یا راستونکی.حیف شد واقعا.زود رفتی آقای داد فر  زوووووووود رفتی.74سال عمری نبود که.


+++اسم کتاب هست چشمه آب حیات نوشته حمزه سرداد فر.باز اگه کسی از مولا یا کشور نورستان خبری داره به منم خبر بده بارو بندیل ببندیم به سمت کویر و کشور مولا.قول میدم این راز بین خودمو بمونه.


نظرات 29 + ارسال نظر
عاباس جمعه 14 اسفند 1394 ساعت 16:33 http://manv.ir

شلوم، اینقدر کتاب میخری چرا دانلود نمیکنی ؟ راستی به ما هم سر بزنین خوشحال میشیم ، اگه هم دوست داشتین میتونیم تبادل لینک کنیم، پس منو با عنوان مهدی عباسی لینک کنید بعد بهم خبر بدید ، منتظرم ...

چرا اتفاقا خیلی هم دانلود کردم اما هیچی به پای کاغذ نمیرسه لامصب.

بانو جمعه 14 اسفند 1394 ساعت 18:53 http://khaterateman95.blogsky.com

هه هه منم تازه یک چند وقتی کتاب خون شدم

العان خندیدی یا مسخره نمودی؟

فاطمه جمعه 14 اسفند 1394 ساعت 19:04

سلام خاتون.الان حرفات جدی بود یا شوخی؟بالاخره تخیلی بود یا راستکی؟چرا به قول خودت حرفات ایهام دارن؟ واقعنی یعنی همچین جایی هست؟ منو با خودت ببررررررررر.
قرصا رو سر وقت بدی هااااااااااا.جون تو جون بابات و عشق من

سلاااااام.
والا خودمم نمیدونم چه جوریا بود.گفتم شاید مولا بیاد وبن رو بخونه و منو با خودش ببره.
چششششششم بزار بیاد تو رو هم سفارش میکنم.
قرصا رو هم میدم بیشوووووووور به عشقت باد به گوش مامانم نرسونه صلوات

معلم جمعه 14 اسفند 1394 ساعت 19:06 http://shirinbeyan.mihanblog.com/

منم میام...
منم ببر....خرج سفر و کرایه اش هم میدم

باعشه .مولا فرستاده اش رو فرستاد عقبم تو رو هم خبر میکنم.اصلا این کتابا باید بخونی.قرونی خرج نخواهی کرد.در این حد بهشته ینی

معلم جمعه 14 اسفند 1394 ساعت 19:06 http://shirinbeyan.mihanblog.com/

لینک شدی خودت خبر نداری

لطف کردی

دخترمغرور جمعه 14 اسفند 1394 ساعت 19:10 http://khayatbashi.blog.ir

سلوووووم عزیزم!!نمیدونستم اومدی بلاگ اسکای!
کتابی که گفتی باید خیلی جالب باشه اگه پیداش کنح حتما میخرمش

سلااااااام شادی جان.فکر کنم من یادم رفته بود که آدرس ندادم.پیر شدم دیگه دخترم
خوش اومدی
نه نخررررررر اونوقت همش چشمت دنبال مولا میمونه بیاد ببرتت نورستان

محمد علی شنبه 15 اسفند 1394 ساعت 01:12

سلام خاتون خانم.شبتون بخیر. چقدر جالب...ولی اینا همش رویاهستش و افسانه.
همچی جایی وجود ندارد.همه جا اسمون همین رنگه.

سلام سید.صبحتون بخیر
آخییییییی حالا چرا انقدر نا امید.
رویا و افسانه کی هستن حالا
عاره وقتی مولا اومد که این یارو رو ببره اونم همینو گفت.گفت همه جا آسمون همین رنگه.بعد یارو رفت نورستان و بالاخره دید و فهمید که همه جا آسمون این رنگ نیست.

زهـــرآ شنبه 15 اسفند 1394 ساعت 03:00

سلام.چه کتاب باحالی.یه کم فاز کتاب خوندنو به منم منتقل کن لفطن

سلام زهرآ
چشششششششم
فااااااااااز
فااااااااااااز منتقل شو به زهرآ.
منتقل شدعایا
یه وقتایی خود به خود این حسه میاد.نگران نباش توام حسشو پیدا میکنی

ترانه بهار شنبه 15 اسفند 1394 ساعت 03:15 http://taraneh-bahar.mihanblog.com

سلام
خوبی خانم گل ؟
چه خطرها از کدوم ورا ؟!

چرا این روزها هر جا میرم هر کار می کنم دست به هر چی میزنم اسم هر کیو می برم خلاصه میخوام نفس بکشم پا و دست و اسم و رسم اصفهان میاد وسط ؟!

جل الخالق!

آخرش تا منو بدبخت نکنن ول کن نیستن که :|

اصصصلا حوصله ی خوندن اینجور کتابهارو ندارم . حالا اگه یه کتاب شعر بود یه چیزی

خوب من برم دیگه
هنوز یه چند تا کار ریز و درشت دیگه دارم .

دست خط بیانتو دوس دارم خاتون
یه چیزیه تو مایه های کلا دری وری(به من چه خودش این اسمو روش گذاشته ) های نویسنده وبلاگ توانا بود هر که با ما بود .

فردا میام دوباره میخونمش .

سلام ترانه جوووووون
خطر سلامتی دوستان
خوبم.ایشالا توام خوب باشی
فکر کنم هرچی بدت بیاد سرت میاد باشه قضیه این اصفهون
حالا چرا بدت میاد اون مهمه
منم کلا نمیفهمم شعر رو
دستت درد نکنه واقعا.این کجاش شبیهه کلن درب وری آقای محمودیان بود نامررررررررررد
البته خو شاید اون قارداش منه و منم باجی اون ربط پیدا کنه
الان جاداره بگم عمق مطلب را خب نفهمیدی ترانه خانم
عایا فردای تو همان امروز است یا فردای تو ساعت 3صبح روز یکشنبه است
حیا کن حیا کن دیر خوابیدنو رها کن خووووو

معلم شنبه 15 اسفند 1394 ساعت 07:37 http://shirinbeyan.mihanblog.com/

من که بانو نیستم.......

درووووغ میگی هی واااای من
بیا اینهمه میگم بابا اسمتونو بنویسید همین میشه دیگه.خو نوشتی معلم منم گفتم حتما خانمی دیگهههه.حدافل بنویس آقای معلم

مسافر شنبه 15 اسفند 1394 ساعت 08:49

خوبه که اهله کتابی
...فکر میکردم دخترا فقط رمان عاشقانه میخونن
..
درمورد اون آدرس متوجه شده بودم ولی این اون نبود.بازم مرسی

عاره میخونم حسش بیاد.
رمان برای چندین سال پیش بود.

ღدوستانهღ شنبه 15 اسفند 1394 ساعت 10:05 http://doostaneh7985.blogsky.com

سلاااااااام بحححححححح خاتون کتاب خوان

کتاب خونی که خیلی خوبه و ذهن آدمی رو خیلی باز میکنه

هرچند اون کتاب مثل اینی که توصیفش کردی بی محتوا و خیالی باشه

بححححح زهرا خانم.
دست شما درد نکنه .یعنی من بیمحتوا خون شدم
بذار مولا بیاد منو ببره اونوخ بهتون میگم

بابا جان شنبه 15 اسفند 1394 ساعت 11:40 http://farhadmehrbina.blogfa.com

سلام خاتونم اگه اشتباه نکنم این آقای حمزه سردادور سرلشکر بازنشسته است که قبل از انقلاب بازنشسته شده و قلم گیرایی هم داره ، من یه کتاب اوائل انقلاب ازش خونده ام به اسم شاه جنگ ایرانیان در چالدران و یونان که بسیار حجیم و زیبا بود ، تو هم قشنگ می نویسی ها

سلام بابا جان
والا انقدر که شما میدونید من نمیدونم.تو مقدمه و زندگینامه مولف اینارو ننوشته بود و حتی اسم این کتابی که شما میگین رو ننوشته بود.یه معرفی کوچیک از آقای نویسنده نوشته بود.
ممنونم باباجان

فاطمه شنبه 15 اسفند 1394 ساعت 13:53

مسخره میکنی بیشوووووووور من جدی ازت پرسیدم

نه باوا چه مسخره ای آخهههههههه.
خب من راسشو گفتم دیگه

فاطمه شنبه 15 اسفند 1394 ساعت 14:11

مررررررررررض.
میگم خاتونی من سه باره متنت رو خوندم یه جاش خیلی خندیدم
یعنی یه جوری نوشتی دونه های انارش اندازه یه گردو انگار رفتی ودیدی و خوردی بدجور رفتی تو کتاب و نوشته هاش هاااااا.
بیا از کتاب بیرووووووووون خدا نکشتت

چرا خووووووو؟؟؟؟
عاره راس میگی خخخخخخخخخخ
دیگه انقدر تعریف کرده بود اصلا حل شدم تو کتاب

معلم شنبه 15 اسفند 1394 ساعت 15:37 http://shirinbeyan.mihanblog.com/

آقای معلم......
از همسایه ها می پرسیدی خووو

دردددددباز که نوشتین معلم!!!
کدوم همسایه باوا.

یه دونه شنبه 15 اسفند 1394 ساعت 19:28 http://WWW.bi-esm55.blogfa.com

سلامممم برخاتون .خوبی؟
منم کتاب خوندن دوسدارم ولی برعکس توروانشناسی بیشترمیخونم.ی ساله میخام برم کتابخونه اسم بن‌یسم کتاب بگیرم ولی همت نمیکنم.خوشم میاد کتاب زیادمیخونی‌
تو ک کتاب خوندن دوسذاری کتابخونه ثبت نام کن وکرایه کن ک دیگ انقد پول کتابم ندی

سلام یه دونه جوووووووون
منم کتاب روانشناسی میخونم.
راسش یه بار رفتم.کرج یه کتابخونه معروف داره.نزدیکمون بود.منتهی هربار بعد ثبت نام رفتم که کتاب بگیرم گفتن یا سیستم در حال پردازشه یا امروز نمیشه و هزار تا حرف دیگه.منم نرفتم.ولی تو فکرشم باز برم برای ثبت نام.

فروغ شنبه 15 اسفند 1394 ساعت 19:41

سلااام
ای بی اراده همین بی ارادگیمونه تپلمون میکنه دیگههههوگرنه خودمون که بی گناهیییم
امیدوارم پدر همیشه سالم و سلامت باشن و دیگه هیچ وقت پاشون به بیمارستان باز نشه

سلاااااام
یعنی زدی تو خال هاااااا.دقیقا بی ارادگی کار دستمون میده.
ممنونم عزیزم

آذر شنبه 15 اسفند 1394 ساعت 21:00

سلااام بر خاتون عزیز
خوبی خوشی
من زیاد کتاب نمیخونم
بیشتر رمان اونم با گوشی
اونم چی دیگه نمیخونم ازبس تو خواب داشتم ادامه رمان دنبال میکردم
اخه نارنگی چی داره که انقدر دوس داری
قبلا هم بنظرم تاکید کردی

سلام بر آذر خانم گل
خوبم ایشالا که توام خوب باشی
من 6-7سال پیش رمان میخوندم.همش یه جوره.دیگه دلمو زد.
واااااااااای نارنگی یعنی زندگی یعنی عشق یعنی امید و آرزو عاره قبلنم گفته بودم عاشششششق نارنگی هستم.

آذر شنبه 15 اسفند 1394 ساعت 23:07

منم خوبم به لطف شما
همیشه شاد باشی

خداروشکر.
ممنون

نیسا یکشنبه 16 اسفند 1394 ساعت 00:55 http://nisa.blogsky.com

یکسالی میشه کتاب جدید نخریده ام، دلم شدیدا هوس کتاب کرد، چه کار خوبی کردید، خوشبحالتون. ضمنا منم ببرید قول میدهم خیانت نمیکنم!

خوبه کتاب خوندن.یه کمی میشه از دنیای اطراف برای ساعتی غافل شد.
باوشه تا حالا که 4-5 نفر شدیم.منتظر فرستاده مولاییم

مارال یکشنبه 16 اسفند 1394 ساعت 18:25 http://maralvazendegi.blogfa.com

ممنون بابت این معرفی جانانه خاتون جان

شما رو هم به لیستم اضافه میکنم

vahid دوشنبه 17 اسفند 1394 ساعت 10:55 http://vahidmahmoodiyan.blogsky.com

سلام و احترام

حالا کتاب و اینا هیچ اَقَلِکَندِش نمیدونم، اینکه من نسبت به نمونه های مشابه خارجیم،
سه چار هزار دلار ارزونترم، خُبِس یا بَدِس خاتون؟!!!...

سلام قارداش
کیفون یاخچیدی؟
بده دیگه برادر من بده.کیفیتت پایینه
کیفیتتو ببر بالا.جنس ایرانی اینروزا تو سرش خورده
و در ضمن پستاتو چرا تو نظر هامیذاری آقای فراموشکار؟باز مدرک جور کنم برات که قبلا اینی که گذاشتی پستت بود؟

vahid سه‌شنبه 18 اسفند 1394 ساعت 10:29 http://vahidmahmoodiyan.blogsky.com

سلام باجی
ساغ اول سیز نئجه سیز
میخوام ببرم بالا اما نیمیتونَم آ نمیشِد آ عاخِر دیوونه میشم حج خانومی دسه
به جا گفتم حالا تو پست باشه یا تو کامنت به جا گفتن مهمِس اصی هم فراموش کار نیسَم
جلل خالق از تو خاتون حرفا به جاش زدم اونجا هم به جاش بود

سلام قارداش
ساغول واریخ بیز ده.
چرا انقدر فشار میاری قارداش به خودت راحتتتتتتتت باش .بگو نجه سن.انقدرم تلفظش سخت نیست هاااا
آهاااااان از اون لحاظ.چه کنیم دیگه برادر من .بیسوادیم و منظور رو نمیگیریم.صد بار گفتم زیر دیپلم بحرف خووووو

ترانه بهار چهارشنبه 19 اسفند 1394 ساعت 21:59 http://taraneh-bahar.mihanblog.com

اتفاقا تو عمق مطلبت غرق شدم
ایندفعه زود اومدم که دعوام نکنی
بابا خواب چیه
من و خواب دو قطب هم نام اهنرباییم شادیم دو خط موازی !!!
نگران من نباش بانو
بالاخره یه روزی منم راحت میخوابم انگار که هیچوقت بیدار نبودم

غریق نجاتتتتتتتتتت بیاااااااااااا یکی داره غرق میشه
خدانکنه بیشوووووووووور
کصاااااااافط خواستی راحت بخوابی منم بیام با هم بخوابیم

په پو چهارشنبه 19 اسفند 1394 ساعت 23:50 http://aski-ewin.blogsky.com

توتو هی بهم می گفت اینقد سرتو نکن تو گوشیت چشات ضعیف میشه ها. من گوش نمی کردم. پست به این گندگی رو ندیدم! عزیزم بی خیال از خوب و خوش بودنش معلومه تخیلیه!

شایدم نباشه!!!

nimi پنج‌شنبه 23 دی 1395 ساعت 22:18

سلام منم معتقدم که سرزمین نورستان وجود داره!

نخوندم ولی میخونم .ممنون

nimi پنج‌شنبه 23 دی 1395 ساعت 22:40

http://www.google.com/url?q=http://mahdiyar.ir/mahdi/%25D9%2585%25D8%25AA%25D9%2586-%25DA%25A9%25D8%25A7%25D9%2585%25D9%2584-%25DA%25A9%25D8%25AA%25D8%25A7%25D8%25A8-%25D8%25AE%25D9%2588%25D8%25B1%25D8%25B4%25DB%258C%25D8%25AF-%25D9%2585%25D9%2587%25D8%25B1-%25D8%25AD%25DA%25A9%25D8%25A7%25DB%258C%25D8%25AA-%25D8%25B3%25D8%25B1%25D8%25B2%25D9%2585%25DB%258C%25D9%2586-%25D9%2586.php&sa=U&ved=0ahUKEwib18bjpr3RAhUHvRoKHYcYDoIQFggLMAA&usg=AFQjCNE8DfH9qjHxagHr7m6urAhr1WcovA

امیر جمعه 4 فروردین 1396 ساعت 13:12

همیشه در طول تاریخ,واقعیات را در درون افسانه ها جاسازی میکردند.هیچ چیز به طورکامل قابل رد نیست و هیچ چیز به طور کامل قابل پذیرش نیست.
مطالبی که دراین کتاب هست,نشانه هاییست که باید به آنها توجه شود!

بله بله

امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.