بـخـت خـواب آلـود مـن

بـخـت خـواب آلـود مـن

ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت،،،،،انقدر بابخت خواب آلود من لالا چرا؟؟؟
بـخـت خـواب آلـود مـن

بـخـت خـواب آلـود مـن

ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت،،،،،انقدر بابخت خواب آلود من لالا چرا؟؟؟

من اومدمممممممم


همیشه دوس داشتم تو زندگیم طعم داشتن پدر بزرگ و مادربزرگ داشتن رو بچشم.حداقل طعم داشتن

یکیشونو.من توی زندگیم حسرت داشتن خیلی چیزا رو خوردم.از جمله اینکه همیشه دلم میخواست منم مثل

بقیه دوستام پدر بزرگ و مادر بزرگ داشتم.

دوس داشتم منم مثل بچه ها که 5شنبه از راه میرسید،از لحظه ورود به کلاس دائم میگفتم کی امروز تموم

میشه برم خونه مامان بزرگم.

هر چن اگه من مامان بزرگ هم داشتم، شهرستان زندگی میکرد ولی میدونستم که  هست حداقل.مثلا

بابابزرگم منو از بقیه نوه هاش بیشتر دوست داشت و نمیذاشت کسی نگاه چپ بهم بکنه.

از این پیرمردایی بود که هرکسی با دیدنش تو سینه اش نفس بند میومد از ترس ولی باطنا یه بابا بزرگ مهربون

و خوش قلب بود و شبا برام قصه میگفت.دست رو موهام میکشید و لوسم میکرد.وقتی بابام یا مامانم از گل

کمتر بهم میگفتم بلند میشد با کمربند میافتاد به جونشون و من هر هر میخندیدم خخخخخخخ فکر کن.

نه دوس داشتم وقتی مامان و بابام بهم از گل کمتر گفتن اخماش تو هم بره و بگه کسی حق نداره به نوه گلم

چیزی بگه وگرنه حسابش با منه.آخخخخخ چی میشد اصن.



مثلا زمستون که از راه میرسید بارو بندیلی میبستم و میرفتم دهاتمون.اونوقت مامانبزرگم منو رو چشماش

میزاشت و کلی از دیدنم خوشحال میشد.گوسفند جلوی پام قربونی میکرد.اسپند دود میکرد خلاصه 7شب و 7روز جشن و سرور و پایکوبی و....خخخخخخخ.شوخی نمودم.

شبا کرسی به راه بود وبرام داستان تعریف میکرد.

بعد من میگفتم مامان بزرگ چی شد که تو شدی زن بابا بزرگ؟؟؟بعد اون اول با کمی من من شروع کنه به

تعریف و بعد یواش یواش شروع کنه به گفتن قصه خاطر خواهی و بابابزرگم لبخند قایمکی بزنه و هی بیاد تو

حرف مامان بزرگم و خلاصه بگن چی شد که همدیگه رو خواستن.بعدش مامان بزرگم پاشه بره از صندوقچه ای

که توی دیواره برام بادوم بیاره و بگه بشکن بخور دختر عزیزم.بعد بابابزرگ پاشه بره رادیوشو بیاره و تنظیم کنه رو

آهنگ و برام پفکی که بعداز ظهر خریده با تخمه بده بهم بگه بخور قند عسلم داری میمیری از لاغری.

مثلا اونا منو خیلیییییییییییییییییییی لاغر ببینن.خیلی لاغر و مردنی و ضعیف نحیف همچی.

بعد صبح ها برام کره محلی بیارن و من نخورم خخخخخخخ.عوضش شیر بیارن و من بخورم.کره و مربا نخورم

اما وااااااااای پنیر دهاتی بخوووورم در حد مرگ.در حدی که کبدهام خراب شه خخخخخخ.بعدشم کارای دیگه

و تا خود عید چتر میشدم خونشون.اومدنی هم غصه اشون میگرفت از دوری من.
یا مثلا چی میشد عـــــــــــــمه داشتم.می دیدم واقعا این حکایت عمه داشتن چیه؟یه کمی گیس و گیس

کشی راه مینداختیم و اون کلی منو میدید حرص میخورد و می افتاد به جونم و نیشگونم میگرفت و منم به خاطر اینکه بزرگه حرص میخوردم اما چیزی بهش نمیگفتم تا سر یه فرصت زهرمو بهش خالی کنم.اونم هر جا

میرفت از من بد میگفت و دشمن آشکار هم میشدیم خخخخخخخخ.

تا وقتی عمه نشده بودم،البته منظورم دوم ابتدایی نیست هاااا به معنای واقعی وقتی "سا" به دنیا اومد

فهمیدم که عمه ها واقعا دلسوزن و همونطورم که قبلاگفتم این بد بودن و نبودن عمه برمیگرده به عروس

خونواده.عروس دوم ما خعلی خوب بود و دست و بالمونو باز گذاشت برای اینکه عمه گی کنیم خخخخخخ

البته صحت گفته های من که عمه خوبی هستم یانه کسی نمیتونه باشه جز خود بچه ها.بله من قبلنم گفتم

بچه ها رو میزنم باهاشون بازی میکنم.(یه بار خاله" سا"سر "سا"داد کشیده بود.اونم با اخم و تخم رفته بود

به زن داداشم گفته بود که چرا خاله سرمن داد کشید؟؟زن داداش منم برمیگرده میگه چی شده مگه؟چرا عمه

هات میزننت یا دعوات میکنن چیزی نیس ؟؟؟"سا" نه گذاشته نه برداشته گفته آخه عمـــــــه های من

صاحبای منن!!! اونا میتونن منو بزنن حتی بکشن اما خاله ام نه) به جوووون خودم عین حقیقته و اینکه این

بچه این حرفا رو از کجاش درآورده گفته هنوزم تو کفش موندیم.

یا مثلا چن تا خاله داشتم .نزدیکم بودن نه اینکه یه دونه اونم اون سر دنیا.یا یه دایی اهل حال.یا یه عموی

پایه.البته دایی دارم.اونم یه دونه.ولی هیچ کدومش به دایی "ه"خدابیامرزم نمیرسه که اونم وقتی اول

دبیرستان بودم فوت شد.عموهم زیاد داشتم منتهی اونام نموندن و فقط یه عمو دارم که سال تا سال شاید

ببینمش.

و داشتن خیلی چیزای دیگه حتی...


بزرگترین نداری من همون نداشتن پدر و مادر بزرگه و بزرگترین داراییم داشتن پدرو مادر و خانواده ی خودمه.هر چن داغون باشن بازم خونوادمن.

هوووووووم.

این عکسه شاید همون خونه میشد که من میرفتم زیارت پدربزرگ و مادر بزرگم.اونی هم که دم در وایساده منم



+++سلاممممممممممممممممممممممممم بر دوستان گلم.خوبید؟؟؟ خوشید؟؟؟ما رو نمیبینید خوش میگذره؟؟؟الکی مثلا بگید نه نه اصلا خوش نمیگذره

+++ای بابا دوستان گلم من که تو پست قبلی نوشته بدم که هر وقت معلوم نبود کی برمیگردم مینویسم تا درودی دیگر بدرو د چه زود یادتون رفت آخههههههه

700 و خرده ای بازدید کننده .ایول بابا دمتون حسابی گرم که به فکر من بودین و بهم سر زدین

+++بیام بهتون سر بزنم

نظرات 36 + ارسال نظر
LO0OVE پنج‌شنبه 6 اسفند 1394 ساعت 18:33 http://maloosak.69.mu

خیلی از سایتتون خوشم اومد موضوعاتشو متنوع ترکنین بهتره
از ته دل خیلی دوست دارم شما هم به من سر بزنید
6518

خدایا اینجام تبلیغات دست از سرمون برنمیداره هاااااااا

فاطمه پنج‌شنبه 6 اسفند 1394 ساعت 19:15

هورااااااااااا خاتون برگشت
خوشحالم که خوب شدی و از این حال اومدی بیرون.برم بخونم ببینم چی نوشتی

هورااااااااا.
ممنون فاطمه جوووووون

په پو پنج‌شنبه 6 اسفند 1394 ساعت 19:29 http://www.aski-ewin.blogsky.com

این دوره زمونه یه جوری شده تا یه نفر عمه و دایی و اینای درست و حسابی داشته باشه ها، پنج نفر ندارن. غصه نخور منم هیچی از هیچ کدومشون نفهمیدم تا این اواخر.

قبلنا خوب بود.همه داشتن.
یعنی این اواخر دارا شدی؟؟؟

فاطمه پنج‌شنبه 6 اسفند 1394 ساعت 19:29

خدا پدربزرگ ومادربزرگتو بیامرزه و پدرو مادرتو برات نگه داره.
آخیییییییی تو هیچی نداری یعنی عمه هم نداری حیف شد ینی
عمه خوبی باش.ای جاااااااااان سالار خیلی شیرینه و حسابی دوستت داره هااااااامن عمه هام رو دوست دارم.خیلی مهربونن.حتی بیشتر تراز خاله هام.
خو دلمون برات تنگ میشد دیگهههههههههههه. دیگه انقدر طولانی نری جایی هااااااااااا

خدا رفتگان شما رو هم بیامرزه.
نه عمه هم ندارم.
دیگه حرفای سالار داره تایید میکنه عمه خوبی هستم دیگه.بیشتر از این چه کنم یعنی

په پو پنج‌شنبه 6 اسفند 1394 ساعت 19:47 http://aski-ewin.blogsky.com

باور کن اون جودی آبوت اصلی صد و هشتاد درجه با دوبله ش که از شبکه دو پخش می شد فرق داره. یه داستان کاملا عاشقانه س. تصور کن زبان اصلیش ژاپنی بود زیرنویسش انگلیسی. ولی با عششششق نشستم با گوشیم کلمه ها رو ترجمه می کردم می دیدمش. تازه های های گریه هم می کردم! قرار گذاشتیم با توتو یه دور ببینیمش. اینبار کارم راحت تره. توتو هست ترجمه می کنه واسم

چه خوب.چه حوصله ای داری عاورین.
خو کی واسه من ترجمه کنه.

بانو پنج‌شنبه 6 اسفند 1394 ساعت 23:55 http://khaterateman95.blogsky.com

به به خاتون بانو قدم رنجه فرمودین به بلاگ اسکای :))
ای جونم خدا پدر و مادر بزرگ عزیزت رو بیامرزه:)

ممنووووووووونم
کاش می دیدمشون و حداقل تا اومدن من زنده میبودن.
خدا رفتگان شما رو هم بیامرزه.

په پو جمعه 7 اسفند 1394 ساعت 11:41 http://www.aski-ewin.blogsky.com

آره این اواخر کمی بیشتر باهاشون رفت و آمدپیدا کردیم. مخصوصا عمه م.

آهاااااان فکر کردم تازه عمه دار شدی
از اینایی که فاصله سنی زیاده

معلم جمعه 7 اسفند 1394 ساعت 15:43 http://shirinbeyan.mihanblog.com/

کاش پدر بزرگ داشتی....
اونوقت میدی چقدر تحویلت میگرفت شاید هم بجای اینکه با کمربند به بابات میزد به خودت میزد
میدونی کههههههه
این روزها هیچکس اعصاب نداره هاااااااااا مخصوصا" پدر بزرگ و مادر بزرگها...

کاش میداشتم.اونوقت زدنشم دوس میداشتم.
هیچ چیز نمیتونه جای اونارو پر کنه.

معلم جمعه 7 اسفند 1394 ساعت 15:45 http://shirinbeyan.mihanblog.com/

7 روز و7 شب جشن هم مال عروسی های بابا بزرگ ومامان بزرگها بود نه دیدن نوه شیطون

عاره دیگه.مثلا انقدر از دیدن من شاد میشدن که مث عروسیشون هفت شبانه روز جشن میگرفتن برام

بابا جان جمعه 7 اسفند 1394 ساعت 16:16 http://farhadmehrbina.blogfa.com

سلام خاتونم امیدوارم که همیشه خوب و خوش و سلامت باشی ، اینجور دیر بدیر سر زدن هیچ خوب نیست ها ، تو هر چی آرزو درباره پدر بزرگ داشتن کردی رو من یه عمر توی دلم برای پدر داشتن نگر داشته ام

سلام بابا جان.
ممنونم
یه وقتایی لازمه بابا جان
انشاالله نوه تونم میبینید

فروغ جمعه 7 اسفند 1394 ساعت 16:39 http://dkhkh.mihanblog.com

خوش اوومدی
منکه بشخصه فقط میومدم ببینم کامنتمو تایید کردی آیاشوخی
من یه مادر بزرگ دارم زیادم خوشطعم نیستزیاد غصه نخور ولی اونیکی مامان بزرگم که عشششق بود زود از پیشم رفت
منم مثل برادر زادتم عمه مو بیشتر دوس داشتم
بچه ها محبت واقعی رو میفهمن
چه عکس قشنگی چه لباس خوشرنگی پوشیده این دختره که مثلا تویی

ممنووون.
تو به شخصه لطف میکردی
فروغ من خیلی غصه میخورم.کاش حداقل یکیشون بود.
عمه هم ندارم
عاره رنگ مورد علاقه ترکها قرمزززززززز.
میبینی چقدر جذابم

یه دونه جمعه 7 اسفند 1394 ساعت 17:08

عزیزم کحابودی
دقبقا کجابودی
حیف ک فصل دوم دست وپام گرفته وگرنه..‌ استغفراله
خدا همه اموات وبیامرزه پدربزرگ ومادربزرگ شماروهم بیامرزه.خاتون خاب ورویا بسه عصرپاشودیگ

با این قیافه ای که تو داری عمرا دیگه بتونم بگم کجا بودم
قیافشووووو
کاش میدیدمشون حتی یه بار.خدا رفتگان تو رو هم بیامرزه.
خواب و رویا؟؟؟یعنی چی متوجه نشدم

معلم جمعه 7 اسفند 1394 ساعت 21:03 http://shirinbeyan.mihanblog.com/

اگه دایمی سر میزنی تا لینک کنم
یکی بود یکی نبود بیایی از لینک خبری نیست

خود دانید .

آذر جمعه 7 اسفند 1394 ساعت 22:11

چرا بیخبر رفته بودی
با چوب اللن بالای سرت وایستادم

منو نزززرررررن
آذررررررر تو دیگه چرا این حرفو میزنی.پس ننوشتم تا درودی دگر بدرود؟؟؟حالا من بزنمت

آذر جمعه 7 اسفند 1394 ساعت 22:21

سلاااااااام رسیدن به خیر
خوبی خاتون جان :))
منم حسرتم این اواخر بوده که اخرهفته ها بریم خونه پدربزرگ مادربزرگ :((
خدا همه رفتگان رو رحمت کنه و خانوادمونو سالم و سلامت نگه داره

سالار چه حرف جالبی زده
یعنی باید اونلحظه ذوووق میکردی بااون حرفش

سلااااااااام به روی ماهت
از کوجا اومدم که رسیدن بخیر باشه
ممنووووون
اصن تاریخی حرف زده باید با طلا نوشت اون جمله اش رو
بعدا مامانش بهم گفت ذوق کردم

امیر جمعه 7 اسفند 1394 ساعت 23:39 http://tanha4all.blogsky.com

خدا پدر بزرگ و مادربزرگتون رو بیامرزه
واقعا وجود پدر بزرگ و مادر بزرگ نعمته

ممنون

محمدعلی شنبه 8 اسفند 1394 ساعت 00:05 http://tamameman64.blogfa.com

سلام خاتون خانم.
بله بسیار کیفور شدم وقتی جواب پیامهاتونو ندادم.حالا حس خوبیه که شما بیخبر میزارید میرید و به هیچ یک از پیامهامون جواب نمیدید؟
ولی من مثل شما بدجنس نیستم و بعداز چند تا پیامی که گذاشتید دلرحم شدم و بخشیدمتون
حقیقتش نمیدونم چطوری باید از این سایت لینک دین خارج بشید.خب برید از اون شخصی که واردتون کرده بخواهید حذفتون کنه.نمیشه؟ تنها راه به نظرم همین باشه.مگه میشه خودش نفهمیده باشه و شما رو وارد این سایت کرده باشه؟
مگه داریم؟مگه میشه باز پیگیر میشم و بهتون میگم.
برم مطلبتونو بخونم

سلام نامررررررررررد
کیف کردی عاره؟؟؟تلافی میکنم.صبیر کن
بابا آدم بعضی وقتا لازمه بره تو غار تنهاییش منم رفته بودم اونجا.
کاش میدونستین .خیلی برام از این سایت کوفتی ایمیل میاد.منم برنامه ایمیل رو از گوشیم پاک کردم.خودمم دچار مشکل شدم.
حتما داشتیم و حتما شده
عاره بیرحمت پیدا کن برام.

محمدعلی شنبه 8 اسفند 1394 ساعت 00:11 http://tamameman64.blogfa.com

نمیخوام دلتون رو بسوزونم ولی داشتن پدر بزرگ و مادر بزرگ نعمتی بزرگ برای هرکسی محسوب میشه. من خوشبختانه هر 4تاشونو دارم و بسیار هم دوستشون دارم.
شما مسلما عمه خوبی هستید و تو کامنت ها خوندم که نوشتید حرف سالار رو باید با طلا نوشت حتما درست میگید
والا منم عمه هامو بیشتر از خاله هام دوست دارم.شاید مادرم خواهر شوهری خوبی بوده
چه عکس زیبایی و چه طبیعت زیبایی.
خب البته درسته که از خوانندگان قدیمم اما جواب ایمیل ندادید نگران شدم.دیگه اینهمه تاخیرتون طول نکشه لطفا.

خوش به حال شما.
بعله باید با طلا نوشتش.حتما خواهر شوهر خوبی بوده.میدونی ذاتا خوب بوده.و ادای خوب بودنو در نمیاورده.
سعی میکنم قول نمیدم.نه که بگم این چن وقته بیحوصله شدم هاااا چند وقتی هست اینجوری شدم.منم تموم شدم

معصوم شنبه 8 اسفند 1394 ساعت 07:18 http://hasrat-tanha.blogfa.com

سلام عزیزم خوبی؟ ممنون که بهم سر زدی

معصوم شنبه 8 اسفند 1394 ساعت 12:41

ای وااااااااااااااااای آدرس قبلیه وبمو دادم حواسم کجا بوده یعنی؟

پیش نی نی

مارال شنبه 8 اسفند 1394 ساعت 13:33 http://maralvazendegi.blogfa.com

منتظرت بودم عزیزمممم
کلی هم از دستت خندیدم.منم همه اینایی که گفتی رو می خوام الان مسوولین پیگری کنن لدفن

سلااااام مارال جاااان
واقعا مسئولین باید رسیدگی کنن

سلام آبجی جون خودم
خیلی دلم برات تنگ شد
چند بار اومدم نبودی منم چیزی ننوشتم کمی نگرانت شدم
گفتم شاید دلت نخواسته بیایی و حوصله هم نداشتی
توصیتو بکار گرفتمو تصمیم گرفتم بیشتر بنویسم
پدرو مادربزرگ داشتن واقعا نعمته من دوتاشونو دارم و امیدوارم همه اونایی که دارن خدا حفظشون کنه براشونو اوناییم که ندارن روحشون شاد باشه
عکست حالو هوامو که عوض کرد نوشتن کرسی و اون توصیف ها دلمو آب
حالتم که خوبه مگه نه؟
دیگه چه خبر؟

سلام مهسا خانم
منم همینطوررررر
آره حوصله خودمو نداشتم چخ برسه به نوشتن
خدا برلت نگهشون داره و رفتگانتو هم بیامرزه
خوبم ممنون.ایشالا که حال توام خوب باشه

یه دونه شنبه 8 اسفند 1394 ساعت 23:58

خیلی اخه رویایی میگفتی ک منودوسداشته باشن منوبخان بگن نرو

درررررررررررد.
خیلی هم واقعی گفتم.ترکها بسیار نوه دوستن.

بهار شنبه 8 اسفند 1394 ساعت 23:58 http://likespring.blogsky.com

عزیزمممممممم
منم یه بار باید برای خواهر نداشته ام یه همچین متنی بنویسممممم
قدر داشته ها رو بدون

عاره خیلی خوبه.اونوقت میشه آرزوهای برآورده نشده.بی خواهری مصیبتیه.بگم ذکر رو؟
اوهوم

ღدوستانهღ یکشنبه 9 اسفند 1394 ساعت 11:34 http://doostaneh7985.blogsky.com

سلااااااااااااااام بحححححححح خاتون جذاب و قشنگ و هنرمند از راه رسید !!!
چه عجب میگفتی گاوی گوسفندی شتری زمین میزدیم دم در وبلاگ

حیف و دوصد حیف که منم هر چارتاشون رو خیلی زود ازدست دادم
خدا همه رفتگان رو بیامرزه

سلاااااااام دوستانه خانم با شخصیت با شعووووووور
دیگه نخواستم زحمتتون بدم دیگه گفتم غافلگیرتون کنم
خدا رفتگان شما رو هم بیامرزه

معلم یکشنبه 9 اسفند 1394 ساعت 16:32 http://shirinbeyan.mihanblog.com/

سلااااااااام..............خوبید؟؟؟؟؟

سلااااااااام.ممنون.ایشالا که شمام خوب باشید

ترانه بهاری سه‌شنبه 11 اسفند 1394 ساعت 13:53 http://taraneh-bahar.mihanblog.com

سلام خاتون قشنگم
از کامنتی که برام گذاشته بودی باید حدس میزدم که بالاخره مطلب جدید گذاشتی.
ولی نزدم دیگه
کلا دست بزن ندارم . مخصوصا وقتایی که یه کم دپسرده میشم ، شکل کوآلاها فقط اطرافمو نگاه میکنم o-o

خوب خوبی؟
خوشی؟
میگم تو وقتی تایپ می کنی نفس هم میکشی ؟!
نگرانتم
هی فقط وسطش تیکاف کردی :))

میدرکمت خواهر
بذار یه ذره دلتو اب کنم
خیلی کیف داشت اون وقتها که سه ماه تابستون خونه ی مادربزرگ مادریم بودم و اون وقتهایی که 13 روز عید خونه ی پدری
کلا با بچه های فامیل اتیش میسوزوندیم بیا و ببین

حیف که هم ما بزرگ شدیم و دیگه نه مادربزرگی هست نه پدربزرگی چه از این طرف چه از اون طرف
خدا رحمتشون کنه

سلام ترانه بهاری جووووون
عه وا چرا دپسرده؟خاتون نبینه دپسردگیتو
ولی من دست بزنم خوفه
خوبم ایشالا که توام خوب باشی.
بابا اینبار که در کمال آرامش نوشتم و به نظرم متنمم آروم بود
خوش به حالت.
وقتی میگن خدا بیامرزه من هیچ حسی ندارم چون فکر میکنم از اول نبودنیه جوریه اصن

په پو سه‌شنبه 11 اسفند 1394 ساعت 20:15 http://aski-ewin.blogsky.com

بنویس دیگه!

درباره من رو یه بار بخون په پو جان.این گوشه سمت چپ
تنبلم تنبل

محمدعلی سه‌شنبه 11 اسفند 1394 ساعت 22:28

سلام شب بخیر.
ببخشید دیر جواب میدم.خیلی این روزها سرم شلوغه
گفتم چند بار خاتون خانم اینجوری راحت ترم.دوست ندارم پیامها رو تایید کنم.دنبال خواننده نیستم.خیلی کم وبلاگ ها رو دنبال میکنم برای همین اونقدر اهمیتی نداره تعداد ازدیاد پیامها
اینجوری راحت ترم

سلام.
عاقبتتون بخیر
خو ببین الان اگه پیامم رو تایید میکردی همون زیرش اینا رو مینوشتی و خودت رو به زحمت نمینداختی
باشه هر جور راحتین.

نورا چهارشنبه 12 اسفند 1394 ساعت 21:58 http://eskelet.blog.ir

سلام
منم گاهی از این فکرا میکنم که اگه الان بودن مثلا عکس من رو صفحه گوشیشون بود البته میدونی بابابزرگ من ماشالا یه عالمه زن داشته
ولی اون زنش که مادربزرگ من بوده الان در قید حیات نیس خدا بیامرزه همه رفتگانو
اره دیگه منم بچه تر ک بودم میدیدم اون مامان بزرگای دیگه با نوه های خودشون مهربونن حسودی میکردم ولی دیگه چیکارش میشه کرد تو بختمون نوشتن بدون مامانبزرگ بزرگ شود

سلام نورا بانو
فکر کن چن تا مامانبزرگ داشتی اونوخ
خدا همه اسیران خاک رو بیامرزه.
تیکه آخر رو خوب اومدی

زهـــرآ پنج‌شنبه 13 اسفند 1394 ساعت 03:00 http://asemanvaeshgh.blogsky.com

سلام.منم گذشته ام حسرته که بچه بودیم و میرفتیم خونه پدربزرگ مادربزرگا.من دارمشون ولی دلها خیلی از هم دور شده
خدا بیامرزدشون

سلام.
باز خوبه شما طعم داشتنشو کشیدی.من اصلا فکر میکنم داشتن پدر مادر بزرگ یه رویاست.
خدا همه رفتگانو بیامرزه

مداد آسمان پنج‌شنبه 13 اسفند 1394 ساعت 13:12

سلام
خدا بیامرزه همه رفته هارو.
یه فاتحه بخون

سلام.
اگه اشتباه نکرده باشم و مغزم یاری کنه شما آقا فرامرزید
آدرستونو گم کردم.شمام که نزاشتید
خدا رفتگان شما رو هم بیامرزه.

مسافر پنج‌شنبه 13 اسفند 1394 ساعت 21:14 http://sensor2.blogfa.com

چه بابا بزرگ خوبی بودن..
پنیر داهاتی رو خوب اومدی ..
فکر نکنم خونه مامان بزرگای ما این شکلی بوده باشه
یه خونه گلی که همیشه صبح ها بوی خاک نم گرفته میده و عطر کاه ...
خلاصه یه چیزی فراتر از زندگی توش بوده
بچه گیه قشنگی داشتیم ماهم عیدا تو دهات
حیف همه چی تموم شده.
قشنگ نوشتی.
راستی اون ادرسی که دادی درست نبود ولی واقعا ممنون که کمک کردی

کی بابا بزرگ خوبی بود؟؟؟ من که نه بابابزرگ داشتم و نه مامان بزرگ.
آره این شکلی نیست.خونه دهاتای ماهم کاهگلی و سقفش چوبیه.دیگه از این عکسه خوشمان امد
ممنووووووون

vahid جمعه 14 اسفند 1394 ساعت 01:10 http://vahidmahmoodiyan.blogsky.com

سلام
نئجه سن خاتون
سنین تاین یوخدی
حالا اون عکسه و آتیش و خونه و تویی که لای در وایسادی هیچ!!!
یه جایی هست تو غصه ها که هیچ وخ گفته نمیشه...
من العان اونجا چادر زدم و دارم کباب تـُرکی درس میکنم خاتون...

سلام.
یاخچیام ساغول.
لطفین وار میبینم که دارین دایره لغات ترکیتو ن رو گسترده میکنین
عایا منظورتون قصه ها بود یا همون غصه ها
یع نی دقیقا کوجا؟؟؟خو میگفتین دیگه

دخترمغرور جمعه 14 اسفند 1394 ساعت 19:22 http://khayatbashi.blog.ir

پدربزرگ مادربزرگاهمشونم خوب نیستن,
منم خیلی دوست داشتم یه پدر بزرگ و مادربزرگ مهربون داشته باشم که با ذوق برم خونشون,
خدا رحمت کنه همه امواتو بابای مامانم من هفت سالم بود فوت کرد ولی اینقدر بداخلاق بود که هیچی ازش تو ذهنم نمونده,بابای بابامم
مثل اینکه خیلی مهربون بوده ولی خوب یه سالم بود فوت کرد
مامان مامانمو خدا بیامرزه واقعا بداخلاق بود ولی عاشقش بودم
هیچی تو دلش نبود سه سال پیش فوت کرد
الا یه مادر بزرگ دارم که اگه اون دنیایی وجود داشته باشه فکر نکنم بهش اونجا خوش بگذره از بس که ادم خوبیه!!!!!!!!!!!!علنا تو رومون میگه واسه من فقط ارامش
پسرم مهمه به زن و بچه ش کاری ندارم!!!! خلاصه که ماهم این چیزایی که نوشتی تو دلمون مونده!

خدا همه اسیران خاک رو بیامرزه.
عه عه عه من چرا پس فکر میکردم همه مامان بزرگا و بابا بزرگا خوبن بسی؟
هعییییئیی روزگار

پــرویــز ستــوده یکشنبه 23 اسفند 1394 ساعت 04:05 http://www.binazirha.blogsky.com

چقدر اون عکس به آدم یه حال و هوای خاصی میده
اصلا دلم میخواد توی همچین جایی باشم واقعا هوا هوای زندگیه و به آدمها انرژی و سلامتی میدهد

وای که چقدر دلم برای هوای دِه و روستا و قدم زدن در این فضای زیبا و قشنگ تنگ شده

اومممممم انقدر زیبا گفتید که من هوس کردم برم ده مون و قدم بزنم و نم نم هم بارون بیاد.

امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.