بـخـت خـواب آلـود مـن

بـخـت خـواب آلـود مـن

ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت،،،،،انقدر بابخت خواب آلود من لالا چرا؟؟؟
بـخـت خـواب آلـود مـن

بـخـت خـواب آلـود مـن

ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت،،،،،انقدر بابخت خواب آلود من لالا چرا؟؟؟

پستی خاله وارانه :)


درباره ی عمه بودنمان زیاد از خود سخن راندم و زیاد نگارش کردم که عــــــــــــــــــــــمه خوبی هستم این وسط یادم رفت از خالـــــــــه گیم بگویم که بدانید و آگاه باشید من خاله خوبی هم بودم.


18سال پیش در چنین روزی که اتفاقا مثل امروز هم روز جمعه نبود،(حالا چرا "اتفاقا" را آوردم خود نیز نمیدانم)من و "س"بعد از بازگشتن از مدرسه مانند دو خواهر خسته که گیر ندارند با هم بگو مگو کنن و درس و مشق آنها را از پا انداخته بود(میدانید که ما شیر به شیریم همه روزهایمان با جنگ و دعوا گذشت) نشسته بودیم و داشتیم مشقمان را مثل بچه آدم مینوشتیم.اصلا کسی به ما نمیگفت که درست مانده مشقت مانده خودمان مینوشتیم.من آنزمان کلاس دوم دبستان بودم.ناگهان پدر از در وارد شد و ما آماده شدیم و به بیمارستان رفتیم.دو سوم ،بلکه هم بیشتر بچه های کرج زادگاهشان را بیمارستان کمالی میدانند

.ما همه از یک جاییم .خواهرم و بعد هم بچه اش.به آنجا که رسیدیم اطلاع یافتیم که بالاخره ما نیز خــــــــــــاله گشته ایم و چه ذوقی کردیم.خاله ی یک پسر تپلوی لپ قرمزی که نامش را "سی" گذاشتند.اولین نوه ی ما بود. اینقدر شیرین بودکه گفتنی نیست.شاید باورتان نشود که بر سر آن دعوا مینمودیم.آخر کار به جایی رسید که "سی" را 1دقیقه در آغوش من و بعد از آن یک دقیقه در آغوش" ح" و یک دقیقه در آغوش" س"میگذاشتند.انقدر این بچه بوسیده شده بود صورتش تمامن قرمز بود و جوش زده بودندی.به جز ما طرفداران دیگری هم داشت.بسکه این پسر زیبا و تو دل برو بود حتی همسایه ها هم بر سرش دعوا میکردندختر دایی و و پسر عمو  و ...هم جای خوددارن و البته  عـــــــــــــــــــمه هایش.ایشششششششش.اما تا ما را می دید عمه هایش را رها میکرد و با هیجان به سمت ما می آمد.و ما چقدر از این حرکاتش لذت میبردیم که به عــــــــــمه هایش محل نمیگذارد و به سوی ما می آید اما این شادی دیری نمیپایید اگر بعد از من سمیرا می آمد و سینا دقیقا حرکتی که با عمه هایش داشت را با من تکرار میکرد خخخخخخخخخ.مرا کنف میکرد و به آغوش "س" پناه میبرد.خب دلیلش کاملا مشخص است زیرا که" س" با کودکان مهربان بود تا من .

بزرگتر که شدند، همه بچه ها منظورم است،بیشتر سمت من متمایل میشدند زیرا به قدری باهاشون بازی میکردم و تشویقشان میکردم که براثر همین تشویقها کلی از استعداد های نهفته شان ظاهر گشت.من برای تک تکشان بسیار وقت میگذاشتم و ساعتها پای حرفهایشان مینشستم.برای همین است که  به من چیزهایی میگویند که حتی مادرشان نمیداند.من محرم اسرار یکایکشانم.


"س"در کودکی بسیار توسط من کتک میخورد و شعارم این بود که بچه باید کتک بخورد تا ادب شود خخخخخ
من بسیار برایش زحمت کشیدم حتی با کتک هایم."سی" همبازی من بود و هم شریک خرابکاری هایم و شیطنت هایم.بسیار بابت "سی" از پدر و مادرم الخصوص پدرم کتک میخوردم .

خیلی زیاد کتک خوردم بابت بلاهایی که بر سر "سی"آوردم.خودش هم کرم داشت خب.برایش زحمت کشیدم و برایم زحمت کشید.یکبار رفت کلید وانت پدر را برداشت دزدکی (زیرا که من تهدیدش کرده بودم طبق معمول)رفت از رویش برایم زد و به کسی چیزی نگفت.من هم وقتی پدر و مادر به مسافرت میرفتند ماشین را با کلید یدکی برمیداشم و میزدم بیرون.آخ چه شبهایی بود .راندن با وانت پدر کجا و آموزشی که با پراید دیدم کجا.سالها بعد موضوع را به پدر گفتم اما نگفتم" سی" برایم زده است.اول باورش نمیشد.بعد ازش حلالیت خواستم.چیزی نگفت.ولی فکر کنم حلالم کرد.

بعد آن" ب" به دنیا آمد.دختر بود و ناز کن و دلربا.اولین نوه دختریمان با آن موهای خرگوشی اش دلی میبرد از همه.نو که بیاید به بازار کهنه میشود دل آزار.خخخخخ.اما "سی" از چشم نیافتاد و بعد هم خواهرش"  ف" به دنیا آمد.دخترکی شیرین زبان و خندان و به قول" س"" ف" نشاط خانه مان است.بسیار پر جنب و جوش و بسیارررررر دست و دلباز.اگر بهترین عروسک را داشته باشد وقتی بگویم آن را میدهی به خاله بدون حتی مکثی میگوید بله برای شما خاله جان.


ناگفته نماند بسیار مرا دوست دارد.این را جدی میگویم.وقتی سخن میگویم محو تماشایم میشود.خود نیز نمیدانم چرا.

نوه های دختری چیز دیگرند برای خانواده.هر کدام دغدغه ای دارند که برای ما شیرین است.دغدغه های دخترانه

این سه بچه را من خـــــــــــالـــــــه گی کردم برایشان بقیه را عــــــــــــمه گی
بار دیگر ناگفته نماند من همه بچه ها را زده ام  بینشان فرقی نگذاشته ام.اما خب در 9سالگیم "سی"را کمی بیشتر زدم.بین خودمان بماند.بچه باید ادب داشته باشد



حالا پسرکم برای خودش مردی شده.امسال میخواهد با این خواندن هایش ،خیر سرم ، کنکور بدهد.

"سی"جزو آن دسته از آدمهایی است که همیشه بیشتر از سنشان درک میکرد.بسیار سختی کشیده و زندگی بسیار چزانده است بچه ام را در این سن کم.
حالا آرزوی من در هجدهمین سالروز تولدش این است که او را بسیار آدم موفقی ببینم زیرا که همانند پسرم دوستش میدارم و آرزومند برآورده شدن آرزوهایش هستم.
از خداوند هم میخواهم کمکش کند زیرا سینایم لایق بهترین ها نباشد لایق بهترین است.
امیدوارم به ای کاش های دلت برسی "سی"خاله.
خاله ات برای تو آرزوهای بزرگی دارد و همواره برای موفق شدنت دعا خواهد کرد.
انشاالله خداوند برایت آینده ای درخشان بنویسد که باعث افتخار من و بقیه بشوی عزیر دل خاله.

خوشبختی و موفقیت حق توست.این را از صمیم قلبم میگویم.



تولدت مبارک" سی" عزیز هجده ساله ام
به دنیای بزرگترها خوش آمدی پسرم.امیدوارم اگر نتوانستی بچگی کنی از امروز به بعد بتوانی جوانی کنی و روی روزگار را سیاه کنی.



+++اینهارا "ف" جانم برایم کشیده.بسیار دختر احساساتی و با ذوقی است که هر چه را میبیند اول برای من می آورد.

حالا باز بگویید خـــــــــــــــــــــاتون آدم بدی است.

البته "سا"هم که برایش عــــــــــــــــمه هستم هم نقاشی برایم کشیده.اما چون این پست خاله وارانه نوشته ام برای خواهر زاده ام را گذاشته ام.

سالها قبل تر اینها را کشیده الان بزنم به تخته نقاشی اش عالی شده است.






این را چند سال پیش برایم کشید.اولین نقاشی اش برای من بود و من این را به دیوار زدم.


آرزویم برای تک تکشان چه خواهر زاده و چه برادرزاده هایم موفقیت است.و این آرزوی قلبی من است.
مانند درختی که منتظر رسیدن میوه هایش است منتظر رسیده شدن میوه هایم هستم.
خداوند همگیشان را یاری کند.
نظرات 22 + ارسال نظر
فاطمه جمعه 4 دی 1394 ساعت 19:17

سلام خاتونم.ای جاااااااانم.تو یه خواهر زاده 18ساله داری؟وااااای دوست داشتم منم الان یه خواهرزاده داشتم.
خاتون مثل همیشه زیبا نوشتی اما یه جاییش خیلی احساسات منو گرفت.
این چند خط آخر بدجوری بغض کردم.انگاری از ته ته دلت این حرفا رو زدی.شایدم اینجور نبود اما من خیلی احساساتی شدم
داشت الکی الکی گریه ام میگرفت.
از خدا میخوام که سینا و بقیه به جایی برسند که تو خوشحال بشی و لبخند به لبت بیاد.
و انشالا که سینا دیگه روی غم رو نبینه تو زندگیش عزیزم.

سلام فاطمه جووون.
آره گفته بودم که قبلا بهت سینارو.
ممنوووووووونم.
نه واقعا پراز حس بودم وقتی مینوشتم.اتفاقا منم احساساتی شده بودم
انشاالله هیچکس تو زندگیش غم نبینه.

فاطمه جمعه 4 دی 1394 ساعت 19:49

آره گفته بودی.اما فکر میکردم 15-16ساله باشه.
بابا چطوره؟بهتر شده؟قرصاشو سر وقت بدی وگرنه میزنم لهت میکنم مثل خودت
مواظب خودتو بابا جاااااان و خونواده باش.
راستی نقاشی های فاطمه چقدر بامزه هستند.دستش درد نکنه.خیلی با احساسه

نه 18سالشه.آره فک میکنم نگفتم بهت.
بهتره.حواسم هس .ساعت گذاشتم یادم نره.تو نزن فقط
چششششششششششم
آره خیلی دوسشون دارم.نگهشون داشتم.هرروزم میبینمشون.نقاش خوبی شده

یه دونه شنبه 5 دی 1394 ساعت 00:09 http://WWW.bi-esm55.blogfa.com

چقد خوبه ادم نوه هایی داشته باشن ک با خاله یا عمه فاصله سنی کمی داشته باشه‌
خداهمشونو بهتون ببخشه.
یه دونه با کمالات میشود دراین پست

سلام یه دونه با کمالات.خانم شما همیشه با کمالاتی
آره خوبه فاصله سنی کم باشه بیشتر میشه جور شد با هم و همفکر شد.
ممنونم یه دونه جون.

خخخخ
خدا حفظشون کنه خاله ی مهربون

ممنونم مهسای قصه ها.

vahid شنبه 5 دی 1394 ساعت 09:57 http://vahidmahmoodiyan.blogsky.com

سلام و عرض ادب
حالین یاخچیدی
هر چی فکر میکنم حقه تو نبوده خاتون عــــــــــــمه بشی تو میتونستی فقت یه خاله باشی سرور همه خاله ها

دوران کودکی زیباست.آن دو نقاشی حس درونی کودکان است.کاملا پاک.
امیدوارم همیشه در کنار همدیگر شاد و مسرور و پایدار باشید.
حق پشت و پناهتان

سلام.
ساغول.وارام دای
بالاخره من نفهمیدم حق من این بود که فقط عــــــــــــــــمه باشم و نه خـــــــــــــاله و یا حق من این بود که فقط خاله باشم اونم سرور خالـــــه ها؟؟؟
خدا ازت نگذره منو داری دچار دوگانگی میکنی
تکلیف منو روشن کن
بعله نقاشی ها بیانگر حس واقعی بچه هاست
ممنونم از شما

سلام بسیار بسیار از خوندنش لذّت بردم ، چه نثر باحالی بود زنده باشی و با خواهرزاده ها و برادرزاده هات همیشه بهت خوش بگذره

سلام باباجان
خوشحالم که باز از نوشتنم لذت بردین
ممنوووووونم.
متوجه اسمی که گذاشتید نشدم باباجان

مجتبی شنبه 5 دی 1394 ساعت 12:13 http://everything-i-am.blogsky.com

سلااام خاله خانم,
شما واقعا خواهر زاده پشت کنکوری دارین! ؟
چقدر جالب و چقد باحال
خدا حفظ کنه همشون رو و شما رو
تو نقاشی اولیه اونکه گل دستشه شمایین ؟
خیلی این نقاشیای بچگونه قشنگ و لطیف و دوست داشتنی هستن

سلااام آقا مجتبی
بله من واقعا یه خواهر زاده پشت کنکوری دارم به اضافه یه برادر زاده پشت کنکوری.سینا و میثم (برادرزادمه)هم سن همنن با چند روز اختلاف.
ممنونم خدا شما رو هم حفظ کنه برای خونوادتون
بله اونی که گل تو دستشه مثلا منم که این گلهارو فاطمه داره به من میده.اون کناریه هم مثلا سالاره
کاملا درسته.دوست داشتنین نقاشی های که برای من کشیده و من سالهاست که نگهشون داشتم.

نورا شنبه 5 دی 1394 ساعت 12:54 http://eskelet.blog.ir

وااای چه عالی هم خواهرزاده هم برادر زاده :)))
ایشالا که همشون به یه جایی برسن و ادای دین کنن در حق زحماتت خخخ
از این تقاشی های فاطمه کوچولو منم دارم ولی خواهرم برام کشیده منم یه مدت زدم به دیوار اتاقم ولی اصلا با بقیه دکوراسیون هم خونی نداشت
ایشالا همیشه به خوشی باشه تولد خواهرزادت هم مبااارکه

بله عالیه.اصن یه حس خوبیه خاله و عمه شدن در سن پایین که گفتن نداره(ستاد دل سوزوندن اونایی که خاله و عمه نشدن)
انشاالله که به امید خدا به جایی برسن.نهایت آرزوی منه براشون
من این نقاشی ها رو درست روبه روی کامپیوترم روی دیوار زدم و هر وقت میشینم پشت دستگاه نگاشون میکنم و روحیه میگیرم
ممنوووووونم
عه وااا چرا زحمت کشیدین هدیه آوردینحالا چی برامون آوردین ما که راضی نبودیم دو دقیقه اومده بودین خودتونو ببینیم هااا

یه آدم شنبه 5 دی 1394 ساعت 14:24

توی یکی از وبلاگ ها اسم وبلاگتون نظرم رو جلب کرد.بازکردم و مطلبتون رو خوندم.
2تا سوتی دادید!!!ببخشید که میگم این جریان رو!
مورد اول اینکه اگه کلاس دوم بودین چرا نه سالتون بود؟باید 8ساله میشدی!!!اولین سوتی.دومین سوتی توی نقاشی ها پروین نوشته شده .اسمتون لو رفت.حواستون نبود؟ البته جسارت نباشه.انسان جایزالخطاست
موفق باشید و شاهد شکوفایی همه نوه ها
تولدشونم مبارررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررک

لطف کردین.
ای باواااا خاتون که خدای سوتی دادنهانقدر که سوتی میدم من
عرضم به حضور محترمت "یه آدم" که درسته باید 8ساله میشدم اما به خاطر اینکه نیمه دوم بودم و 7مهر ،نذاشتن به خاطر 7روز تو 7سالگی برم مدرسه.8سالگی رفتم مدرسه.پس دوم ابتدایی هم یه دوماهی بود که 9ساله شده بودم که سینا به دنیا اومد.
سوتی دوم اینکه شما تازه واردی وگرنه من قبلا گفتم که اسم اصلیم پروینه و حواسم سرجاش بود.
سوتی سومم که....از اتاق فرمان اشاره میکنن سوتی سومی نیست که بخوام دلیلشو بگم
ممنووون که انقدر با دقت خوندیش
ممنووووووووووووونم

یه دونه شنبه 5 دی 1394 ساعت 17:36 http://WWW.bi-esm55.blogfa.com

خاتون جان اسم اهنگ وخواننده رو بگو دانلودکنم.ممنون

اسم آهنگش حیلی عزیزی خاتونه که کامی جون زحمت کشیده برام خوندهگفتم اسم آهنگشو عوض کنه
اسم آهنگش به دادم برس کامران رسول زاده.

محمدعلی شنبه 5 دی 1394 ساعت 21:44 http://tamameman64.blogfa.com

سلام خاتون خانم.شبتون بخیر
در این اصلا شکی نیست که شما آدم خوبی هستید و البته شجاع!رانندگی با وانت در شب؟نترسیدید؟
چقدر عالیه که تفاوت سنی بین شما و خواهر زادتون کمه.من دوسالی هست که عمو شدم.تا اون بزرگ بشه من پیر شدم
تولدش مبارک انشاالله که دانشگاهم قبول میشه و باعث سربلندی شما و خونوادتون بشود.
از نوشتنتون خوشم اومد..مثل همیشه زیبا نگارش کردید.
موفق باشید

سلام سید.صبحتون بخیر
شما چقدر باشعورین از من تعریف میکنید آخههههه
آخ آخ ینی باید بهت بگم پیرمرد؟؟؟
ممنون.انشاالله.
ممنونم.نظر لطف شماست
همچنین

محمدعلی شنبه 5 دی 1394 ساعت 21:50 http://tamameman64.blogfa.com

راستی در مورد نقاشی ها میخواستم چند خطی بگم.
اینکه فاطمه خانم براتون نقاشی کشیده در درجه اول نشون میده که شما رو بیشتر از بقیه دوست دارد و این ممکنه به همون ابراز توجه از شما نسبت به اون برگردد.و اینکه حتی تو نقاشی هاش این حس رو ابراز کرده.معلومه تاثیر شما توی زندگیش بسیار پررنگه.
نقاشی های ساده و روان.این خودش بیانگره اینه که شما ابدا آدم بدی نیستید
اتفاقا خیلی هم عمه و خاله مهربونی هستید

بله بله میفرمودین استاد
آره فکر میکنم یه ذره البته فقط یه ذزه بیشتر منو دوس میداره.
انشاالله که تاثیرم مثبت باشه رو رفتارش
من آدم خعلی خوبیم(الکی میگم)
ممنون آقای باشعور

روزگار غریبی است ...
نمکدان را که پر میکنی توجهی به ریختن نمکها نداری ...
اما زعفران راکه میسابی به دانه دانه اش توجه میکنی..!!
حال آنکه بدون نمک هیچ غذایی خوشمزه نیست...
ولی بدون زعفران ماهها و سالهامیتوان آشپزی کرد و غذا خورد ...
مراقب نمکهای زندگیتان باشید ...
ساده و بی ریا و همیشه دم دست ...
که اگر نباشند وای بر سفره زندگی !
مرسی که اومدی ابجی
درست شد؟

ممنون از متنت.
آره درست شد عزیزم.

اه ! چرا اسم من اینطوری تایپ شده ؟ من اینطور ننوشته بودم نت شاسغول کرده

چی بگم!!!

. شنبه 5 دی 1394 ساعت 23:57

سلاااااام
اومدم بگم امدم وبت سر فرصت میخونمت
چه نقاشی هایی
اول فکرکردم برای خودته اما دیدم نوشته خاله جون گفتم پس برای خودت نیس
بزودی میام :))

سلاااام.

بی اسمم یکشنبه 6 دی 1394 ساعت 14:18 http://bi-esm13.blofa.com

سلام
خوبی؟

مرسی بهم سر میزنی هنوز ولی دیگه بر میگردم بلاگفا احتمالا چون همه مارو از یاد بردن!
شعرم مال خودم بود و فک نمی کردم کسی خوشش بیاد

درمورد پستتونم بگم چ جالب منم معتقدم بچه رو باید کتک زد تا ادب شه ! داداش کوچیکم خیلی اختلاف سن باهام داره و خیلی میزنمش ! خخخخ
در نهایتم بگم بچه ها خیلی زود بزرگ میشن خیلی...

سلام .خوبم.
چه کنیم دیگه پاییزیا عند معرفتن
بلاگفا چیز دیگریست
بارک الله.خیلی استعداد داری پس تو شعر گفتن.
آورین آورین
بعله بچه باید ادب بشه.والسلام و علیکم

علی.ali یکشنبه 6 دی 1394 ساعت 16:47 http://donyababa. blogfa.com/

سلام و درووود بی پایان


دی ماه سلام
لطفا کمی مهربانتر از آذر باش
پر از خبرهای خوب
اتفاق های دوست داشتنی
دست های گرم
چشم های مهربان
دی خوب ،
خوش آمدی ..
یه دعا از ته دل:
انشالله ماه دی
ماهی ناب،
شاد،
سرشار از اتفاق های
خوب و خوش
همراه با سلامتی
برای همه باشه
در پناه یگانه خدای
مهربان باشید…
صبح تون بخیر و
تنور دلتون گرم

سلام و احترام
ممنونم.
چی میگفتن؟؟؟
آهان نونتون گرم و آبتون سرد فکر کنم همین بود
ممنوووونم

علی.ali یکشنبه 6 دی 1394 ساعت 16:48 http://donyababa. blogfa.com/

متشکرم از حضور و کامنت های ارزشمندتون

خواهش میکنم جناب کارگر

ایرانی همیشه بزرگ جاودانه پارسی:پیشاهنگ اندیشه ودانش وهنردرجهان

مجتبی سه‌شنبه 8 دی 1394 ساعت 14:03

چه قالب روشن و زیبایی
قالب نو مبارک
فقط تو قسمت پیوندها و آرشیو نوشته ها چرا هیچی نیس

ممنووون.صبیر کن یه لحظه.

مهر دوشنبه 14 دی 1394 ساعت 00:03 http://rozhay-yek-dokhtarak.blogsky.com/

سلام
چ جالب و مشابه من،با این تفاوت که پسر خواهر و پسر برادر من یکسال بزرگتر و مابقی از سه سال کوچیکتر تا الی 21سال متغیرنو من عاشق تک اکسون،با اینکه با اون دوتا بزرگتر بیشتر کنم کاری داریم،ولی فوق العاده عزیزم
از بین نوه ها،فقط ی دانه شان دختره،مابقی پسر

سلام.
خیلی جالب مینویسی هم متوجه شدم هم نه خدا حفظشون کنه همشون رو

مهر دوشنبه 14 دی 1394 ساعت 12:37 http://rozhay-yek-dokhtarak.blogsky.com/

شرمنده...
پیش بینی کلمات گوشی من روشنه ،به خاطر اون ،اینطور شده
گفتم با اون دوتا از نوه ها که از من بزرگترن یک سره دعوا داشتیم.ولی بازم عزیزن


اهااااان.میگم خدایا چرا اینجوری نوشته
منم انقده دوس داشتم بزرگتر از من بودن

امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.