X
تبلیغات
رایتل
بـخـت خـواب آلـود مـن

ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت،،،،،انقدر بابخت خواب آلود من لالا چرا؟؟؟

سلام به دوستان عزیزم.

بعله عکس بیانگره اینه که من این وب رو تعطیل کردم.

الان باز میگین تو که کار همیشگیته خخخخخخ.گوش بدید باباااااا.

راسش از اولین روزی که اومدم بلاگ اسکای گفتم اگه حال بلاگفا خوب بشه برمیگردم خونه ام.فکر کنم وقتش رسیده که برگردم.

اون اوایل تازه اسباب کشی داشتیم که اومدم این سرویس دهنده.شاید به خاطر همینه که یه جور احساس غریبگی دارم اینجا ولی واقعا هم دوسش دارم اینجارو.باعث شد دوستان خیلی خوبی پیدا کنم و خیلی چیزا از خیلیاتون یاد گرفتم.اونجا راحت ترم و اگه قرار باشه هیچوقت ننویسم دوست دارم وبلاگی که میمونه ازم ،همون بلاگفا باشه.

از همه شما ممنونم که تا امروز متن های منو خوندین.نظر دادین.با خوشحالیم خوشحال و با ناراحتیم غصه خوردین.باز اگه خواستین بخونین و نظر بدین و غصه بخورین و همراهم باشین به آدرس قدیمیه من بیایین


bakhtekhabaloodeman.blogfa.com

اگه بازم اونور خراب شد من به اینجا به طور موقت نقل مکان خواهم کرد.

ممنونم از همیگتووووووووون

دوستدار تک تکتون:خاتووووووووون



[ یکشنبه 17 دی 1396 ] [ 20:37 ] [ خاتون ] نظرات (0)

دیشب  با لیلا دکتر رفته بودم.فضای غم انگیزی داشت مطب که ناخودآگاه میگرفت آدم رو.

همه سر درگریبان و منتظر که نوبتشون بشه.لیلا سرشو گذاشت رو شونم و چشاشو بست.فکر کردم کاش به ذره رنگای خوشگل و چند تا گلدون داشت مطب.اینا که انقدر درمیارن چرا انقدر خسیسن؟؟؟

یه خانمی میانسال داشت با منشی حرف میزد .منشی حوصله اش سررفته بود.داشت از سر ناچاری لبخند میزد و حواسش جای دیگه ای بود.

بالاخره خانمه میانسال رفت تو و یه آقایی که سنش 45ساله میخورد  زیر لبی زمزمه وار به جایی خیره شده بود و میگفت این پارتی بازی تو ایران تموم نمیشه.نه تمومی نداره.همه جا شده پارتی بازی.فکر کنم به اون خانمه که خیلی حرف میزد گفت.آقاهه به موهاش رنگ مشکی گذاشته بود.


من فکرم رفت به چند روز پیش.زهره دوستمون میگفت اینجا دیگه جای زندگی نیست.من اما باور نکردم حرفشو .گفت میخوان شش ماه دیگه برن.اقدام کردن.گفت اینجا فقط دارن درجا میزنن.وقتی دانشگاه قبول نشد رفت بازار کار.الان که 29ساله هنوز داره کار میکنه و هیچ پس اندازی نداره.چون حقوق درست و حسابی نداشت.گفت خاتون هر کی پارتی داره به جایی رسیده.مردیم تو این چند سال و زندگی کردیم.مردیم...


خانم منشی جوون نبود و من فکر کردم چه عجب!!!خانم جوان نبود و آرایشم نداشت اما لبخند قشنگی داشت که رفتنی دیدم. منم داشت حوصله ام سرمیرفت از پرحرفی خانمه که هی میگفت و هی میخندید.

چقدر اونروز یاد قدیما کرده بودیم.چقدر دلتنگ اونروزا شدیم.چقدر خندیدیم. سمیرا میگفت منم دارم به رفتن فکر میکنم.دیگه اینجا نمیشه موند  وقتی میدونی هیچ پیشرفتی حاصل نمیشه.وقتی یک ساله حقوق نمیدن به آدم چه دلخوشی باید داشته باشه برای موندن.وقتی همه جا بخور بخوره.وقتی با اینهمه تلاش نمیبننت به چه امیدی باید تلاش کنم.


یه اقای دیگه داشت میگفت خدا کنه این جلسه آخر باشه که میام اینجا.جا برای پارک نیست و از تهرانم میاییم اسیر میشیم.گند بزنن این مملکت رو که تا یه جام پیدا میکنیم جریمه میکنن.

آقاهه رفت توی اتاق و من گفتم خدا کنه آخرین بارش باشه میاد دکتر.


لیلا گفت من خیلی  وقته تو فکر رفتنم.ایرانو داغون کردن.هر کی هر چقدر دلش خواست جیبهاشو پر کرد و رفت.هر روز مردم یه جا جمع میشن برای اعتراض.یکی پولشو خوردن،یکیو بساطش رو بردن،پس مردم کجا کاسبی کنن؟؟؟


من داشتم فکر میکردم حال همه مردم چقدر بده.چقدر همه اینروزا غمگینند و چقدر همه سیاست دون شدن.چقدر فضای مطب یخه.حتی یه لبخند از کسی دیده نمیشه.حتی خانم های بارداری که برای اون یکی دکتر میومدن.پس چرا میومدن برای بچه دار شدن؟؟؟


- من یاد بچه زهره افتادم که قراره امروز به دنیا بیاد.میگفت یه دونه کمه.میخوام 4تا بیارم!!!من گفتم تو این وضعیت یکیشم زیاده.اون گفت اینجا نمیمونن که. میخوان برن.من فکر کردم واقعا میتونن دل بکنن و برن؟؟؟اون گفت وسایلاشونو میفروشن و من فکر کردم سالهابعد شاید خاطرات مشترکمون رو از یادش ببره.همین خاطراتی که الان داره بابتش از ته دل میخنده و میگه عجب دورانی داشتیم.


آقایی که از تهران اومده بود از اتاق دکتر اومد بیرون و گفت بازم باید بیام.خانمه گفت میزنم 13ماه بعد.آقاهه گفت نه نزن 13نحسه و خندید.بالاخره یکی خندید.لیلا گفت 13اصلا نحس نیست.آقاهه گفت به خاطر این خانوم بزن 13.دوباره خندید و رفت و من گفتم چه بد که دوباره باید بیاد اینهمه راه رو با دست شکسته اش و اینکه جای پارک برای ماشینش هیچوقت نیست!!!


- اولین بار سوسن گفت باید از اینجا رفت.هنوز خیلی جوون تر بودیم که گفت.چون همیشه حرفای عجیب غریب میزد خیلی تعجب نمیکردم.دلش میخواست اینجا زندگی نکنه.من بهش میخندیدم.نمیدونم الانم سودای رفتن داره؟؟؟باید اینروزا بهش زنگ بزنم و اینم یادم بمونه که بپرسم ازش. هرجا میرم اینروزا همه به فکر رفتنن.من چی؟؟؟من میتونم برم؟؟؟وقتی حتی سیناهم میگه باید گذاشت و رفت.مملکت برامون نذاشتن خاله.صبح تا شب 13ساعت ماهی 700.من تا کی باید کار کنم و درجا بزنم؟؟؟من فکر میکنم اگه نباشن زندگیمون چقدر سرد وبی روح میشه.من به این سن تابه حال فکر رفتن نکردم .


لیلا که رفت تو اتاق دکتر، من طاقت اونجا رو نداشتم و رفتم بیرون تو سالن.ناخودآگاه زمزمه کردم و صدام پیچید تو سالن.


- بیتا گفت اگه منم میتونستم میرفتم.خاله هیچکدوممون اینجا به جایی نمیرسیم.تموم معلمهام دارن میرن.یادت که نرفته برای اینکه برم تجربی شب و روز نداشتم.یادم بود.دوماه تابستون با معدل 19/50قبول نمیکردن بره تجربی و الا و بلا باید بره ریاضی.بیتا گفت ترک تحصیل میکنم اما تو رشته ای درس نمیخونم که اونا بهم اجبار کنن و علاقه ای نداشته باشم.خلاصه با هزار جور مصیبت ثبت نام شد.سمیرا گفت تنها جایی که ایران براشون خوبه دکتران.چون دکترا رو تو اینجا رو سرشون میزارن اما کشورهای دیگه مثل ما باهاشون رفتار نمیکنن.قانون دارن.فاطمه گفت خاله گاهی میاییم ایران بهت سر میزنیم و خندید.منم خندیدم و گفتم در خونه من همیشه به روتون بازه.خودمو تصور کردم که موهام سفید شده و از پشت پنجره دارم به آدما نگاه میکنم و یاد دورهمی ها می افتم.

کاش همه چی درست شه و هیچکس به فکر رفتن نیافته.


تو راهرو زمزمه میکردم.دوست داشتم بلند بلند بخونم و صدام بپیچه.

مرغ چشم من باز میل گریه داره

تا به کی میتونه اشک غم بباره

من که دلم گرفته از این سکوت دلگیر

از شب سرد بی ترانه

صدام میپیچید اما شبیه ناله بود.درواقع ناله هم بود چون نمیتونستم راحت بخونم.


من اما امروز فکر میکردم چرا تا الان بارون نیومده.آذر داره به نصف میرسه و انقدر بی بارونی و هوای الوده داره بی دادمیکنه.داره یادم میره قبلنا این وقتا دنیامون چه طوری میگذشت.حتماپاییزمون پاییز بود.

بعد گفتم نکنه پاییزم رفته از این کشور!!!

امروز بچه زهره میاد این دنیا.

خدا کنه بارون بباره.


[ سه‌شنبه 14 آذر 1396 ] [ 16:53 ] [ خاتون ] نظرات (17)


ما مردمان خاور میانه ایم...

بعضی هایمان در جنگ کشته می شویم...

بعضی در زندان...

بعضی هایمان در جاده میمیریم...

بعضی ها در  دریا،حتی بلندترین کوه ها هم انتقام تنهاییشان را از ما می گیرند...

چرا که ما شغلمان " مردن" است...

                                                                    حمیدرضا  ابک


اولین زلزله عمرم رو وقتی کلاس سوم راهنمایی بودم تجربه کردم.یادمه یکی از روزای گند خرداد بود که از یه طرف امتحان و ازطرف دیگه خواب داشت منودیوانه میکرد.

کمی از ظهر گذشته بود که سمیرا گفت بیا یه کمی بخوابیم تا سرحال بشیم من امتحان علوم داشتم.خوابیدیم.نمیدونم چقدر از به خواب رفتنمون گذشته بود که صدای داد و بی داد آبجی بزرگه مارو از خواب بیدار کرد.همش جیغ میزد و من و سمیرا رو صدا میکرد و میگفت پاشید زلزله اومده.فرار کنید بیرون.من تودلم گفتم شوخیش گرفته زلزله کجا بود.اما وقتی دیدم همه دارن میدون سمت بیرون درحد یه روسری پیدا کردن، وقتم گرفته شد و بعد دویدم سمت بیرون.وقتی از راه پله داشتم میرفتم پایین زلزله رو دیدم!!! از نزدیک!!! خیلی نزدیک!!!


درست مثل زمانی بود که سوار قطار شده بودم و داشتم از راهرو قطار میگذشتم.دقیقا اون شکلی ولی آرومتر بود و من تکون خوردن خودم رو اینورو اونور شدنم رو میدیدم.اونجا بود که برق از چشام پرید.باورم شد زلزله اومده.این مهمون ناخونده و بدقدم.همگی ریختن بیرون و بعدش معلوم شد جای دیگه اومده بود و پس لرزه هاش به کرج رسیده بود.پس لرزه های رسیده  انقدر مردم رو ترسونده بود که تا دوشب بیرون میخوابیدن.



یه سال قبل اون زلزله بم رو از تلویزیون دیده و شنیده بودم.اونزمون هواسرد بود،نه فقط ایران عزادار شد، بلکه همه دنیا وقتی زلزله بم رو دیدن که چطور یه شهر داغون شد هم از این اتفاق ناراحت شدن.من خوب یادمه.

 تا چند سال بعد هنوز حرف و حدیث زلزله بم بود.و اینکه بعد اون معلوم شد حتی مردم خودمون به مردم خودمونم رحم نمیکنن و چقدر از کمک های مردمی به جای رسیدن به مردم زلزله بم،گیر  یک  سری آدم سود جو افتاده بود .حال و هوای اونروزا رو خوب یادمه.همه داشتن کمک میکردن.از مدرسه ها گرفته تا خونه هامون.

هنوزم اون تصاویری که از تلویزیون پخش میشد و خیلی غم انگیز بود یادمه.هنوزم اسم بم رو میشنوم یاد اون زلزله وحشتناک می افتم.

زلزله اصلا قشنگ نبود حتی اگه پس لرزه هاش  و دیده باشم.

و حالا  دیشب زلزله ای که جون خیلی ها رو گرفت...

نمیدونم تا کی قراره زنده بمونم و رفتن خیلیا رو ببینم.تا کی قراره این اتفاقا رو ببینم  و کاری از دستم برنیاد.جز یه همدردی از این راه خیلی دور...

دیدن هر کلیپ و عکسی حالمو خراب میکنه.خدایا صبر بده بهشون.خدایا رحم کن بهمون.اینجوری با عذاب ما رو نبر...

تسلیت به مردم پل سرذهاب که بنده خداها بیشترین صدمه رو دیدن.تسلیت به مردم کرمانشاه.

تسلیت به همه مردم زلزله دیده و عزیز از دست داده.تنها دعایی که دارم براتون اینکه که خدا بهتون صبر بده.


+++هرکسی گروه خونی o منفی داره ،میتونه کمکی کنه حتما.منم گروه خونیم oمنفی نیست ولی حتما فردا میرم خون میدم.


+++بچه ها میگفتن دیشب به کرج هم سرکی کشیده ساعت 10 شب.ولی  من که متوجه نشدم اصلا.ولی خیلیا متوجه شدن انگار.


باز لرزید... 

تمام جانم ، با او لرزید...


با او که کودکش را 

زیر آوار جستجو می کرد

با او که صدای نفس‌های مادرش را 

هنوز می‌شنید


با او که 

پدر را میان سنگ‌ها

جستجو می‌کرد

تمام روحم؛ جسمم جانم، لرزید...


دوباره آه

دوباره درد...

دوباره بی‌کسی...

دوباره عکس و قاب...

دوباره رنج و درد...دوباره زلزله...

دوباره لرز مرگ... دوباره نام او...

صدای یاخدا  خدای کشورم...



 



[ دوشنبه 22 آبان 1396 ] [ 13:35 ] [ خاتون ] نظرات (17)


امشب آخرین شب خوندن دعای چهل شبم بود.

یه چهل شبه دیگه تموم شد.یه چهل شب دعا و زیارت خوندن تموم شد.

ینی سال بعد این موقع من به کدوم خواسته ام رسیدم؟؟؟

کدوم آرزوی من، امضای برآورده شد، پاش خورده؟؟؟

سال بعد میخوام شکرت کنم یا...

نکنه این چهل شب دعا خوندنم بی ثمر بوده باشه...

نکنه این چهل شب دعا کردنم اثری نداشته باشه...

نکنه امسالم دست خالی بخوای برم گردونی...

نکنه این چهل شبم،مثل چهل شبای دیگه در نظرت نیاد...

خدایا ناامیدم نکن،

تو رو به دل شکسته حسین و ناله های زینب و ناامیدی عباست قسم...

اینبار ناامیدم نکن که دیگه واقعا رمقی و امیدی برام نمونده...

اربعینم اومد و رفت.کی تا سال بعد زنده اس؟؟؟

امسال عجیب دلم میخواست برم کربلا...


مثل خرما به نخیل است ضریحت ارباب

آنکه دستش شده از نخل تو کوتاه،منم...


+++گفتن هرجا رفتی و نشد ،برو از حسین (ع)بخواه.خواستم .امسال خیلی خواستم.ناامیدم نکن.

+++خاتون رو تو دعاهاتون فراموش نکنین.


[ جمعه 19 آبان 1396 ] [ 01:23 ] [ خاتون ]

توی پستی از داشتن پدر بزرگ و مادر بزرگم نوشته بودم که چقدر دوست داشتم که باشن و من مزه داشتن پدربزرگ و مادربزرگ رو بچشم.

امروز با خوندن یه پستی این آرزو بازم تو دلم زنده شد.پررنگ تر ازقبل... و حسرت خوردن اینکه چرا من واقعا هیچکدومشونو نداشتم؟؟؟حتی یکیشون...

تو اون خونه روستایی که قبلا نوشته بودم درموردش،یه وقتایی که میرفتم خونشون تو دهاتمون،یه روزی از روزایی که دلم گرفته بود،یه روزی مثل همین روزای پاییزی،مثل اینروزای ابری...وقتی مامانبزرگم باچادر سفید گل گلی سبز وآبی فیروزه ایش داشت نماز میخوند سر سلام دادنش میرفتم سرم رو میزاشتم رو پاهاش و اونم بدون اینکه چیزی بپرسه ازم دردمو بفهمه....حرفای دلمو بخونه از سکوتم  و بگه...نوه عزیزم...خدا با تو قهر نیست،خدا خیلی دوستت داره،،کارهای خدا همه شون حکمت داره...بگه از بخشش و حکمت بی منتهای خدا ناامید نشی هااا...بگه دلسوزتر از خدا نیست تواین دنیا...بگه دخترم ...خدا هیچ احساسی رو بی حکمت به آدم نمیده...خدا هیچکسی رو بی حکمت از آدم پس نمیگیره...هیچکسی رو بی حکمت سرراه آدم قرار نمیده....برای بار هزارم به یادم بیاره که افتادن برگ از درخت بی حکمت نیست،بازم با صدای مهربونش بگه اینو چند بار بهت بگم خاتونم؟؟؟


بعد دونه های تسبیحه سیاه رنگش، دونه دونه بیافته رو هم و من صدای به هم  خوردنشوبشنوم و آروم اشکام بریزه رو چادر خوشبوش....فکر کنم به اینکه کاش دردمو میفهمیدی مامانبزرگ،کاش حرفای نگفته امو از چشمام میخوندی...آخه تو چه میدونی از دردم...کاش میشد حرفامو بهت بزنم.

بعد از چکیدن اشکم مامانبزرگم گرمی اشکمو حس کنه و لبخند نمکی بزنه و من آه بکشم از اینکه دردام یکی دوتا نیست.

از آه کشیدنم بدونه دارم به چی فکر میکنم.اونم آه بکشه و دوباره شروع کنه بدون اینکه ازم بپرسه به حرف زدن. به نوازش کردن  و بگه،خدا همه بنده هاشو دوس داره و هیچ وقت بینشون فرق نمیزاره...درهای رحمتشم به روی هیچکسی بسته نیست...حتی تو...بگه خدا همیشه هست که حرفای توی دلتو که به هیچکس نمیتونی بگی فقط و فقط به خدا بگی...اونموقع هایی که احساس میکنی داری خفه میشی آماده شنیدن حرفاته...فقط آرومتر بگو دختر بی عقل من...اون خداست و تو بنده...

بگه هیچوقت باخدا قهر نکن.خدابااون همه بزرگیش دلش خیلی کوچیکه...بگه از قهر تو دلش میگیره واقعنی...بگه باخدا انقدر دعوا نکن...آخه تو که نمیتونی سرازکاراش دربیاری...پس انقدر دل خدارو باحرفات خون نکن...انقدر عجول نباش...

با دستای چروک و زبرشده اش که همیشه بوی گل محمدی میده، اشکای صورتمو  پاک کنه و من احساس کنم این دست خداست که داره نوازشم میکنه و حرفای مامانبزرگمو تایید میکنه و میگه حواسم بهت هست خاتونم...حواسم بهت هست دختر نادونم...


بعد من آروم شم...یه آرامش واقعی...من به دعای مامانبزرگم احتیاج دارم...کاش برام دعا میکرد...برای نوه ی ندیده اش...برای نوه ی دلتنگش...برای نوه ی ناامیدش...ب ای نوه تنها و ته تغاریش...

کاش  یه شب میومد تو خوابم و دستشو  رو موهام میکشید و میگفت خاتونم من همیشه برات دعا میکنم...حتی اگه ندیده باشمت...حتی اگه دستمو رو سرت نکشیده باشم،حتی اگه دستامو نتونی بو کنی که بوی گل محمدی میده...حتی اگه برات مامانبرگی نکرده باشم...


کاش یه شب بیاد و این دلتنگی های منو باخودش ببره...ببره اون دوردورا...جایی که دیگه هیچوقت برنگردن به دلم...کاش یه بار بیاد و به حرفای من گوش کنه و لبخند بزنه بگه خدا بزرگتر از مشکلات تو...خدا اون چیزی نیست که تو برای خودت ساختیش...خدا ارحم الراحمینه...خدا جبار و زورگو نیست...اشتباه گرفتی دختر خل وضعم...



کاش اصلا یه شب خدا به شکل مامانبزرگم میومد تو خوابم...نگام میکرد ،از اون نگاه هایی که غم رو از دل آدم میبره...از اون نگاه هایی که تو افسانه هاس...لبخند بزنه...یه جوری که منم ناخودآگاه لبخند بزنم.اما نه لبخندی که انگار همه چیزا فراموشم شده...یه لیخندی که حالا اومدی...پس چرا انقدر دیررر... نگاش کنم و از نگام بخونه چقدر ازش دلگیرم...چقدر ازش خواسته داشتم که نداده...چقدر حسرت به دلم گذاشته...چقدر گریه کردم و اون اشکام رو پاک نکرده... اون فقط لبخند بزنه و نگام کنه...بگه خاتونم آروم شدی؟؟؟یا باز میخوای سرم داد وبی داد کنی؟؟؟من به داد و بی دادای تو عادت کردم...

من گریه کنمو و اون با دستای ملکوتیش که مثل مامانبزرگم بوی گل میده اما بوی گل یاس... اشکمو و پاک کنه و بگه خاتونم...همه غصه هاتو خودم میخرم...همه حرفای نگفته اتو خودم گوش میدم...همه ی...همه ی خواسته هاتو خودم اجابت میکنم...من خدای توام منو دست کم نگیرررر.

تو چه میدونی از کارای من؟؟؟چه میدونی میخوام چیکارکنم؟؟؟

بگه خاتونم تموم شد هرچی تاحالا غصه و غم داشتی...بگه بالاخره دوران خوشی توام شروع شد...کاش بیاد.. کاش بگه.  کاش ببینه...

کاش بیایی به خوابم...کاش بیایی...کاش...

کاش اونشبی که دوست دارم بیایی به خوابم ،همین امشب باشه.

کاش بیایی و زانو به زانوی من تو چشمام نگاه کنی و بگی من خیلی بزرگتر از این حرفام که تو ازم ناامیدی...بگه خمه چی درست میشه...یه کم دیگه صبر کن بنده عجول من...

کاش امشب بیایی....من همیشه منتظرتم...همیشه


[ سه‌شنبه 9 آبان 1396 ] [ 22:59 ] [ خاتون ] نظرات (23)

میخواستم روز تولدم بیام در اینجا رو باز کنم.مثلا شروعی دوبارهولی حسش نبود و بعدش گفتم تاسوعاست و چه جوری بیام بگم تولدم مبارک.

خلاصه به هر بهونه ای خواستم بیام که بازم تنبلیم نذاشت.والبته حرف نداشتنم.

خب امسال کیک نگرفتم.ولی بعد ماه صفر حتما میخرم.سالی یک باره و من دوست دارم اون یکبار رو کیک بدم حتما.فکر کنم از این به بعد 8مهر باشم.هنوزم نمیدونم 7یا 8؟؟؟

همینجا بازم از فروغ تشکر میکنم که بدون اینکه بهم بگه هرروز تو وبلاگش یه گل برام میکاشت تا روز تولدم.شب تولدمم بهم گفت .من رفتم چیدمشون.7تا گل زیبا

ولی فررررررروغ من الان یادم افتاد هفتم باید پست جدید میزاشتی هااااااا.

ولی همینقدر که با معرفتی و یادت بود هرگزززز از یادم نمیره.

اگه خودم نیومدم وبلاگاتون دلیلش این بود که باز ترسیدم یه مدت بهم وابسته بشین خخخخخخ الکی مثلا و من دوباره ساز رفتن بزنم و شما عذاب بکشین از نبودن من،شب و روزتون رو با گریه در فراق من سر کنید،موی بکنید و پیرهن بدرید

.باور کنین وقت نکردم.میام ولی حتما.سعی میکنم دیگه نرم.البته سعی میکنم.

کامپیوترم به نت وصل نمیشه.بعد میام بنویسم یادم میره.

کلی الان مثلا حرف داشتم.


+++من لینکهام پریده.اگه کسی گذری از اینجا رد شد حتما آدرس بزاره.خیلی سخته از تو پیامها دنبال آدرس باشم خووووو.

همین دیگه فعلا.



+++عاقاااااا به نفر دیگه هم تولدم یادش بوده و تبریک گفته .

آذر جووووونم مرسی که یادت مونده بود.و ممنون که نگرانم شده بودی.

خو نمیدونستم که توام تو وبت تبریک گفتی که بیشوووووور جان.

ازت ممنوووووونم واقعا







[ سه‌شنبه 2 آبان 1396 ] [ 13:41 ] [ خاتون ] نظرات (20)

من اومدم

باری به هرجهت باخودم گفتیدم وبلاگم رو چراغشو روشن کنم.خعلی وقته نیستم.و واقعا انگار همین دیروز بود که غیر فعالش کردم.چقدر زود گذشت.فکر میکردم دوری از نوشتن شاید سخت باشه ولی اصلا این مدت هوس نوشتن به سرم نزد.نه کانال دارم نه اینستا که بگم تو اونا فعایت داشتم.هیچچچچ اتفاقی خاصی هم نیافتاد تو این چن وقته.زندگی هم عاخه انقدرررررر بی هیجان!؟!؟

امروز روز بسیور پرجنب و جوشی بود.صبح رفتم دندون پزشکی و بعدش بانک و بعدش دوباره دکترو بعدش کافی نت و بعدشم روضه داشتیم.تازه خونه بگی نگی خلوت شده و همچی سکوت دلپذیری حاکم شده به خونه.

بروم پیش بخاری یه ذره دراز بکشم ببینم بعدش دنیا دست کیه.

والا دارم فکر میکنم برای چی فعال کردم که حتی حس نوشتن ندارم؟؟؟عایا نقشه شومی پشت ایت فعال کردن وجود داشته؟؟؟


[ پنج‌شنبه 27 مهر 1396 ] [ 20:00 ] [ خاتون ] نظرات (7)

سلام دوستان.

میخوام وبلاگمو از دسترس خارج کنم.

گفتم درجریان باشید.

میدونید که از بیخبر رفتن متنفرم...!

 از تنبلیم که نمیتونم تک تک بهتون بگم اینجو گذاشتم تا همگی ببینید.


+++بعدا نوشت: دوستای مهربون و گلم خواهش میکنم هرکسی که دلش خواست میتونه به راحتی لینک وبلاگ منو از تو لینکهاش حذف کنه.دلیلی نداره اصلا وقتی وبلاگی نیست لینکش باشه.

باور کنید که قلبا ناراحت  نمیشم.


+++بعدا تر نوشت: نمیدونم کدوماتون این نامه رو خوندید.خیلیاتون خواسته بودین که گذشته رو فراموش کنم و ...

دیروز یه حال خیلی بدی داشتم.رفتم بیرون و پارچه فروشی که یه کم دلم باز شه.از پله ها که میومدم پایین موبایلم زنگ خورد و خب میدونید کی بود؟؟؟سوسن...مخاطب خاص نامه من.تو یه حالی بهم زنگ زد که ابدا فکرشو نمیکردم.بهم گفت بارها بهت زنگ زدم اما سولماز گفت تو اغلب گوشیت سایلنته.اما امروز مطمئن بودم گوشی رو برمیداری.مطمئن بودم...بعد یه کاری براش پیش اومد که گفت چند دقیقه دیگه زنگ میزنم توروخدا گوشی رو بردار.حالا که فهمیدی منم نکنه دیگه جواب ندی.

دیووونهههه س دیوووونه

خلاصه 2ساعت و نیم فکر کنم حرف زدیم و فقط گفت گذشته رو فراموش کن و حرفشم نزن.هیچکسی نتونست و نمیتونه جای خالی تو رو برام پر کنه.انقدر از من گفت که بهش گفتم وااااای بی تربیوت انگار این حرفا رو عاشق داره به معشوقش میزنه.

خلاصه که دوست شدیم.درواقع قهر نبودیم.اون فکر میکرد اگه بیاد سمت من ،من دست رد به سینه اش میزنم و بهم گفت هر روز هرشب هرصبح و ظهر به یادتم.

حالم بهتر شد.خدا سوپرایز خوبی برام تدارک دید.ولی من همچنان باهاش قهرم.با خدا...


+++جمعه نوشت:از همه دوستانی که لطف کردن و اعتماد دارن که شماره و یا آدرس اینستاشون رو برام گذاشتن،ممنونم.احتمالا یه پیج زدم  که بهتون سر بزنم.گل برای شما


[ سه‌شنبه 12 اردیبهشت 1396 ] [ 18:57 ] [ خاتون ]


ز درد کهنه ای که مداوا نمیشود

میشود گلایه کنم یا نمیشود؟؟؟

 

اینک سلام حضرت عیسی تر از مسیح

لطفت نگو که شامل ماها نمیشود

 

ای من به فدای پنجره فولاد چشمهایت

از بغض من چرا گرهی وا نمیشود؟

 

یوسف ترین عزیز !مرا تا خودت بخوان

هرچند این غریبه زلیخا نمیشود

 

امضا:کسی که با همه ی ریزنقشی اش

در بیکران چشم شما جا نمیشود


سلام دوستان گلم .رفته بودم مشهد.جای تک تکتون خالی .

برای همتون دعا کردم.اسم بردم و نماز خوندم.انشاالله قسمت همیگیتون بشه برین مشهد.اول از همه از امام رضا خواستم به همه تون یه بخت خووووووب قسمت کنه.بیشترم یاد بهار و فروغ و زهرآ وفاطمه و فصل دوم و یه دونه وترانه بهاری و قاصدک بودم تو این قسمت.خیلی به یادم میومدین.بعدم برای همتون آرزوی آرامش کردم.و از میون شماها بیشتر فروغ و بهار یادم بود.

و خب گفتن نداره که دعای مخصوصی برای آقو مجتبی خودمون کردم.

بقیه رو هم یه جور دیگه دعا کردم.یعنی خواستن آرامش و خوشبختی.

برای اولین بار بعد از چندین بار رفتن به مشهد و موفق نشدن ،بالاخره اینبار دستم به ضریح رسید و همچین دودستی چسبیدم و گفتم باورم نمیشه بالاخره دستم به ضریحت رسیده باشه آقا.تو چشمام حتما ناامیدی رو خوندی که گفتم بازم انگاری دستم نمیخواد به ضریحت برسه که ظرف چند دقیقه تواون جمعیت رسیدم به ضریحت.

دستم دراز بود اما نمیرسید .هی فشار میدادم و اندازه چند سانت با ضریح فاصله داشت.یه دختر جوون که چسبیده بود به ضریح دستمو گرفت و چسبوندش به ضریح.خیلی لحظه خوبی بود و حس خوبی بهم داد.از اون خانومه هم تو اون بحبوبه تشکر کردم.ولی خدایی نچسبیدم که ول نکنم.سریع یه دعایی کردم و اومدم.قلبم تا دقیقه ها پر هیجان داشت میکوبید.

من همراه پدر و مادر و سمیرا رفته بودیم.سفر خوب و آرومی بود.

مجبورشون کردم حالا که بعد مدتها یه سفر چهارنفره اومدیم باید عکس بندازیم که انداختیم.بعله فکر کنم رژیم هام بر باد رفت بس که خوررررردم 

خدایا من چراااااا انقدر عاشق خوراکی و غذام؟؟؟

دوباره باید از فردا سخت رژیم بگیرم.ولی خدایی نمیشد ازغذاهای اونجا گذشت.

نزدیک حرم اقامت داشتیم.به چند جای زیارتی هم سر زدیم و من چندین تاااااا کیف خریدم.یه مدت بیماری پارچه داشتم یه مدت بیماری کتاب خریدن.یه مدت روسری و شال حالام کیف.ولی خعلی خوشگلن.از این سنتی هاست.


+++  کسی که روز تولدش دست خودش نیست روز مرگشم دست خودش نیست.چه بی سرو صدا میاد که میگه من اومدم. وقتشه دیگه.بارو بندیلتو ببند که دیگه باید بریم از جایی که از اونجا اومدیم.همینه دیگه .واقعا آدم از هیچکس و هیچ چیز خبر نداره.قراره چن دقیقه بعد چه اتفاقی بیافته؟؟؟ 

عاقبت تابوت ما از کوچه ها خواهد گذشت...

هعععععی نه که بگم از مرگ نمیترسم اما شنیدن خبر مرگ جوونا همیشه تازه س.

عارف لرستانی جز بازیگران فیوریت من نبود مسلما.اما خبر مرگش خیلی متاثرم کرد و برای هزارمین بارررررر فکر کردم این زندگی پوج چه ارزشی داره؟چقدر بدو بدو؟؟؟چقدر مال جمع کردن؟؟؟چقدر راه رو بیراهه رفتن؟؟؟آخرش میون اینهمه بدو بدو اینهمه استرس اینهمه فشار زندگی قلبت کم بیاره و تمووووم.من هنوز مرگ جوهر چی رو باور نکردم!

خدا همه رفتگانو بیامرزه.خدایا انقدر تند تند دورو برمونو خالی نکن.

+++چه روزی بود دیروز.هنوز از این نگفته اون یکی درد از راه میرسه.اونهمه آدم که تو اردبیل و عجب شیر و ارومیه فوت شدن.و همچنین مردم خوبمون در کورد.یهویی همه رو داغدار نکن خدا.باریدن بارونت نعمته اونو به عذاب تبدیل نکن لطفا.مگه یه روزه مارو آفریدی که یه روزه داری میبری؟؟؟؟به خانواده هاشون صبر بده چقدر یه جوریه این روزا.خدایا تمومش کن.ما دیگه طاقت بدتر از اینا رو نداریم.خیلی ناراحت شدم خیلیییی.عصبانیتتو رو ماها خالی نکن خدا.به ما به اندازه کافی درد دادی.برو رو سر اونایی خالی کن که دارن مسلمونا رو زنده زنده میکشن.برو عصبانیتتو روی سر داعشی ها خالی کن نه ما.


+++ممنونم که تا حالا منو میخوندید و از به بعد هم خواهید خوند.هر چند دیر به دیر پست بزارم.فکر کنم دیگه متوجه شدین که دستم به نوشتن نره نمیتونم بنویسم.پس ننوشتم دلیل بر رفتن همیشگیم نیست.

اصلا حوصله ای برای نوشتن  ونه خوندن در دنیای مجازی رو ندارم.


+++پست قرار بود دیروز گذاشته بشه اما خبرای بد بد که پشت سرهم رسید مانع شد از اینکه بخوام پست رو بزارم.

مراقب خودتون باشید.


/++باز پرید لینکام.میام میدرستم.

+++تا درودی دیگرررر بدروووود


[ یکشنبه 27 فروردین 1396 ] [ 15:49 ] [ خاتون ] نظرات (28)

دیروز دلم میخواست بنویسم اینجا. وقتی داشتم به تلویزیون نگاه میکردم چشمم به سی دی هایی افتاد که 4-5 ماهه خریدمشون و نگاه نکردم جز چندتا فیلم.متولد 65 که زیاد جالبم نبود انقدر ترکونده بود.دختر هم بد نبود خوبم نبود.یه چن تا فیلم دیگه هم که الان اسمشون یادم نیست دیدم این دوسه روزه.

"ناخواسته "فیلمی بود که یه هفته از یه ماه کم شاید دیده بودمش.نصفشو البته.گفتم حالا که نصفشو دیدم خوبه که کسی نیس نصفه دیگه شو هم ببینم .

دو سه دقیقه آخر این فیلم انقدرررر من ناراحت شدم .انقدر ناراحت شدم که یادم نمیاد برای یه فیلمی تو این سالهای اخیر اینجوری ناراحت بشم.حالا شاید دیده باشین  یا بخوایین ببینین.اما اون صحنه که آدمی عاشق میشه و دلش زلال میشه و اشکاش بی اختیار روون،منو خعلی تحت تاثیر گذاشت.اسم بازیگرس که این نقشو بازی میکرد ( یعنی عمرا دیگه یادم بیاد الان) خیلی خوب به نظرم ایفای نقش کرده.والبته شاید اینطور به نظر من رسیده و شاید شما با دیدنش هم عقیده ی من نباشید. خیلی خلاصه حالم گرفته شد از اتفاقی که دوسه دقیقه بعد از اون صحنه افتاد.

زندگی واقعا همینه و آدم از فرداش که هیچ از 5 دقیقه بعدشم خبر نخواهد  داشت.


خلاصه دیدم حالم بهم ریخته س یه فیلم دیگه گذاشتم ولی تاثیر اون فیلمه از بین نرفت.بلند شدم رفتم کتابخونه و 4تا کتاب رو هلک و تلک بردم و دیدم عه عه عه بسته س که.مگه کتابخونه ها پنجشنبه ها میبندن؟؟؟ اینو باید بعدا بپرسم.4تا کتاب گرفتم ایام عید ولی جز دوتاش اونم تو دو روز  اون دوتای دیگه رو نخوندم .چون آتوسا دختر کوروش که زیاد بود،شادکامان دره قره سو هم که ماشاالله کتاب یلی بود برای خودش.اونم نتونستم بخونم.

کتاب الف  دال   میم  رو خوندم.خیلی از نظرم قشنگ بود.دوس دارم معرفیش کنم که بخونید ولی فکر نمیکنم پیداش کنیدیا بخواید بخرید.کتاب خوب و جالبی بود که سال 75 چاپ شده.اونم چون برای سالار گرفته بودم از کتابخونه توجهمو جلب کرد و ایندفعه به اسم خودم گرفتم و خوندمش.


شلغم میوه بهشته از علی محمد افغانی هم مثل فیلمای این دوره پایان باز داشت و من بالاخره نفهمیدم چرا شلغم باعث تغییر شکل و چاق شدن پسر صاحبخونه شد.

حالا شاید شادکامان دره قره سو رو خوندم.اینم علی محمد افغان نوشته.

بعد از اون رفتم موچین و قیچی خریدم و بعدش چند تیکه لباس خریدم  و خلاصه رسیدم خونه و حالم یه ریزه بهتر شده بود که یه نفر خونمون بود که انقدر از غصه هاش گفت  که باز همون حال تا اخر شب و اون تیکه آخر فیلم هی جلو چشمم رژه رفت و کاری برای خوب شدنش از دستم برنیومد.


امروزم به طرز وحشتناکی حال دلم خوب نیست این عطری که تو فضای خونه پیچیده حال بدمو بدتر میکنه و منو یاد اتفای بد پارسال میندازه و خلاصه دگرگونم دیگه.هوا هم انگار یه جوری.

کلا اینروزا یه جوریه اصلا. تو قفسم انگار.یه جوریم.

نکنههههه دارم میمیرررررم خخخخ.

انشاالله حال دلتون خوب باشه اینروزای بهاری.


+++این آقا پسرم که معرف حضورتون هست.دانیال عمه خاتونه.یعنی این بچه از صبح که بیدار میشه این شکلهارو درمیاره تا شب که بخوابه.منم سوژه ها رو انداختم.چقدر این بچه ادا بازه آخههههههه.



[ جمعه 18 فروردین 1396 ] [ 19:15 ] [ خاتون ] نظرات (11)

   1      2      3      4      5      ...      11   >>



      قالب ساز آنلاین