X
تبلیغات
رایتل
بـخـت خـواب آلـود مـن

ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت،،،،،انقدر بابخت خواب آلود من لالا چرا؟؟؟


فکر نمیکردم بازم بخوام از دست دوست ضربه بخورم که خوردم.


فکر نمیکردم درمورد کسی اشتباه بکنم، که کردم...


فکر نمیکردم که هر قدر خوب درمورد کسی فکر کنم،بازم و طبق معمول برعکسش از آب در میاد...


شد...همه اینا شد.


انگار هر چی آدما بزرگتر میشن دردا و غصه هاشونم بزرگتر میشه.


مثلا من دیگه نباید از این موضوع ناراحت میشدم و ناراحت که شدم هیچ...دلم بدجور شکست


فهمیدم که من هرگززززززز در دنیای واقعی و مجازی دوست واقعا واقعی نخواهم داشت.امروز دیگه یقین پیدا کردم که تو پیشونی من خبری از یه دوست خوب نخواهد بود.


خب نباشه. دیگه مهم نیست.اصلا دوست میخوام چیکار.


همش درد و غصه  داره دوست،همش حال خراب داره دوست و انتظار معجزه داره ازت دوست، همش غمگین دوست، همش پر توقعه دوست.


حال خرابش مال ماست حال خوبش با دیگرون.

اینبار بد پشتم خم شد...خیلی حالم بد شد


چقدر باید زمین بخورم؟؟؟میترسم آخرش نتونم بلند شم و زمینگیر بشم از این زمین خوردنای مداوم...


تقصیر منه میدونم.حماقتای من تمومی نداره.هر کاری میکنم سخت دل باشم بازم خر میشم و دلم میسوزه.

امروز اینو نوشتم که یادم نره.یادم نره از امروز میخوام چه کنم.


باهار تو از دوست مجازیت ضربه خوردی ،هر چن که منم بارها خوردم .بارها و بارها از این مجازی ها که فکرشم نمیکردم


حتی که انقدر بدجنس و ناتو از آب دربیان،خوردم.ولی اینبار من از واقعیش خوردم.بد هم خوردم بد...خیلی بد..


نباید دلم میشکست و خون میشد هااا ولی...شکست و خون شد.


داغون شد دلم.نابود شد دلم..درد دوست واقعی بیشتره باهار.


هعیییییییییی روزگار.


در حال حاضر یعنی همین الان دوس دارم این وب رو بزنم حذف کنم.نه  به خاطر این شکستم الان حس میکنم که نوشتنم

دیگه نمیاد.


چه کنم؟؟؟ خب شایدم همین روزا اینکارو کنم و حذف و تمام... و شایدم نه.


خب من تا برم این کمر رو دوباره راست کنم و بشم خاتون شکست خورده تر از قبل،شمام برید دنبال کارتون، و بارتون، هیچ اتفاقی نخواهد افتاد تا زمونی که با کمر راست تر بنویسم.

 هرگز کسایی که منو ناراحت کردن چه مجازی و چه واقعی نمیبخشم ...هرگـــــــــــــــــــــــز!!!!


خسته ام مثل جوانی که پس از سربازی 

بشنود دوستش از نامزدش دل برده 

مثل یک افسر تحقیق شرافتمندی 

که به پرونده جرم پسرش برخورده


 

خسته ام مثل پسربچه که در جای شلوغ 

بین دعوای پدرمادرِ خود گم شده است 

خسته مثل زن راضی شده به مهرِ طلاق 

که پر از چشمِ بد و تهمتِ مردم شده است

 

 

خسته مثل پدری که پسر معتادش 

غرق در درد خماری شده فریاد زده 

مثل یک پیرزنی که شده سربار عروس 

پسرش ، پیشِ زنش ، بر سرِ او داده زده ...


 

خسته ام مثل زنی حامله که ماه نهم 

دکترش گفته به دردِ سرطان مشکوک است 

مثلِ مردی که قسم خورده خیانت نکند 

زنش اما به قسم خوردنِ آن مشکوک است 

 

خسته مثل پدری گوشه آسایشگاه 

که کسی غیر پرستار سراغش نرود 

خسته ام بیشتر از پیرزنی تنها که 

عـــــید باشد ... نوه اش سمت اتاقش نرود !


 

خسته ام ! کاش کسی حال مرا می فهمید ... 

غیر از این بغض که در راهِ گلو سد شده است 

شدم ام مثل مریضی که پس از قطع امید 

در پی معجزه ای ... راهی مشهد شده است ... 

 



[ پنج‌شنبه 9 دی 1395 ] [ 20:43 ] [ خاتون ] نظرات (0)




امشب، میوه ی سربسته ی حرفهایمان را روبه روی هم می گذاریم....

تا طعم شیرین دوستی را به کام زمستانی روزگار بچشانیم...



بازم مثل همیشه دیر شد پست گذاشتنم

شب یلداتون مبارک باشه

فکر نمیکنم که لازم باشه که برای هزارمین بار تکرار کنم که عاشق همچی مراسمایی هستم که داریم و طبق سنت هامون چه با کاستی اجرا باشه ولی در هر حال هست،می بالم.

امشب فال حافظ یادتون نره.

خوب باشید حتی اگه اندازه ی کوه تو دلتون غصه دارید.یه شب هزار شب نمیشه


[ سه‌شنبه 30 آذر 1395 ] [ 18:42 ] [ خاتون ] نظرات (17)

رسیدیم دوباره به آنتراک من.

این دومین آنتراکیه که مینویسم و مثل سری پیش میگم هر کی خواست میتونه نخونه.


+++این چن روز تعطیلاتو رفتیم شهرستون.دیگه مثل سابق دهاتمونو دوس ندارم.دیگه نمیتونم مثل سابق سختیایی رو که تحمل میکردم ،تحمل کنم.شاید اگه مثل سابق فقط خودمو مامانم بودیم اوضاع فرق میکرد.انقدرم بارون بارید همه جا رو گلی کرد.

هربار رفتم بیرون و اومدم خونه گفتم قسسسسسم میخورم آخرین باریه که میام اینجا.دیگهههههه نمیام.


+++تو این دو روزی که اونجا بودیم خاله ام دعوتمون کرد و بگید چی گذاشته بود؟؟؟آبگوووووووووشت تند تندم میپرسید میدونم آبگوشت دوست نداری هاااا اما این گوشت تازه اس امروز سر بریدیم.اونشب خاله مو خیلیییییییییی خندوندم.


+++نوشته بودم مریضی خفنی گرفتم چند پست قبل،تو معده ام تیکه مونده بود.هر کی ترک باشه میفهمه من چی میگم .مثل ترانه جوووون و بهار جوووون (معده ام ده تیکه قالمیشدی.مامانیم اوتوردی)بریم کلهم حالشو ببریم که اصطلاحاتی داریم که خودمون میفهمیم معنیشو


+++قدیمیا یادتونه گفتم میخوام بدم از روی یه پلاک نقره بدن طلاشو بسازن؟؟؟دادم ساختن.الان عکسشو نمیزارم .ولی هروقت گذاشتم نظرتونو بگید.از نظر خیلیا زیادم زیبا نیست اما اونسری هم گفتم از نظر خودم خیلی زیباسسسسست.


+++من خیلی زود به زود سرمامیخورم.قبلا اینجوری نبودم هاااا.فکر میکنم به خاطر این رژیم هاست که بدنم ضعیف شده و تند تندمریض میشم.شماتصور کنید من به فاصله 10 سانتیمتر از بخاری میخوابم که سرمانخورم.


+++خیلیاااآا براشون سوال هست که چرا بخت خواب آلود من؟؟؟همه فکر میکنن مثلا من اینو گذاشتم که حس درونیمو بگم و همیشه برام آرزم میکنن که انشاالله بختم بیدار باشه.من با اینکه تک تک تو پیامها نوشتم بازم میگم که این وبلاگم چند تا اسم داشت تا اینکه یکی از شعرهای استاد شهریار،شاعر محبوبم رو سمیرا داشت میخوند و من به محض شنیدن اسم بخت خواب آلود من ،به دلم نشست و گذاشتمش اسم وبلاگم.و این منظورش این نیست که بختم خوابه.


+++من عاااااااشق نارنگی هستم.اصن فکر میکنم خدا اول منو آفرید و بعد گوجه سبز رو به خاطر من آفرید.بعدش نااااااارنگی روووو.

ووووووی خیلی خوشمزه س.مخصوصا وقتی رسیده رسیده میشه و رنگ پوستشون نارنجیه هاااا اون موقع لذت میبرم میخورمشون.دیده شده 10-20 تا میزارم بشقاب و میارم با چه ملچ مولوچی هم میخورررررررم و لذت میبرم.


+++دوتا کتاب گرفتم .اصن حسم نمیاد بخونمشون.دلمم نمیاد برم پسشون بدم.یکیشون هزار و خرده ای صفحه س یکیش 800 و خرده ای.


+++پاییز امسال مثل پاییز پارسال نشد.چند روز پیشم باز کرسی گذاشتیم.


+++دوباره باس برم فرم عینک بخرم برم ببینم چقدر کور شدم از 8ماه پیش تا الان.


+++قدیمیا میدونن من از کتلت بدم میاد هیچیخواستم بگم هنوزم بدم میاد خخخخ


+++عاشششششششق قرمه سبزی هستم.

+++به دانیال میگم منو دوس داری یا لیلارو میگه هیج کدومتونو


+++پریروزا تو کوچمون آآآیییی دوچرخه سواری کردم هاااااا.قبلنا هم دوچرخه سواری بی حاشیه بود الان  دنده ای شده.


+++بعد از دوسال فکر کنم نشستم دارم ادامه شاهگوش رو میبینم.دقیق تا قسمت 19 رو  یه هفته ای دیدیم بعدش دیگه ندیدیم تا دیروز.دارم قسمتای پایانیش رو میبینم.


+++من از بچه چه دختر و چه پسر چه یه ماهه و چه سه ساله و ..  بیزارم .متنفرم ینی.حالم بهم میخوره از بچه.و از اونجایی که از هرچی بدت بیاد سرت میاد هرجاهم میرم بچه هست.توسینما میرم تو اتوبوسم تو تاکسی تو مهمونی همه جاااااا بچه هست.هیچ جا آسایش ندارم.حتی کتابخونه هم که میرم بچه هست .اوووووف


+++نظر کارشناسانه منو بخوایید چیزی که تو این دنیا زیاده ماشینه و بچه.اووووف دنیا رو برداشتن ینی


+++از حیوانی چون شتر بیزارم ولی توصیه میکنم از این کمربندهایی که میگن پوست شتره و همه جا تقریبا هست حتما بخرید و به کمرتون ببندید.چه تو زمستون و چه تابستون.اول به خانوما توصیه میکنم .گرم کننده س.بعدش آقایونم میتونن استفاده کنن.مرد و زن نداره.


+++فرصت خوبیه برای روزه گرفتن هاااا.بعد از آذر  روزها بلند میشه پس بجنبید.


+++چه زود پاییز داره تموم میشه....


+++دوست خوبم نمیدونم باید پیامتو تایید میکردم یا نه.با اسم خودمم برام پیام گذاشتی.یکم شوکه شدم اسممو دیدم.بازم ازت ممنونم که برای من پست گذاشتی.ممنونم  بابت نگارش تک تک حرفات که برام نوشتی.

یادم رفت بهت بگم که ،اگه نسبت به خودم بی انصاف نباشم و دوستان هم بی انصافی نکنن و حرفای منو تایید کنن،باید بگم من خیلی کم پیش میاد که بخوام تلخ بنویسم.هرکسی یه جوری عصبانیتشو خالی میکنه منم این چن وقته خیلی حالم خوب نبود و در نتیجه با نوشتن خواستم خودمو آروم کنم.بعدش دیدم تلخه و دوستانو ناراحت کرده حذفشون کردم.بازم ممنونم ازت


+++خوووووووب خودتونو بپوشونید سرما نخورید.


+++خب این عکس پلاکام.تو جشن تولم فکرکنم یعنی اگه دقت کرده باشین گوشواره هاش افتاده.اون بالایی نقره اشه که بهم نمیساخت و زخم و زیلیم میکرد.اونوریه هم که دادم ساختنش.



[ یکشنبه 14 آذر 1395 ] [ 22:10 ] [ خاتون ] نظرات (31)

میگه فلانی رو یادت میاد؟میگن جدیدا خیلی افسرده شده و هیچی حالشو خوب نمیکنه.

هیچی نمیگم.

اون یکی میگه فلانی همکلاسیمون طلاق گرفته خبر داشتید؟

هیچی نمیگم ولی خبر داشتم یعنی اولین نفر به من گفت.

سومین نفر میگه:برادر فلانی معتاد شده

هیچی نمیگم.


تعجب میکنن.خاتون پرحرف، کم حرف شده .انتظار دارن چیزی بگم بالاخره بعد مدتها نگاه به من و سکوت مرموز میگم خب به من چه؟؟؟من گفتم بره معتاد شه؟؟؟من گفتم بی فکر کاری رو انجام بده و افسرده بشه؟؟؟من گفتم طلاق بگیره؟؟؟نمیخواید باور کنین این خاتون دیگه خاتون سابق نمیشه؟؟؟

باورشون نمیشه اینهمه بی تفاوتی منو.


از وقتی یادمه از 15-16 سالگی شدم یه پا مشاور برای خودم.نمیدونم اونوقتا اون حرفا رو از کجام درمیاوردم میگفتم ولی انقدر اثر بخش بود که خیلی ها رو از یه ذهن بیمار یه راه اشتباه یه تصمیم غلط نجات دادم.


یادم میاد تو بحرانی ترین لحظات کنارشون بودم .کنار اونایی که به خواهر خودشون اعتماد نداشتن و من شدم همه کارشون.نه اینکه من بخوام نه!!! اونا خواستن و این اعتماد رو خودشون بهم کردن .


یادم میاد یه روزی  سوسن بهم گفت خاتون تو وخواهرت بهترین مشاورایی هستین که من تو زندگیم دیدم.پراز حس خوب بود که از خونمون رفت.پر از انگیزه بود که از خونمون رفت.


از این حرفا زیاد شنیدم.انقدر باورم شده بود خودمو که دوس داشتم روانشناس بشم.منتهی نشد.

راسش خیلی وقتا خیلیها رو دیدم و روزها و شاید ماه ها رو مخشون پیاده روی کردم تا نزاشتم بیراهه برن .نزاشتم بی هدف سیر کنن.حتی یکیشون بهم گفت حرفات باعث شده امسال بخوام برای کنکور شرکت کنم.


شما دوستای مجازی من تو زندگی واقعی من نیستید که بدونید مشکلات واقعی من چیه و خب مسلما از شما انتظاری نمیشه داشت اما ادمای واقعیم و درست همونایی که حرف میزنم ازشون واقعین و مشکلات واقعی منو میدونن.


حالا که قراره همه چی یه طرفه باشه از طرف من،به راحتی میگم از این بعد هیچی برام اهمیت نداره.دیگه ساعتای زندگیمو اختصاص نمیدم به اینکه کلی انرژی مثبت و حرفای خوب و وقتمو صرف این و اون کنم.


ودیگه ابدا برام مهم نیست کدوم دوستم افسرده ست و دائم از این و اون پیغام برام میفرسته که دلش تنگ منه...ابدا مهم نیست برام که کدومشون داره طلاق میگیره...مهمم نیست که کدومشون بچه اش مریضه و کدومشون در به  در  دنبال شماره من میگرده.

وحتی سوسنم ( بچه های قدیم میشناسنش) برام مهم نیست که به هرکی میرسه از مهربونی من که نیستم میگه. 


حتی تو دوستای مجازی هم انقدر حرف زدم و نوشتم که فکر نمیکردم انقدر بی چشم و رو باشن که تو لحظات سختی که اینجا ثبت کردم باهام همدردی نکنن.(این برای زمونی بود که بلاگفا بودم)

دیگه مهم نیسسسسسسسست.شاید بگید دور از مسلمونی و این حرفاست ولی اشکال نداره از نظر من بگید.


کسی که تو شادیهاش یاد من نیست بیخووووووود میکنه که تو سختیاش اولین کسی که تو ذهنش میاد من هستم ،می افته.


زین پس خاتون ابدا غصه کسی را نخواهد خورد و دیگر ناراحت کسی نخواهد شد.


+++ نسبت به همه بی تفاوتم جز مامانم و بابام .غم اینارو نمیتونم نادیده بگیرم.ولاغیر


+++ دوتا پست غم انگیزم خیلی از شما رو ناراحت کرده.خودمم هر بار میبنم ناراحت میشم.پاکش میکنم بازم ممنون از اونایی که همدردی کردن باهام.


[ چهارشنبه 3 آذر 1395 ] [ 17:59 ] [ خاتون ] نظرات (27)

دیروز از صبح که بیدار شدم حالم باز به طرز عجیب و غریبی بد شده بود.انقدر بد که نمیتونستم چند دقیقه ای سرپا وایسم.

 یه کم دردم که آروم شد نزدیکیهای شب رفتیم خونه یکی از آشناها که مهمونم داشتن.


دردم شروع شد.انقدر این دردم زیاد شد که دیگه حتی برای ثانیه ای آروم نمیشد.صدتا قرص و شربت و چایی نبات بهم دادن اما دریغ از آروم شدن.


یه خانم مسنی بود که در اخر گفت دکتر بهم قرص داده که هر وقت دردم اروم نشه یه نصفه قرص میندازم.منم که از درد به خودم میپیچیدم و گر گر عرق میکردم گفتم تو رو خدا بده بخورم دارم میمیرم.با شک و دودلی و تردید نصفه قرصی بهم داد.بعد از 10 دقیقه حالم بهترشد.اما باز درد اومد سراغم.


حاضر بودم نصف قرص رو هم بخورم تا باز 10 دقیقه آروم بشم.آخه از صبحش یه ریز در حال درد کشیدن بودم و اون ده دقیقه غنیمت بود.گفتم تو رو خدا خانم بده نصف دیگه اشم بخورم.


خانمه نمیداد میگفت همونشم نباید میدادم.گفتم دارم میمیرم نمیبینی؟؟؟خب اون مسکن رو بده من .گفت بیشتر از این برات ضرر داره .گفتم شما بده باقیش با من.


خلاصه انقدر زجر کشیدم و حالم خراب شد که راضی شد نصف دیگه اشم بده.خوردم و یواش یواش دردم آروم شد و گفتم تا شروع نشده بریم خونمون.سریع بلند شدیم و اومدیم. بعد از زیارت عاشورا خوندن کنار بخاری دراز کشیدمو و یواش یواش احساس کردم چشام داره خواب میره و انگار تو ارتفاع هستم و صداها کمتر به گوسم میرسه.


داشتم خواب میرفتم که دیدم خیلی تشنه مه.بلند شدم که برم اب بخورم دیدم چشام دو دو میزنه و سرم حسابی داره گیج میره و هر آن عین اینایی که مست میکنن در حال افتادنم.یهو مامانم دستمو گرفت و نشوند زمین که نیافتم.خلاصه یه نیم ساعتی گذشت بدتر شد و بهتر نشدم.


زنگ زدن از طرف پرسیدن چه قرصی بهم داده که سرم گیج میره؟با هزار تا من و من گفته بود ترا مادون یا ترامادول نمیدونم درسش کدومه.یه قرصیه که فکر کنم مواد مخدر توش باشه .از اینایی که درد رو اروم میکنن.


هیچی دیگه الان من به نام خدا. خاتون 1 روز میشود که معتاد هستم.

عایا از این به بعد به ز باید بگویم ژ

خلاصه شروع کردن به اب قند دادن به من چون فشار رو میندازه این قرص تا حالم بهتر بشه .ولی خواب راحتی کردم.

اما الان باز احساس میکنم که دردم داره یواش یواش شروع میشه.من بازمممممممم قرص میخوامممممممم.چرا نمیفهمید من معتادمممممم پول ندارم من ترامادون/ترامادول میخواممممم

شماره حساب من.بریزید به حسابم من الان خمارم.

12345678987654321

دیشب تو اون بحبوحه وصیتامم میکردم.میگفتم کتابامو مال لیلا .پارچه هام مال طاهره یه ذره طلاهامم برای سمیراخخخخخ



+++دوستای گلم ممنونم بابت کامنتای خوبتون و معذرت از اینکه تاییدشون نمیکنم.ممنونم که کنارم بودید و دلداریم دادید.

مامان سحر بهتره.هنوز عمل نشده و معلومم نیس که کی عمل شه.تا اونجایی که من میدونم و خبر دارم قرار بود29 عمل شه ولی دکترا گفتن کمی دیرتر.ولی نمیدونم دقیقا کی؟


[ پنج‌شنبه 27 آبان 1395 ] [ 12:45 ] [ خاتون ] نظرات (16)

از سحر دوستم تو پست قبل کمی گفتم.سحر از من کوچیکتره و خودش میگه از وقتی یادشه داره کار میکنه.منم از 18-19سالگیم که باهاش آشنا شدم یادمه که سرکار میرفت.

ینی ببینید من چقدر بامعرفتم اون از من بامعرفت تره.یه کار براش کنی صدتا کار برات انجام میده آخرشم میگم آ جی ببخش نتونستم جبران کنم.بمب انرژیه هر جا میریم دائم میگم سحر آرومتر حرف بزن.سحر بلند نخند.سحر...سحر...


چند وقت پیش عاشق شده بود.رفته بودیم پارک و شام ساندویچ خریدیم و در حین خوردن سحر یهو آروم میشد.بعد خیره جایی رو نگاه میکرد.بعد یا نگاه میکرد به ما و میگفت ینی برمیگرده؟؟؟درسته کار ما زشت بود ولی هربار اینومیگفت من میخندیدم و میگفتم سحر خل شدی؟نکنه راس راسی عاشق شدی؟؟؟راس راسی عاشق شده بود.ایندفعه با دفعه های دیگه فرق میکرد انگاری.لرزیده بود دلش.میگفت خاتون بخدا دروغ نمیگم .منو دوهفته دیگه ببین اگه سحر قبلی بودم.گفتم این دوهفته اگه بلایی سرت بیاری اسم منو نیار من با کسایی که ضعیفن کاری ندارم.اونشب بالاخره فهمیدم جدی جدی دلش رفته برای اون پسره.دائم هم براش آهنگ انگار عاشق شدم عاشق رو میذاشتیم که هر آدم ناعاشقی هم به قول سمیرا این آهنگ و میشنید ناخودآگاه حس میکرد که عاشقه چه برسه به سحر که خود به خود عاشق بود.


براش حرف زدم براش مثال زدم .تو لحظه هایی که داشت دیوانه میشد انقدر حرف زدم که آروم شد.میگفت هر بار یادش می افتم نفسم بند میاد.ما تا آخرش رفته بودیم چرا ییهو اینجوری شد؟؟؟دختره احمق حتی میخواست خودشو نابود کنه!!!بهش گفتم سحر وقتی پات میشکنه مگه به این زودی جوش میخوره؟؟؟میتونی به ماهرترین دکترا بگی یه روزه خوبش کنن؟؟؟اون زخمت بازه و زمان میخواد تا یواش یواش پوست پات هم بیاد و خوب بشه،درد عاشقی و فراغم همینه .باید صبور باشی.صبوری از صبر کردن میاد.یه روزی که دور نیست میشینیم به این حال هات میخندیم دوتایی.شبا میرفتیم هیئت تو محرم.قدم میزدیم و انقدرررررررر حرف میزدیم و خسته میشدیم که تا میرسیدیم جایی برای فکر نبود و بیهوش میشدیم.

بهش جمله ای رو گفتم که سالها تو یادم مونده......

پرنده ای رو که دوسش داری رهاش کن بره!!!اگه برگشت بدون که مال تو بوده و اگه برنگشت بدون از اول هم مال تو نبوده!!!


هر روز تقریبا میرفتیم بیرون.کور بود میدونن عاشقا که چی میگم.تا حالا عمیقا اینجور عاشق نشده بود.هر روز غروبا میزدیم بیرون و من دائم حواسشو پرت میکردم.قرار بود جداییشون دوهفته طول بکشه انقدر طولانی شد که رسید به روز عاشورا.بالاخره یارو زنگ زد و سحر تازه به خودش اومد و دید از وعده دوهفته گذشته و نمرده هنوز.فهمید دیگه اون احساسات سوزانو نداره!!! فهمید که بدون اونم میتونه زندگی کنه.فهمید تو آتیشم تونست که نسوزه.فهمید تو دریا میتونه باشه و غرق نشه.فهمید کوه میتونه باشه و خم نشه.فهمید اگه کسی یه بار رفت ،منتظر رفتن های بعدیشم باشه.فهمید مرد هیچوقت حرف از رفتن نمیزنه ولی به محض رفتن داره خودشو از چشم میندازه.سحر خیلی چیزا تو این مدت فهمید.سحر پخته شد .سحر صبور شد.


اینو به  شما دوستان هم میگم که زن اگه میگه میخوام برم  بدونید که داره میگه مانعم شو نازمو بکش و نزار برم ولی مرد اگه میگه چه معنی میتونه داشته باشه؟؟؟جز اینکه هوایی غیر از هوای تو، توی سرش میتونه باشه؟؟؟غیر اینکه یکی دیگه جای تو اومد تو زندگیش؟؟؟

آآآآآی این حرفا رو ول کنید که طرف میگه من برای خوشبخت شدنت میرم!!! من میرم که تو راحت باشی نهههههه باور نکنید. اگه قرار بود برن چرا اومدند؟؟؟؟اون موقع نمیدونستند که چشم و دلشون سیرمونی نداره و با یه تازه وارد دیگه رو هم میریزند؟؟؟

مردای الانی مرد نیستند.دائما در حال نازو نوز کردن و رفتنن.نمردیم ودیدیم جای اینا با هم عوض شد.


به هر حال بعد اینهمه وفاداری سحر ،سحر گفته تکلیف منو روشن کن  اون احمق و بهتر بگم نامرد بعد از یکسال وعده و وعید گفته همینی که هست میخوای بمون میخوای برو!!!

سحر الان خیالش راحته که یه عمر با یه آدم قهر قهرو زندگی نمیکنه.سحر الان حالش خوبه و داریم دوتایی به اون روزای بد میخندیم .سحر میگه دیدی خاخور جان چه ساده دل بودم!!!داشتم برای کی خودمو نابود میکردم؟؟؟منم بهش میگم از کی  داری حرف میزنی؟؟؟اونی دیگه وجود نداره.سحر اون نامرد پشیمون میشه  یه وقتی که خیلی دیره...خیلی دیر.


+++دوستان من خوبمم.سعی میکنم خوب باشم.این چن وقت در حال بردن مامان از این دکتر به اون دکتر و بعدش بردن بابام از این دکتر به اون دکترم.برای همین یه کمم نه که تنبلم نوشتنمم به سختی میاد


+++خیی چیزا بود بنویسم یادم رفت...آهاااا  هیچی.میترسم بگم به خودتون بگیرید حرفامو


+++یه دونه بالاخره رفتم کتابخونه ثبت نام کردم که زیاد کتاب نخرم.البته یه دوماهی هست ثبت نام کردم منتهی یادم رفت بگم.مثل همیشه که خیلی چیزا یادم میره بگم.

بیایم امروز بخوانمتان


+++ یکی از دوستانم پرسیده که حکم کسی که یه باره وبش رو حذف میکنه چیه از نظر من؟؟؟همونطور که گفتم اولن  درررررردمیدونم که منظورش منم.اما بزار بگم که هر بار رفتم از قبلش گفتم که برمیگردم و گاهی وبم دچار مشکل میشه و نهایت دوروز غیر فعالش میکنم.از بیخبر رفتن متنفرم و از کسایی که بیخبرم میرن همینطور.

من برای خودم ارزش قائلم که برای دیگرونم قائلم.اگه کسی برای خودش ارزش نداشته باشه دیگرونم براشون بی ارزشن.مثل خیلیا که بیخبرمیرن.در نتیجه برای منم بی ارزش میشن.بعله بعله میفرمودم خخخخخخ

مثل بعضیا که دوساله دارن وب میزنن و هنوزم نزدن.

بعدم یه وقتایی حسش نیست بنویسم.ولی بیخبر تاحالا نرفتم و از قبل گفتم نگفتم آیا؟؟؟از هر چی بدم بیاد مطمئنا انجامش نمیدم.بگم باززززز؟؟؟


[ جمعه 7 آبان 1395 ] [ 14:04 ] [ خاتون ] نظرات (28)

 


سلامممم علیکم.

 خوفید؟؟؟
 عزاداریهاتون مورد قبول حق.
 نمیدونم چرا انقدر حس نوشتنم رفته میباشد.
 امسال بعد از هفت هشت سال ،شایدم بیشتر رفتم هیئت.هیئت خودمون نه هیئت غریبه ها. نه میتونم بگم حس بدی رو تجربه کردم نه میتونم بگم حس خوبی رو تجربه کردم.البته که بیشترش حس خوب بود تا بد.
 
شاید اینی رو که بگم نازاحتتون کنه  با اینکه همیشه قبل رفتن یادم بود دعاتون کنم اما نمیدونم چرا یا حسم نمیومد یا به کل از یادم میرفت.
 نه که نخوام دعا نکنم،دعا کردنم نمیومد اصلا.خیلی وقته نمیتونم بشینم و مثل گذشته ها دعا کنم.قبلنا میگفتن خدا کنه حس دعا از آدم گرفته نشه ،با خودم فکر میکردم مگه همچی چیزی امکان داره؟؟؟حالا میبینم بله امکان داره.حتی اشکمم نمیومد.گریه هم نکردم.
 
این بود که روزها و ساعتها  اومدن و رفتن من هیچ دعایی نکردم.واقعا فکر میکنم تاثیری نداره . دیگه به گوش خدا و ائمه نمیرسه.اینو جدی میگم. خیلی حقیقته تلخیه ولی واقعا انگاری دیگه حتی دعا کردنمونم براش اهمیت نداره.
 
دیروز من و سحر دوستم ، و طاهره خواهرم و فاطمه رفتیم شاه عبدالعظیم.سحر اولین بارش بود که میرفت.موقعی که امامزاده طاهررو زیارت کردیم به سحر گفتم چشمات رو ببند و دستت رو بده به من.هر جا پله بود بهت میگم بیا بالا با احتیاط و هر وقت گفتم چشماتو باز کن اونوقت باز کن.
 
شاید خیلیاتون نرفته باشین شابدوالعظیم.وقتی ضریح امامزاده طاهر رو زیارت میکنی و اون چند تا پله رو میری بالا به نظرم یکی از زیباترین صحنه های دنیا رو میبینی.من بهش میگم تالارآینه.دور تا دور آیینه و راهرویی که به سمت ضریح شاه عبدالعظیم هدایتت میکنه.
 سحر چشماشو بست و منم اون چن تا پله رو بردم بالا و گفتم حالا چشماتو باز کن.وقتی چشماشو باز کرد گفت واااااااااااای اینجا چقدر قشنگه.چنان مسحور اون فضا شده بود که مرتب از زیبایی هاش حرف میزد.من خودم اون یه تیکه رو خیلی دوس دارم.
 
بعد از خوندن نماز زیارت و زیارت کردن و لحظه آخر یادم افتاد بازم دعا نکردم.حتی شوکه شدم خودمم که برای مامانمم فراموش کردم دعا کنم.فکر کن.چون من برای خودمم دعا نکنم برای مامانم دعا میکنم.
 
اون زمون که دستم به ضریح رسید دعا کردم .انقدر مشکلات دوروبرم ریخته که ازشون خواستم یه کمکی کنن بهمون.فقط مشکلات دورو برم رو دیدم و راسش انقدر حالم بد بود که نمیدونستم کدومشو از خدا و شاه عبدالعظیم بخوام.کدومشون ارجحیت داره به اون یکی؟؟؟همشون جلوی چشمام رژه میرفتن و وقتی با فشار مردم رفتم بیرون یادم افتاد اصلا برای مامانم دعا نکردم و باز خیلی چیزا رو نگفتم.عذاب وجدان گرفتم. انقدر جنگیدم با خودم که آخر گفتم اگه خدا بخواد صدامو بشنوه احتیاج به ضریح دست زدن نیست خودش از مشکلات همه خبر داره و مشکل اینه که اون نمیخواد ببینه و بشنوه.بازم حس دعا کردنم رفت و فقط نگاه کردم به مردمی که چقدر عاجزانه از خداشون مدد میخوان.تو دلم گفتم خوش به حالشون که میتونن دعا کنن.
 
بعد از زیارت کمی تو بازاراش چرخیدیم و من برای مامانمم و بابام تسبیح خریدم.همین.البته برای سمیرا هم کیف دستی خریدم.
 
ولی روی هم رفته درسته که همیشه دست خالی رفتم و دست خالی تر برگشتم .با دل پر امید رفتمو با دل نا امید برگشتم اما منکر این نمیشم که آرامش رو اونجا میتونم تو اون همهمه و صدای گریه و صدای جیغ بچه ها و صدای هق هق بعضی از خانم ها پیدا میکنم.
 
بعد از نهاری که زدیم بر بدن و چقدر سر موضوعی این سحر خندید اعلام کرد که خاتون من بعد هرجا بری منم با خودت میبری .تو عمرم اینجوری نخندیده بودم.
 آخه بنده خدا چن بار به طرز فجیعی غذا پرید تو گلوش و از بی اکسیژنی رنگ صورتش قرمز شد. انقدر زدیم پشتش نفسش اومد بالا.بعدشم قسم داد که حرف نزنم من اصلا.
 
سرکوچه شابدواعظیم یه پیرمرد نابینا فال میفروشه.من هر وقت میرم، بهش میگم عمو برام یه فال میگیری؟؟؟اونم بسم الله میگه و یکی برام سوا میکنه.دیروز هم من فال گرفتم و هم سحر.
 شمام یه وقتی رفتین ازش فال بگیرین .حس خوبی به آدم دست میده.تو این فالی که من گرفتم برعکس اوندفعه حافظ با ملایمت تر باهام صحبت کرد.و خبر از دلدادگی کسی نسبت من میگفت خخخخخ.نمیدونید چه سوژه شده بودم .سحر میگفت یالا بگو این عاشق دلخسته کیه؟؟؟منم میگفتم والا من نمیدونم. نمیشناسمش.بعد تو فال گفته بود تو خبر نداری اما اون نهانی تو دلش باتو عهد و پیمان بسته و نظری به حال زارش کنکاش میشد حافظ این امکاناتم داشت دقیق تر آدرس میداد.اصن میگفت از کی داره حرف میزنه.سری بعد یادم باشه اول نیت کنم بعد بگم برداره برام.
 

برای سحر هم چیز خوبی دراومد.سری پیش انقدر حافظ بد توپیده بود بهم که گفتم خدارو شکر بی نیت برداشتم و گرنه نیت میکردمو و برمیداشتم به کل از زندگی ناامید میشدم.

اینروزا حال هیچکس خوب نیست.حال من هم.

امیدوارم شماها خوب باشید.


همچو کوهی که درونش نم دریا دارد
در دلم   درد زیاد است   ولی  جا دارد 

اشک دارد به تن هر مژه ام می لغزد
پلک   بر هم بزنم   سیل تماشا  دارد
 
سرخیه چشم من از عادت بی خوابی نیست
خصلت    وقت غروب   است که  صحرادارد

حال من مثل کویریست که از لکه ی ابر
جرعه ای    آب و یا    قطره تمنا     دارد 

زندگی   دایره ای بود  در ابعاد   زمین 
خوب چرخید که مارا به امان وا دارد



[ جمعه 23 مهر 1395 ] [ 14:00 ] [ خاتون ] نظرات (32)



خاتون کمی بینا میشود...


امروز دیدم این زن داداشک سخت مشغوله کاره گفتم بیام این خواهر شوهر بازی رو بزارم کنار و با هم دوست باشیم.

بالاخره کی از خواهر شوهر بودن نتیجه ای عایدش شده که عاید من بشه و خلاصه لعنت بر شیطون کردم و بلند شدم رفتم بهش کمک کنم.

هی داشتم با خودم حرف میزدم و خودمو راضی میکردم و در اخر گفتم خدایا من دارم برای رضای تو اینکارو میکنم خودت شاهد و راضی باش

خیلی چیزای بزرگ بزرگ ریخته بود رو زمین که با جارو برقی نمیشد کشید برای همین باز من حماسه ای دگر افریدمو جارو بدست گرفتم تا درشتاشو  جارو کنم.

به هرحال کاری بود که از دستم برمیومد و درسته خوب جارو نشد ولی نیت همون بود که بزرگا رو  جارو کنم.

خلاصه جارو کردم و رسیدم دم در ورودی خونشون.اونجا نشستم زمین ببینم چیز بدرد بخوری هست که من ندیدم و جاروش کرده باشم؟؟؟هموجور که داشتم جستوجو میکردم ،یهو یه سوسک اصطلاحا " صحرایی"از این سیاه ها دیدم داره میاد سمت خونه.هی با دستم پرتش کردم اونور باز اومد.هی پرتش کردم باز اومد.اصلا و ابدا قصد کشتنش رو نداشتم چه بسا کشتن این سوسک سیاه ها راحت تر از اون سوسکای بالداره.

خلاصه این خیلی سمج بود و با اینکه این حرکت چن بار تکرار شد باز اومد سمت در خونه.خب منم داشتم اروم اروم باهاش میحرفیدم که اخه حیوان زبون نفهم مثلا من ندید بگیرمتو و اومدی خونه خب بعدش چی ؟شانس بیاری از دست زن دادشک جون سالم به در ببری از دست سالارم زنده موندی با دانیال چه میکنی؟؟؟اون در جا میخواد منو صدا بزنه بیام بکشمت .الان من دارم بهت امون میدم بفهم و برو و جونتو حفط کن.باز دیدم نخیرفاایده نداره.


کشتمش!!!یوهاهاها


شوخی کردم نکشتمش اما اون  فرش زیر انداز رو برداشتم و محکم محکم تکونش دادم دیگه نفهمیدم چی شد و کجا رفت.درو بستم و اومدم خونه.

اون لحظاتی که من از بالا داشتم سوسکه رو میدیدم یه  حالی داشتم و یهو یه چیزی مثل جریان آب تو سرم به جاری شد و این حرفها خود به خود به ذهنم رسید.

گفتم من میدونم اگه این سوسکه وارد این خونه بشه چه بلاهایی به سرش میاد و در نهایت کشته میشه اما اون که نمیدونه.اون فکر میکنه این راهی که داره میاد درسته و من هر بار که دارم اینو پرت میکنم اونورتر باز این میاد سمت خونه.چون فقط خونه رو میبینه و میخواد بیاد چون فکر میکنه اینجور بر اش بهتره.اما من جور دیگه ای میبنم.هی پرت میکنم که اخرش به کشتنش نرسه.


یهوووو همینجوری یه عالمه جمله تو مغزم اومد و دیدم نگاه من به این موجود تقریبا مثل نگاه خدا به ماست.

یه وقتایی تو زندگیمون فقط چشامون یه نفرو، یه راه رو ،یه صلاحدید از نظر خودمونو میبینه اما هر کاری میکنیم به اون هدفه نمیرسیم.دلشکسته میشیم ،زاری میکنیم،داد و بیداد میکنیم و مصمم تر میریم سمت اون هدف و هر بار خدا میخواد ما رو سمتی پرت کنه اما مگه میبینیم؟؟؟

یه کسایی بیخیال میشن و دست میکشن و تقریبا از نابودی نجات پیدا میکنن یه سری هاهم انقدر سماجت میکنن تا بالاخره اون راه رو به زور و زحمت میرن و در نهایت با شکست تلخی رو به رو میشن.

میگن خدا بهتر صلاح ما رو میخواد و من دیروز اینجوری تصور کردم که خب اون از اون بالا داره مارو میبینه و بهتر مسیر رفتن به مقصدمونو میبینه و حتما مشکلاتی که سر راه هست رو بهتر میتونه حس کنه.

حالا یه یه وقتایی مصلحت میبینه و مانع رو بر میداره،یا یه وقتایی ما رو پرت میکنه اونورتر تا از این  راه نریم و یا یه وقتای یه چیزی رو به زور خواستیم میزاره اون راه رو بریم و درنهایت خودمون با شکست رو به رو میشیم.

حتی این نگاه رو پدرو مادر به بچه شون دارن.یا اگه واسه شما هم مثل من به کرات اتفاق بیافته که مثلا بچه داداش یا خواهرتونو چن ساعتی نگه دارین،او ن حس مسئولیته خود جوش در شما فوران میکنه و نمیزارید تو اون مدت بچه هرکاری دلش خداست بکنه.


بعله این قسمت خاتون راضی به تقدیر و مشیت الهی میشود.

بروم پای منبر عایا سخنرانی یا تا همین جایش بس است


ایام محرم رو به همتون تسلیت میگم و مثل هرسال این شعرو می زارم.


الله                                 الله

همه حرفای دلم که گفتنی نیست

مولا                               مولا

یه زمین خورده که حالش دیدنی نیست

من بیمارم.....

درد من کرب و بلاست خوب شدنی نیست

آقا                                  آقا

مویی از تو رو به کهکشون نمیدم

جز تو آقا....

دست خالیمو به کسی نشون نمیدم

آقا                                   آقا

نبینم تا کربلات رو جون نمیدم...


التماس دعا


[ سه‌شنبه 13 مهر 1395 ] [ 12:35 ] [ خاتون ] نظرات (22)



سنجــــاق شـــود به پــــســـت قبــــل


دیروز که اومدم خونه همچی دلتون نخواد بوی قرمه سبزی،غذای محبووووبم ، میزد به مماخمون که نگو و نپرسمامانم برام درست کرده بود.

خلاصه همینقدر بگم برام سنگ تموم گذاشته بودن و یه تولد درست و حسابی برام گرفتن.

کیکمم همونطور که مشاهده میکنید چقدر زیباست برای همین نمیذاشتن ببینم که یهویی ببینم و سوپرایز شم.

دیشب کلی با ادا و اصولهام خندونمشون کم الکی نیستم هااااا دیگه تولدم رفت تا 6سال بعد که از محرم و صفر درآد.بنابراین خودم یه دلی از عزا درآوردم و تازه شاباشم گرفتم 





ادامه مطلب
[ جمعه 9 مهر 1395 ] [ 19:17 ] [ خاتون ]



امـــروز تـــولــــد مـــنــــه



چند سال پیش یه مراسم داشتیم به گمونم سفره حضرت ابوالفضل(ع) بود که مصادف شده بود با تولد امام رضا(ع) .در نتیجه مولودی هم بود.

روضه خون طبق روال عادی شروع کرد روضه خوندنو.چرا باید تو جشن ها روضه بخونن؟؟؟اصلا مولودیه هااا اما روضه رو باید بخونن.

خلاصه ماهم حسابی رفته بودیم تو فکر و به حرف روضه خون گوش میکردیم و حالت دپرسی داشتیم به خودمون میگرفتیم که ییییییهو خانم روضه خون از پشت میکروفن گفت:امروز تولد کیه؟؟؟

من در جا بلند شدم و با پاهای لرزون و هزار تا فکر که کی میتونه رفته باشه گفته باشه؟؟؟

کی گفته که امروز به من ربطی پیدا میکنه؟؟؟از ریز و درشت داشتم همه رو به یاد می اوردم و میگفتم حتما کار لیلاست یا شایدم سمیرا یا شایدم سولماز که تولد دختر عمه عموی همسایه اشونونم میدونه چه برسه به من که هم دوست و هم دختر عمه اش هستم و از اخر شهریوری روزی چهار بار پیشاپیش تبریک میگه

 خواستن منو غافلگیر کنن و رفتن به خانم روضه خون گفتن و میخوان منو سوپرایز کنن.این بهترین سوپرایز عمرمه.شایدم مامانم حواسش بوده و قبلا هماهنگ کرده و تموم این فکرا تو اون چن ثانیه به مغز من ا ومد و پاهام داشت میلرزید و قلبم به شدت میکوبید و رنگ و رومم پریده بود و با خودم میگفتم حالا این موقع؟؟؟

با اینکه سوپرایزه خوبیه اما من آمادگیشو نداشتم و بد جایی خفت شدم.یه ذره تازه عصبانی هم شدم که منو تو این موقعیت گذاشتنحالا حتما همه چشم به در اشپزخونه دوختن و منتظر من هستند که برم بیرون و با رویی گشاده از همشون غافلگیرمو به رخشون بکشم و با کمال تواضع و خشوع از همشون تشکر کنم.هی سرخ و سفید شم از خجالت و به تموم تبریکات پاسخ بگم

به لباسم ی نگاه کردم .خودمو یه مرتب کردم.روسریمو درست کردم.اصن چن بار کم بود بیافتم

خلاصه فک  کنید از اون زمونی که من شنیدم خانم روضه خون گفت امروز تولد کیه؟؟؟تا زمونی که من برم و از روی کوتاهی اپن اشپزخونه نگاهی بندازم به جمعیت و شهامتی پیدا کنم و با صدای رسا و بلند بگم من من من من،،،،فقط چن ثانیه گذشته بود!!!

یهو صدای جمعیت رفت هوا که  رضا جوووونه...رضا جوونه

دیگه میتونید تصور کنید چه حالی بهم دست داد احساس کردم یه پارچ آب یخ ریختن رو سرم و یهو گیج شدم چی شد ییهو.کاخ آمال و آرزوهام در یه لحظه رو سرم خراب شد و با خاک یکسان شد خخخخخخخ

با خودم چی فکر میکردم و چی شد!!!

خلاصه فهمیدم کسی منو نمیخواسته سوپرایز کنه و تو اون بحبو حه کسی یادش نبود که تولد من با تولد امام رضا مصادف شده .آااای  بعد از رفتن مهمونا گفتم و خندیدیم هااااا.ترکیده بودم از خنده  و فکرامو که تو اون چند ثانیه کرده بودمو گفتم و همه خندیدن


+++اردیبهشت که شیراز بودیم اقای راهنما که داشت از تخت جمشید میگفت برامون رسید به جایی که گفت در زمان هخامنشیان عدد هفت خیلی مقدس بود،مثل هفت آسمان،هفت بهشت و ... برای همین روی نقش نگاره ها 7 گل میبینید و هفت پلکان و ... بعد من یهویی گفتم بعله 7 همیشه مقدسه  حتی 7 مهر....

آقاهه یه چند لحظه نگاهم کردو میدونستم داره تو ذهنش مناسبت 7 مهر رو جستجو میکنه .زیاد منتظرش نذاشتم و  گفتم  هفت دیگه هفت هم یه عدد مقدسه مثل کسایی که تو 7 مهر بدنیا اومدن.هم ماه 7 از سال هم روز 7 از ماهه. تازه گرفت مطلبم و با صدا خندید و گفت آهااان از اون لحاظ بعله عدد 7 در هر جا و مکانی مقدسن.


+++سالها وقتی دور هم جمع میشدیم همه میگفتن وقتی سمیرا بدنیا اومد انقدر دختر شیرین و زیبایی بود که ما به محض تعطیل شدن با سرعت میدوییدم میومدیم سمت خونه ی شما که سمیرا رو ببینیم و من غمگین بودم کاش من جای سمیرا بودم .که روزی از روزها پی به اشتباهات سالیان دراز بردم.یه روز گفتم مگه شما نمیگید که وقتی روز قبلش صبح میرفتید مدرسه مامان رو میبردن دکتر و شما  فرداش  تا تعطیل شدن همش تو فکرتون بوده بیایید سمیرا رو ببینید که تازه بدنیااومده بود؟؟؟گفتن اره دیگه. گفتم خب اونی که تازه بدنیا اومده بود من بودم دیگهههههه سمیرا که تابستون بدنیا اومده بود و مدرسه ها که اون زمون باز نبود!!!قیافه همشون دیدن داشت هااا

به علت تعداد زیاد اعضای خانواده همه حواس ها پرت سمیرا بود و من مانند ان جوجه اردک زشت بودم همی.

سمیرا رو همه یادشونه .چون بسیار دختر شیرین سخن و زیبا بوده ،برعکس من و منم شک ندارم که اونا  سمیرا رو میگفتن حالا چرا به پاییز ربطش دادنو نمیدونم.میگم که به علت بالا بودن جمعیت اشتباهی رخ داده بود.



+++دوسال پیش که دلم خیلی از بابت قبول نشدن تو کنکور شکسته بود بابام شهرستان بود به همراه مادرم تو روز تولد من.

طرفای عصر بابام زنگ زد و گفت اولا خودتو ناراحت نکن بابت کنکور.تو تلاشتو کردی و مقدر نبود قبول شی بعدشم زنگ زدم تولدتو تبریک بگم و من بغض کردم و گفتم بابااااا تو تولد من یادته یا مامان گفته؟؟؟گفت نه من الان تنها تو صحراهستم و خودم یادمه که امروز بدنیا اومدی و بعدش واقعا معلوم شد کسی بهش چیزی نگفته بود 



خب همونطور که فهمیدید امروز روز تولد منه.مثل هر سال بی شک کیک میگیرم و با ارزو کردن فوتشون میکنم.

طبق معمول هر سال اولین آرزوم خوب شدن حال مامانمه و فکر کنم سالهاست که من ازت یه چیز رو ثابت خواستم و تو ندادی خدا جون.بالاخره منم ازت به اندازه 26سال عمرم یه چیز ثابت خواستم و این ارزو رو تو 27 سالگی براورده اش کن.د عاخه نوکرت بشم اینکه برای تو کاری نداره.یه گوشه چشمی چیزی بابا.کادوی تولد گرفتن از تو مزه ش یه چیز دیگه ست هااااا.مثل هر سال غمگینم نکن لطفا.

امسال برعکس سالهای پیش برات نامه نمینویسم خداجون.نامه های نخونده زیادی داری  از طرف من که باید بخونی.البته اگه بخونی.نامه های هرساله ی من به غیر از بقیه نامه ها ،، بر ای تو فاقد هر ارزشی هستش.پس امسال نامه ای برات نخواهم نوشت...


+++ خوب نیست آدم تو روز تولدش فحش بشنوه .میدونم میخواستین بعضیاتون زودتر تبریک بگید و به در بسته خوردید اما زشته فحش ندید باید پستمو مینوشتم خب!!!


تولد

تولد

تولدم مبارک



این عکس بالاییه عین واقعینههههههههههههه عین عین واقعیت



لطفا تو دادن کادو عجله نکنید من همه رو میگیرم ازتون.

----------------------------------------------------------

----------------------------------------------------------

----------------------------------------------------------



خب امروز 8 مهره و من این دوتا عکس رو اضافه کردم .روایت داریم 8مهر هم میتونه روز تولد من باشه.عکس اولیه رو آقا مجتبی زحمت کشیدن و منو ذوق زده کردن .عاشق گلاش و رنگ گلاش  شدم و عکس پایینیه از هنرهای فاطمه هستش و برای خاله خاتونش درست کرده به اضافه یه ساعت شنی که دیگه عکس اونو نذاشتم.یه روش کفشدوزک سبزه چون میدونه من عاشق رنگ سبزم اون سمتش قلبه و توشم برام یه یادداشت نوشته با این مضمون که؟

خاله ی عزیزم برایت آرزوی موفقیت را دارم و امیدوارم در هر کاری که انتخاب کردی به موفقیت برسی.خاله ی عزیزم قدر دان زحماتت هستم و امیدوارم در آینده به آرزوهایت برسی.


هنوز کیک خودم رو خودمم نخوردم.قراره امشب بیارن و من بخورم.چون دیروز خونه نبودم نتونستیم دیروز جشن بگیریم تلافیش رفتیم بیرون بستنی زدیم اگه شد و چشمم به جمال کیکم روشن شد عکسشو شاید گذاشتم.

بازم ممنون آقا مجتبی و ممنون از آهنگی که قاصدک خانم برام گذاشته.

صمیمانه از همه شمایی که برام پیام تبریک گذاشتید ممنونم.      




[ چهارشنبه 7 مهر 1395 ] [ 17:00 ] [ خاتون ] نظرات (46)

   1      2      3      4      5      ...      10   >>



      قالب ساز آنلاین